پاسخ به:بزرگترین مشاعره آنلاین اینترنتی جهان
یاد باد آن كه رخت شمع طرب میافروخت
وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش بیهوده به از خفتگی
مولوی
یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب تـا مـن بـه رغـم شـمـع سر و جان فشانمت
شهریار
تو عجب تنگه ی عابرکشی ای معبر عشق
که به جز کشته ی عاشق نکند از تو عبور
روضه رضوان بدان صورت که وصفش خوانده ای
چون به معنی بنگری جز منزل احباب نیست
تـحـمـل گـفـتـی و مـن هـم کـه کـردم سـال هـا اما چـقـدر آخـر تـحـمـل بـلـکـه یـادت رفـتـه پـیـمانت
توخود ای گوهر یکدانه کجایی آخر
کز غمت دیده مردم همه دریا باشد
دو چشمانش چو آهوی غزالیست
ببین دلبر عجب صاحب جمالیست
مرا بسته به زلفین سیاهش
دو ابرویش کمانی را مثالیست
تو درياي من بودي آغوش وا كن
كه مي خواهد اين قوي زيبا بميرد
حميدي شيرازي
دلتنگم و دیدار تو درمان من است
بی رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هیچ دلی مباد و بر هیچ تنی
آنچ از غم هجران تو بر جای من است
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هرکس به قدر همت اوست
تا شویمت از آن گل عارض غبار راه
ابری شدم ز شوق که اشکی ببارمت
تاتواني در جواني ساده و يكرنگ باش
فرش از صد رنگ بودن زير پا افتاده است
تو گوهر سرشکی و دردانه صفا
مژگان فشانمت که به دامن نشانمت