داشتم فکر میکردم که چقدر شیوه و راه و روش من مورد پسند ایشون و مادرمون حضرت فاطمه ی زهرا(س) واقع شده.
و یادم افتاد به بعضی خاطرات. به دخترانی که توی زندگی من نقش داشتند.
به دوستام.
گاهی وقتا که از کوره در میرم، گاهی وقتا که زندگی زیادی به آدم سخت میگیره و منم یه جورایی کم میارم، گاهی وقتا که از شدت عصبانیت یا ناراحتی وجود خدا رو در کنارم از یاد می بَرَم و دستای مهربونشو که به طرفم دراز شده نمی بینم، گاهی وقتا که یه جورایی فکر میکنم رسیدم به ته خط، یه دفعه یادم میفته به حضور بعضی آدما توی زندگیم و خجالت میکشم.
بعضی وقتا بود که از درس خسته میشدم و چی بگم، شاید کفره اما از زندگی هم همینطور.
گاهی وقتا بود که میرسیدم به تنگنا و نمیدونستم چیکار کنم...
شکایت میکردم، اما...
نمیدونم همه ی شماها تا حالا توی زندگیتون با آدمهایی مواجه شدین که تاثیر زیادی روی اخلاق و رفتارتون بذارن یا نه.
منظورم اینه که بهشون نگاه کنید و بعضی وقتا که بی دلیل هی بهونه میگیرید و فقط شکایت میکنید، یهو یادتون به اون شخص بیفته و خجالت بکشید.
از حرفاتون.
از رفتارتون.
خودمونی بگم، از ناشکری هاتون!
ولی واسه من اتفاق افتاده.
حدود 9 ساله، آره شهریور امسال شد 9 سال، که من با یه نفر دوستم که اتفاقا همنام کریمه ی اهل بیت هست.
حدود 9 ساله که دارم درس میگیرم.
در کنارش.
ولی دوستم یه فرقی با ماها که به ظاهر سالم هستیم داره.
اون نابیناست.
اولین باری که دیدمش و با هم بازی کردیم بچه بودم. کوچیک بودم.
شاید سختی زندگی اونو درک نمیکردم.
چون نمی فهمیدم تاریکی یعنی چی.
آخه واسه بچه ها، در واقع دنیای بچه ها همیشه روشنه.
وقتی بزرگتر شدم تازه معنی بعضی نگاها رو فهمیدم.
نگاهایی که از روی ترحم بود.
و یا شاید تحقیر.
اما من هیچ وقت دلم به حالش نسوخت. هیچ وقت نگاهم نگاه ترحم آمیز نبود.
چون دوستش داشتم و میدونستم اون اینجور نگاها رو دوست نداره.
خلاصه توی این 9 سال توی همون شرایطی که بالا توضیح دادم گاهی پیش میومد هر وقت یادم میفتاد به دوستم، خیلی پشیمون میشدم.
گاهی یادم میرفت که حتی واسه لحظه لحظه ای که میتونم نفس بکشم بگم، خدایا شکرت.
آخه یادم میفتاد به این که بعضی ها واسه همین اکسیژنی که ماها خیلی راحت تنفس میکنیم باید پول بدن.
کپسول اکسیژن الآن چقدر شده؟
دوستانی که اطلاع دارن نرخ بدن شاید، شاید متنبه بشم و متنبه بشید که خدا به خیلی هامون لطف داشته و لطف داره. بیش از حد!
بیش از لیاقتمون...
گاهی یادم رفت بگم خدایا شکرت که می بینم، حتی با این چشمای ضعیف. حتی با عینک!
آخه میدونی خیلیا هستن که با عینک هم نمیتونن ببینن...
خداجونم شکرت که میتونم حرف بزنم.
آخه میدونی یکی بود که دلش میخواست حرف بزنه، داد بزنه و ابراز عشق کنه، اما مجبور بود با دستاش بگه که چقدر عزیزانش رو دوست داره...
خدای من...
خدای من شکرت که بهم پا دادی تا راه برم.
آخه میدونی یکی هست که آرزوشه یه بار، فقط یه بار روی چمنا مثل بقیه ی بچه ها بدوه و بازی کنه.
خدا...
شکرت که الآن میتونم بنویسم. با دستام.
عزیزانمو در آغوش بگیرم.
دست مادرمو بگیرم توی دستم و ببوسم.
آخه میدونی یکی هست که آرزوشه یه بار با دستاش فقط یه جمله، نه فقط یه کلمه بنویسه...
اما خدایا تو به همه ی ماها لطف داشتی و داری.
میدونم که اگه از روی حکمت دری رو ببندی، از روی رحمت بی پایانت یه در دیگه رو باز میکنی.
پس هیچ کدوممون غمگین نیستیم.
یعنی نبایدم باشیم.
فاطمه جان همین جا بهت میگم من تا آخرش باهات هستم.
میخوام بشم چشمای تو...
اگر خدا بخواد.
این مطلبو تقدیم میکنم اول به ساحت مقدس حضرت معصومه(س) به امید گوشه ی چشمی و بعدش به دوست عزیزم با این که هیچ وقت نمیاد و نمیتونه این مطلب رو بخونه...
بیاین به این حرف سهراب حداقل گوش بدیم:
چشم ها را باید شست،
جور دیگر باید دید...
چشم نابینا، خیلی بهتر از دل نابیناست...