0

مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

 
ghaem72
ghaem72
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : مرداد 1393 
تعداد پست ها : 541
محل سکونت : تهران

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

زندگینامه ی حضرت معصومه{س}

نام شریف آن بزرگوار فاطمه و مشهور ترین لقب آن حضرت "معصومه" است. پدر بزرگوارش امام هفتم شیعیان حضرت موسی بن جعفر (ع)  و مادر مکرمه اش حضرت نجمه خاتون‌ (س) است. آن بانو مادر امام هشتم نیز هست. لذا حضرت معصومه با امام رضا از یک مادر هستند
ولادت آن حضرت در روز اول ذیقعده سال 173 هجری قمری در مدینه منوره واقع شده است.

در سال ٢٠٠ هجرى قمرى در پى اصرار و تهدید مأمون عباسى سفر تبعید گونه حضرت رضا (ع) به مرو انجام شد و آن حضرت بدون این که کسى از بستگان و اهل بیت خود را همراه ببرند راهى خراسان شدند.

یک سال بعد از هجرت برادر، حضرت معصومه (س) به شوق دیدار برادر و ادای رسالت زینبی و پیام ولایت به همراه عده اى از برادران و برادرزادگان به طرف خراسان حرکت کرد و در هر شهر و محلى مورد استقبال مردم واقع مى شد. این جا بود که آن حضرت نیز همچون عمه بزرگوارشان حضرت زینب(س) پیام مظلومیت و غربت برادر گرامیشان را به مردم مؤمن و مسلمان مى رساندند و مخالفت خود و اهلبیت (ع) را با حکومت حیله گر بنى عباس اظهار مى کرد. بدین جهت تا کاروان حضرت به شهر ساوه رسید عده اى از مخالفان اهلبیت که از پشتیبانى مأموران حکومت برخوردار بودند،سر راه را گرفتند و با همراهان حضرت وارد جنگ شدند، در نتیجه تقریباً همه مردان کاروان به شهادت رسیدند، حتى بنابر نقلى حضرت(س) معصومه را نیز مسموم کردند.

به هر حال ، یا بر اثر اندوه و غم زیاد از این ماتم و یا بر اثر مسمومیت از زهر جفا، حضرت فاطمه معصومه (س)بیمار شدند و چون دیگر امکان ادامه راه به طرف خراسان نبود قصد شهر قم را نمود. پرسید: از این شهر«ساوه» تا «قم» چند فرسنگ است؟ آن چه بود جواب دادند، فرمود: مرا به شهر قم ببرید، زیرا از پدرم شنیدم که مى فرمود: شهر قم مرکز شیعیان ما است. بزرگان شهر قم وقتى از این خبر مسرت بخش مطلع شدند به استقبال آن حضرت شتافتند; و در حالى که «موسى بن خزرج» بزرگ خاندان «اشعرى» زمام ناقه آن حضرت را به دوش مى کشید و عده فراوانى از مردم پیاده و سواره گرداگرد کجاوه حضرت در حرکت بودند، حدوداً در روز ٢٣ ربیع الاول سال ٢٠١ هجرى قمرى حضرت وارد شهر مقدس قم شدند. سپس در محلى که امروز «میدان میر» نامیده مى شود شتر آن حضرت در جلو در منزل «موسى بن خزرج» زانو زد و افتخار میزبانى حضرت نصیب او شد.

آن بزرگوار به مدت ١٧ روز در این شهر زندگى کرد و در این مدت مشغول عبادت و راز و نیاز با پروردگار متعال بود.

محل عبادت آن حضرت در مدرسه ستیه به نام «بیت النور» هم اکنون محل زیارت ارادتمندان آن حضرت است.

سرانجام در روز دهم ربیع الثانى و «بنا بر قولى دوازدهم ربع الثانى» سال ٢٠١ هجرى پیش از آن که دیدگان مبارکش به دیدار برادر روشن شود، در دیار غربت و با اندوه فراوان دیده از جهان فروبست و شیعیان را در ماتم خود به سوگ نشاند .مردم قم با تجلیل فراوان پیکر پاکش را به سوى محل فعلى که در آن روز بیرون شهر و به نام «باغ بابلان» معروف بود تشییع نمودند. همین که قبر مهیا شد دراین که چه کسى بدن مطهر آن حضرت را داخل قبر قرار دهد دچار مشکل شدند، که ناگاه دو تن سواره که نقاب به صورت داشتند از جانب قبله پیدا شدند و به سرعت نزدیک آمدند و پس از خواندن نماز یکى از آن دو وارد قبر شد و دیگرى جسد پاک و مطهر آن حضرت را برداشت و به دست او داد تا در دل خاک نهان سازد.

آن دو نفر پس از پایان مراسم بدون آن که با کسى سخن بگویند بر اسب هاى خود سوار و از محل دور شدند.

بنا به گفته بعضی از علما به نظر مى رسد که آن دو بزرگوار، دو حجت پروردگار: حضرت رضا (ع) و امام جواد (ع) باشند چرا که معمولاً مراسم دفن بزرگان دین با حضور اولیا الهی انجام شده است.

پس از دفن حضرت معصومه(س) موسى بن خزرج سایبانى از بوریا بر فراز قبر شریفش قرار داد تا این که حضرت زینب فرزند امام جواد(ع) به سال ٢٥٦ هجرى قمرى اولین گنبد را بر فراز قبر شریف عمه بزرگوارش بنا کرد و بدین سان تربت پاک آن بانوى بزرگوار اسلام قبله گاه قلوب ارادتمندان به اهلبیت (ع). و دارالشفای دلسوختگان عاشق ولایت وامامت شد.

شنبه 1 شهریور 1393  3:02 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

شربتي شفابخش
روز چهاردهم شعبان برابر با 26 ديماه 1373هـ.ش و در آستانه عيد بزرگ نيمه شعبان بارگاه ملكوتي كريمه اهل بيت عليهم السلام پذيراي ميهماني است كه از راه دور آمده, او همسايه برادر است كه به دعوت خواهر او به اميد شفا به اين بارگاه رو آورده است, او امير محمد كوهي ساكن مشهد و كارمند سابق اداره امور اقتصادي و دارايي آن شهر است كه داستان خود را چنين بيان مي كند:
سه سال بود كه به بيماري فلج مبتلا بودم و قادر به حركت نبودم و با ويلچر حركت مي كردم; پيش اطباء متخصص مشهد و تهران رفتم و مراحل مختلف درمان را (از عكس و آزمايش و سي تي اسكن و غيره) گذراندم و بارها در بيمارستان بستري شدم و در مجالس دعا و توسل در حرم مطهر حضرت رضا عليه السلام به قصد شفا شركت كردم ولي عنايتي نشد در همين اواخر به خاطر ناراحتي زياد ((خود و خانواده ام)) به حرم مشرف شدم و با سوز دل عرض كردم: آقا! شما غير مسلمانان را محروم نمي كنيد پس چرا به من شيعه توجه نمي فرماييد؟! آقا يا جوابم را بده يا مي روم قم و به خواهرتان شكايت مي كنم و او را واسطه قرار مي دهم; آنگاه خطاب به حضرت معصومه عليها السلام عرض كردم: من كه همسايه برادر شما هستم و فردي عائله مندم و در عمر خود خيانتي نكردم و در حد توان درستكار بودم چرا ايشان مرا شفا نمي دهند؟

بعد از اين توسل و عرض گلايه در عالم خواب خانمي را ديدم به من فرمود: شما بايد به قم بيايي تا شفايت دهم. عرض كردم شما كه به خانه ما آمدي و ميهمان ما هستي همينجا شفايم بده; من پولي ندارم كه به قم بيايم. فرمود: شما بايد به قم بيايي.

من خوابم را به عيال و فرزندانم نقل كردم, پس از مدتي پسرم به من گفت:پدر! ما كه همه دارايي خود را در راه معالجه شما خرج كرديم,من مبلغي - را از فروختن چند جعبه نوشابه اي كه در خانه داشتيم - تهيه نمودم; اين را خرج سفر كنيد و به قم برويد, اميدوارم كه شفا پيدا كنيد.

من راهي قم شدم, پس از رسيدن به قم وضو گرفتم و وارد حرم شدم; از دو نفر تقاضا كردم زير بغلهاي مرا گرفته و كنار ضريح ببرند; مرا كنار ضريح بردند(خسته بودم و ناتوان) بعد از زيارت و التجاء بسيار همان كنار ضريح پتوي خود را به سر كشيده, خوابم برد.

در عالم خواب خانمي را ديدم با چادر مشكي و روبندي سبز رنگ به من فرمود: پسرم خوش آمدي, اكنون شفا يافتي برخيز, تو هيچ بيماري نداري. عرض كردم: من بيمار و زمين گيرم. ايشان پياله گلي پر از چاي را به دست من داد و فرمود: بخور.

من چاي را خوردم; ناگهان از خواب بيدار شدم ديدم مي توانم روي پا بايستم, از جا برخاستم و خود را به ضريح مقدس رساندم و بالاخره در اين روز, عيدي خود را از ((بي بي)) گرفتم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:02 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

سخن عجیب علامه حسن‌زاده درباره حضرت معصومه(س)/ مرجعی که ۶۰ سال اولین زائر حرم بود

علامه‌ حسن‌زاده آملی در تجلیل از مقام حضرت معصومه(س) در دانشگاه قم گفت: اگر برای من ممکن بود و مواجه با مشکل نمی‌‌‌شدم، برای تجلیل از شخصیتی مانند فاطمه معصومه سلام الله علیها این مسیر را سینه‌خیز می‌‌آمدم!

- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13920615000287#sthash.zQfcKgqY.dpuf
کرامات معصومیه
مرحوم حاجی نوری رضوان الله علیه داستانی را نقل می کنند که چون در زمان خودشان و در نزدیکی محل اقامتشان واقع شده و گویا صاحب جریان را می شناخته اند داستانی ارزشمند اشت ایشان می گویند:
در ایامی که ما در کاظمین اقامت داشتیم و مجاور بودیم در بغداد یک مرد نصرانی بود به نام یعقوب که دچار بیماری استسقا شد و هر چه مراجعه به اطباء کرد نفعی نداد و بیماری او شدت یافت. چنان رنجور و لاغر گردید که از راه رفتن عاجز شد. او خود می گوید: پیوسته می گفتم خدایا یا شفایم ده یا مرگم را برسان.
تا اینکه شبی هم چنان که وری تخت خواب خوابیده بودم خواب دیدم سید جلیل و نورانی و بلند قامتی نزد من امده و تخت مرا حرکت داد و گفت: اگر شفا می خواهی باید به کاظمین بروی و زیارت کنی که از این بیماری رها شوی.
از خواب بیدار شدم و جریان خوابم را برای مادرم نقل کردم. او که نصرانی بود گفت: این خواب شیطانی است و رفت صلیب و زنّار آورد و به گردنم آویخت.
من دوباره به خواب رفتم و در عالم رویا بانویی با جلالت و پوشیده را دیدم که امد و تخت مرا حرکت داد و فرمود: برخیز. چه آنکه صبح طالع شد. مگر پدرم به تو نفرمود به زیارتش بروی تا تو را شفا دهد؟
عرض کردم: پدر شما کیست؟
فرمود: امام موسی بن جعفر علیهما السلام.
گفتم: تو کیستی؟
فرمود: «انا المعصومه اخت الرضا» منم معصومه خواهر رضا علیه السلام.
من بیدار شدم و متحیر بودم که چه کار کنم و کجا بروم. پس در قلبم افتاد به خانه سید محترم سید راضی بغدادی که ساکن در محله رواق بغداد است بروم به راه افتادم تا به خانه او رسیدم. در را کوبیدم او گفت: کیست؟
گفتم در را باز ککن چون صدای مرا شنید دخترش را صدا زد که در را باز کن که یک نصرانی است می خواهد مسلمان شود.
من وارد شدم و گفتم از کجا دانستید که نصرانی می خواهد مسلمان شود؟
گفتم: جدم حضرت کاظم علیه السلام در خواب به من خبر داد.
بعد مرا به کاظمین و به خانه عالم جلیل شیخ عبدالحسین تهرانی برد و داستان را به ایشان عرض کردم.
به دستور او مرا به حرم مطهر بردند و دور ضریح طواف دادند ولی اثری از برای من ظاهر نشد. چون بیرون آمدم و مختصر زمانی گذشت دچار تشنگی شدم آب آشامیدم در آن وقت حالم دگرگون شد و به زمین افتادم و آن وقت بود که احساس کردم بار گرانی که چون کوه برپشت بود برداشته شد و ورم بدنم از بین رفت و به کلی کسالت و دردم مرتفع گردید.
به بغداد برگشتم بستگانم که از جریان اطلاع پیدا کردند ناراحت شدند. مادرم گفت: خدا رویت را سیاه کند کافر شدی؟
گفتم: از بیماری ام چیزی می بینی ؟
او گفت: این از سحر است و بالاخره مرا زدند. و خون آلود نمودند و گفتن تو از دین ما خارج شده ای.
من به کاظمین برگشتم و خدمت شیخ عبدالحسین تهرانی رفتم و او اسلام و شهاتین را به من تلقین کرد و مسلمان شدم و چون خطر مرا تهدید می کرد مرا مخفیانه به کربلا فرستاد و چون زیارت کردم و برگشتم مرا با مرد صالحی به بلاد عجم فرستاد و یک سال در قریه ای از توابع شیراز ماندم و بعد به عتبات برگشتم.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:03 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

 
داستان روز وداع
طلبه‏هاى جوان نخجوانى در سالن مدرسه علمیه جمع شده بودند.قرار بود فیلم مراسم ورود آنها به ایران نمایش داده شود. این‏فیلم چند ماه قبل در فرودگاه مهرآباد گرفته شده بود. طلبه‏هاحدود 100 نفر بودند. با شروع فیلم زمزمه‏ها قطع شد. همه بادقت‏به صفحه تلویزیون چشم دوختند. فرودگاه پذیراى طلاب جوان جمهورى‏آذربایجان بود. گزارشگران و خبرنگاران زیادى از صدا و سیما ومطبوعات آمده بودند. در قسمتى از فیلم نماى نزدیکى از صورت وچشمان یکى از طلاب نشان داده شد. افراد حاضر در سالن با مشاهده‏چشمان معیوب آن طلبه با صداى بلند خندیدند. حمزه سرش را زیرانداخت و صورتش سرخ شد. صداى دوستانش را از گوشه و کنارمى‏شنید. بچه‏ها دیدین چه جورى از صورت حمزه فیلم برادرى‏کردن! چشماش قشنگ معلوم بود! انگار فیلم برداره باهاش لج‏بوده.مى‏خواسته او نو مسخره کنه. بچه‏ها نگاه کنید. دوباره داره حمزه رو نشون مى‏ده!
حمزه دیگر طاقت نیاورد. با عصبانیت‏ازجا بلند شد. از سالن بیرون آمد. احساس حقارت مى‏کرد. به‏حجره‏اش پناه برد و در اتاق را روى خودش بست. در آن لحظات باخود اندیشید کاش هرگز به ایران نیامده بود. سرانجام تصمیمش راگرفت. باید به نخجوان بر مى‏گشت. لباسهایش را پوشید. نمى‏توانست‏اینجا بماند و در زیرنگاههاى تحقیرآمیز و خنده‏هاى تلخ دوستانش‏خرد شود. در اتاق را باز کرد. از مدرسه خارج شد. هنوز صداى‏تلویزیون از سالن مدرسه به گوش مى‏رسید. حمزه به حرم حضرت‏معصومه  سلام الله علیها  رفت تابراى آخرین بار بى بى را زیارت کند. حرم‏خلوت بود. کنار ضریح نشست. صورتش را به شبکه‏هاى نقره‏اى آن‏چسباند و آرام آرام مثل بچه کوچکى شروع به گریه کرد. اى‏دختر باب الحوائج من این همه راه اومدم تو این شهر غریب زیرسایه شما درس بخوابم. مبلغ مذهبى بشم. اما نمى‏تونم این همه‏تحقیرو تحمل کنم. من بر مى‏گردم نخجوان. اومدنم از اول اشتباه‏بود! حمزه به یاد چند ماه قبل افتاد. روزى را به خاطر آورد که‏خبردار شد گروهى از ایران به نخجوان آمده‏اند تا از جوانان‏علاقه مند به تحصیل علوم دینى در حوزه علمیه قم ثبت نام کنند. حمزه با پدرش به محل ثبت نام رفت. مسولان وقتى متوجه چشم معیوب‏او شدند از گزینش او خود دارى کردند. حمزه با ناراحتى گفت:
چرا باید من با وجود علاقه فراوان به تحصیل علوم دینى به خاطریک نقص عضو کوچک محروم بشم؟
پدرش جلو رفت و به آرامى درگوش یکى از مسولان ثبت نام چیزى‏گفت:
این طفل معصوم گناه داره. ما شیعه هستیم. دلم مى‏خواد پسرم‏مبلغ بشه. شما رو به امام حسین قسم مى‏دم اگه راهى داره کمکش‏کنید! مسولان برخلاف شرط پذیرش اسم حمزه را در لیست نوشتند.
جوان با یاد آورى این خاطرات بیشتر دلش گرفت. از جا بلند شد.
با بى بى خدا حافظى کرد و از حرم بیرون آمد. کبوتران در آسمان‏حرم در حال پرواز بودند. حمزه در راه به یکى از همکلاسى هایش‏برخورد. سلام کرد و جوان مثل یک ناشناس جوابش را داد و به راه‏خود رفت. حمزه مات و مبهوت به دنبال او دوید. حیدر صبرکن.
کجا مى‏رى؟ جوان ایستاد و سربرگرداند. حالادیگه به رفیقت کم‏محلى مى‏کنى. حمزه تویى؟
آره بابا خودم هستم. پس مى‏خواستى کى باشه؟
پس چشمات چیه توهم مى‏خواى مثل بقیه منو مسخره کنى نه به‏خدا فقط مى‏خوام بگم چشمات...
چشمام چى؟
سالم سالم شده! دروغ مى‏گى به ارواح خاک آقام راس مى‏گم.
من اصلا اولش تو رو نشناختم.
حمزه با ناباورى به چشمش دست کشید.
اگه باور نمى‏کنى برو تو آینه نگاه کن. راستى چکار کردى خوب‏شدى؟ دکتر رفتى؟ آره یه دکتر خیلى خوب کدوم دکتر؟
حمزه با دست‏به حرم حضرت معصومه  سلام الله علیها  اشاره کرد و بعد با سرعت‏به سمت مدرسه علمیه دوید. جوان هاج و واج برجاى ماند. حمزه به‏مدرسه که رسید یکراست‏به حجره‏اش رفت. آینه کوچکى پیداکرد.
مقابل صورت خود گرفت. دوچشم پرفروغ مثل دو مروارید از داخل‏آینه به او خیره شده بودند. امروز براى او روز وداع بود. روزخداحافظى از کریمه اهلبیت و باز گشت‏به وطن. اما مثل اینکه بى‏بى راضى نبود او به زادگاهش برگردد.
چشمانش را بست. ندایى از ژرفاى درون درگوشش طنین انداز شد.
کبوتر کوچک به آشیانه آل محمد  صلی الله علیه وآله وسلم  خوش آمدى.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:04 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

شفاى امید و عشق
مدتها بود که او با ویلچر فاصله خانه تا حرم را پشت‏سر مى‏گذاشت تا شاید دستى پنهان بتواند دردش را درمان کند. با امیدمى رفت ولى نا امید بر مى گشت. تمام هستى خود را صرف درمان‏کرده بود و خانواده‏اش در تنگدستى به سر مى بردند. پیرمرد خلقش‏تنگ شده و اعصابش به هم خورده بود. از نگاه چهار فرزندش، که‏همواره او را تا عمق درد و اندوهش; همراهى مى کردند. شرمسار بود. شبها تا نیمه در میان درد و ناله غوطه مى خورد. سه سال و اندى بود که درد تمام وجودش را فرا گرفته بود. براى‏درمان بیمارستانهاى مشهد و تهران را بى هیچ نتیجه‏اى پشت‏سرنهاده بود. خودش هم مى دانست که باید به‏تدریج‏بمیرد. ولى امیدبه زندگى و اهل بیت  علیه السلام  او را به تقلا وا مى داشت.
هر روز صبح همانند دوران سى ساله کارمندى‏اش در اداره دارایى،از خانه خارج مى شد تا در حرم امام رضا  علیه السلام  به آرزویش دست‏یابد. اهل محل با نگاهى ترحم آمیز با وى احوالپرسى مى کردند، به اوقوت قلب مى دادند. مى دانست چهره‏هاى مهربان همسایگان، در پشت‏سرش حالت ترحم مى گیرد و با زمزمه‏هاى دردناک دلسوزانه همراه‏مى شود.
آن روز برف ملایمى مشهد را سپید پوش کرده بود; باد سوزناکى ازطرف غرب مى وزید و با سرعت از روى شهر مى‏گذشت. آسمان تاریک وکدر مى نمود. بارش برف با طراوت و سبکبالى ادامه داشت و بادبا زوزه وحشتناکى آن را بدین سو و آن سو مى پراند. چراغهاى‏خیابانها روشن بود; ماشین‏ها به آرامى و با دود و بخار برفهاى‏سپید را زیر پا له مى کردند و خطى سیاه و چرکین بر جاى مى‏گذاشتند. رد ویلچر بر برفهاى پیاده روى منتهى به حرم هر آشنایى رامتوجه پیر مرد مى کرد که طبق معمول به حرم مى رفت. شهر خلوت وخاموش مى نمود. پیر مرد تنها به گلدسته‏هاى براق و زرد حرم، که‏استوار در میان باد و کولاک ایستاده بود، نگاه مى کرد. گلدسته‏ها نیز هر روز صبح به اشتیاق دیدار او تا پس کوچه‏ها سرک‏مى کشیدند! وقتى وارد صحن شد. جوانى گندمگون با قامتى بلند وموهاى مجعد، در پشت ویلچرش قرار گرفت و با لبخندى مهر آمیزبالهجه جنوبى گفت، پدر جان! تو این هواى سرد و برفى چرا بیرون‏اومدى؟ پیرمرد سرش را چرخاند، و لبخندى زد گفت: تو براى چه‏اومدى پسر جون.
من !؟ ساعت نه باید بروم دانشگاه، سرویس مون جلوى در حرمه،اومدم زیارتى بکنم و برم دانشگاه. پس دانشجو هستى؟ چه رشته‏اى مى خونى! جوان، که ویلچر را به جلومى راند، گفت الهیات. راستى نگفتى چرا تو این هوا اومدى بیرون، زائرى نه؟ از لهجه‏ات‏معلومه که اهل شمالى پیرمرد که به گنبد حرم نگاه مى کرد. آهى‏کشید و گفت، عشق تعریف نداره، اهل رستمکلاى بهشهرم ولى عمریه‏مشهد زندگى مى کنم.
جوان نفس عمیقى کشید و ساکت ماند. صحن حرم قدرى خلوت‏تر ازهمیشه بود. برف صحن را در خود پوشانده بود و گنبد و گلدسته‏هابا رنگهاى دلپذیرشان چون دسته گلى بر فراز همه زیبایى‏ها جاخوش کرده بودند. وقتى در ورودى حرم رسیدند، پیرمرد صمیمانه‏جوان را دعا کرد و گفت: خدا برات بسازه، خیر ببینى، دستت دردنکنه، من داخل حرم نمى رم. گوشه‏اى از کفش کن را نشان داد وگفت جام اونجاست، خدام کمکم مى کن. جوان براى پیرمرد دعا کردو پس از خداحافظى در میان جمعیت ناپدید شد.
پیرمرد در مکان‏همیشگى‏اش قرار گرفت. قدرى خود را جابه جا کرد و از لا به لاى‏زائران به ضریح خیره شد. رنگش تغییر کرد و اشک به آرامى درچشمانش حلقه زد. دست‏ها را ستون صورتش کرد. لبانش مى لرزید. انگار دهانش را بسته بودند. بغض گلوى نازکش‏را مى‏فشرد.
لب گشود، سفره دلش را پهن کرد و کلمات را کنار هم‏چید: آقا... على بن موسى الرضا  علیه السلام ... علیلم، الان دو ساله که میام و دست‏خالى بر مى گردم شما غیرشیعیان را محروم نمى کنید، ولى من... گریه کلماتش را به هم‏ریخت. آقا، آقاجون، توجهى به من بفرما. هاى هاى گریه‏اش‏زائرانى را که وارد و یا خارج مى شدند، متوجه او مى‏کرد. او بى توجه به اطرافش حرف‏هاى دلش را بریده بریده مى زد: آقاجون... اسمم ابوالفضله... ماه شعبان هم رسیده... آقا، جون‏خواهرت بى بى معصومه خلاصم کن.
مى‏بینى آقا با این وضع اومدم‏تا بگم خسته شدم... آقا جون قهر نمى کنم; ولى دیگه مزاحم‏نمیشم. مدتى در حال و هواى خود غوطه خورد. بالاخره سفره دلش راجمع کرد و از حرم خارج شد. از بارش برف و وزش باد خبرى نبود. صورت پیرمرد گشاده و باز مى نمود و دلش سبک شده بود. به ویلچرسکندرى زد و به تندى حرم را پشت‏سر نهاد. در شهر جنب و جوش‏بیشترى به چشم مى خورد. برفها به سرعت آب مى شد. صداى الله‏اکبر از گلدسته‏ها و ماذنه‏هاى مساجد شهر تا دل افلاک راه مى‏پیمود. وقتى که او به خانه رسید. دخترش زهرا نگران و آشفته به‏کمکش شتافت و با گلویى بغض کرده، گفت: مامان... مامان بابااومده. پیرمرد شاداب و سبکبال حالشان را پرسید. زهرا گفت: بابا چرا تو این هوا رفتى بیرون مى دونى چقدر دلواپس بودم‏داشتم دق مى کردم. پیرمرد سرفه‏اى کرد و گفت: نگران نباش باباچیزى‏ام نمیشه، همسرش به کمک دختر آمد و گفت: قانع شدى؟ آره معصومه خیلى سبک شدم. این بچه داشت دق مى کرد. آخه مرداین بچه، سال آخرشه، باید درس بخونه نباید.... پیرمرد دستکش‏را از دست‏بیرون آورد و گفت: دیگه تموم شد. به دخترش گفت: زهرا، بابا جون غصه منو نخور، حالا کمک کنید بیام پایین. شب جمعه بود و برف به شدت مى بارید. پیرمرد در اتاق کوچک خود،که رو به حرم بود، روى تخت چوبى‏اش دراز کشیده بود و به آسمان‏نورانى و گلدسته‏هاى حرم نگاه مى کرد.
خانه خلوت و ساکت‏بود و بچه‏ها علیرغم مخالفت مادر به حرم رفته‏بودند. همسرش نبات داغ برایش آورد. او به حمت‏خود را روى تخت‏جابه جا کرد، به دیوار تکیه داد و گفت: مى‏دونى معصومه تنهاآرزوم اینه که این بچه‏ها سر و سامون بگیرن.
زن گفت: شب شب تولد آقا ابوالفضله، ان شاء الله خدا کمک مى‏کنه. صدایش گرفته بود گویا گلویش بغض کرده بود. از جاى برخاست و به بهانه کارى از اتاق خارج شد تا در گوشه آشپزخانه،جاى همیشگى‏اش بتواند دلش را سبک کند.
سپیدى به تازگى پاى به عالم گذاشته بود که بیدار شد. به زحمت‏خود را جابه جا کرد، عرق سردى روى صورتش نشسته بود. احساس‏خوشى وجودش را فرا گرفته بود. به فکر خوابش بود و بارها وبارها از اول تا آخر آن را مرور کرد. همسرش متعجبانه پرسید. چیه، چیزیت‏شده؟
نه، پس چرا بیدارى بهتون مى‏گم سر صبحونه. بعد از صبحانه خواب شب قبل را براى آنها تعریف کرد و همه‏خوشحال شدند.
محمد گفت: خوب بابا جون کى مى‏ریم قم؟ زنش گفت: کاش على هم‏اینجا بود، طفلکى اگه بدونه باباش چه خواب دیده از زهدان تااینجا یه سره مى‏آد. پیرمرد بیشتر از همه احساس غرور و شادى مى‏کرد. بچه‏ها اصرار داشتند بدانند که پدر چه وقتى به قم مى رود;اما او مى گفت: صبر کنید ببینم چیکار باید بکنم. ولى خواهش مى کنم برا کسى‏تعریف نکنین، محمد تو هم که رفتى رستمکلا به زنت و فامیل‏هامون‏چیزى نگو... .
پیرمرد تمام آن روز را به دیوار تکیه داد و بى‏آنکه حرفى بزند از پشت‏شیشه‏هاى بخار گرفته، به کوچه نگاه کرد. روزها از پس هم مى گذشت اما از سفر به قم خبرى نبود.
نیمه‏هاى‏شب شنبه بیست و چهارم دى ماه بود. پیرمرد به دیوار تکیه زده،متفکرانه به نقطه‏اى خیره شده بود. گویا گذشته‏ها و آینده رامرور مى کرد. با خود در کلنجار بود که صداى آرام همسرش او رابخود آورد: آقا، آقا، با توام، کجایى؟ آه معصومه تویى؟ آره‏انگار اینجا نیستى؟ - هان، نمى دونم اینجوریه؟ راستى بچه‏ها کجان؟ - خوابیدن؟ - آره خیلى وقته. - کجا بودى؟ لباسها رو شستم، گفتم چاى برات‏بیارم. - دستت درد نکنه زحمت کشیدى. مى‏دونى معصومه داشتم به‏بدبختى‏هام فکر مى کردم. لااقل تو زندگى‏ام نتونستم قدر تو یکى‏رو بدونم. نفس عمیقى کشید و زن اخمى کرد و گفت: من که ازت بدى‏ندیدم ما با هم رفیق بودیم. بارها بهت گفتم ابوالفضل. خدایى‏دلم نمى خواد، با من اینجورى صحبت کنى.
پیرمرد که چاى را باولع مى نوشید، با دستهاى لرزان، استکان را روى نعلبکى گذاشت وگفت: تو آره، رفیق خوبى برام بودى ولى من مرد خوبى نبودم.بعضى وقتها به خودم میگم که این درد مرض‏ها، پاداش بدیهامه.شاید... نمى دونم; اما تو زن خوبى بودى.
همسرش با ظرافت موضوع‏صحبت را عوض کردو گفت: راستى ابوالفضل; این پا اون پا کردن وقم نرفتن واسه پوله.
خوب آره، چه کنم زن؟ حاج حسن هم نیومده، منهم نمى دونم چیکارکنم. تو جیبم یه شاهى هم پر نمى زنه. بعد نفس عمیقى کشید وادامه داد: منم توش موندم. چندرغاز حقوق بازنشستگى که میره‏برا وام و قرض و قوله‏ها، روم نمیشه به محمد بگم از حقوقش‏بگیره و بده. تازه تا آخر برج چند روزى مونده. نمى دونم، پاک‏دارم گیج مى شم. همین جا مى‏گیرم مى خوابم تا بمیرم. اگه حاج‏حسن آمد که منو مى بره قم; اگه هم تا عید نیامد مى زارم براسال دیگه.
ان شاء الله درست مى شه الان که مسافرت سخته، محمد که آمده بودمى گفت: عمو ماه بعد مى آد. آره مى دونم تا اون موقعش صبرمى‏کنم. تو خیلى خسته‏اى برو بخواب. - کارى ندارى ؟ نه; فقط اون قرصهامو با یه لیوان آب برام بیاور. اتاق که خلوت‏شد باز به فکر فرو رفت.
اما این بار سفر خیالى‏اش با خوابیدن به پایان رسید. نزدیکیهاى‏اذان صبح با سر و صورتى عرق کرده از خواب بیدار شد. مى خواست‏همسرش را صدا بزند، ولى منصرف شد و تا وقت نماز صبح صبر کرد. بعد از نماز وقتى همسرش به اتاق رفت، او را بیدار و آشفته‏دید. پرسید: چى شده ابوالفضل؟
پیرمرد با گلویى بغض کرده، گفت، معصومه، باز بى بى حضرت‏معصومه رو تو خواب دیدم. به من امر کرده اگه دوا مى خوام برم‏قم. امام رضا  علیه السلام  به خواهرش حواله کرده. به بى بى گفتم نمى‏تونم، علیلم، دستم خالیه، فرمود که باید برم قم. منم دیگه نمى‏تونم صبر بکنم.
زن که تشویش و شوق شوهرش را دید. با خوشحالى گفت: دیشب که‏داشتم مى‏خوابیدم، متوجه شدم چهارتا جعبه نوشابه داریم، اونارو مى فروشیم. نباید معطل کرد راست مى‏گى؟!
دستانش را برهم‏مالید، انگار همه چیز برایش مهیا شده بود. زن گفت: بعد ازصبحانه بچه‏ها میرم دنبال داداشم مرتضى، تنهایى که نمى‏تونى‏برى ؟
نه، مرتضى نه معصومه، اون بیش از یک ماهه که به دیدن‏مون‏نمیاد. ما برایش فراموش شدیم. شاید براش سخته، خواهش نکن. بامحمد میرم یا میگم زنگ بزنه داداشم بیاد.
این چه حرفیه مرد. مرتضى کارگره مشکلات داره، این دفعه سرش به‏کلى مشغول بود، ولى بى خبراز ما نبود. کى اوندفعه پنج هزارتومان داد زهرا بیاره؟! این حرفها رو بذار کنار، مى‏رم و بهش‏مى گم. نخواستى مساله‏اى نیست‏به خان داداش تو فریمان زنگ مى‏زنم بیاد. مرد، که به بخارى نگاه مى کرد، گفت: نمى دانم چى‏بگم.
آنها دو روز در قم ماندند. هواى شهر سرد بود و پیاده‏روها پر از برف.
سراسر شهر چراغانى شده بود. از دم حرم تا انتهاى خیابان‏چهارمردان جمعیت موج مى زد. ساعت،9 شب را نشان مى داد. پیرمرد افسرده و غمگین بود و احساس غربت و بدبختى داشت. ازبلندگوى گلدسته‏هاى حرم صداى مداحى پخش مى شد. مرتضى (برادرخانم او) روى تخت نشسته و سرش را روى زانوهایش نهاده بود،معلوم نبود در چه فکر و خیالى بود. پیرمرد از زاویه تنگ‏پنجره، به حرم چشم دوخته بود; زیر لب چیزهایى مى گفت و به‏آرامى اشک مى ریخت. لحظاتى گذشت پیرمرد لب گشود و گفت: آقامرتضى! بله مشتى، امشب شب ولادت امام زمانه، فردا هم که مى‏خوایم بریم، بیا و محبت‏بکن و بریم حرم. مرتضى خنده کم جانى‏کرد و گفت: این چه حرفیه آقاى امیر کوهى، من مخلص جنابعالى‏ام،اگه گفتم نریم حرم به خاطر این بود که امشب خیلى شلوغه چوب به‏زمین نمى آد. نگاه، خیابونها رو نگاه، ماشاء الله; مثل بیست وهشتم صفر مشهده. با این حال مى ریم، خدا رو چه دیدى. بعد یاعلى گفت و از جایش بر خاست.
نم نم باران روى صورتها مى نشست‏اما حضور گسترده مردم، شهر را گرم و صمیمى کرده بود. پیرمردبا سر و صداى ویلچرش، که هیچ کس توجهى به آن نمى کرد، سر به‏زیر انداخته بود و همراه مرتضى به طرف حرم مى‏رفت.
به سختى در صحن شمالى مقابل ضریح قرار گرفتند. زائران با دیدن‏پیرمرد دعایش مى کردند; اما او همچنان سر به زیر انداخته بود. قطره‏هاى درشت اشک بر چهره‏اش مى غلتید. گاه سرش رابلند مى کردو از لاى جمعیت‏به دنبال ضریح مى گشت. مرتضى کنار او به خواندن‏زیارت نامه مشغول شد.
بالاخره بغضش ترکید هاى هاى گریه‏اش بلند شد. در میان گریه،بریده بریده کلماتى مى گفت: من از مشهد... بى بى خودت... حالاباید اینجورى به مشهد، بى بى جون داداشت... انگار هق هق گریه‏او پایانى نداشت! دقایق زیادى سپرى شد تا اینکه پیرمرد آرام‏گرفت.
سرش به پهلو افتاد و مرتضى پتو را تا روى سرش کشید تا سرمانخورد و به راحتى بخوابد. بیش از یک ساعت گذشته بود حرم‏همچنان پر از جمعیت‏بود. مرتضى کنار ویلچر نشسته بود و خواب‏به چشمانش فشار مى آورد. پیرمرد ناگهان تکانى خورد و بیدارشد. پتو را از سرش بر داشت‏به اطرافش نظرى انداخت. مرتضى راکنار ویلچر دید. دست لرزانش را روى شانه‏هاى خسته او گذارد وبه آرامى از جاى بر خاست، چشمانش برق مى زد. مرتضى نا باورانه‏خشکش زده بود. زبان در کامش گیر کرده بود.مى‏خواست چیزى بگوید، اما قادر نبود. پیرمرد که، از شدت شوق‏زبانش بند آمده بود، دستانش را بالا برد، به سختى لب گشود وفریاد زد: یا زهرا، یا مهدى، یا امام رضا، یا حضرت معصومه.
جمعیت همه به او نگاه کردند و او همچنان فریاد مى زد. مرتضى،مرتضى، ببین، مى بینى... ما دست‏خالى بر نمى گردیم. گریه او وضجه زائران در هم آمیخت.
بدین سان در شب میلاد امام عصر (عج) سال هفتاد و سه یک باردیگر نقاره‏ها به صدا در آمد که ...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:05 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

پروانه صفا
شب چهار شنبه بود و ماه با درخشش چشم اندازى در گوشه‏اى ازآسمان تمام رخ ایستاده بود. ستارگان ریز و درشت‏بر بام شهررویهم انباشته شده بودند. شهر با قامتى در هم و بر هم از شدت‏گرمى هوا به خود مى‏پیچید. در دل شهر ستونهاى بر افراشته وگنبدهاى رنگارنگ به متانت و بزرگى همه عالم صبورانه ایستاده‏بودند و تا دور دستها به استقبال دوستان و میهمانان خودمى‏شتافتند. باد گرم و سرگردانى در خیابانهاى شهر مى‏وزید.
صداى قرآن و نوحه و طبل و شیپور از ناى بلندگوهاى دور و نزدیک‏تا بى‏نهایت مى‏رفت. زمینیان بر سر و سینه مى‏زدند و آسمانیان باچشمانى اشکبار نظاره مى‏کردند. هر تازه واردى ناخود آگاه سینه‏در سوز و گذار مصیبت‏سیدالشهداء مى‏نهاد. صداى زنجیرها که ازپشت زخمین عزاداران بر مى‏خاست در میان فریادها و ناله‏ها گم‏مى‏شد. سراسر کوچه‏ها و خیابانها را پرچم‏هاى سیاه که اشعارحماسى و ایثار و شهادت رویشان نوشته بود پرکرده بود. ساعت دورا نشان مى‏داد. اما شهر همچنان از جمعیت متلاطم بود.
در این هنگام اتوبوسى در آن سوى رودخانه کنار پل، در موازات‏حرم توقف کرد. مسافرین یکى یکى پیاده شدند و هر کدام به طرفى‏رفتند. پروین و مادرش آخرین نفرى بودند که پیاده شدند. ابتدانفسى تازه کردند و بعد، مادر کیف بزرگ و چهار گوشى را از زمین‏برداشت و گفت: بریم پروین.
و دخترک با چشمانى خواب آلود، تلوتلو خوران دنبالش براه‏افتاد. هر قدمى که بر مى‏داشت لب به اعتراض مى‏گشود و گاه‏همانند بچه‏ها به چیزى بهانه مى‏کرد و مى‏ایستاد و با عصبانیت پابر زمین مى‏کوبید و به مادر اعتراض مى‏کرد: مامان! خوابم میاد اا اه چرا بیدارم کردى؟
یا مى‏گفت: مامان با توام، مى‏خوام همینجا بخوابم رو همین‏آسفالت.
و بى محابا روى زمین مى‏نشست: تو چرا به حرفهایم گوش نمى‏کنى،نگاه! جیغ مى‏کشم‏ها!
گاه قدرى آرام‏تر مى‏شد و مى‏گفت: راستى‏اینجا حرمه، نه؟ چقدر قشنگه ... آ آ آه، چقدر آدم تو خیابونه،اینا خواب ندارن؟ ... مامان جون، هواش گرمه دارم مى‏پزم ...
از این حرفها و مادر به آرامى با لهجه غلیظ کرمانشاهى جوابش‏را مى‏داد: جان مادر! الان مى‏خوام ببرمت مسافرخانه ... خیلى‏خوابت میاد نه؟! ولى مادر نمى‏شه که تو خیابون خوابید مردم به‏آدم مى‏خندند. اینا اونجا رو نگاه او نجا مسافرخونه است...یواش‏تر مادر مردم نگاه مون مى‏کنن، زشته.الان به دختر خوبم یه آب خنک مى‏دم که گرما از تنش بیرون بره،
او با خوشرویى و نرمى با دخترش رفتار مى‏کرد تا اینکه درنزدیکى حرم اتاقى اجاره کردند و دختر جوان غرولندکنان خود راروى تخت انداخت و خوابید. او از روزى که دچار بیمارى تشنج‏اعصاب شده بود خیلى کم مى‏خوابید ولى براى کنترل تشنج اوقرصهاى خواب آور و آرام بخش به او مى‏دادند.
آفتاب از سینه‏کش کوه خضر(کوهى در جنوب شرقى قم )بالا رفته بودو با سوز بر زمین مى تابید. لکه‏هاى سپید ابر در پهنه آسمان‏آبى ملایم و یکنواخت، به سویى نا معلومى مى‏دوید. گردو غبارهمچنان صورت شهر را تار و کدر مى‏نمایاند.
جنب و جوش غریبى درشهر جریان داشت. مغازه‏ها بسته بود و بیرقهاى سیاه روى بام وتیر برق و دیوارها با نوازش باد فراز بر مى‏داشت و تلوتلوخوران فرو مى‏افتاد. صداى دسته‏هاى عزادارى از دور و نزدیک به گوش مى‏رسید. پروین به‏همراه مادرش از مسافرخانه خارج شدند. چشمان درشت و بیمار اویکدم قامت‏حرم را مى‏کاوید و زیر لب چیزهایى مى‏گفت. زیر پلکش‏فرو افتاده بود و دستانش بطور محسوسى مى‏لرزید. قامت او متمایل‏به جلو بود و قدمهایش را مى‏کشید و صداى کفش سیاه و چرمى‏اش‏توجه همگان را جلب مى‏کرد. مادر دستش را گرفته بود تا اونیفتد. وقتى وارد صحن شرقى حرم شدند پروین گفت: واى مامان!این همه آدمها، نیگاه! دارن سینه مى‏زنند. و خودش نیز شروع کردبه سینه زدن که گاه ریتم ضربان دست او همراه با دستان سینه زن‏عزادار نبود. دسته‏هاى عزادار گروه گروه و بدنبال هم وارد حرم‏مى‏شدند علم‏ها و بیرقهاى بلند با پرچمهاى سبز و سرخ که به‏آرامى در دل آسمان پیچ و تاب مى‏خوردند و تصویر پرچمهاى عاشورارا در ذهن‏ها تداعى مى‏کرد.
صداى سینه‏زنى‏ها و زنجیرها با همراهى طبل و سنج و شیپور وچکیدن قطره‏هاى اشک و ضجه عاشقانه، تصور خیالى عشق را مى‏زدود وباورها را در عشق حقیقى گره مى‏زد.
آنها به سختى از لابلاى جمعیت‏که از اول صبح در حرم و اطرافش اجتماع کرده بودند گذشتند و به‏داخل حرم رفتند. زنان زوار همانند موج مى‏شکنند و خروشان بردیوار بارگاه مى‏کوبیدند و باز پس مى‏رفتند. و پروین و مادرش که‏گاه گرفتار فراز وفرود جمعیت مى‏شدند به کمک نعدادى از خواهران‏به گوشه‏اى پناه بردند. دختر جوان به دیوار تکیه داد و بانگاهى عمیق به ضریح، که زنان با ناله و زارى و فریاد، زیارتش‏مى‏کردند نگاه مى‏کردو گاهى سر بر مى‏داشت و به سقف حرم که‏باکاشى‏هاى معرق و آئینه، نماى دل انگیز و عرفانى را ترسیم‏مى‏نمود نگاه مى‏کرد.
مادر میانسال او با صورتى کشیده و قامتى بلند که پیرى زود رس‏او را بیشتر از آنچه بود نشان مى‏داد. چشم به ضریح دوخته بود وبه آرامى اشک مى‏ریخت و هر وقت که صورتش را در میان انگشتان‏بلند و لاغر خود فرو مى‏برد نفسش به شماره مى‏افتاد و قطره‏هاى‏اشک از لاى انگشتان او تا سنگ‏فرش حرم امتداد مى‏یافت. زوارهم هرکدام با صدایى بلند و ریتم مختلف حرف دل خود را مى‏زدند:بى‏بى جون شهادت جدت رو تسلیت میگم.
- خانم روز شهادت امام سجاده، ترو جون این امام ...
- یا حضرت معصومه جون زینب کبرا ازت مى‏خوام که ...
- میدونى خانم جون چند سالیه که ...
- بى‏بى معصومه، مریض‏ها التماس دعا دارند. اومدند که ... نگذاردست‏خالى...
پروین خسته شده بود. مادر او را روى زانوانش خواباند و اوپاها را تا روى شکم جمع کرد و چیزى نگذشت که به خواب رفت.
مادر صورت دختر را نوازش مى‏کرد و به زبان کردى اشعارى رازمزمه مى‏کرد گویا نوازش‏هاى مادرانه بود که با صمیمیت ارائه‏مى‏کرد. خانم جوانى که کنارش نشسته بود یکدم از شلوغى و گرماگلایه مى‏کرد: هوف ... هوف چقدر گرمه، ... این همه آدم!؟
واقعاکه ... و رو به مادر پروین کرد و ادامه داد: امان از دست مادرشوهرا، از تهرون گرفته ما رو آورده اینجا، گفت که نذرى دارم.
هوف ... بهش گفتم مادر من بیرون پیش کامى جون مى‏مونم. گفت الاو بلا بایستى بیاى داخل. عروس خوبم و اداى مادر شوهرش را درمى‏آورد. حالا هم که اومدم اینم اومدن من، گمش کردم نفسم‏بنداومد. نمى‏دونم چیکار باید بکنم. آقامو بیرون تنها گذاشتم‏نمى‏دونم چطور باید پیداش بکنم، آ آه و باز نفس‏هاى عمیقى‏مى‏کشید و با دست‏به خودش باد مى‏زد. بعد ادامه داد: مگه بایداومد داخل حرم تا نذر آدم قبول بشه، اونجورى نمیشه؟ نیگاه تروخدا نیگاه و به جمعیت که به طرف ضریح هجوم مى‏بردند اشاره کردو مادر پروین تنها به حرفهایش گوش مى‏داد. خانم جوان آئینه‏اى‏را از داخل کیفش در آورد و با آن صورتش را نگاه کرد و گفت:واى نیگاه صورتم چى‏شده؟ و مادر پروین با بى میلى به صورتش‏نگاه کرد ولى چیزى در صورتش ندیده بود. آه راستى خانم شمااز کجا اومدید؟
مادر پروین که با بى‏رغبتى گفت: از کرمانشاه.
اووه از کرمانشاه اومدید؟
و تن صدایش تغییر کرد و به دخترک که هم چنان روى زانوى مادرش‏خوابیده بود نگاه کرد. مریضه نه؟ او مدى اینجا که به قول‏مادرم دخیلش ببندى هان؟
- آره خانم.
- دخترت چند سالشه؟ خیلى‏قشنگه ماشاءالله
- هفده سالشه
- چرا مریض شد؟
- چه مى‏دونم خانم از مدرسه اومد یه دفعه افتاد و تا حالاهمینجور باقى‏مونده.
- بمیرم الهى! ان شاءالله خوب میشه، دکتربردید؟
- آره خانم تا دلت‏بخواد.
- آهان، من نمیدونم کلاس سوم یا چهارم ابتدایى بودم که بامامانم اینا اومدم قم، مامانم مى‏گفت: مریض‏هاى لاعلاج اینجا شفامى‏گیرند. خدا رو چه دیدى شاید دخترت همین ... اه اه اه نیگاه‏مادر شوهرمه ترو خدا سرو وضعش رو ببین و با صدایى بلند او راصدا زد و خیزى برداشت و بى‏خدا حافظى رفت.
مادر پروین مدتى به‏رفتار خانم جوان مى‏اندیشید. بعد سرش را روى ستون گذارد. در آن‏سوى ستون صداى خانمى که مصیبت‏حضرت زینب را شروع کرده بوددوباره قلبش را متوجه کرد و به درستى گوش مى‏داد و صمیمانه اشک‏مى‏ریخت. اشک از پس چشمانش به بیرون مى‏جهید و از زیر چانه‏اش‏فرو مى‏افتاد. باز زخم دلش سرباز کرده بود و به آرامى با حضرت‏معصومه سلام الله علیها  صحبت مى‏کرد: بى‏بى جون خواستیم بریم مشهد ولى... ولى‏بى زیارت تو ... صفایى نداشت... مى‏رفتیم پیش داداش غریبت تادخترم رو... اینوبگم و به پروین نگاه کرد. شفابده ... اومدیم... شما... شما هم وساطت کنید. .. جون زینب کبرا، بى‏بى. جون‏زهرا... نخواه دست‏خالى... برگردیم. غرق در ترسیم‏هاى ذهنى‏اش‏بود طورى صحبت مى‏کرد که انگار حضرت معصومه در مقابل او نشسته‏است. و بالاخره هق هق گریه‏اش بلند شد. پروین بیدار شد و دستى‏به پیشانیش کشید و به همراه نفس عمیق نگاهى به اطراف انداخت وبعد با تبسم نویى به مادر نگاه کرد و به آرامى‏گفت: مامان‏تشنمه، احساس گرسنگى هم مى‏کنم. میرم آب بخورم ... و مادر که‏سر به ایوان نهاده بود با بستن پلکهایش به او اجازه داد که‏برود. در میان جمعیت ناپدید شد. مادرش لحظاتى در حال و هواى‏خودش سیر کرد.بناگاه متوجه شد که پروین به تنهایى بیرون رفته. اخمى کرد وبه فکش فشار آورد. دریافت که دخترش با حال عادى بیرون رفت تارفع تشنگى بکند. چشمانش ناباورانه به نقطه‏اى خیره شد و چندبار پلکها را محکم به هم زد. گویا چیزى در مغزش خطور کرده بوداما باور نداشت. قلبش به تندى مى‏زد و نفس را به کندى مى‏کشید. دلش بیقرار بود. بعد هاج و واج به دورش مى‏چرخید. نمى‏دانست‏چکار بکند. لاى جمعیت، کنار حرم، درب ورودى همه جا را مى‏کاویدکه بناگاه پروین را دید که با صورتى گشاده و متبسم بطرفش‏مى‏آید. او به آرامى قدمى به جلو برداشت. پروین رسید و گفت:مامان بیرون چقدر شلوغه، میدونى مامان یه عالمه آب خوردم توهم تشنته؟ مادر نا باورانه دو طرف بازویش را گرفت. و امتدادقد دختر را به درستى مى‏کاوید. دیگر لرزشى در دستان او مشاهده‏نمى‏کرد. تلوتلو نمى‏خورد. حرفهایش آرام و صمیمى بود. و بوى‏خوشى از او به مشام مى‏رسید. مادر بریده بریده گفت: پروین ...دخترم ...تو... تو... آره... آره دخترم تو شفا ... شفاگرفتى. .. واى خداى من.. . و صدایش را بلند کرد. گویا بى‏اختیارفریاد مى‏زد...زهرا... یا فاطمه... خدایا شکرت... و پروین را در آغوش کشید.با فریادش، سکوت شکننده‏اى تا آن سوى صحن را در خود فرو برده‏بود. و زن عاشقانه دخترش را مى‏بوسید. زنان زائر، آنها را درمیان گرفته و با اشک چشمان خود غبار غربت را از رخش‏مى‏شستند...
اندکى بعد، صداى نقاره‏ها در میان یا حسین علیه السلام  یا حسین علیه السلام عزاداران درهم آمیخت و سیلاب اشک از آسمان دل عاشقان جارى شد وقلبهاى ماتمزده در عشق به اهل‏بیت استوارتر گردیده بود.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:06 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

فضیلت شهر قم
در فضلیت‏ شهر قم و اهل آن، روایات بى شمارى وجود دارد. علامه بزرگوار شهید قاضى ‏نورالله شوشترى در این زمینه مى‏گوید:«اخبارى که درفضلیت قم و اهل قم از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم  و ائمه اطهار (علیهم السلام) روایت‏شده، فراوان است.» از این رو به ذکر گزیده ‏اى از آنها مى ‏پردازیم:
شهر مردان خدا
1- روى على بن محمد العسکرى عن ابیه عن جده عن امیرالمؤمنین  علیه السلام  قال: قال رسول الله  صلی الله علیه وآله وسلم : «لما اسرى بى الى السماء الرابعه، نظرت الى قبه من لولولها اربعه ارکان و اربعه ابواب کانها من استبرق اخضر.
قلت: یا جبرئیل، ما هذه القبه التى لم ارفى السماء الرابعه احسن منها؟
فقال: یا حبیبى محمد، هذه صوره مدینه یقال لها قم، یجتمع فیها عبادالله المومنون. ینتظرون محمدا و شفاعته للقیامه و الحساب. یجرى علیهم الغم و الهم و الاحزان و المکاره...»
پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم  فرمود: هنگامى که به آسمان چهارم برده شدم، به گنبدى از لولو که چهار رکن و چهار در داشت و گویا از حریر سبز بود، نگریستم. گفتم: جبرئیل، این گنبدى که بهتر از آن را در آسمان چهارم ندیده ‏ام، چیست؟
جبرئیل گفت: محبوبم محمد، این صورت شهرى است که بدان قم گویند.در آن بندگان مؤمن خدا جمع مى‏شوند و منتظر محمد و شفاعتش در روز قیامت و حسابرسى هستند. بر آنان غم و اندوه و ناراحتیها و ناخشنودیها وارد مى‏شود...
در صورتى که مقصود از ایمان ذکر شده در روایت ‏بالا، ایمان واقعى و مومنان راستین باشد، نمى ‏توان برداشت کرد که تمامى افرادى که در شهر قم هستند، همگى بنده مؤمن خدا مى باشند. چون افراد بى قید وبند همیشه از صدر اسلام تاکنون در این شهر بوده ‏اند و به سبب گناه و معصیت‏ خویش، اسباب نزول بلا بر این مکان مقدس را فراهم مى‏ کرده‏اند. در روایتى به فراهم بودن اسباب بلا بر اهل قم در زمان امام رضا علیه السلام  اشاره شده است. در این روایت مى ‏خوانیم: شخصى به نام زکریاى قمى عرض کرد: مولاى من، مى‏ خواهم از محلى که خاندانم در آنجا هستند، به جایى دیگر بروم; چون مردم سفیه بسیار شده‏ اند.
امام فرمود: این کار را نکن زیرا بلاها به واسطه تو از اهل قم دفع مى‏شود، چنانکه بلا از مردم بغداد به وسیله ابوالحسن کاظم علیه السلام  دفع مى‏ گردد.
سرزمین نجیبان
2- عن حماد الناب قال: کنا عند ابى عبدالله  علیه السلام  و نحن جماعه اذ دخل علیه عمران بن عبدالله القمى فساله و بره و بشه فلما ان قام، قلت لابى عبدالله  علیه السلام  من هذاالذى بررت به هذا البر؟
فقال: «من اهل البیت النجباء یعنى اهل قم ما ارادهم جبار من الجبابره الا قصمه الله‏»
شخصى به نام حماد ناب گفت: به همراه جماعتى در حضور امام صادق  علیه السلام  بودیم که عمران بن عبدالله قمى وارد شد. امام از او احوالپرسى کرد و خوشحالش نمود. وقتى او برخاست و رفت‏به ابى عبدالله  علیه السلام  عرض کردم: این چه کسى بود که با او این گونه خوشرفتارى کردید؟
امام فرمود: او از جمله خاندان نجیبان یعنى اهل قم است. هیچگاه هیچ گردنکشى از طاغیان نسبت ‏به آنان سوء قصد نمى‏ کند مگر اینکه خداوند او را در هم مى‏ شکند.  (بحار الانوار ج57 ص211)
به فرض آنکه روایت فوق از امام صادق علیه السلام  صادر شده باشد، مسلما منظور ایشان این نبوده که هیچ حاکم و ظالم و گردنکشى گرچه براى مدتى کوتاه بر قم مسلط نشده و حکمرانى نکرده است. شاید مقصود امام این بوده که به اصطلاح مقتضى براى نابودى جبارانى که نسبت‏ به قم سوء قصد داشته ولى موانعى چون گناه که از سوى عده‏ اى از اهالى قم صادر شده، باعث گردیده که حکام ظالم بر آنجا تسلط پیدا کنند. و اصولا با توجه به آنکه خداوند سرنوشت هیچ ملتى را تغییر نمى‏دهد مگر اینکه خود آنان بخواهند. مى‏توان استنباط کرد که علت اصلى سلطه بیگانگان و ستمگران بر مردم قم و نیز بر ایران و دیگر کشورهاى اسلامى، چیزى جز کردار ناشایست آن یاجمعى از آنان و به فراموشى سپردن دستورات الهى نبوده است. خداوند در این باره فرموده است: «... ان الله لا یغیر ما بقوم حتى یغیروا ما بانفسهم...» یعنى خداوند سرنوشت هیچ ملتى را دگرگون نمى‏کند مگر اینکه آنان آنچه را که در خودشان هست، تغییر دهند.
حجت‏بلاد
3- عن ابى عبدالله  علیه السلام  قال: «ان الله احتج‏ بالکوفه على سائر البلاد و بالمؤمنین من اهلها على غیرهم من اهل البلاد و احتج ‏ببلده قم على سائر البلاد و باهلها على جمیع اهل المشرق و المغرب من الجن و الانس و لم یدع الله قم و اهله مستضعفا بل وفقهم و ایدهم... و سیاتى زمان تکون بلده قم واهلها و حجه على الخلائق و ذلک فى زمان غیبه قائمنا علیه السلام  الى ظهوره و لولا ذلک لساخت الارض باهلها. و ان الملائکه لتدفع البلایا عن قم و اهله، و ما قصده جبار بسوء الا قصمه قاصم الجبارین عنهم بداهیه او مصیبه او عدو. و ینسى الله الجبارین فى دولتهم ذکر قم و اهله کما نسوا ذکرالله.»
امام صادق  علیه السلام  فرمود: خداوند به شهر کوفه بر دیگر شهرها احتجاج کرده و به مومنان آن سامان برغیر آنان از ساکنان شهرها. و خداوند به شهر قم بر سایر شهرها به واسطه اهالى آن بر تمامى ساکنان مشرق و مغرب از جن و انس اجتجاج کرده است. خداوند اهل آن را مستضعف (در دین) نمى‏گذارد بلکه توفیقشان مى‏دهد و تاییدشان مى‏کند... زمانى مى‏آید که شهر و اهل قم بر دیگر مردم حجت‏ اند و آن در زمان غیبت قائم ماست تا ظهور او. اگر چنین نباشد، زمین ساکنان خود را فرو مى ‏برد. مسلما ملائکه دشواریها را از قم و ساکنانش دفع مى‏کنند. هیچگاه گردنکشى نسبت‏به قمیان سوء قصد نمى‏کند مگر آنکه درهم شکننده جباران او را نابود و به مصیبت‏یا درد سر یا دشمنى مشغولش مى‏نماید. خداوند قم را از یاد سرکشان در زمان حکومتشان مى‏برد همانگونه که آنان یاد خدا را به فراموشى سپردند. (بحارالانوار ج57 ص 212)
معدن علم و فضل، قائم مقام حجت
4- عن الصادق  علیه السلام  انه ذکرکوفه و قال: «ستخلو کوفه من المؤمنین و یازر عنها العلم کما تازر الحیه فى حجرها، ثم یظهر العلم ببلده یقال لها قم و یصیر معدنا للعلم و الفضل حتى لا یبقى فى الارض مستضعف فى الدین حتى المخدرات فى الحجال، و ذلک عند قرب ظهور قائمنا، فیجعل الله قم و اهله قائمین مقام الحجه و لولا ذلک لساخت الارض باهلها و لم یبق فى الارض حجه فیقیض العلم منه الى سائر البلاد فى المشرق و المغرب، فیتم حجه الله على الخلق حتى لا یبقى احد على الارض لم یبلغ الیه الدین و العلم، ثم یظهر القائم  علیه السلام  و یسیر سببا لنقمه الله و سخطه على العباد; لان الله لا ینتقم من العباد الا بعد انکار هم حجه.»
زمانى امام صادق علیه السلام  شهر کوفه رایاد کرد و فرمود: در آینده کوفه از مومنان خالى مى‏شود و علم و دانش بدان پشت مى‏کند همچنانکه مار در لانه خویش پشت مى‏کند. آنگاه علم در شهرى به نام قم ظاهر وآنجا معدن علم و فضلیت مى‏شود به طورى که دیگر به روى زمین کسى که به امور دینى آگاه نباشد، پیدا نمى‏شود. در آن زمان حتى زنان پرده نشین هم از مسایل دینى آگاهى دارند. و این هنگام نزدیک شدن ظهور قائم ماست.
در آن هنگام خداوند قم و ساکنانش را قائم مقام حجت قرار مى‏دهد. واگر چنین نباشد، زمین ساکنان خود را فرو مى‏برد و دیگر بر روى آن حجتى باقى نخواهد ماند. در آن عصر علم از قم به دیگر نقاط جهان در شرق و غرب جارى مى‏شود. لذا حجت‏خدا بر مردم تمام مى‏گردد به گونه‏ اى که دیگر کسى یافت نمى ‏شود که دستورهاى دینى و علم الهى بدو نرسیده باشد. آنگاه قائم  علیه السلام  ظهور مى‏کند و وسیله انتقام و خشم خداوند بر بندگان مى‏گردد; چون خداوند از مردم انتقام نمى ‏گیرد مگر بعد از آنکه حجت را انکار کنند. (بحار ج57 ص213)
استراحتگاه مومنان، ماواى فاطمیان
5- عن محمد بن جعفر عن ابیه الصادق علیه السلام  قال: «اذا اصابتکم بلیه و عناء فعلیکم بقم، فانه ماواى الفاطمیین و مستراح المؤمنین. و سیاتى زمان ینفر اولیاءنا و محبونا عنا و یبعدون عنا و ذلک مصلحه و لهم لیکلا یعرفوا بولایتنا و یحقنوا بذلک دماوهم و اموالهم و ما اراد احد بقم و اهله سوءا الا اذله الله و ابعده من رحمته.»
امام صادق علیه السلام  فرمود: هرگاه بلا و ذلتى به شما رسید، به قم بروید. چون آنجا پناهگاه فرزندان فاطمه و استراحتگاه مومنان است. زمانى فرا مى‏ رسد که اولیا و دوستدارانمان ازما مى‏ گریزند و دور مى‏شوند تا به دوستى با ما شناخته نشوند و خون و داراییشان محفوظ بماند. این به نفعشان است.
کسى نسبت‏ به قم و ساکنانش سوء قصد نمى ‏کند، مگر اینکه خداوند او را خوار و از رحمت‏ خویش دور مى‏نماید. (بحارالانوار ج57 ص214)
بخش عمده این روایت مربوط به دوران خفقان آلودى است که بر فرزندان فاطمه علیه السلام  وشیعیان على  علیه السلام  در زمان خلفا و پادشاهان ستمگر غیر شیعى خصوصا سفاکان اموى و عباسى پیش از انقلاب اسلامى گذشت.
محل باز شدن در بهشت
6- عن صفوان بن یحیى بیاع السابرى قال: کنت‏یوما عند ابى الحسن علیه السلام  فجرى ذکر قم و اهله و میلهم الى المهدى علیه السلام  فترحم علیهم و قال «رضى الله عنهم‏».
ثم قال: «ان للجنه ثمانیه ابواب و واحد منها لاهل قم وهم خیار شیعتنا من بین سائر البلاد. خمرالله تعالى و لایتنا فى طینتهم.»
صفوان یحیى فروشنده پارچه‏هاى شاپورى گوید: روزى نزد امام کاظم  علیه السلام  بودم که نام قم و ساکنانش و تمایل آنان به حضرت مهدى  علیه السلام  به میان آمد. در پى آن امام رحمتشان فرستاد و فرمود: خداوند از آنان خشنود باشد.
سپس افزود: بهشت داراى هشت در است و یکى از آنها از آن قمیان است. اهل قم بهترین شیعیان ما از میان دیگر شهرها هستند. خداوند دوستى ما را در سرنوشتشان آمیخته است. (بحارالانوار ج57 ص216)
آنچه در توضیح روایت‏ بالا باید گفت، این است که شیعیان قم در مجموع نسبت ‏به شیعیان سایر نقاط بهتراند. بنابراین، توصیف و تعریف امام از اهل قم به اصطلاح از حیث مجموع من حیث مجموع است و ناظر به این معنا نیست که فرد فرد اهل قم از مومنانى که در سایر شهرها و سرزمینها به سر مى‏برند، بهتر و برترند.
سرزمین مقدس
7- عن ابى مسلم العبدى عن ابى عبدالله الصادق  علیه السلام  قال: «قم مقدسه و اهلها منا و نحن منهم لایریدهم جباربسوء الا عجلت عقوبته، ما لم بجو لوا احوالهم فاذا فعلوا ذلک، سلط الله علیهم جبابره سوء. اما انهم انصار قائمنا و دعاه حقنا» ثم رفع راسه الى السماء و قال: «الهم اعصمهم من کل فتنه و نجهم من کل هلکه‏».
ابو مسلم عبدى گوید: امام صادق  علیه السلام  فرمود: خاک قم مقدس است و ساکنانش از ما هستند و ما از آنان. هیچگاه گردنکشى نسبت‏به آنان سوء قصد نمى‏کند مگر اینکه به کیفر خود شتاب ورزد، البته تا زمانى که احوال خویش را تغییر ندهند. در آن صورت خداوند سرکشان را بر آنان مسلط مى‏کند. هان! اهل قم یارى دهندگان قائم ما هستند و به حق ما دعوت مى‏کنند.
راوى گوید: آنگاه امام سرش را به سوى آسمان بلندکرد و گفت: بار الها، آنان را از هر فتنه‏اى حفظ کن و از هر هلاکتى نجات ده. (بحارالانوار،ج57 ص219)
از این روایت‏ شرافت و قداست ذاتى شهر قم استفاده مى‏شود. یعنى از سخن امام به طور واضح مى‏توان فهمید که خاک قم از ویژگى خاصى برخور دار است و این ویژگى بدون در نظر گرفتن افراد و شخصیتهاى بارزى است که در آنجا سکنا گزیده‏اند.
نکته بسیار جالبى که در این روایت‏بدان تصریح شده، این است که اهل قم تا زمانى که کردار شایسته و اعمال پسندیده خود را ترک نکنند، مشمول رحمت الهى هستند و گردنکشان بر آنان سلطه پیدانخواهند کرد. اما پس از ترک دستورهاى الهى و غوطه ور شدن در گناهان به خشم الهى دچار و حکام ستمگر بر آنان چیره مى‏شوند.
مجمع انصار قائم آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم  
8- عن عفان البصرى عن ابى عبدالله  علیه السلام قال: قال لى: (اتدرى لمى سمى قم؟) قلت: الله و روسله و انت اعلم.
قال: «انما سمى قم لان اهله یجتمعون مع قائم آل محمد علیه السلام  و یقومون معه و یستقیمون علیه و ینصرونه.»
عفان مى‏گوید:امام صادق  علیه السلام  به من فرمود: آیا مى‏دانى علت نامیده شدن این شهر به قم چیست؟
عفان عرض کرد: خدا و رسولش و شما داناترید.امام فرمود: این شهر قم نامگذارى شد چون مردمش با قائم آل محمد صلی الله علیه وآله وسلم  اجتماع و با او قیام، و براى او استقامت مى‏ کنند و یاریش مى‏نمایند. (بحار ج57 ص216)
برخى درشرح این حدیث گفته ‏اند:
از این حدیث و امثال آن، نقش اصلى مردم این سرزمین در حکومت جهانى حضرت مهدى  علیه السلام  روشن مى‏گردد. هسته‏هاى اصلى انقلاب جهانى اسلام در دوران ظهور، از مردم ایران به ویژه مردم قم تشکیل مى‏شود. ازاین رو، زمینه سازى فرهنگى و تربیتى و گسترش معیارهاى راستین اسلامى میان توده‏ها، ضرورتى حیاتى مى‏ یابد.تنها نمى‏توان به این خرسند بود که اینجا شهر افتخار آفرین قم و قیام است و فروغ عالم گستر حضرت معصومه  سلام الله علیها  را بر سر دارد، و دیگر راحت زیست و تعهد و مسولیتى احساس نکرد.این نوعى ساده اندیشى است; زیرا با توجه به گذشته و حال و رسالتى که قم در آینده بر دوش دارد، مسوولیتى بزرگ متوجه مردم این سامان است و باید شایستگى و تقواى بیشترى داشته باشند که در خور این سرزمین و این بارگاه ملکوتى باشد و زمینه‏هاى آینده فراهم گردد و نعمت قرب و زیستن در چنین مرکزى ارج نهاده شود.و گرنه مسوولیت و کیفر افزونترى در کار خواهد بود; که مقربان مسئولیتى عظیم تر دارند.
حرم اهل بیت علیه السلام  
9- عن الصادق علیه السلام  قال: «الا ان لله حرما و هو مکه. الا ان لرسول الله حرما و هو مدینه. الا ان لامیرالمؤمنین حرما و هو کوفه. الا ان حرمى و حرم ولدى‏من بعدى قم.
امام صادق علیه السلام  فرمود: خداوند حرمى دارد و آن مکه است. هان، رسول خدا حرمى دارد و آن مدینه است. آگاه باشید، امیر مومنان حرمى دارد و آن کوفه است. هان، حرم من و فرزندانم بعد از من قم است.(بحارالانوار ج57 ص217)
شهر پربرکت
10- عن الصادق علیه السلام  قال: «ان لعلى قم ملکا رفرف علیها بجناحیه لایریدها جبار بسوء الا اذا به الله کذئب الملح فى‏الماء.»
ثم اشار الى عیسى بن عبدالله فقال: «سلام الله على اهل قم یسقى الله بلادهم الغیث و ینزل الله علیهم البرکات و یبدل الله سیئاتهم حسنات. هم اهل رکوع و سجود و قیام و قعود. هم الفقهاء العلماء الفهماء. هم اهل الدرایه و الروایه و حسن العباده.»
امام صادق علیه السلام  فرمود: بر فراز قم فرشته‏اى بالهاى خود را برافراشته است. هیچ گردنکشى نسبت ‏به قم سوء قصد نمى‏کند مگر آنکه خداوند او را نابود مى‏نماید چنانکه نمک در آب نابود مى‏شود. آنگاه امام به عیسى بن عبدالله اشاره کرد و فرمود: سلام خداوند بر اهل قم باد. خداوند سرزمینشان را به خوبى تبدیل کند. قمیان اهل رکوع و سجده و قیام و قعوداند. آنان فقیه و عالم و با شعور و اهل فهم و روایت هستند و عبادات را به خوبى به جا مى‏آورند.
طبق سخن امام و دعایى که ایشان در حق مردم قم فرموده است، بایستى وضعیت کشاورزى این شهر بسیار خوب و پربرکت‏ باشد در حالى که خلاف آن مشاهده شده و حتى در برخى از زمانها آنان با کمبود آب هم مواجه بوده و مجبور شده‏اند براى رفع آن نماز استسقاء بخوانند. (بحارالانوار ج57 ص217)
پاسـخ اجمالى این اشکال پیشتر ذیل برخى از روایات گذشت. آنچه در اینجا به بیانى دیگر مى‏توان گفت، این است که دعاى امام صادق علیه السلام  گرچه در حق هرکس و هر گروهى که باشد، به اجابت مى‏رسد، لیکن این در صورتى است که مانعى به وجود نیاید. مانعى که در اینجا وجود دارد و از رسیدن نعمتهاى الهى و از جمله باران به مردم جلوگیرى مى‏ کند، گناهان است. به این حقیقت چنانکه پیشتر هم اشاره شد آیاتى نیز دلالت مى‏کند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:07 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

خبر ولادت بانویی بزرگوار
تولد فاطمه معصومه سلام الله علیها  براى اهل‏بیت(علیهم السلام) اهمیتى خاص داشت‏زیرا این خبر قبل از تولد بارها توسط امام صادق علیه السلام  اعلام مى‏شد و به این ترتیب‏از همان ایام شیعیان به شناخت مقام والاى وى فرا خوانده مى‏شدند. از جمله آنگاه‏که گروهى از شیعیان رى نزد امام صادق علیه السلام  آمدند، حضرت فرمود: آفرین بر برادران‏ما از اهل قم. آنان گفتند: ما اهل رى هستیم. ولى امام همان جمله پیشین راتکرار فرمود. و ادامه داد: «الا ان لله تعالى حرما و هو مکه. الا ان لرسول الله‏حرما و هو المدینه الا ان لامیرالمؤمنین حرما و هو الکوفه الا ان حرمى و حرم ولدى‏بعدى قم الا ان قم کوفتنا الصغیره.
الا ان للجنه ثمانیه ابواب ثلاث منها الى قم.تقبض فیها امراه هى من ولدى و اسمها فاطمه بن موسى. تدخل بشفاعتها شیعتناالجنه باجمعهم‏».
براى خداوند حرمى است که مکه است، حرم رسول، مدینه حرم امیرمومنان کوفه است وحرم من و فرزندانم قم است. بدانید قم کوفه کوچک ماست. بدانید بهشت هشت در داردکه سه در آن به سوى قم است.بانویى از اولاد من در آنجا وفات مى‏کند که نامش فاطمه دختر موسى است. همه‏شیعیان ما به شفاعت او وارد بهشت مى‏شوند. (بحارالانوار ج57 ص217)
این خبر و نحوه تعریف حضرت از قم به‏طور طبیعى مى‏توانست گروهى از اهالى رى را به عزیمت‏به سوى قم برانگیزد و درحقیقت اهمیت ویژه‏اى را که شهر قم به خاطر حضور فاطمه کبرى مى‏یافت‏براى آنان‏بازگو کند.
 مى‏توان گفت‏به همین خاطر گروههایى از مردم قم از جمله صاحبان فکر واندیشه از آمدن چنین بانویى به قم مطلع بودند و براى فرا رسیدن آن زمان و یارى‏و پاسداشت مقدم وى لحظه شمارى مى‏کردند. نکات دیگرى نیز از این روایت‏به دست‏مى‏آید از جمله این که قم حرم ائمه طاهرین است. موضوعى که در دهها روایت دیگراز زبان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم ، امام على علیه السلام  و اغلب ائمه یکى پس از دیگرى به آن اشاره شده‏است.
در خبرى دیگر نیز امام صادق علیه السلام  به پیشگویى تولد وى پرداخت. آن روز یکى ازشیعیان به نزد حضرت آمد، امام را دید که با کودکى در گهواره سخن مى‏گوید. گامى‏جلوتر نهاد و مبهوت از این واقعه پرسید: آیا با این طفل سخن مى‏گویید؟ امام اورا دعوت کرد تا با کودک در گهواره سخن بگوید. مرد باز هم جلوتر آمد و سلام کرد.کودک نه تنها جوابش را داد; بلکه گفت: اى مرد نامى را براى دخترت [که تازه‏متولد شده است] انتخاب کرده‏اى که خداوند آن را دشمن مى‏دارد پس نامش را عوض کن[وى نام دخترش را حمیرا گذاشته بود] شگفتى مرد دو چندان شد. آنگاه امام‏صادق علیه السلام  فرمود:
«این کودک فرزندم موسى است.»
خداوند از او دخترى به من عنایت مى‏کند که نامش فاطمه است. او را در سرزمین قم‏به خاک مى‏سپارند. هر شخصى که او را در قم زیارت کند، بهشت‏برایش واجب مى‏شود».
شیخ صدوق از سعد بن سعد روایت کرده است که از امام رضا درباره فاطمه دختر موسی بن جعفر علیه السلام سوال نمودم فرمودند: «هر کس او را زیارت کند بهشت برای اوست».
 در روایت دیگری از امام رضا علیه السلام می فرمایند: «هر کس معصومه علیها السلام را در قم زیارت کند مانند کسی است که من را زیارت کرده است.»
در روایت دیگری فرمودند:«هرکس او را در حالی که شناخت به حقش دارد زیارت کند بهشت بر او واجب می شود.»

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:07 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

شخصیت ممتاز فاطمه معصومه در بین دیگر فرزندان امام کاظم علیه السلام
فاطمه معصومه سلام الله علیها  از جهت‏شخصیت فردى و کمالات روحى در بین فرزندان‏موسى بن جعفر علیه السلام  بعد از برادرش، على بن موسى الرضا علیه السلام  در والاترین رتبه جاى‏دارد. این در حالى است که بنا بر مستندات رجالى فرزندان دختر امام کاظم علیه السلام  حداقل هجده تن بوده‏اند و فاطمه در بین این همه بانوى مکرمه سرآمد بوده است.
حاج شیخ عباس قمى آنگاه که از دختران موسى بن جعفر علیه السلام  سخن مى‏گوید، درباره‏فاطمه معصومه سلام الله علیها  مى‏نویسد: «بر حسب آنچه به ما رسیده، افضل آنها سیده جلیله‏معظمه; فاطمه بنت امام موسى علیه السلام  معروف به حضرت معصومه است‏».
اما شیخ محمد تقى تسترى در «قاموس الرجال‏» پا را فراتر مى‏نهد و فضیلت وى رانه تنها در بین دختران; بلکه پسران حضرت غیر از امام رضا علیه السلام  بى‏نظیر مى‏داند ومى‏نویسد: «در میان فرزندان امام کاظم علیه السلام  با آن همه کثرتشان، بعد از امام‏رضا علیه السلام ، کسى هم‏شاءن حضرت معصومه سلام الله علیها  نیست‏».
بى‏گمان این نحوه اظهارنظرها و نگرش به شخصیت فاطمه دختر موسى بن جعفر علیه السلام  بربرداشتهایى استوار است که از متن روایات وارده از ائمه: به دست آمده است;روایاتى که مقامهایى را براى فاطمه معصومه سلام الله علیها  برشمرده‏اند مقامى که نظیر آن رابراى دیگر برادران و خواهران وى ذکر نکرده‏اند و به این ترتیب نام فاطمه‏معصومه سلام الله علیها  را در شمار زنان برتر جهان قرار داده‏اند.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:08 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
fifi_reza
fifi_reza
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : تیر 1393 
تعداد پست ها : 273
محل سکونت : یزد

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

مقامات حضرت فاطمه معصومه علیها السلام
1- عالمه
با گذشت ایام، فاطمه معصومه سلام الله علیها  نیز دوران خردسالى را پشت‏سر گذاشت.
در این سالها محل رشد فاطمه معصومه سلام الله علیها  خاندانى بود که او را با دریایى ازعلم و معرفت روبرو ساخت.
پدر، مادر و برادر که هنگام تولد فاطمه معصومه سلام الله علیها ، جوانى 25 ساله بود، هر سه‏دست‏به دست هم داده، محیط تربیتى وى را به مکانى بهشتى مبدل کردند.
خبرى در برخى کتب نقل شده است که به خوبى نشان مى‏دهد، فاطمه معصومه سلام الله علیها  زیرنظر خانواده در کوتاهترین مدت ممکن مسیر رشد در علوم را نیز پیمود و ازکمالات روحى و معنوى بهره‏هاى فراوانى از پدر، مادر و برادر برد. از این روى دردوران کودکى به راحتى مى‏توانست جوابگوى سوالهاى فقهى و دینى مردم باشد و همین‏امر که نجمه فرزندش معصومه سلام الله علیها  را همانند امام رضا علیه السلام  پرورش داده است و هر آنچه‏درباره فاطمه در روایات نیامده را مى‏توان با عنایت‏به اخبار مربوط به امام‏رضا علیه السلام  دریافت. یکى از این دست روایات را حاج سید نصرالله مستنبط به نقل ازکتاب «کشف اللئالى‏» اینگونه ذکر مى‏کند: روزى گروهى از شیعیان وارد مدینه‏شدند تا سوالهاى خود را از امام موسى علیه السلام  بپرسند. این کار روش معمول در تمام‏بلاد اسلامى بود که سالیانه یا در اوقات مشخص از سال گروهى را راهى مى‏کردند تاسوالهاى دینى، وظایف شرعى و وجوهات را نزد امام ببرند. آن سال نیز چنین‏کاروانى از یکى از شهرها به مدینه آمده بود. کاروان پس از ورود به مدینه به‏سوى خانه امام راه افتادند به این امید که هم سوالات خود را بپرسند و هم دیدارحضرت نصیبشان شود. هر چه نزدیکتر مى‏شدند، شوق دیدار افزونتر مى‏شد; تا اینکه‏جلوى در خانه حضرت رسیدند. در زدند و اجازه ورود خواستند; به آنان اطلاع دادندکه امام در مسافرت است. اندوه فراوان از اینکه نه امام را دیده‏اند و نه پاسخ‏براى سوالات خود یافته‏اند، رنج‏سفر را دوچندان کرد. هر چند دلشان‏نمى‏خواست، ولى باید خداحافظى مى‏کردند و این کار را هم کردند. اسباب و اثاث خودرا جمع کرده، عزم بازگشت نمودند. هواى مدینه سوزان بود و اینک براى کاروان‏ناکام سوزانتر مى‏نمود. گویى پاهایشان از آن خودشان نبود. دخترکى شیرین زبان وخوش سیما از منزل امام سکوت سنگین کاروانیان را در هم شکست. او سوالها را ازآنان گرفت و با دقت تمام پاسخ یکایک نامه‏ها را نوشت و نامه‏ها را دوباره به‏آنان بازگرداند. مردان بزرگ کاروان که شاید هفتاد سال از عمرشان را در این‏درگاه به مریدى گذرانده بودند، هرگز چنین صحنه‏اى را به یاد نداشتند، کودکى هشت‏یا نه ساله چگونه مى‏توانست جواب سوالهاى فقهى را بدهد! آنان در دل مى‏گفتند:
جواب این سوالها اگر آسان بود، همان علماى شهر مى‏دادند. سوالها اینقدر پیچیده‏بود که ما نزد امام آوردیم. سبحان الله عجب خاندان پاکیزه‏اى.
شیعیان خسته از سفر این بار با خوشحالى خاطره‏اى شگفت که خستگى سفر از یادشان‏برده بود، از اهل بیت‏خداحافظى کردند و در میان نسیم لطیفى که از جانب مسجدپیامبر صلی الله علیه وآله وسلم  مى‏وزید، آن خانه را ترک کردند. خانه‏اى که مدتى پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم  در آن‏زندگى کرده بود و هنوز خاطره حضورش براى اهل خانه و مردم مدینه زنده بود.
شیعیان کم کم از مدینه خارج شدند. مردى، از فاصله دور سوارى را دید، او راشناخت او امام موسى بن جعفر علیه السلام  بود. وقتى نزدیکتر رفتند سیماى امام را همه‏کاروانیان شناختند بى‏درنگ پیاده شدند و شتابان نزد ایشان رفتند. خاطره دخترک‏ذهن همه را به خود مشغول کرده بود. به این جهت در لحظات اولیه برخورد با امام‏داستان خود را با شور و شادى تمام بازگو کردند و دستخط دخترک را هم نشان‏دادند. امام تا نامه را گشود، سیمایش از شادى شکفته شد. لبخند ملیحى بر لبانش‏نقش بست، صورتش را به سوى شیعیانش را برگرداند و با همان لبخند آسمانى سه‏بار فرمود: «فداها ابوها»:
پدرش به فدایش.
این روایت‏بر تسلط فاطمه معصومه سلام الله علیها  دختر خردسال موسى بن جعفر به مسائل سخت‏ولاینحل فقهى و دینى اشاره دارد.
درباره سند روایات على اکبر مهدى پور مى‏نویسد:
این داستان جالب و پر ارج را مرحوم «مستنبط‏» از کتاب «کشف اللئالى‏»;تالیف دانشمند نامى شیعه در قرن نهم; ابن العرندس; متوفاى حدود 840 ه. ق‏نقل فرموده است. این کتاب به طبع نرسیده و نسخه خطى آن در کتابخانه شوشتریهاى‏نجف اشرف است که ما دسترسى به آن نداریم.
البته عوامل دیگرى در رشد شخصیت فاطمه معصومه سلام الله علیها  موثر بوده است که از جمله‏آنها اوضاع سیاسى عصر پدر و برادر است. در دورانى که پدر به شهادت رسید ومنصب ولایت‏به برادرش على بن موسى الرضا علیه السلام  تفویض شد. اختلاف بین برادران دیگربه شدت قوت گرفت و آنان برخى با گستاخى تمام در مقابل برادر ایستادند.
برادرانى که از مادران دیگر بودند. اما فاطمه معصومه سلام الله علیها  در بین این کشاکشهاى‏تفرقه برانگیز هرگز از موضع دفاع از ولایت رضوى، عقب ننشست، بلکه از شدت علاقه‏به برادر، در پى آن حضرت روانه ایران مى‏شود.
تعداد امامزادگان شایسته تعظیم و تجلیل در «دار الایمان قم‏»که بر فراز قبور مطهرشان گنبد و سایبان هست‏به چهارصد نفرمى‏رسد.
در میان این چهار صد اختر تابناکى که در آسمان قم نورافشانى‏مى‏کنند، ماه تابانى که همه آنها را تحت الشعاع انوار درخشان‏خود قرار داده، تربت پاک شفیعه محشر، کریمه اهل‏بیت‏پیمبر(علیهم السلام)، دخت گرامى موسى بن جعفر، حضرت معصومه سلام الله علیها مى‏باشد.
پژوهشگر معاصر، علامه بزرگوار، حاج محمدتقى تسترى، مولف قاموس‏الرجال مى‏نویسد: «درمیان فرزندان امام کاظم علیه السلام  با آن همه کثرتشان بعد از امام‏رضا علیه السلام ، کسى همسنگ حضرت معصومه سلام الله علیها  نمى‏باشد. » محدث گرانقدرحاج شیخ عباس قمى به هنگام بحث از دختران حضرت موسى بن‏جعفر علیه السلام ، مى‏نویسد: «برحسب آنچه به مارسیده، افضل آنها سیده جلیله معظمه، فاطمه‏بنت امام موسى علیه السلام ، معروف به حضرت معصومه سلام الله علیها  است.» بررسى‏شخصیت‏برجسته و فضایل گسترده حضرت معصومه سلام الله علیها  در این صفحات‏نمى‏گنجد. در این نوشته به برخى از ویژگیهاى آن خاتون دوسرااشاره مى‏کنیم:
2- شفاعت گسترده
بالاترین جایگاه شفاعت، از آن رسول گرامى اسلام است که در قرآن‏کریم از آن به «مقام محمود» تعبیر شده است. و گستردگى آن باجمله بلند: (ولسوف یعتیک ربک فترضى) بیان گردیده است. همانا دو تن ازبانوان خاندان رسول مکرم شفاعت گسترده‏اى دارند که بسیار وسیع‏و جهان شمول است و مى‏تواند همه اهالى محشر را فراگیرد:
1- خاتون محشر، صدیقه اطهر، حضرت فاطمه زهرا سلام الله‏علیها.
2- شفیعه روزجزا، حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها .
در مورد شفاعت گسترده حضرت زهرا سلام الله علیها همین بس که‏شفاعت، مهریه آن حضرت است و به هنگام ازدواج پیک وحى طاقه‏ابریشمى از جانب پروردگار آورد که در آن، جمله «خداوند مهریه‏فاطمه زهرا را شفاعت گنهکاران از امت محمد صلی الله علیه وآله وسلم  قرار داد.» باکلک تقدیر نقش بسته بود.
این حدیث از طریق اهل سنت نیز آمده است.
بعد از فاطمه زهرا سلام الله علیها از جهت گستردگى شفاعت،هیچ کس و حد اقل هیچ بانویى به شفیعه محشر، حضرت معصومه‏دخت موسى بن جعفر سلام الله علیها نمى‏رسد، که امام به حق‏ناطق، حضرت جعفر صادق علیه السلام  در این رابطه مى‏فرماید: «تدخل بشفاعتها شیعتناالجنه باجمعهم‏»: «با شفاعت او همه شیعیان ما وارد بهشت مى‏شوند.»
3- عصمت
بر اساس روایتى که مرحوم سپهر در «ناسخ‏» از امام رضا علیه السلام روایت کرده، لقب «معصومه‏» را به حضرت معصومه، امام هشتم‏اعطا کرده‏اند. طبق این روایت امام رضا علیه السلام  فرمود: «من زار المعصومه بقم کمن زارنى‏» «هرکس حضرت معصومه را درقم زیارت کند، همانند کسى است که مرا زیارت کرده باشد.» این‏روایت را مرحوم محلاتى نیز به همین تعبیر نقل کرده است.با توجه به این که عصمت‏به چهارده معصوم(علیهم السلام) منحصرنیست، بلکه همه پیامبران، امامان و فرشتگان معصوم هستند.و علت اشتهار حضرت رسول اکرم، فاطمه زهرا و امامان(علیهم‏السلام) به «چهارده معصوم‏» آن است که آنها علاوه بر مصونیت ازگناهان صغیره و کبیره، از «ترک اولى‏» نیز که منافات با عصمت‏ندارد، پاک و مبرا بودند.
مرحوم مقرم در کتابهاى ارزشمند: «العباس‏» و «على الاکبر» دلائل عصمت‏حضرت ابوالفضل و حضرت‏على‏اکبر(علیهماالسلام) را بر شمرده‏است. و مرحوم نقدى در کتاب‏«زینب الکبرى‏» از عصمت‏حضرت زینب سلام الله علیها سخن‏گفته است. و مولف «کریمه اهلبیت‏» شواهد عصمت‏حضرت معصومه سلام الله علیها را بازگو نموده است.
و با توجه به این که حضرت معصومه سلام الله علیها  نام شریفشان «فاطمه‏»است و در حال حیات به «معصومه‏» ملقب نبودند، تعبیر امام علیه السلام دقیقا به معناى اثبات عصمت است، زیرا بر اساس قاعده معروف:«تعلیق حکم به وصف مشعر بر علیت است‏» دلالت‏حدیث‏شریف برعصمت آن بزرگوار بى‏تردید خواهد بود.
4- فداها ابوها
آیت الله سید نصر الله مستنبط از کتاب «کشف اللئالى‏» نقل‏فرموده که روزى عده‏اى از شیعیان وارد مدینه شدند و پرسشهایى‏داشتند که مى‏خواستند از محضر امام کاظم علیه السلام  بپرسند. امام علیه السلام  درسفر بودند، پرسشهاى خود را نوشته به دودمان امامت تقدیم‏نمودند، چون عزم سفر کردند براى پاسخ پرسشهاى خود به منزل‏امام علیه السلام  شرفیاب شدند، امام کاظم علیه السلام  مراجعت نفرموده بود و آنهاامکان توقف نداشتند، از این رو حضرت معصومه سلام الله علیها  پاسخ آن پرسشهارا نوشتند و به آنها تسلیم نمودند، آنها با مسرت فراوان ازمدینه منوره خارج شدند، در بیرون مدینه با امام کاظم علیه السلام  مصادف‏شدند و داستان خود را براى آن حضرت شرح دادند.
هنگامى که امام علیه السلام  پرسشهاى آنان و پاسخهاى حضرت معصومه سلام الله علیها  راملاحظه کردند، سه بار فرمودند: «فداها ابوها» «پدرش به قربانش باد.» باتوجه به این که‏حضرت معصومه سلام الله علیها  به هنگام دستگیرى پدر بزرگوارش خردسال بود،این داستان از مقام بسیار والا و دانش بسیار گسترده آن حضرت‏حکایت مى‏کند.
5- بارگاه حضرت معصومه سلام الله علیها  تجلیگاه حضرت زهرا سلام الله علیها  
بر اساس رویاى صادقه‏اى که مرحوم آیت الله مرعشى نجفى(ره) ازپدر بزرگوارش مرحوم حاج سیدمحمود مرعشى (متوفاى 1338 ه’ .)نقل مى‏کردند، قبر شریف حضرت معصومه سلام الله علیها  جلوه‏گاه قبر گم شده‏مادر بزرگوارش حضرت صدیقه طاهره سلام الله علیها مى‏باشد.آن مرحوم در صدد بود که به هر وسیله‏اى که ممکن باشد، محل دفن‏حضرت زهرا سلام الله علیها را به دست آورد، به این منظورختم مجربى را آغاز مى‏کند و چهل شب آن را ادامه مى‏دهد، تا درشب چهلم به خدمت‏حضرت باقر و یا حضرت صادق(علیهماالسلام)شرفیاب مى‏شود، امام علیه السلام  به ایشان مى‏فرماید: «علیک بکریمه اهل البیت‏» «به دامن کریمه اهلبیت پناه‏ببرید.» عرض مى‏کند: بلى من هم این ختم را براى این منظور گرفته‏ام که قبر شریف‏بى‏بى را دقیقا بدانم و به زیارتش بروم.
امام علیه السلام  فرمود: منظور من قبر شریف حضرت معصومه درقم مى‏باشد.»سپس ادامه داد: «براى مصالحى خداوند اراده فرموده که محل دفن حضرت فاطمه‏سلام الله علیها همواره مخفى بماند و لذا قبر حضرت معصومه راتجلیگاه قبرآن حضرت قرار داده است. هر جلال و جبروتى که براى‏قبر شریف حضرت زهرا مقدر بود خداوند متعال همان جلال و جبروت‏را بر قبر مطهر حضرت معصومه سلام الله علیها  قرار داده است.»
6- نامه دعوت
محبت و مودت این خواهر و برادر در سطح بسیار بالا بود، به طورى‏که مفارقت امام هشتم علیه السلام  براى حضرت معصومه سلام الله علیها  بسیار سخت‏بود،جدائى حضرت معصومه سلام الله علیها  نیز براى امام هشتم علیه السلام  قابل تحمل نبود.و لذا پس از استقرار امام هشتم علیه السلام  در مرو، نامه‏اى خطاب به‏حضرت معصومه سلام الله علیها  مرقوم فرموده، آن را توسط غلام مورد اعتمادى به‏مدینه ارسال نمود.
جالب توجه است که حضرت رضا علیه السلام  به غلام دستور داد که در هیچ‏منزلى توقف نکند، تا آن مرقومه را در اندک زمان ممکن به مدینه‏منوره برساند.
حضرت معصومه علیه السلام  نیز به مجرد دریافت دست‏خط برادر، رخت‏سفر بست‏و خود را مهیاى سفر نمود.

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم و فرجنا بهم

شنبه 1 شهریور 1393  3:09 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
namebaran
namebaran
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1392 
تعداد پست ها : 4155
محل سکونت : تهران

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

بر مقدم دختر پیمبر صلوات
بر چشمه ی پاک حوض کوثر صلوات
بر محضر حضرت محمد تبریک
بر مادر شیعیان حیدر صلوات
میلاد حضرت فاطمه(س) مبارک باد

چشم برندار ازم می پاشه زندگیم

شنبه 1 شهریور 1393  4:02 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 zahra7720
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

علامه‌ حسن‌زاده آملی در تجلیل از مقام حضرت معصومه(س) در دانشگاه قم گفت: اگر برای من ممکن بود و مواجه با مشکل نمی‌‌‌شدم، برای تجلیل از شخصیتی مانند فاطمه معصومه سلام الله علیها این مسیر را سینه‌خیز می‌‌آمدم!

خبرگزاری فارس: سخن عجیب علامه حسن‌زاده درباره حضرت معصومه(س)/ مرجعی که ۶۰ سال اولین زائر حرم بود
 

 

، فضائل حضرت فاطمه معصومه (س) دخت گرامی امام موسی کاظم(ع) بسیار است، به طوری که حضرت امام صادق (ع) فرمود: بانویی از فرزندان من در قم از دنیا مى‌‌رود که اسمش فاطمه دختر موسى است و به شفاعت او همه شیعیان من وارد بهشت مى‌‌شوند.همچنین امام رضا (ع) فرمود: کسى که معصومه را زیارت کند پاداش او بهشت است.و همچنین فرمود: هر کس معصومه را در قم زیارت کند، مانند کسى است که مرا زیارت کرده است.و نیز امام جواد (ع) فرمود: کسى که عمه‌ام را در قم زیارت کند پاداش او بهشت است.

زیارت حضر معصومه معادل زیارت حضرت فاطمه زهراست

مرحوم آیت‌الله سیّد محمود مرعشى نجفى، پدر آیت‌الله العظمی سید شهاب‌الدین مرعشى نجفی (ره) بسیار علاقه‌‌مند بود که محل قبر شریف حضرت فاطمه زهرا (س) را به دست آورد.

ختم مجرّبى انتخاب کرد و چهل شب به آن پرداخت. شب چهلم پس از به پایان رساندن ختم و توسّل بسیار، استراحت کرد. در عالم رؤیا به محضر مقدّس حضرت امام صادق (ع) مشرّف شد.

امام به ایشان فرمودند: «عَلَیْکَ بِکَرِیمَةِ اَهْل ِ الْبَیت» یعنى به دامان کریمه اهل بیت چنگ بزن.

ایشان به گمان اینکه منظور امام، حضرت فاطمه زهرا (س) است، عرض کرد: قربانت گردم، من این ختم قرآن را براى دانستن محل دقیق قبر شریف آن حضرت گرفتم تا بهتر به زیارتش مشرّف شوم.

امام فرمود: منظور من، قبر شریف حضرت معصومه (س) در قم است.

سپس افزود: به دلیل مصالحى خداوند مى‌خواهد محل قبر شریف حضرت فاطمه زهرا (س) پنهان بماند؛ از این رو قبر حضرت معصومه را تجلّى‌گاه قبر شریف حضرت فاطمه زهرا سلام‌الله علیها قرار داده است. اگر قرار بود قبر آن حضرت ظاهر باشد و جلال و جبروتى براى آن مقدّر بود، خداوند همان جلال و جبروت را به قبر مطهّر حضرت معصومه سلام‌الله علیها داده است.

مرحوم آیت‌الله مرعشى نجفى هنگامى که از خواب برخاست، تصمیم گرفت به قصد زیارت حضرت معصومه (س) رهسپار ایران شود و بى‌درنگ همراه خانواده‌اش نجف اشرف را به قصد زیارت کریمه اهل‌بیت (س) ترک کرد.

آیت الله مرعشی نجفی سالهای طولانی اولین زائر حرم حضرت معصومه (س) بود

همچنین مرحوم آیت‌الله العظمی سید شهاب‌الدین مرعشی نجفی در مدت 60 سالی که در شهر قم اقامت داشت، سحرها اولین زائر حضرت معصومه بود. ایشان در طول سال ـ چه شب‌های سرد زمستان و چه شب‌های گرم تابستان قم ـ قبل از اذان صبح در پشت حرم به انتظار می‌ایستاد تا پس از باز شدن درها اولین زائر حضرت باشد.

علامه طباطبایی روزه‌اش را با بوسه بر ضریح،‌ افطار می‌کرد

مرحوم علامه سید محمدحسین طباطبایی غروب ماه رمضان با پای پیاده با کهولت سن به حرم حضرت فاطمه معصومه (س) می‌آمد و با بوسه بر ضریح آن حضرت (با کیفیتی مخصوص) روزه خود را افطار می‌‌کرد سپس به خانه رفته و غذا می‌خورد.

آیت‌الله العظمی بروجردی به خاطر حضرت معصومه (س) شاه عربستان را نپذیرفت

وقتی در عصر مرجعیت عامه آیت‌الله العظمی بروجردی، شاه عربستان به ایران آمده بود و توسط سفیر عربستان تقاضای ملاقات با ایشان را نمود، آقا اجازه نفرمودند!

اطرافیان گفتند مصلحت است که شما اجازه ملاقات بدهید. ایشان فرمودند: او وهابی است اگر به قم بیاید به زیارت حضرت معصومه (س) نمی‌رود و این، هر چند غیر مستقیم، توهینی به ساحت ملکوتی ایشان است.

دیدگاه علامه حسن زاده آملی نسبت به حضرت معصومه (س)

آیت‌الله حسن رمضانی می‌گفت: چندین سال قبل، دانشگاه قم برای تجلیل از مقام حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها گردهمایی تشکیل دادند و از من خواستند که واسطه شوم و حضرت استاد علامه حسن زاده آملی را برای این مجمع دعوت کنم.

معمولا حضرت استاد به خاطر کسالت و اشتغالات فراوانشان این دعوت‌ها را قبول نمی‌‌کردند، اما وقتی این مساله را مطرح کردم با کمال صفا و صمیمیت و تمام وجود، سریعا قبول کردند.

حتی به مسئولین آنجا تماسی نگرفتیم که وسیله‌ای برای حضور استاد در مراسم بفرستند. خود ایشان به محل جلسه تشریف آوردند و به محض حضور در مجلس، جلسه منقلب شد و قرار نبود ایشان سخنی بگویند، اما اصرار مسئولین و دیگران ایشان را به حرف آورد و جمله‌ای که با تمام وجود فرمودند و ابراز کردند و همه را منقلب کرد این بود: «اگر برای من ممکن بود و مواجه با مشکل نمی‌‌‌شدم برای تجلیل از شخصیتی مانند فاطمه معصومه سلام الله علیها این مسیر را سینه‌خیز می‌‌آمدم!»

همچنین علامه می‌فرمود: «ما امام‌زاده زیاد داریم و خود موسی بن جعفر علیهماالسلام فرزندان زیادی داشتند، اما کدام یک از ایشان مانند فاطمه معصومه (س) درخشید و منشأ خیرات و برکات شد و باید یک مقام ثبوتی باشد که این مقام اثبات رقم خورده باشد و ای کاش من می‌‌توانستم در این مسیر این‌طور به محضر شما تشرف پیدا کنم.»

-f

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

شنبه 1 شهریور 1393  5:42 PM
تشکرات از این پست
zahra7720
mkhesali
mkhesali
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : اسفند 1391 
تعداد پست ها : 128
محل سکونت : البرز

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

واقعا باید این فرزند صالح امام را دختران الگوی خود قرار دهند

شنبه 1 شهریور 1393  7:16 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 zahra7720
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

بوی زهرا

داوود خان احمدی
ساده و عریان از تو نوشتن و حقیقت شیرین آشنایی‏مان را باز گفتن و از نخستین دیدار، از اولین برق نگاه‏ها، از اولین لرزش دل و دست‏ها و از اولین اشک‏ها حرف زدن، چیزی است که روح را قند مکرر می‏بخشد و سینه‏ام را عشقی بی‏قرار.
و من که هنوز بی‏قرار آن لحظه آغازم، آن لحظه نخست که خسته و تنها، کویر را در ذهن سر در گم خود هزار بار گز کرده بودم و سراب‏ها را یکی یکی مرده بودم... و من هنوز بی‏قرار آن لحظه‏ام.
آن لحظه که برای نخستین بار، به آب شک نکرده‏ام و به آشنایی و به لبخند و به پرواز که حقیقت‏وار، دور گنبدی طلایی حلقه زده بود.
ساده و عریان از تو نوشتن و از سپیدی خشم نواز آن لحظه گفتن؛ آن لحظه که تنهایی، دیگر در خود و حق باز ایستادن نمی‏دید و رنج و درماندگی... انگار که اصلاً نبوده‏اند؛ چرا که آن لحظه‏ها، همه تو بودی؛ عطر تو؛ حضور تو و شمیم آشنایی که خلوت من و تو را از هیاهوی اطراف دور می‏کرد.
چرا که دیدگانی در من می‏نگریست که بوی آشنایی می‏داد؛ بوی مهر؛ بوی مادر؛ بوی حرم امام رضا و کودکانه گم شدن در همهمه دلنواز حرم؛ در خلوت پر هیاهوی عشق!
دلم می‏لرزد و دستم؛ که دوباره قصه آشنایی‏مان را بنویسم، ولی حسّ رهایی؛ حسّ عجیب «با یکی بودن» و «با یکی شکفتن»، مرا به مرور آن خاطره سبز می‏کشاند و مرا وا می‏دارد تا در تپش عاشقانه قلم، نامت را به هزار زبان زمزمه کنم.
خاطره‏ای که سبزینه تمام مناجات‏ها و رُستن‏هایم شد؛ به گونه‏ای که از آن پس، پشت هر نجوا و نمازی، نام تو و یاد آن لحظه تو هست و عطر حضور مادرانه تو را می‏شود در لابلای همه قنوت‏هایم یافت. و من هنوز برآنم، اگر آن تقدیر لطیف و آن اتفاق زیبا نبود و من تو را نمی‏یافتم، چه بر سر دیدگان به شک آلوده و سینه سراب آشامیده‏ام می‏آمد...
قم را که آغاز کردم، تنهایی و نومیدی، تنها توشه راهم بود و بار مانده در کوله بارم.
و شک ـ این پای‏افزار مرارت‏زا ـ که لحظه‏ای از من جدا نمی‏شد و...
تو را که دیدم، تو را که دریافتم، تنهایی و نومیدی، جایش را به عشق داد؛ به امید؛ به درک شفاف معصومیت مناجات؛ به خلوت زلال شب‏های حرم؛ به درد دل‏های صمیمی پای ضریح. و شک، درگیر و دار پرواز نجواهای دلسوز حرم‏ات، دیر گاهی است که به سایه رفته است.
و این همه، اکسیر آن لحظه بشکوه است که کسی از اوج صمیمیت، دل‏های شکسته را فریاد می‏زد.
روح معصومی که از پس تمام هیاهوهای پوچ زمان، جستجوگر خسته‏ای را فریاد می‏زد که دربه‏در، به دنبال جرعه‏ای آرامش بود؛ جرعه‏ای عشق؛ جرعه‏ای ابدیت.
و تو، با عصمت فاطمه علیهاالسلام ، مهر زینب علیهاالسلام ، دست‏گیری کریمانه علی علیه‏السلام ، شفاعت سرخ حسین علیه‏السلام و شفقت مظلومانه حسن علیه‏السلام ، ایستاده بودی به دست‏گیری از تتنهایان؛ به امید بخشی نومیدان و عشق بود که معصومانه و زلال، در ازدحام حرمت موج می‏زد و صدایی که بوی آشنایی می‏داد؛ بوی مادر، بوی زهرا، عطر مست کننده حضور!
«یا فاطِمَة اشفعی لی فی الجنة»

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

یک شنبه 2 شهریور 1393  12:44 AM
تشکرات از این پست
zahra7720
omiddeymi1368
omiddeymi1368
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
تعداد پست ها : 6610
محل سکونت : خراسان جنوبی / بیرجند

پاسخ به:مبحث شصت و دوم طرح صالحین:حضرت معصومه(س)+روز دختر

 امام صادق عليه السلام :

زيارت حضرت معصومه سلام الله عليها با بهشت برابري مي كند يعني زائرش به بهشت مي رود.

 امام رضا عليه السلام :

هر كه او را با شناخت حقش زيارت كند بهشت سزاوار اوست.

امام رضا عليه السلام فرمود:

هر كه او را زيارت كند بهشت سزاوار اوست.

 امام جواد عليه السلام فرمود:

هر كه قبر عمه ام را در قم زيارت كند به بهشت خواهد رفت.

واسه كسي خاك گلدون باش،
كه اگه به آسمون رسيد،
بدونه ريشه‌اش كجاست ...

یک شنبه 2 شهریور 1393  12:46 AM
تشکرات از این پست
zahra7720
دسترسی سریع به انجمن ها