0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آزادى انسان از ديدگاه قرآن

آزادى انسان از ديدگاه قرآن

على‏اكبر عليخانى

مقاله حاضر به تبيين ديدگاه قرآن درباره اراده و اختيار و آزادى انسان مى‏پردازد و موضوعات «انسان‏آزاد، محور خلقت‏» ، «احترام به آزادى انسان مهم‏ترين مبناى عمل پيامبر صلى الله عليه و آله براى دعوت به اسلام‏» ، «آزادى سياسى، اساس تشكيل جامعه سياسى‏» و . . . را بررسى مى‏كند . در اين جا با بهره‏گيرى از آيات قرآن و ديدگاه‏هاى دانشمندان اسلامى، اين نكات مطالعه شده كه وابستگى‏هاى روحى انسان، عامل تحديد آزادى انسان است، ولى انسان با اختيار و آزادى امانت الهى را پذيرفته است، زيرا اراده انسان در ارتباط با آزادى و اختيار معنا پيدا مى‏كند و در اين راستا به مبناى عمل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله استناد شده است .

مقدمه

هر مذهب و مكتبى نگرشى خاص به انسان دارد و همين نگرش سرنوشت‏سياسى - اجتماعى انسان را رقم مى‏زند، زيرا براساس آن، نظريه‏هاى سياسى شكل مى‏گيرند، نظام‏هاى سياسى برپا مى‏شوند و حكومت‏ها اصول و چارچوب حركت‏خود را از اين نگرش اخذ مى‏كنند . هدف اين مقاله تبيين ديدگاه قرآن درباره اراده و اختيار و آزادى انسان است . اگر چه اين مقاله مستقيما به مباحث آزادى سياسى نپرداخته است، اما آزادى‏هاى سياسى يك جامعه مبتنى بر قرآن بايد براساس مسائل مطرح شده در اين مقاله شكل بگيرد . «انسان‏آزاد، محور خلقت‏» و «آزادى انسان، مبناى عمل پيامبر اسلام‏» و «آزادى، اساس تشكيل اجتماعات بشرى‏» و «آزادى انسان از تعلقات درونى‏» از جمله مباحث اين مقاله به شمار مى‏روند .

1 . انسان آزاد، محور خلقت

آزادى‏هاى سياسى - اجتماعى جلوه‏اى از آزادى و اراده و اختيار انسان در عالم خلقت است . اگر قائل باشيم كه انسان در جهان خلقت آزاد و مختار است، ناگزير بايد او را در تمام عرصه‏هاى زندگى از جمله حوزه سياست و اجتماع آزاد و مختار قلمداد كنيم، زيرا اجتماع نيز جزئى از جهان خلقت است . اگر قيود و محدوديت‏هايى آزادى اراده و اختيار انسان را در جهان خلقت در برمى گيرد، احتمالا آن قيود و محدوديت‏ها به گونه‏اى به تمام عرصه‏هاى حيات او از جمله سياست و اجتماع راه مى‏يابد . درباره آزادى و اراده و اختيار انسان در قرآن كريم به سه دسته آيات برمى‏خوريم كه به اجمال به تبيين آنها مى‏پردازيم . (1)
دسته اول، آياتى‏اند كه انسان را در مهم‏ترين مسائل زندگى و سرنوشتش آزاد و تصميم‏گيرنده دانسته‏اند . كه مى‏تواند به راى و نظر خويش عمل كند و طبيعى است كه مسؤوليت و پيامدهاى انتخاب او به عهده خودش خواهد بود . در اين آيات تاكيد شده انسان آزاد است تا ايمان آورد و راه خدا و حقيقت را برگزيند (2) يا كفر ورزد . (3) در برخى ديگر از آيات، اراده و آزادى انسان تلويحا مورد توجه قرار گرفته است . (4) خداوند در تمام اين آيات راه حق و سعادت را به انسان نشان داده و عواقب وخيم در انتخاب راه باطل و فساد را يادآور شده است، در نهايت انسان را مختار و آزاد دانسته كه هر كدام را بخواهد برگزيند . براين اساس، انسان آزاد است‏حتى در انتخاب راه باطل و دوزخ بعضى ديگر از آيات قرآن سرنوشت افراد و جوامع را تابع عملكرد خود آنان مى‏دانند و موفقيت‏ها يا ناكامى‏هاى انسان‏ها و جوامع انسانى را نتيجه تصميم‏گيرى و عملكردشان مى‏دانند . (5) از آن‏جا كه اين آيات انسان را مسؤول سرنوشت‏خود و جامعه‏اش معرفى كرده‏اند آزادى و اختيار او را نيز به رسميت‏شناخته‏اند .
دسته دوم، آياتى هستند كه بر آزادى و اختيار انسان تصريح و تاكيد كرده‏اند، اما يادآور شده‏اند آزادى و اختيار انسان در چارچوب مشيت و اراده الهى قرار دارد; (6) به عبارت ديگر، آزادى و اختيار كامل انسان هيچ يك اين معنا را نمى‏رساند كه اراده وى بر اراده حق تعالى غلبه مى‏كند و به ايجاد اخلال در حكومت‏خداوند قدرت دارد .
اين آيات در صدد بيان اين مطلبند كه خداوند بر انسان‏ها قادر است و خود وى اراده كرده انسان‏ها آزادانه تصميم بگيرند و در انتخاب راه خود آزاد باشند . اين دسته آيات هيچ‏گونه خدشه‏اى به آزادى و اراده انسان وارد نمى‏كنند; به عبارت ديگر، بيان‏گر وضعيت «امربين الامرين‏» هستند و آزادى و اختيار كامل انسان را در چارچوب خواست و اراده الهى به رسميت‏شناخته‏اند و خواسته‏اند بگويند اراده انسان فوق اراده الهى نيست . (7) برخى ديگر از آيات الهى در تاييد و تكميل اين آيات گفته‏اند اگر خداوند مى‏خواست مى‏توانست‏به بسيارى از كارها بپردازد، ولى آنها را به اراده و اختيار انسان واگذار كرده است، براى مثال مى‏توانست همه مردم را موحد كند و به راه حق درآورد يا همه مردم را امت واحدى قرار دهد، ولى به دلايلى - كه برخى از آنها آمده - نخواسته اين گونه رفتار كند (8) و اراده كرده انسان‏ها آزاد باشند، آزادانه تصميم بگيرند و خود سرنوشت‏شان را خوب يا بد رقم بزنند .
دسته سوم، آياتى هستند كه به ظاهر، آزادى و اختيار انسان را نفى مى‏كنند و تمام امور را به مشيت و اراده الهى موكول مى‏دانند، مثل آياتى كه تصريح مى‏كنند خداوند هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى‏كند (9) يا هر كه را بخواهد ملك مى‏دهد و عزيز مى‏دارد و هر كه را بخواهد خلع مى‏كند و ذليل مى‏نمايد . (10) اغلب مفسران از جمله طبرسى و علامه طباطبايى، اين آيات را نافى اختيار و آزادى انسان نمى‏دانند، زيرا اين گمراه كردن انسان از سوى خداوند، كه در آيه آمده، گمراهى ابتدايى نيست; به حكم بسيارى از آيات قرآن، خداوند تمام موجودات و به خصوص انسان را به سوى كمالش هدايت اوليه كرده است . اخلال و دايت‏بعدى «اخلال مجازاتى‏» و «هدايت پاداش دهى‏» است كه بر اساس قوانين الهى انجام مى‏شود و همه انسان‏ها به آن آگاهند كه هر كس در برابر حق خضوع نكند و عناد و لجبازى به خرج دهد، يعنى آزادانه و به اختيار خود راه باطل را برگزيند و بر آن اصرار ورزد خداوند نيز او را گمراه‏تر مى‏سازد تا او را مجازات كند و هر كس راه حق را برگزيند و طالب حقيقت و مطيع خداوند باشد حق‏تعالى با يارى و هدايت‏بيشتر خويش، وى را پاداش مى‏دهد . چنان كه گفتيم، اين هدايت و ضلالت ابتدايى نيست و بر اساس سنت ثابت الهى انجام مى‏شود و خداوند از قبل اين سنت را براى همگان اعلام كرده است، حتى خداوند در سوره رعد (آيه 27) تصريح كرده هر كس توبه كند و از راه باطل باز گردد وى را نيز هدايت‏خواهد كرد . اين هدايت نيز خارج از اراده انسان نيست، بايد فرد با اختيار و آزادى كامل توبه كند تا مشمول هدايت‏خداوند گردد، همان گونه كه راه باطل را نيز با آزادى و اختيار برگزيده بود . خداوند در سوره نحل (آيه 93) پس از اين كه تصريح كرده هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى‏كند، براى اين‏كه شبهه نفى آزادى و اختيار انسان پيش نيايد بلافاصله فرموده: «و از آنچه مى‏كنيد باز خواست مى‏شويد» . (11)
وقتى در «وادى الست‏» خداوند تمام انسان‏ها را مورد خطاب قرار داد كه آيا من پروردگار شما نيستم، همگى پاسخ مثبت دادند . (12) با آن كه انسان نمى‏توانست پاسخى جز «بلى‏» داشته باشد و ربوبيت پروردگار را انكار كند، اين مساله نافى آزادى و اختيار او نيست، او مى‏بايست اين پاسخ را بدهد و آزادانه هم مى‏بايست اين پاسخ را بدهد، زيرا عقلا مساله قابل انكار نبود . براى روشن شدن بحث اگر با وجود خورشيد در وسط آسمان از كسى بپرسند آيا روز نيست، او آزاد است هر پاسخى بدهد، اما به ناچار و آزادانه مى‏گويد روز است و جز اين نمى‏تواند پاسخى بدهد، بدون اين كه كسى او را مجبور كرده باشد يا نافى اختيار و آزادى او باشد .
همچنين وقتى خداوند تعالى امانت‏خود را به آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه داشت و همه از قبول آن امتناع كردند انسان به اختيار و با آزادى كامل آن را پذيرفت، چون قابليت پذيرش آن را داشت و «ظلوم و جهول‏» بودن او در پذيرش اين امانت ناقض آزادى و اختيارش نبود . او به چيزى جهل نداشت كه براى او ممتنع ذاتى باشد و نتواند آن را به فعليت درآورد، قابليت پذيرش امانت را داشت و با آزادى و اختيار آن را قبول كرد . دلالت آيه و عقيده مفسران اين احتمال را نمى‏رساند كه خداوند تعالى فرموده باشد اى انسان چون من خالق و پروردگار توام، تو اين امانت مرا بپذير يا امانت مرا بايد بپذيرى، بلكه آيه دلالت صريح دارد كه خداوند عرضه كرد و انسان به اختيار و با آزادى كامل آن را پذيرفت . (13)
وقتى خداوند آدم و حوا را در بهشت‏سكنا داد به آنان فرمود به اين درخت (شجره ممنوعه) نزديك نشوند، ولى آنان به فريب شيطان برخلاف فرمان ذات اقدس الهى رفتار كردند . (14) حضرت آدم و حوا با آزادى كامل تصميم‏گيرى و عمل مى‏كردند كه توانستند فرمان خدا را برزمين نهند و از شيطان پيروى كنند، با اين كه خداوند عواقب وخيم ناچيز شمردن فرمان را به آنان ياد آور شده بود . بدون ترديد خداوند مى‏توانست آدم را به اطاعت از دستورهاى خود وادارد يا او را از نزديك شدن به «شجره ممنوعه‏» باز دارد، اما احتمالا مطلوب خداوند تعالى اين بود كه آدم با اراده از فرمان هايش اطاعت كند، در حالى كه مى‏تواند به سوى شجره ممنوعه برود از رفتن خوددارى نمايد . خداوند آدمى را حتى در نافرمانى از اوامرش آزاد گذاشت كه در پرتو اين آزادى به تكامل برسد و با تلاش استعدادهايش را بروز دهد; بايد گفت در صورتى دست‏يابى آدمى به مراحل رشد و كمال، ارزش دارد كه با آزادى همراه باشد، اگر فرد به پيمودن طريق تكامل مجبور باشد و راهى جز اطاعت امر نداشته باشد، پيشرفت و ترقى‏اش چندان ارزشمند نيست .
با توجه به مباحثى كه مطرح شد انسان در تمام حوزه‏هايى كه به اراده او بستگى دارد آزاد است . واژه «اراده‏» در اصل با آزادى و اختيار معنا پيدا مى‏كند و هر آنچه از حيطه آزادى و اختيار انسان خارج باشد از حوزه اراده او نيز خارج است . تاملى در آياتى كه بحث‏شد و مورد بحث قرار خواهد گرفت نشان مى‏دهد انسان بر اساس دو معيار در تمام امور كاملا آزاد است: نخست آن كه به پذيرش تبعات تصميم و عمل خود در دنيا و آخرت مجبور باشد، اگر انسان در مواردى آزاد نباشد نمى‏تواند در آن موارد تبعات تصميم و عمل او را بر عهده وى نهاد و او را ستود يا مجازات كرد; به عبارت ديگر، انسان را فقط در صورتى مى‏توان به پذيرش تبعات تصميم‏گيرى و عملكردش مجبور كرد كه در آنها آزاد باشد; دوم اين كه تصميم و عمل وى در دنيا و آخرت قابل باز خواست‏باشد، اين بازخواست را ممكن است‏خداوند يا انسانى ديگر انجام دهد . نكته مهم قابليت‏باز خواست است، فقط آن دسته از اعمال ابليت‏باز خواست دارند كه انسان در انجام دادنشان آزاد باشد، اگر انسان تا حدى آزاد باشد به همان ميزان مى‏توان او را بازخواست كرد و تبعات عملش را متوجه او دانست .
با توجه به آيات متعددى كه انسان را مسؤول تمام اعمالش دانسته‏اند و برپاسخ‏گويى او در مقابل خداوند در قبال كوچك‏ترين عملش تصريح كرده‏اند، ضرورتا بايد آزادى و اختيار انسان را به رسميت‏بشناسند تا بتوانند او را مسؤول و پاسخ‏گو بدانند . انسان مجبور نه مسؤوليتى در قبال اعمال و رفتار خويش دارد، نه مى‏توان پيامدهاى عملش را به عهده او نهاد و نه مى‏توان او را باز خواست كرد .
باز خواست الهى بالاترين بازخواست است و مسؤوليت انسان در قبال خود و تمام امور و پديده‏هايى كه به نوعى با آنها مرتبط ست‏بزرگ‏ترين مسؤوليت‏به شمار مى‏رود . مراتب پايين‏تر باز خواست و مسؤوليت را بايد در جوامع انسانى و نهادهاى اجتماعى - از حكومت و نهادهاى مدنى گرفته تا خانواده - جست و جو كرد . منطق عقلانى آنها همان منطق باز خواست الهى و مسؤوليت انسان است، با اين تفاوت كه به دليل خالقيت‏خداوند قدرت او بر بازخواست و مسؤول دانستن انسان ذاتى است، زيرا او انسان را خلق كرد و آزادى و اختيار به او بخشيد، اما باز خواست انسان‏ها از همديگر در قالب مجموعه‏اى از اصول تعريف شده، عرضى و در عين حال ضرورى است .

2 . آزادى انسان، مبناى عمل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله

مهم‏ترين هدف پيامبر بزرگ اسلام دعوت مردم به توحيد و نجات آنان از گمراهى و انحطاط و هدايت‏به سوى كمال و تعالى بود . گام اول اين هدايت، اعتقاد به توحيد و گام‏هاى بعدى آن، تلاش براى احقاق حق و اقامه قسط و عدل در جامعه‏اى دين مدار و ارزش محور است كه تشكيل حكومت و اجراى سياست‏هايى متناسب با اين اهداف از ضروريات به شمار مى‏رود . تمام اين مراحل بايد با خواست و اراده انسان‏ها محقق شود، زيرا اگر مردم جامعه‏اى دوزخ و عذاب الهى را بپذيرند و حاضر نشوند ايمان بياورند و در راه كمال و تعالى جامعه گام بردارند عملا اهداف اسلام تحقق نمى‏يابد . هدف اصلى پيامبران الهى از جمله رسول گرامى اسلام آگاه ساختن مردم به ذات اقدس الهى (توحيد) و تبيين اهميت و ضرورت ايمان به خدا و تلاش براى تكامل و تعالى بود تا مردم خود با رضا و رغبت اين راه را انتخاب كنند و مشتاقانه براى رسيدن به آن اهداف بكوشند .
قرآن كريم به روشنى جايگاه پيامبراسلام را در مقابل مردم نشان مى‏دهد و بر آزادى مردم - حتى اگر منحرف و گمراه باشند - صحه مى‏گذارد . درست است كه اين آزادى و اختيار براى پذيرش دين يا اطاعت از خدا و رسول خداست، اما به هر حال تاييد و تضمين آزادى انسان در آن غيرقابل انكار است . خداوند در برخى از آيات به رسول خود يادآورى مى‏كند كه تو «حفيظ‏» بر مردم نيستى . (15) حفيظ به معناى حافظ و نگهبان و مسؤول است كه از سيطره نيز برخوردار است . خداوند مى‏خواهد به پيامبرش بگويد كه تو فقط دعوت كننده به حق و بشير و نذير هستى و از شؤون رسالت تو نيست كه آنان را مجبور سازى، زيرا بر آنان نگهبان نيستى و سيطره ندارى، (16) همچنين در جايگاهى نيستى كه بخواهى اعمال آنان را براى محاسبه و مجازات حفظ كنى (17) يا آنان را يا اجازه آنها دست تو باشد (19) كه اجازه تاييد و تكذيب به آنها بدهى . علامه طباطبايى براين اعتقاد است كه مراد آيه اعلام اين نكته به رسول خداست كه ماموريت وى تنها ابلاغ رسالت است، نه اين كه نگهبان مردم و مسؤول ايمان و اطاعت آنها باشد تا خود را موظف بداند آنان را وادار به اطاعت‏سازد . (20)
در برخى از آيات نيز بر اين نكته تاكيد شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله وكيل مردم نيست‏يا خداوند در خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرموده اى پيامبر به مردم بگو من وكيل شما نيستم . (21) در وكالت معناى سيطره و حق تصرف وجود دارد و رسول خدا از طرف خداوند وكيل نيست كه بر مردم سيطره داشته باشد يا در امور آنان تصرف كند يا حتى سيادتى همانند پادشاهان داشته باشند . رسول خدا صلى الله عليه و آله چون وكيل نيست و بر مردم تسلط ندارد و خداوند قدرت تصرف بربندگانش را به او نداده است مردم را به زور به ايمان مجبور نمى‏كند . (22) وظيفه پيامبر فقط ابلاغ امر خداوند و متنبه ساختن آنان با استدلال و ذكر دلايل است، حتى نمى‏تواند اجازه تاييد يا تكذيب استدلال‏ها و دلايل را به آنها بدهد . (23) معناى وكيل در برخى ازاين آيات نيز به وكالت از سوى مردم ترجمه و تفسير شده و منظور آيه اين است كه پيامبر تو وكيل آنان نيستى كه متولى امورشان باشى و در آن تصرف كنى . وكيل كسى است كه اداره برخى امور به دست اوست و او آن امور را به گونه‏اى سروسامان مى‏دهد كه موكل خويش را به سود و منفعت‏برساند و از ضررها و زيان‏ها دور سازد . معناى آيه اين است كه تو در امور دينى و خارجى زندگى مردم وكيل آنان نيستى تا اگر دعوت تو را اجابت نكردند و بدين وسيله از نفع و سعادت دنيا و آخرت محروم شدند و ضرر عذاب الهى را براى خود خريدند اندوهگين و ناراحت‏شوى (24) و از هر راهى در صدد جلب منافع مورد نظر خود - ايمان به خدا - براى آنان باشى . در تمام آيات فوق و برخى ديگر از آيات الهى (25) بر اين نكته تاكيد شده كه وظيفه پيامبر فقط ابلاغ احكام و اوامر الهى و تبليغ آنهاست، حتى نبايد منتظر نتيجه عمل خود باشد; (26) راه حق و باطل و تمام پيامدهاى مثبت و منفى آن بايد براى مردم روشن شود، در نهايت تصميم گيرنده خود انسان‏ها هستند و البته بايد عواقب - خوب يا بد - تصميم و عمل خود را نيز پذيرا باشند .
بعضى از آيات قرآن نيز صريحا ياد آورد شده‏اند پيامبر حق ندارد مردم را به ايمان به خدا وا دارد (27) و بر نقش پيامبر در تنبه و ابلاغ اوامر الهى براى هدايت مردمان مجددا تاكيد كرده‏اند . در اين آيات هرگونه اكراه و اجبار مردم نفى شده و پس از تبيين حق و باطل و راه صواب از ناصواب و بيان حقايق روز جزا، اجابت دعوت پيامبر و ايمان به خدا با طيب خاطر و بدون اكراه و اجبار مورد توجه قرار گرفته است . (28) اين آيات شريفه با ساير آيات در خصوص اراده و اختيار انسان، مسؤوليت و تكليف انسان و باز خواست الهى، هم جهت و همسو هستند، زيرا آنچه را خداوند در حوزه نظرى مطرح كرده بود در حوزه اجتماعى نيز نمونه عملى آن را نشان مى‏دهد و بزرگ‏ترين شخصيت‏بشرى را - كه در هيچ بعد با هيچ كس قابل قياس نيست - برساير انسان‏ها مسلط نمى‏كند .
درست است آياتى كه تا اين جا بحث‏شد بيشتر به تبيين جايگاه رسول گرامى در مقابل انسان‏هاى غيرمسلمان و مشرك اختصاص داشت، اما شايد بتوان اين جايگاه رسول خدا را تعميم داد و مصداق آن را مطلق انسان - اعم از مسلمان و غيرمسلمان - دانست، زيرا جان كلام در خطاب به رسول الله اين بود كه تو بر مردم سلطه‏اى ندارى كه بتوانى آنان را به ايمان آوردن مجبور كنى و وكيل آنان نيستى كه حتما آنان را به راه راست آورى يا سعادتشان را تضمين كنى . يكى از مهم‏ترين دلايل اين خطاب خداوند - كه مفسران نيز به آن اشاره كرده‏اند و بحث آن گذشت - اين است كه ايمان و اعتقاد به خداوند يك امر قلبى و درونى است و به اراده و اختيار انسان بستگى دارد و بازور و اجبار نمى‏توان كسى را با ايمان كرد، تكامل و تعالى و سعادت افراد نيز چنين حالتى دارد .
عدم تسلط و سيطره رسول گرامى اسلام بركافران و مشركان، نه به دليل كافر و مشرك بودن آنها، بلكه به دليل انسان بودن آنها بود، زيرا - براساس آياتى كه تا اين‏جا بحث‏شد و از اين به بعد خواهد آمد - اولا، انسان در تمام امور خود، از جمله پذيرش دين و مذهب آزاد و مختار است، چه مشرك و چه مسلمان باشد; ثانيا، امور مربوط به ايمان و اعتقاد و تكامل و تعالى سيطره‏پذير و زور بردار نيست، چه براى مشركان باشد و چه براى مسلمانان، منتها فقط نوع اعتقاد و ايمان تفاوت مى‏كند، براى مثال به كافر مى‏گويند ايمان بياور و به مسلمان مى‏گويند خدا و رسول را دوست داشته باش و آنها را برخود مقدم بدار، ولى در هيچ‏كدام نمى‏توان آنها را مجبور كرد; پيامبر خدا همان گونه كه نمى‏تواند كافر را بر ايمان مجبور كند، مسلمان را نيز نمى‏تواند بر حبت‏خدا و رسول يا تقدم آنها برخود مجبور سازد .
البته رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در ميان مؤمنان داراى جايگاه بس والايى است كه غيرمؤمنان شايستگى آن را ندارند و آن اولى بودن پيامبر بر مؤمنان از خودشان است . (29) براساس آيه شريفه، مؤمنان بايد رسول خدا را در اطاعت و حفظ منافع و حفظ حرمت و حفظ جان و در تمامى امور دين و دنيا برخود مقدم بدارند و نظر و حكم او را بر نظر و حكم خود ترجيح دهند . (30) مؤمنان بايد با طيب خاطر و كمال ميل و با رضا و رغبت و حتى با منت و افتخار، در عين آزادى و اختيار كامل، رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر خود مقدم بدارند . هر چه معرفت و شناخت مؤمنان عميق‏تر باشد، رسول خدا صلى الله عليه و آله را با رضايت و افتخار و شوق بيشترى برخود مقدم مى‏دانند . در اين مورد نمى‏توان گفت آزادى و اختيار انسان محدود شده است، زيرا برفرض كه در مواردى فرد از اختيار و آزادى خود چشم بپوشد و امر رسول خدا را مقدم بدارد با اختيار و آزادى آن را انجام داده است و محدود كردن آزادى و اختيار با آزادى و اختيار، نافى آزادى و اختيار نيست; البته اگر مسلمانى رسول خدا را - در برخى موارد و حتى در هيچ مورد - برخود مقدم ندارد و امر او را اطاعت نكند هيچ‏كس به او اجبار نمى‏كند كه رسول خدا را برخود مقدم بداند، (×2) ولى واژه مؤمن بر او اطلاق نمى‏شود و احتمالا از ثوابى محروم شده يا عذابى را در آخرت تحمل خواهد كرد كه اينها نيز به انتخاب خود اوست . تقدم رسول خدا مبتنى برشناخت و معرفت‏به آن بزرگوار است، ابتدا بايد در درون انسان صورت پذيرد تا تجلى بيرونى پيدا كند، فقط تجلى بيرونى اما ظاهرى و ساختگى تقدم رسول خدا صلى الله عليه و آله برخود بدون مبناى معرفتى و درونى ارزشى نخواهد داشت و اين مبناى معرفتى بدون خواست و اراده انسان ايجاد نخواهد شد . اين آيه شريفه به حقيقتى اشاره كرده كه مؤمنان بايد به اين حقيقت عمل كنند و به آن پاى بند باشند، اين «بايد» يك بايد درونى است كه ريشه در اعتقاد و باور افراد دارد و مؤمنان لازم است‏با آزادى و اختيار كامل، خود را به آن ملزم كنند; آيه نفرموده مؤمنان را مجبور كنيد رسول خدا را بر خود مقدم بدارند .
آيه شريفه ديگرى تصريح مى‏كند هيچ زن و مرد مؤمنى نبايد به اختيار از حكم خدا و رسول خدا سرپيچد، اگر چنين كنند به گمراهى آشكارى افتاده‏اند . (31) در اين آيه، نيز جايگاه والاى پيامبر بزرگ اسلام در برابر مؤمنان به روشنى ديده مى‏شود . براساس اين آيه هيچ زن و مرد مؤمنى حق ندارد در امرى از امور زندگى فردى و اجتماعى و حتى شخصى خودش، كه خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن حكم داده‏اند يا اعلام نظر كرده‏اند، خود را صاحب اختيار و نظر بداند و برخلاف حكم خدا و رسول خدا حكم يا نظرى بدهد يا عملى انجام دهد . بر همه مؤمنان واجب است پيرو خواست و اراده خدا و رسول صلى الله عليه و آله باشند . (32) هر نظريه و مكتب ساده‏اى كه در پى‏بنيان گذارى يك نظام اجتماعى است اهداف و اصول و شيوه‏هايى دارد و براى رسيدن به اهدافش پيروان و اهل آن جامعه را به پيروى از اصول و دستورهاى خود ملزم مى‏داند چه رسد به اسلام كه يك دين الهى و جهانى است و سعادت انسان در تمام زمان‏ها و مكان‏ها را مد نظر دارد . طبيعى است‏بدون رعايت اصول و دستورهاى اسلام نمى‏توان به اهداف اين دين رسيد، اصول و مبانى اسلام در فرمان‏هاى خداوند و رسولش متجلى است .
شايد بتوان گفت اختيار داشتن افراد نقض اين دستورهاى و عملا به معناى خروج آنها از دين اسلام است و ناديده گرفتن دستورهاى خدا و رسول خدا از جانب مؤمنان به معناى مؤمن نبودن آنان مى‏باشد . امام فخررازى بر اين عقيده است كه حكم خدا مطاع است و آنچه نبى‏مكرم اراده كند حق است و هر كس مخالفت كند گمراه مى‏شود، زيرا خداوند مقصد و هدف و رسول خدا هادى و رساننده به مقصد به شمار مى‏رود; كسى كه مقصد را ترك كند و سخن هادى را نشنود قطعا گمراه خواهد شد . (33) سؤالى كه پيش مى‏آيد اين است كه اگر خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه اين گمراهى را به مردم بدهند پس «ارسال رسل و انزال كتب‏» - نعوذ بالله - لغو تلقى مى‏شود و اين اجازه با اصل هدف بعثت انبيا و دين اسلام متناقض خواهد بود .
در پاسخ به اين سؤال على رغم مباحث فوق، باز هم آيه شريفه مذكور نافى آزادى و اختيار مؤمنان نيست، زيرا اولا، افراد با آزادى و اختيار كامل به دين اسلام گردن نهاده‏اند و آن را انتخاب كرده‏اند، اين انتخاب تمام اجزا و دستورهاى اسلام را نيز شامل مى‏شود و در اصل مسلمانان با اختيار خودشان، خودشان را ملزم كرده‏اند كه به اصول اسلام پاى‏بند باشند و خدا و رسول او را برخود مقدم بدارند، پس اين پاى‏بندى خارج از حوزه آزادى و اختيار انسان تلقى نمى‏شود; ثانيا، «بايد» موجود در آيه معطوف به اهرم‏ها و ملاك‏هاى درونى مؤمنان است و جبر و زور خارجى را مد نظر ندارد، آيه در صدد بيان اين مطلب است كه مؤمنان اگر مؤمن باشند هيچ‏گاه اوامر خدا و رسول خدا را ناديده نمى‏گيرند و نبايد بگيرند و هيچ دلالتى بر اين ندارد كه اگر مؤمنان برخلاف حكم و نظر خدا و رسول خدا رفتار كردند آنان را بازور و اجبار وادار به اطاعت كنيد; ثانيا، خطاب آيه تلويحا به مؤمنان است و اين گونه مى‏رساند كه مؤمنان نبايد چنين رفتار ناشايستى داشته باشند كه حكم خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله را ناديده انگارند، خطاب آيه به رسول گرامى اسلام نيست كه مثلا مؤمنان را وادار به حكم خدا و رسول كند يا گروهى مراقب باشند كه مؤمنان قدمى برخلاف حكم خدا و رسول بدارند .
نكته‏شايان ذكر اين است كه اگر مردم جامعه‏اى يا انسان‏هايى در قرن بيست و يكم از نظر دانش و معرفت و عقلانيت‏به مراتب بالايى برسند وقتى با شخصيت‏هايى همچون رسول خدا يا حضرت على عليه السلام رو به رو مى‏شوند بزرگ‏ترين افتخارشان تصديق او و اطاعت از او خواهد بود و با تمام وجود از درياى بيكران و ملكات فاضله علمى و معرفتى و اخلاقى آنان استفاده خواهند كرد .

3 . آزادى، اساس تشكيل اجتماع

انسان اگر چه فطرتا موجودى اجتماعى است، ولى چه بسا قادر نباشد در هر شرايطى براساس اين ويژگى فطرى خود عمل كند و در صورت مساعد نبودن شرايط، ممكن است تمام سختى‏هاى يك زندگى فردى در كوه و جنگل را بپذيرد .
انسان براى تحقق زندگى اجتماعى، كه خواسته‏اى فطرى است، به دو پيش شرط مهم نياز دارد: اول اين كه از برخى آزادى‏هاى خود چشم پوشى كند و در قبال به دست آوردن برخى امتيازات و امكانات از آنها بگذرد; دوم اين كه بعضى از آزادى‏هاى خود را تضمين شده ببيند به گونه‏اى كه هيچ مرجعى متعرض آنها نشود . دسته اول آزادى‏هايى هستند كه به سبب ضرورت‏هاى اجتماعى و رعايت قوانين و احترام به حقوق ديگران و . . . محدود مى‏شوند و انسان براى فوايد بى‏شمارى كه زندگى اجتماعى براى او در پى‏دارد به محدود شدن اين دسته از آزادى‏هايش رضايت مى‏دهد . آزادى‏هاى دسته دوم آزادى‏هايى هستند كه بدون آنها زندگى انسان ممكن نيست، زيرا هويت انسان دچار خدشه مى‏شود و ماهيت‏خدادادى بشر و اصول حاكم بر خلقت انسان از بين مى‏رود . حال برخى از اين اصول حاكم برخلقت انسان را كه مستلزم آزادى و اختيار او و پيش شرط تشكيل اجتماعات بشرى به شمار مى‏رود مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏دهيم .
جوهره ماهيت انسان، نگرش و جهان بينى و تفكر و اعتقادات اوست كه در عقل خدا دادى‏اش ريشه دارد . در ميان جهان بينى و نگرش‏ها و مجموع اعتقادات انسان، دين و مذهب از برجستگى ويژه‏اى برخوردار است و شايد هم مهم‏ترين موضوع در زندگى انسان باشد . از آن‏جايى كه انسان هويت و شخصيت مستقل خود را در نگرش‏ها و اعتقاداتش مى‏بيند بايد بتواند آزادانه اين اعتقادات را كسب كند و حتى ابراز نمايد . اگر چه نگرش و اعتقاد، امرى تحميلى نيست و نمى‏توان در حقيقت كسى را براعتقادى مجبور ساخت، اما به ظاهر مجبور ساختن انسان‏ها بر اعتقادى نيز عملى ناپسند و ناقض آزادى انسان به شمار مى‏رود; بنابراين اولين اصل از اصول حاكم برخلقت كه مبناى تشكيل اجتماع به شمار مى‏رود و قرآن كريم به آن اشاره كرده آزادى دين و مذهب و اعتقاد است . دين اسلام كامل‏ترين و آخرين دين الهى است و قرآن، كتاب اين دين است . در اين كتاب بزرگ، خداوند به پيامبرش فرموده كه مردم در پذيرش دين اسلام كاملا آزادند و هيچ اكراه و اجبارى ندارند; (34) به عبارت ديگر، مردم در انتخاب گمراهى و شقاوت يا سعادت و تعالى كاملا آزادند و هيچ‏كس حق ندارد آنان را بر انتخاب يكى از دو راه مجبور نمايد . مهم‏ترين دليل آن اين است كه دين مجموعه‏اى از معارف علمى و تقيدات عملى است كه اعتقادات فرد را شكل مى‏دهد و ايمان و اعتقاد از امور قلبى است كه اكراه و اجبار در آن راه ندارد . همان گونه كه نمى‏توان هيچ مسلمان معتقدى را به كفر مجبور ساخت اگر چه با زور و اجبار ظاهرا كفر ورزد، همان طور هيچ غيرمسلمانى را نمى‏توان به ايمان و اعتقاد مجبور كرد اگر چه به ظاهر و با ارعاب و ترس به ايمان و اعتقاد اقرار زبانى كند . (35) اسلام و قرآن كريم از مجبور ساختن افراد به اقرار ظاهرى به اسلام منع كرده‏اند .
علامه طباطبايى معتقد است اگر آيه «لااكراه فى الدين‏» يك قضيه اخبارى باشد از آن يك حكم دينى به دست مى‏آيد و آن اين است كه در دين و اعتقاد هيچ اكراه و اجبارى نيست و اگر يك قضيه انشايى باشد و براى تشريع و قانون‏گذارى ذكر شده باشد - كه اين گونه است - بدين معناست كه ديگران را از روى كراهت‏به ايمان و اعتقاد وادار نكنيد و اين نهى متكى به يك حقيقت تكوينى است و آن حقيقت، اين است كه اكراه و اجبار فقط در افعال بدنى و ظاهرى مؤثر است و نه در اعتقادات قلبى، (36) اگر چه در حوزه افعال بدنى و ظاهرى نيز اكراه و اجبار امرى مذموم و ناپسند است . علت اين حكم خداوند در آيه مذكور كه امور اعتقادى و دينى اكراه و اجبار نمى‏پذيرد، در جمله بعدش بيان شده است و شايد بتوان منع اكراه را به امور ظاهرى و بدنى نيز تعميم داد «قد تبين الرشد من الغى‏» . بر اساس اين عبارت شريف، چون راه از بيراهه، حق از باطل و راه سعادت از شقاوت به سبب علايم و دلايل و استدلال‏ها روشن گرديد، هر كس هر كدام را خواست‏بر مى‏گزيند و دليلى بر اكره و اجبار وجود ندارد . (37) اگر انسان در انتخاب مهم‏ترين امر زندگى‏اش يعنى دين و مذهب و راه سعادت و شقاوت آزاد باشد به طريق اولى در گزينش ساير نگرش‏ها و اعتقاداتش در جامعه آزاد خواهد بود و هيچ كس نمى‏تواند او را به اعتقادى وادار سازد . اگر انسان به هر دليلى نمى‏توانست در اجتماع، نگرش‏ها و اعتقادات خود را آزادانه كسب و انتخاب كند، زندگى اجتماعى براى او بسيار گران مى‏آمد . اين آزادى اساسى انسان در آيات ديگرى از قرآن نيز مورد توجه قرار گرفته است . (38) در يكى از آنها خداوند تعالى به پيامبر بزرگ اسلام خطاب مى‏كند كه آيا تو مى‏خواهى مردم را با اجبار و اكراه به ايمان وادارى، شايسته نيست تو مردم را به ايمان مجبور كنى، اگر چه چنين قدرتى نيز ندارى . خداوند در اين آيه مى‏گويد: ايمان مورد نظر ما ايمانى است كه ناشى از اختيار و انتخاب خود مردم باشد و اكراه آنها بر ايمان، گذشته از اين كه امر ناپسندى است‏با تكليف انسان نيز منافات دارد . (39)
شرايط مطلوبى كه قرآن در اين مورد تصوير مى‏كند مربوط به حضرت نوح عليه السلام است كه پس از ارائه استدلال‏هاى لازم و معجزات كافى خطاب به مردم فرمود: شما به حقيقت اقرار نمى‏كنيد و ايمان نمى‏آوريد، آيا ما شما را بر چيزى مجبور كنيم كه ناخوش مى‏انگاريد; (40) شما مى‏خواهيد من شما را بر معرفت و شناختى كه از آن كراهت داريد مجبورتان كنم، ولى اين مقدور نيست; من بايد شما را با بينه و دليل راهنمايى كنم تا خود راه درست را انتخاب كنيد، ولى حق ندارم شما را به آن مجبور كنم، زيرا در دين خدا اجبار نيست . (41)
علامه طباطبايى بر اين امر تاكيد دارد اين آيه از ميان آياتى كه اجبار و اكراه را در دين نفى مى‏كنند بر اين موضوع نيز دلالت دارد كه مساله نفى اكراه و اجبار در دين از قديمى‏ترين اديان يعنى شريعت نوح وجود داشته و تا به امروز نيز وجود دارد، بدون آن كه نسخى در آن راه يافته باشد . (42) در مقابل اين شرايط مطلوب كه مورد تاييد قرآن است‏شرايط نامطلوبى نيز در قرآن مورد بحث قرار گرفته و نفى و طرد شده است و آن مربوط به فرعون است . هنگامى كه جادو گران و اطرافيان فرعون به خداى موسى ايمان آوردند و به فرعون گفتند به پروردگار جهانيان ايمان آورديم، فرعون بر آشفت كه آيا قبل از اين كه به شما اجازه دهم به او ايمان آورديد، (43) يعنى فرعون تصور مى‏كرد ايمان و اعتقاد مردم نيز در دست اوست، سپس در صدد تهديد و خشونت‏برآمد، زيرا تصور مى‏كرد با ارعاب و خشونت مى‏تواند نگرش و اعتقاد مردم را تغيير دهد و آنان را به سوى خود متمايل سازد .
دومين اصلى كه اساس تشكيل جوامع بشرى به شمار مى‏رود اين است كه هر كس آزاد باشد به هر ميزان سعى و تلاش كند و هر انسانى وارث نتيجه تلاش و كوشش خود باشد . اين اصل از سويى مستلزم وجود آزادى در جامعه است و از سوى ديگر هر گونه اكراه و اجبار را نفى مى‏كند و مسؤوليت انسان را در قبال سرنوشتش به رسميت مى‏شناسد . همان طور كه عده‏اى از افراد تلاش مى‏كنند گروهى نيز ممكن است تلاش نكنند و حتى باز دارنده باشند . اگر در جامعه بشرى آزادى وجود نداشته باشد، نه سعى و كوشش تلاشگران مى‏تواند معنايى داشته باشد و نه مى‏توان افراد بى‏تلاش و بازدارنده را مقصر دانست، زيرا هر كدام از اينها با سلب مسؤوليت از خود، قيد و بندهاى اجتماعى و جبرهاى روزگار را مؤثر خواهند دانست و عملا تكليف را از خود ساقط خواهند كرد، در حالى كه قرآن كريم بر مسؤوليت و تكاليف انسان تاكيد دارد و تصريح مى‏كند كه هر انسانى در گرو اعمال نيك و بد خويش است . (44) بر اساس آيات شريفه قرآن، هيچ كس مسؤوليت و بار عملكرد منفى ديگرى را حمل نمى‏كند و به سبب گناه ديگرى مؤاخذه نمى‏شود و انسان بر هيچ چيز مالكيت ندارد جز سعى و تلاشى كه انجام داده است و نتايج آن را خواهد ديد . (45) انسان تا آزاد نباشد مكلف و پاسخ‏گو نيست، به اندازه‏اى كه صاحب آزادى و اختيار است‏به همان اندزه پاسخ‏گو و مسؤول است . ازآن جايى كه قرآن كريم انسان را مطلقا در مقابل تمام اعمالش مسؤول و پاسخ‏گو شمرده است و او را فقط وارث سعى و تلاش خودش مى‏داند، لاجرم بايد آزاد و مختار باشد تا اولا، بتواند سعى و تلاش مورد نظر خود را انجام دهد و ثانيا، مسؤوليت و تبعات تمام اعمالش را بپذيرد . تصور شكل‏گيرى اجتماع بشرى در يك شرايط فرضى كه ما انسان را وارث تلاش و كوشش خويش نمى‏كرديم و بارگناه و نتيجه عملكرد ديگران را به گردن او مى‏انداختيم يا نتيجه سعى و تلاش او را به پاى ديگرى مى‏گذاشتيم غيرممكن به نظر مى‏رسد و چه بسا انسان راضى مى‏شد على رغم فطرت خود به زندگى فردى تن دهد، ولى چنين شرايط ناعادلانه و منافى با هويت و ماهيت‏خود را نپذيرد .
سومين اصلى كه از مشخصه‏هاى بارز يك اجتماع انسانى به شمار مى‏رود، امكان طرح ديدگاه‏ها و نگرش‏هاى مختلف و گزينش بهترين آنها از سوى افراد جامعه است . اگر چه اين اصل همانند دو اصل يادشده در شكل‏گيرى اجتماع بشرى ملموس و عام نيست، اما از جهت ارزش و فضيلت‏بر دو اصل مذكور برترى دارد، زيرا به مهم‏ترين ويژگى ماهوى انسان كه او را از ساير موجودات خلقت متمايز مى‏كند باز مى‏گردد و آن تفكر و انديشه انسان است . تجلى اين اصل درهر جامعه‏اى از رشد انسانى و تكامل مردم آن جامعه حكايت دارد و مبين قرار گرفتن دانش و عقلانيت‏به جاى احساسات و تعصبات كور و ملاك‏هاى قومى و قبيله‏اى و حزبى و طبقاتى و . . . در آن جامعه است . به هر حال خداوند به آن دسته از بندگانش بشارت داده است كه نگرش‏ها و اقوال گوناگون را گوش مى‏ دهند و مى ‏شناسند

 

پنج شنبه 27 مهر 1391  3:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اراده

اراده: صفت ترجيح‌دهنده يكى از دو طرف فعل و ترك، همراه با علم و شعور

اراده، مصدر باب افعال، به‌معناى خواستن و به چيزى ميل و رغبت كردن[1] و از مادّه «رَوْد» به‌معناى طلب و رفت و آمد در جستوجوى چيزى[2] است.
اراده در فلسفه و كلام به‌صورت‌هاى گوناگونى تعريف شده است; مانند حالتى كه پس از تصوّر منافع و مصالح، براى فاعل حاصل مى‌شود;
[3] صفتى كه صاحبش را به يكى از دو طرف مقدور سوق مى‌دهد;[4] صفتى كه به واسطه آن، از دو طرفِ ممكن، يك طرف همراه با علم و شعور ترجيح داده مى‌شود;[5] علمى كه سبب صدور فعل مى‌شود بدون آن‌كه اين صدور، از روى كراهت و جبر باشد;[6] صفتى كه اقتضاى صاحبش را بالفعل و تأثير او را تمام مى‌كند كه در حق تعالى، عبارت از علم عنايى يعنى علم به نظام احسن است و در انسان، غير از علم به‌شمار مى‌رود;[7] داعى[8] (علم به مصلحت موجود در فعل[9]); اعتقاد منفعت; ميلى كه در پى اعتقاد منفعت حاصل مى‌شود; شوق مؤكّدى كه به دنبال ادراك امر ملائم پديد مى‌آيد، چه ادراك يقينى باشد و چه ظنّى يا تخيّلى;[10] شوق به برطرف كردن نقصى كه شخص در وجود خود مى‌بيند.[11] قصدى كه به دنبال جزمِ حاصل از ادراك تصوّرى و تصديقى پديد مى‌آيد;[12] عزم راسخى كه پس از مقدّمات فعل، يعنى تصوّر و تصديق و ميل و جزم و عزم پديد مى‌آيد.[13] برخى نيز اراده را معنايى منافى با كراهت و اضطرار دانسته‌اند.[14] در معنايى جامع مى‌توان اراده را حالت يا صفتى دانست كه پس از تصوّر منفعت يا مصلحت در فاعل حاصل، و موجب ترجيح يكى از دو طرف مى‌شود; بنابراين، برخى از تعاريف پيشين نادرست است و برخى نيز تعريف دقيق اراده نيستند; بلكه از لوازم آن شمرده مى‌شوند. اراده در انسان، از كيفيّات نفسانيّه (امور وجدانى مانند لذّت و درد)، و شناختن آن براى انسان‌ها آسان است; ولى علم به ماهيّت آن و نيز تعريف دقيق آن مشكل است.[15] در عرفان، اراده يكى از منازل سلوك دانسته شده است، و برخى آن را نخستين درجه از سلوك عارفان دانسته و گفته‌اند: در چنگ زدن به‌دست‌گيره محكم [الهى ]رغبتى است كه باعث مى‌شود باطن شخص براى اتّصال حقيقى به عالم قدس به‌سوى آن حركت كند. اين رغبت در پى تصديق جازم (خواه از راه يقين برهانى به‌دست آيد يا اعتقاد ايمانى) حاصل‌مى‌شود.[16] برخى ديگر در تبيين آن گفته‌اند: نفس را از خواسته‌هايش منع كردن و او را به اوامر حق و رضا به قضاى او متوجّه ساختن يا ترك كردن عادت، و تركِ فرورفتن در شهوات و غفلت از حق و توجّه به امور دنيايى[17] يا انگيزه‌هاى حقيقت را از روى ميل و رغبت اجابت‌كردن[18] يا دل را به طلب حق متوجّه ساختن[19] يا مبدأ محبّت يا پاره‌اى از آتش محبّت كه در دل مى‌افتد و شخص را به اجابت انگيزه‌هاى حقيقت سوق مى‌دهد.[20]
اسناد اراده به موجوداتى مانند ديوار (كهف/18، 77) كه داراى شعور نيستند، مجاز است;[21] البتّه در اين خصوص بايد به اين نكته توجّه داشت كه نگاه ما به موجودات، دو گونه است: گاهى با ديد واقعى و حقيقى به اصل حقيقت وجود بدون در نظر گرفتن مراتب آن نظر مى‌كنيم. در اين صورت، تمام موجودات، حتّى جمادات به‌اندازه بهره‌اى كه از وجود دارند، داراى علم و شعور و اراده‌اند و اسناد اراده به آن‌ها حقيقى است; ولى گاهى با ديد ظاهرى به مقايسه بين مراتب وجود مى‌پردازيم. با اين ديد، موجودات به دو بخش با شعور و فاقد شعور تقسيم مى‌شوند و اسناد اراده به قسم اوّل، حقيقت، و به قسم دوم، مجاز خواهد بود; بنابراين، اراده مانند وجود، مشترك معنوى است كه حقيقت آن واحد، ولى داراى مراتب است.[22]
اراده گاهى به خداوند اسناد داده مى‌شود كه وجود آن در او به نحو ايجاب و فعليّت است (=>‌مريد) و گاهى نيز به غيرخدا اسناد داده مى‌شود. اراده در موجوداتى مانند انسان به‌گونه امكان و استعداد است.[23] اراده انسان چون در طول اراده تكوينى خدا قرار دارد، هميشه مقهور آن است. (=>‌جبر و اختيار)
موضوع اين مقاله، اراده غير خداوند است كه در قرآن 90 بار به‌كار رفته و ضمن آن، به موارد گوناگون اراده انسان‌ها مانند اراده خوبى‌ها، اراده بدى‌ها، اراده دنيا، اراده آخرت، اراده پاداش گرفتن، اراده برترى يافتن، اراده وجه اللّه، اراده عزّت، يا اراده امورى كه توانايى انجام آن‌ها را ندارند، اشاره، و نيز بيان شده كه اراده شيطان، گمراه كردن انسان‌ها و ايجاد دشمنى بين آن‌ها است.

تفاوت اراده با ديگر عناوين مشابه:

اراده با عناوين مشابهى نظير اختيار، مشيّت و قصد فرق دارد و اين تفاوت چنين تبيين مى‌شود:
1. اراده با اختيار ترادف ندارد; زيرا اوّلاً از آن جا كه اختيار* از خير مشتق شده، به آن‌چه خير است يا خير ديده مى‌شود، تعلّق مى‌گيرد و تعلّق اراده به آن‌چه شرّ است يا شرّ ديده مى‌شود نيز ممكن است. ثانياً در حالت اجبار و اكراه* و نيز در حالت اضطرار، اختيار تحقّق نمى‌يابد; ولى اراده در اين دو حال نيز حاصل مى‌شود.
[24](نور/24، 33) اين دو فرق به استعمال واژه‌هاى اراده و اختيار مربوط است.
2. اراده و مشيّت گاهى مترادف به نظر مى‌آيند; ولى باهم تفاوت نيز دارند; زيرا مشيّت، صرفاً خواستن چيزى است; ولى اراده، به سمت آن چيز رفتن و اقدام كردن است و روشن است كه گاهى چيزى خواسته مى‌شود; ولى اراده بر انجام آن تعلّق نمى‌گيرد; ازاين‌رو مى‌توان گفت: مشيّت، مرتبه ضعيف اراده است كه با فعل فاصله دارد و اراده، مرتبه قوى مشيّت و متّصل به فعل است.
[25] در نگاه ديگر، اراده از تعيّنات مشيّت و متأخّر از آن است;[26] زيرا مشيّت، مربوط به مرتبه علم، و اراده، مربوط به مرتبه خارج است.
3. اراده با قصد نيز مغاير است; زيرا قصد فقط به فعل خود قصدكننده تعلّق مى‌گيرد; ولى اراده، هم به فعل اراده‌كننده و هم به فعل غيرش متعلّق مى‌شود.
[27] افزون بر اين، در معناى قصد، نوعى ميانه‌روى نيز مورد نظر است.[28]
اراده با عناوين ديگرى مانند قدرت، شهوت و ميل، تمنّى و رضا، محبّت و شوق كه ممكن است با اراده يكى دانسته شوند نيز تفاوت دارد; زيرا قدرت صاحبش را به دو طرف فعل و ترك متمكّن مى‌سازد; ولى اراده يكى از دو طرف را ترجيح مى‌دهد. گاهى اراده هست و شهوت نيست; مانند خوردن دارويى تلخ كه براى انسان مفيد است، و گاهى شهوت هست و اراده نيست; مانند اين‌كه انسان از خوردن غذاى لذيذى كه براى وى مضر است، امتناع مىورزد.[29] اراده بنا به نظر برخى محقّقان فقط به مقدورى كه زمان آن نيز گذشته نباشد، تعلّق مى‌گيرد; ولى تمنّى به امر مقدور و غير مقدور و نيز به امر گذشته و آينده تعلّق مى‌گيرد.[30] اراده مربوط به آينده و رضا مربوط به گذشته يا حال است.[31] محبّت اگر به‌معناى شهوت نباشد، مزيّتى دارد كه در اراده نيست; زيرا وقتى گفته مى‌شود: «اُحبّه»، يعنى هيچ نوع بدى را براى او نمى‌خواهم; ولى وقتى گفته مى‌شود: «اريد له الخير»، به اين معنا نيست كه هيچ‌گونه بدى را براى او نمى‌خواهم.[32] اراده، ميلى اختيارى، ولى شوق، ميلى طبيعى است; افزون بر اين‌كه گاهى شوق هست و اراده نيست و گاهى اراده هست و شوق نيست.[33]

مبادى اراده:

همان‌گونه كه انجام هر فعل اختيارى، به اراده مسبوق است، خود اراده نيز به مبادى و عللى مسبوق است كه باعث تحقّق اراده‌اى خاص مى‌شوند. در آياتى از قرآن به برخى از اين مبادى اشاره شده; مانند اين‌كه ايمان آوردن انسان در پى آن است كه خداوند، ايمان را محبوب وى قرار داده، در قلب او زينت دهد. (حجرات/49، 7) پيامبران به واسطه وحى الهى، كارهاى نيك را اراده كرده و انجام مى‌دهند (انبياء/21، 73). امر* الهى سبب اراده برخى امور به‌وسيله پيامبران مى‌شود. (كهف/18، 79 و 82) روى‌گردانى از ياد‌خدا باعث مى‌شود كه انسان فقط زندگى دنيا را اراده كند (نجم/53، 29). پيروى از شهوات باعث‌مى‌شود كه شخص، انحراف ديگران را نيز اراده كند (نساء/4، 27) و‌...‌.
از ديدگاه فلسفى، مبادى اراده به‌ترتيب تصوّر، تصديق و شوق است; يعنى در ابتدا چيزى تصوّر مى‌شود و بعد از تصوّر، تصديق به فايده يا ضرر پيدا مى‌شود و در اثر اين تصديق، شوق به جذب منفعت كه شهوت ناميده مى‌شود يا شوق به دفع ضرر كه غضب نام دارد، پديد مى‌آيد و با قوى‌شدن اين شوق، اراده تحقّق مى‌يابد.
تصديقى كه از مبادى اراده است، به سه قسم تقسيم مى‌شود: اوّل تصديق يقينى كه تصديق به خيرات عالم عقل، يعنى داراليقين است. دوم‌تصديق ظنّى كه تصديق به خيرات محدود آخرتى است; خيراتى كه به‌دليل محدود بودن، ظنّى به‌شمار مى‌آيند. سوم تصديق تخيّلى كه تصديق به خيرات دنيايى است; خيراتى كه به‌دليل محدوديّت و قابل زوال بودن تخيّلى شمرده مى‌شوند. قسم اوّل منشأ پيدايش اراده‌اى مى‌شود كه مخصوص مقرّبان است. آن‌ها با اين اراده، خيرات يقينى را مى‌طلبند. قسم دوم، اراده‌اى را پديد مى‌آورد كه به اصحاب يمين اختصاص دارد. آنان با اين اراده، به سمت خيرات‌آخرتى مى‌روند. قسم سوم باعث پيدايش اراده‌اى مى‌شود كه خاص اصحاب شمال است. آنان با اين اراده، همه همّت خويش را متوجّه امور دنيايى مى‌كنند.
[34]

متعلّقات اراده:

مقتضاى صفت اراده آن است كه متعلَّق داشته باشد. اراده شيطان در قرآن فقط به چيزى تعلّق گرفته است كه به ضرر معنوى انسان باشد; مانند گمراه كردن انسان‌ها: «و‌يُريدُ الشَّيطـنُ اَن يُضِلَّهُم» (نساء/4، 60)، و ايجاد دشمنى ميان آنان: «اِنَّما يُريدُ الشَّيطـنُ اَن يوقِعَ بَينَكُمُ العَدوةَ والبَغضاءَ فِى الخَمرِ والمَيسِرِ و يَصُدَّكُم عَن ذِكرِ اللّهِ و عَنِ الصَّلوةِ». (مائده/5، 91) قرآن با توجّه به اين مطلب، از انسان‌ها مى‌خواهد تا در برابر اراده شيطان مقاومت، و گناهانى مانند شراب‌خوارى و قماربازى را كه شيطان خواستار آن است، ترك كنند: «...فَهَل اَنتُم مُنتَهون». (مائده/5، 91) روشن است كه اراده شيطان چون به انسان مرتبط است، تأثير آن در‌صورت مقاومت انسان، كم، و در‌صورت پذيرش يا سستى او، فراوان مى‌شود.
اراده انسان به امور گوناگونى تعلّق مى‌گيرد. حتّى ممكن است انسان به عللى مانند نادانى، گمراهى و لجاجت و اشتياق وافر به هدايت ديگران، امورى را اراده كند كه از توان وى خارج است; چنان‌كه چيزى را اراده كند كه مخالف خواست تكوينى خدا است; مانند خروج از جهنّم: «يُريدونَ اَن يَخرُجوا مِنَ النّارِ و ما هُم بِخـرِجينَ مِنها» (مائده/5، 37)، خاموش كردن نور خدا: «يُريدونَ اَن يُطفِـوا نورَ اللّهِ بِاَفوهِهِم و يَأبَى اللّهُ اِلاّ اَن يُتِمَّ نورَهُ» (توبه/9، 32) نيز 8 صف/61، نيرنگ به پيامبر و خيانت به او: «و‌اَرادوا بِهِ كَيدًا فَجَعَلنـهُمُ الاَخسَرين» (انبياء/21، 70; انفال/8، 62 و 71) و هدايت كردن گمراهانى كه ديگر قابل هدايت نيستند: «اَتُريدونَ اَن تَهدوا مَن اَضَلَّ اللّهُ». (نساء/4،‌88)
متعلَّق اراده انسان سبب راجح و پسنديده بودن يا مرجوح و ناپسند بودن آن اراده است. امورى كه اراده آن‌ها پسنديده است; مانند آخرت: «و‌مِنكُم مَن يُريدُ الأخِرَةَ» (آل‌عمران/3، 152)، ثواب آن: «و‌مَن يُرِد ثَوابَ الأخِرَةِ‌...» (آل‌عمران/3، 145)، اصلاح: «اِن يُريدا اِصلـحـًا» (نساء/4، 35)، تحصّن و پاك‌دامنى: «اِن اَرَدنَ تَحَصُّنـًا» (نور/24، 33)، تذكّر و شكر: «لِمَن اَرادَ اَن يَذَّكَّرَ اَو اَرادَ شُكورا» (فرقان/25، 62)، وجه اللّه: «يُريدونَ وجهَهُ» (انعام/6، 52)، عزّت: «مَن كانَ يُريدُ العِزَّةَ‌...» (فاطر/35، 10)، و كامل كردن دوره شير دادن به نوزاد: «...لِمَن اَرادَ اَن يُتِمَّ الرَّضاعَةَ» (بقره/2، 233); البتّه پدر و مادر با مشورت با يك‌ديگر مى‌توانند نوزاد را از شير بگيرند; چنان‌كه مى‌توانند نوزاد را به دايه بسپارند تا او را شير دهد (بقره/2، 233). از‌ديگر آياتى كه به اراده پسنديده انسان اشاره دارد، عبارت‌اند از: توبه/9،46; قصص/28،27; ابراهيم/14، 100; قصص/28، 19; مائده/5، 113; مائده/5، 29; كهف/18، 79.
امورى كه اراده آن‌ها ناپسند است; مانند دنيا: «مِنكُم مَن يُريدُ الدُّنيا» (آل‌عمران/3، 152)، و ثواب آن: «و‌مَن يُرِد ثَوابَ الدُّنيا‌...» (آل‌عمران/3،145); در‌حالى‌كه خداوند، خواهان آخرت است: «تُريدُونَ عَرَضَ الدُّنيا و اللّهُ يُريدُ الأخِرَةَ» (انفال/8‌، 67)، گمراهى مؤمنان و انحراف آنان از حق: «يُريدونَ اَن تَضِلُّوا السَّبيل» (نساء/4،44)، و «يُريدُ الَّذينَ يَتَّبِعونَ الشَّهَوتِ اَن تَميلوا» (نساء/4، 27)، تحريف كلام خدا: «يُريدونَ اَن يُبَدِّلوا كَلـمَ اللّهِ» (فتح/48، 15)، كار خلاف عفّت: «اِنَّكَ لَتَعلَمُ ما نُريد» (هود/11، 79) نيز 25 يوسف/12، ظلم و كج‌روى: «و‌مَن يُرِد فيهِ بِاِلحاد بِظُـلم‌...» (حج/22،25)، فرار از جنگ: «اِن يُريدونَ اِلاّ فِرارا» (احزاب/33، 13)، حلول غضب پروردگار: «اَم اَرَدتُم اَن يَحِلَّ عَلَيكُم غَضَبٌ مِن رَبِّكُم» (طه/20،86). از ديگر آياتى كه به اراده ناپسند انسان اشاره دارد، عبارت‌اند از: نساء/4، 91; نساء/4، 150; صافات/37، 86; نساء/4، 144; قيامت/75، 5; بقره/2، 108; اسراء/17، 103; مدثّر/74، 52. در‌آيه‌اى نيز بيان شده كه آخرت براى كسانى است كه طالب برترى‌طلبى در زمين و فساد نباشند. از اين آيه استفاده مى‌شود كه اراده برترى‌طلبى در زمين و فساد ناپسند است: «تِلكَ الدّارُ الأخِرَةُ نَجعَلُها لِلَّذينَ لايُريدونَ عُلُوًّا فِى الاَرضِ و لا فَسادًا». (قصص/28، 83) چگونگى برخورد خداوند با انسان‌ها، به نوع اراده آنان بستگى دارد. اگر كسى زندگى دنيا را اراده كند، خداوند در دنيا بخشى از خواسته‌هاى وى را به او مى‌دهد; ولى جزاى چنين شخصى در آخرت، عذاب جهنم و دورى از رحمت و مغفرت الهى است: «مَن كانَ يُريدُ العاجِلَةَ عَجَّلنا لَهُ فيها ما نَشاءُ لِمَن نُريدُ ثُمَّ جَعَلنا لَهُ جَهَنَّمَ يَصلـها مَذمومـًا مَدحورا» (اسراء/17، 18)، و اگر كسى زندگى آخرت را اراده كند و براى رسيدن به آن، به‌گونه‌اى شايسته بكوشد و به توحيد و نبوّت و معاد اعتقاد داشته باشد، خداوند از او تشكّر مى‌كند، به اين صورت كه افزون بر پذيرش اعمال وى و اعطاى ثواب به او، وى را ستايش نيز مى‌كند: «و‌مَن اَرادَ الأخِرَةَ و سَعى لَها سَعيَها و هُوَ مُؤمِنٌ فَاُولـئِ كَ كانَ سَعيُهُم مَشكورا». (اسراء/17، 19)
[35] اين مطلب در آيات ديگرى نيز بيان شده است; مانند: آل‌عمران/3، 145; شورى/42، 20; هود/11، 15‌ـ‌16; بنابراين، خداوند، هم به كسانى‌كه دنيا را مى‌خواهند و هم به كسانى‌كه آخرت را اراده مى‌كنند، از عطاى خويش يارى مى‌رساند: «كُلاًّ نُمِدُّ هـؤُلاءِ و هـؤُلاءِ مِن عَطَـاءِ رَبِّكَ». (اسراء/17، 20) ناگفته نماند كه مقصود از اراده دنيا در آيات قرآن، آن است كه شخص، دنيا را به‌صورت مستقل قصد و از آخرت اعراض و آن را فراموش كند;[36] پس انسان مى‌تواند هم دنيا و هم آخرت را اراده كند، به اين صورت كه دنيا را به تبع آخرت بخواهد.[37]
گاهى انسان، اراده‌اى را به ديگرى نسبت مى‌دهد كه در وى وجود ندارد; چنان‌كه كافران قوم نوح(عليه السلام)درباره حضرت به قوم خويش گفتند: او اراده كرده است بر شما برترى طلبد: «يُريدُ اَن يَتَفَضَّلَ عَلَيكُم». (مؤمنون/23، 24) نيز 110 اعراف/7 و 19 قصص/28. گاهى هم برخى وجود اراده‌اى را در خود ادّعا مى‌كنند كه در آن‌ها وجود ندارد; چنان‌كه منافقان ادّعا مى‌كنند كه اراده آنان احسان‌كردن است: «اِن اَرَدنا اِلاّ اِحسـنـًا‌...». (نساء/4، 62)

منابع

الاشارات و التنبيهات; اقرب‌الموارد فى فصح العربية و الشوارد; انوارالملكوت فى شرح الياقوت; تهافت‌التهافت; الحكمة المتعاليه فى الاسفار العقلية الاربعه; درة التاج; دررالفوائد; شرح الاسماء او شرح دعاء الجوشن الكبير; شرح فصوص الحكم; شرح المصطلحات الكلاميه; شرح منازل السائرين; شرح منظومه، سبزوارى; شرح المنظومة السبزوارى; شمس‌العلوم و دواء كلام العرب من الكلام; الطبقات الصوفيّه; القاموس المحيط; گوهر مراد; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; معجم‌الفروق اللغويه; مفتاح‌الباب; المنجد فى‌اللغه; موسوعة كشاف اصطلاحات الفنون والعلوم; موسوعة مصطلحات التصوف الاسلامى; الميزان فى تفسيرالقرآن; نثر طوبى.
محمد حسين حشمت‌پور و بخش فلسفه و كلام




[1]. القاموس‌المحيط، ج‌1، ص‌415 «رود».
[2]. اقرب‌الموارد، ج2، ص455 «رود»; شمس‌العلوم، ج4، ص2681; المنجد، ص‌286 «راد».
[3]. گوهر مراد، ص‌250.
[4]. شرح المنظومه، ج‌3، ص‌647‌.
[5]. الميزان، ج‌1، ص‌106.
[6]. درة‌التاج، ص‌569.
[7]. دررالفوائد، ج‌2، ص‌78.
[8]. انوارالملكوت، ص‌137‌ـ‌138.
[9]. مفتاح‌الباب، ص‌117.
[10]. شرح المنظومه، ج‌3، ص‌648‌.
[11]. تهافت التهافت، ص‌42.
[12]. شرح المنظومه، ج‌3، ص‌647‌.
[13]. شرح المنظومه، ج‌3، ص‌647‌.
[14]. المصطلحات الكلاميه، ص‌15.
[15]. اسفار، ج‌6، ص‌335‌ـ‌336.
[16]. الاشارات و التنبيهات، ج‌3، ص‌378.
[17]. الطبقات الصوفيه، ص‌475.
[18]. شرح منازل السائرين، ص‌66.
[19]. مصطلحات التصوف، ص‌47.
[20]. همان، ص‌76‌ـ‌96.
[21]‌. الميزان، ج‌13، ص‌59‌ـ‌60 و 346 .
[22]. اسفار، ج‌6، ص335‌ـ‌336; الدرر الفوائد، ج‌2، ص‌79.
[23]‌. اسفار، ج6‌، ص336; شرح‌المنظومه، ج3، ص648.
[24]. الفروق اللغويه، ص‌28.
[25]. همان، ص‌35، ش 138.
[26]. شرح فصوص الحكم، ص‌816‌ـ‌817‌.
[27]. الفروق اللغويه، ص‌429.
[28]. نثر طوبى، ج‌2، ص‌301.
[29]. اسفار، ج4، ص113; كشاف‌اصطلاحات الفنون، ج1، ص‌132‌ـ‌136; الفروق اللغويه، ص‌34.
[30]. كشاف اصطلاحات‌الفنون، ج1، ص136‌ـ‌132; الفروق‌اللغويه،ص‌142.
[31]. الفروق اللغويه، ص‌34.
[32]. همان، ص‌484.
[33]. اسفار، ج‌4، ص‌113.
[34]. شرح المنظومه، ج‌3، ص‌648‌; شرح الاسماء، ص‌344‌ـ‌349; دررالفوائد، ج‌2، ص‌84‌.
[35]. الميزان، ج‌13، ص‌63‌ـ‌66‌.
[36]. همان، ص‌63‌.
[37]
. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌628‌.

 

پنج شنبه 27 مهر 1391  3:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فراموشكاران

فراموشكاران

محمد عزّتي بخشايش

 

كلمات كليدي :

قرآن، نسيان(فراموشي)،فراموشكاران، انسان، بي اعتنايي، خودفراموشي، عذاب، آخرت و درمان فراموشي
"فراموشکار" در عربی معادل "ناسی" اسم فاعل از مادهی "نسی" است.[1] "نسیان" در لغت به معنای از یاد بردن و فراموش کردن چیزی است که قبلا ً در ذهن بوده؛[2] طبق این معنا نسیان ضد ذکر و حفظ است.[3] برای نسیان چند معنای مجازی نیز ذکر کردهاند؛ از جمله، بیاعتنایی و ترک کردن[4] که در کلام عرب استعمال لغت نسیان در معنای اخیر شایع است.[5] " فراموشی" در اصطلاح قرآنی غالباً به معنای بیاعنتایی به خدا و اوامر او اطلاق میشود.[6]
در قرآن کریم واژهی "نسیان" 45 بار با اشکال مختلف به کار رفته که 37 مورد آن دربارهی انسان است. اما واژهی "ناسی" و جمع آن (ناسین) در قرآن به کار نرفته است.

سیمای فراموشکاران در قرآن

قرآن کریم فراموشکاران را مورد مذمّت قرار داده و مؤمنان را از اینکه خود را شبیه فراموشکاران قرار دهند، برحذر داشته است:
«وَ لاتَكُونُوا كَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ...»[7]
«و همچون كسانى نباشید كه خدا را فراموش كردند...»
خدای سبحان در کتاب شریف خود فراموشکاران را انسانهای فاسق معرفی کرده[8] و آنها را جزء حزب شیطان و از زیانکاران دانسته است؛[9] و نهایت بدبختی آنها در این است که آنها انسانهای زیان دیدهای هستند که در این دنیا نفس خود را که گرانبهاترین چیز انسان است، فراموش کردهاند.[10]

عاقبت فراموشکاران

کسانی که گرفتار فراموشی هستند، عاقبت بدی دارند که در دو بخش کلی مورد بررسی قرار میگیرد:

الف. عواقب دنیوی:

که در چند عنوان به اختصار بیان میشود:

1. دشمنی و کینهتوزی:

یکی از عواقب فراموشی، به وجود آمدن دشمنی بین فراموشکاران است.[11] خداوند خطاب به مسیحیان میفرماید:
«وَ مِنَ الَّذینَ قالُوا إِنَّا نَصارى‏ أَخَذْنا میثاقَهُمْ فَنَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ فَأَغْرَینا بَینَهُمُ الْعَداوَةَ وَ الْبَغْضاءَ إِلى‏ یوْمِ الْقِیامَةِ...»[12]
«و از كسانى كه ادّعاى نصرانیت (و یارى مسیح) داشتند (نیز) پیمان گرفتیم؛ ولى آنها قسمت مهمّى را از آنچه به آنان تذكّر داده شده بود، فراموش كردند؛ از اینرو در میان آنها، تا دامنهی قیامت، عداوت و دشمنى افكندیم...»
زمانیکه نور خدا در وجود انسان خاموش شود، افکار پلیدی از قبیل ظلم به دیگران، وجود او را فراخواهد گرفت و تبدیل به حیوان وحشی میشود که انسانهای دیگر را میدرد تا خود زنده بماند و این موجب شعلهور شدن آتش دشمنی خواهد شد.[13]
حضرت مسیح(ع) پیغمبر رحمت بود و مردم را به صلح و صفا دعوت میکرد و آنها را به اینكه نسبت به آخرت توجه كامل داشته و از لذائذ دنیا و زخارف آن اعراض نمایند، تشویق مى‏كرد و همچنین از اینكه بر سر دنیا بایکدیگر مانند حیوانات بجنگند، نهی مى‏نمود؛ اما وقتی مسیحیان به موعظههای پیامبرشان توجه نکرده و فراموش کردند، خداوند نیز به جاى سلم، صفا، برادرى و دوستى، دشمنى و كینهتوزى را در دلهاشان قرار داد. این عداوت و بغض كه خداى تعالى از آن نام برده، جزء ملكات راسخهی امت‏هاى مسیحى شده، مانند آتش آخرت که از آن راه فراری ندارند، هر وقت بخواهند از غم آن رها شوند، دوباره به آن برگردانده مى‏شوند و به آنها گفته مى‏شود: «بچشید عذاب سوزاننده را.»[14]

2. عذاب دنیوی:

گرفتار شدن به عذابهای دنیوی، یکی دیگر از عواقب منفی فراموشی انسانهاست:
«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ أَنْجَینَا الَّذینَ ینْهَوْنَ عَنِ السُّوءِ وَ أَخَذْنَا الَّذینَ ظَلَمُوا بِعَذابٍ بَئیسٍ بِما كانُوا یفْسُقُونَ»[15]
«امّا هنگامىكه تذكراتى را كه به آنها داده شده بود، فراموش كردند، (لحظهی عذاب فرا رسید و) نهى كنندگان از بدى را رهایى بخشیدیم و كسانى را كه ستم كردند، بخاطر نافرمانیشان به عذاب شدیدى گرفتار ساختیم.‏»
وقتی یهودیان قلبهای خود را از موعظهها باز داشتند و به آنها بیاعتنایی کردند، خداوند آنها را که به خود ظلم کرده بودند، به عذاب سختی گرفتار نمود و این عذاب، جزاء فاسقانی است که از مواعظ اعراض نموده و در آنها تأمّل و تفکر نمیکنند.[16]

3. خودفراموشی:

از بدترین عواقب فراموشی، خودفراموشی است. اگر انسان توجّه به خود کند نفس او آینهای است که شناخت آن جدای از شناخت خداوند نیست؛ به همین دلیل وحدت و پیوند ناگسستنی بین فراموشی خداوند و فراموشی نفس خویش است:[17]
«وَ لاتَكُونُوا كَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ...»[18]
«و همچون كسانى نباشید كه خدا را فراموش كردند و خدا نیز آنها را به "خودفراموشى" گرفتار كرد...»
کیفر نسیان خداوند، از یاد بردن خداوند نسبت به ذات خود فراموشکاران است؛ پس انسای الهی یعنی خداوند انسان غافل از حق را از خویشتن غافل میکند؛ به این معنا که قهر خداوند موجب میشود تا انسان خود را فراموش کند و کسی که خداوند توجّه به خود را از یاد خودش ببرد، در نتیجه خود را فراموش میکند، بهطوریکه نه عبودیّت خود را میشناسد و نه به ربوبیّت حق آگاه میگردد.[19]
بنابراین وقتى انسان خدا را فراموش كرد، اسماى حسنى و صفات علیاى او را كه صفات ذاتى انسان مانند فقر و حاجت مرتبط با آن هست، نیز فراموش مى‏كند. انسان نفس خود را مستقل در هستى مى‏پندارد و خیال میکند حیات، قدرت، علم و سایر کمالات را به صورت مستقل دارا هست و همچنین سایر اسباب طبیعى عالم را صاحب استقلال در تاثیر مى‏پندارد، اینجاست كه بر نفس خود اعتماد کرده، درحالیکه باید بر پروردگارش اعتماد کند. چنین كسى پروردگارش را فراموش کرده و به غیر او توجه مى‏نماید؛ در نتیجه خودش را هم فراموش میكند؛ اما غافل از اینکه انسان موجودى است وابسته و سراپا جهل، عجز، ذلت، فقر و... و آنچه از كمالات دارد از قبیل وجود، علم، قدرت، عزت، غنى و...، از آنِ پروردگارش است و تمام اسباب موجود در هستی نیز مانند اوست.[20]

4. زندگی سخت و تنگ:

از عواقب تلخ فراموشی، داشتن زندگی تنگی است که آرامش را از انسان سلب میکند:
«وَ مَنْ أَعْرَضَ عَن ذِكْرِى فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنكاً»[21]
«و هر كس از یاد من روى گردان شود، زندگى (سخت و) تنگى خواهد داشت»
هنگامی که شخصی آیات خدا را فراموش کند و خدا را از یاد ببرد، تنها چیزی که برای او اهمیت پیدا میکند، دنیاست که به آن دل میبندد؛ چنین کسی بر مطامع دنیا قانع نیست و هیچ وقت احساس آرامش نمیکند، هر چند در ظاهر، زندگی مرفّهی دارد؛ ولی از جهت روحی همیشه در اضطراب و ترس به سر میبرد و هیچ وقت دلش آرام نخواهدگرفت؛ زیرا تنها با یاد خدا دلها آرامش مییابد.[22]
پس اگر انسان با خدا نباشد و بیذکر او بخواهد زندگی کند، این دنیا با تمامی وسعت و بزرگیاش، برای او تنگ خواهد بود؛ ولی اگر خدا را داشته باشد و یاد خدا در زبان و دلش مسکن گزیده باشد، چنین کسی اگر درتنگترین زندانها هم باشد، احساس تنگی نخواهد کرد؛ زیرا خدایی را داراست که حد و مرزی ندارد و هیچ کس بزرگتر از او نیست.[23]

ب. عواقب اُخروی:

که به ذکر چند نمونه بسنده میکنیم:

1. عذاب شدید:

«...إِنَّ الَّذِینَ یضِلُّونَ عَن سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدُ بِمَانَسُواْ یوْمَ الحِْسَاب‏»[24]
« كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شدیدى بخاطر فراموش كردن روز حساب دارند!»
گمراه شدن از راه حقیقت، از نسیان روز قیامت سرچشمه مى‏گیرد و نتیجه‏اش عذاب شدید الهى است؛ یعنی اصولا فراموشى روز قیامت همیشه، سرچشمهی گمراهیهاست و هر گمراهى آمیخته با این فراموشكارى است که این اصل، تاثیر تربیتى توجه به معاد را در زندگى انسانها روشن مى‏سازد.[25]
سرّ گرفتار شدن انسان به عذاب الهی، به سبب فراموشی روز حساب است؛ اما اگر کسی به یاد روز قیامت باشد و بداند که برای هر عملش حساب پس خواهد داد، چنین شخصی به خود جرأت انجام گناه نداده و همیشه به دنبال طاعت خدا خواهد بود.[26]

2. فراموشی از ناحیهی خدا:

یکی دیگر از عواقب دردناک فراموشی، فراموش شدن از طرف خداست؛ البته در مورد خدا، فراموش کردن به معنای حقیقی صدق نمیکند، بلکه فراموش کردن خدا به معنای بیاعتنایی و اهمال است و چه چیزی بدتر از آنکه خدا به انسان بیاعتنایی کند؟ خصوصاً زمانیکه انسان بیشترین احتیاج را به او دارد:[27]
«فَذُوقُوا بِمانَسیتُمْ لِقاءَ یوْمِكُمْ هذا إِنَّا نَسیناكُمْ...»[28]
«(و به آنها مى‏گویم:) بچشید (عذاب جهنم را)! بخاطر اینكه دیدار امروزتان را فراموش كردید، ما نیز شما را فراموش كردیم...»
همانطوریکه فراموشکاران نسبت به قیامت بیاعتنا بودند و آن را مانند شئ فراموش شده و بیارزش رها کرده بودند، خداوند نیز با آنها همین معامله را خواهد نمود.[29] مقصود از اینکه خدا آنان را فراموش میکند، این است که آنها را از پوشش رحمت خود بیرون ساخته و با این طریق گویی او را فراموش کرده است؛ بنابراین در اینجا مقصود از فراموش کردن خدا، نتیجهی آن است که طبعاً اگر خدا کسی را فراموش کرد، آن شخص به عذاب الهی گرفتار میگردد و این یعنی خروج از رحمت خدا.[30]

3. کوری در قیامت:

از مواردی که خداوند آن را از عواقب سوء فراموشی ذکر کرده، کوری در محشر است. این کوری نتیجهی بیاعتنایی و فراموش کردن آیات خدا در دنیاست.[31]
«وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي... نَحْشُرُهُ يَوْمَ الْقِيامَةِ أَعْمى‏»[32]
«و هر كس از ياد من روى گردان شود،... روز قيامت، او را نابينا محشور مى‏كنيم!»
یعنی همانطوریکه در دنیا وسیلهی نجات و سعادت را نمیدید و به آنها بیاعتنایی میکرد، در آخرت نیز کور محشور شده و از دیدن بهشت و چیزهای زیبا منع خواهد شد.[33] کوری آنها محرومیت از دیدار جمال پروردگار و رحمت واسعهی الهی است که همه جا را فراگرفته و چون آنان در دنیا جز آنچه مورد خشم، نفرت و انزجار خداوند بود(معاصی و سیّئات)، باور نداشتند و نمیدیدند، در آخرت نیز جز غضب و خشم الهی را مشاهده نمیکنند که آیات 124 – 126 سورهی طه بیانگر این مطلب است.[34]

درمان فراموشکاران

درمان فراموشی که از غفلتِ دل ناشی میشود، تنها با یاد مستمر خدا میسّر است:
«وَ اذْكُرْ رَبَّكَ إِذا نَسیتَ»[35]
«و هر گاه فراموش كردى، (جبران كن) و پروردگارت را به خاطر بیاور»
ذکر خدا موجب حضور دائمی باری تعالی در دل است، بهطوریکه انسان حتی لحظهای از یاد خدا غافل نمیماند. این مسأله یکی از اصول یادگیری تکرار ذکر خدا در وجود انسان است که به صورت عادت در آورده و بدون تلاش و تحمل رنجی در هر لحظه از لحظات زندگی از رفتار او صادر میشود؛ در نتیجه یاد خدا همواره در قلب انسان حضور پیدا میکند. [36]
قرآن کریم پیرامون تذکّر و به یاد خدا بودن، در چند مرتبه و درجه سخن گفته است؛ گاهی از نماز که برجستهترین نمود عبودیّت آدمی و ستون دین الهی است، به عنوان عامل ذکر یاد کرده و انسان را به تحصیل آن واداشته است:[37]
«أَقِمِ الصَّلَوةَ لِذِكْرِى‏»[38]
«نماز را براى یاد من بپادار»
بنابراین نماز از بهترین مصادیق ذکر خدا و از مهمترین عوامل غفلتزدایی در انسانهاست.[39] امّا گاهی خصوص نماز مطرح نیست و بهطور کلّی میفرماید:
«یأَیهَُّا الَّذِینَ ءَامَنُواْ اذْكُرُواْ اللَّهَ ذِكْرًا كَثِیرًا»[40]
« اى كسانى كه ایمان آورده‏اید! خدا را بسیار یاد كنید.»
این فرمان الهی، نه تنها در نماز و دیگر عبادتها جاری است، بلکه در همهی زندگی حتی تجارت نیز جریان دارد و کسانی که این فرمان الهی را در هستی خود بشنود و اطاعت کند، با عظمت ستوده میشود با اینکه ممکن است این ذکر کثیر، با غفلت قلیل همراه باشد.[41]

پی نوشت ها:

[1]. محمدعلی بقّال، عبدالحسین؛ المعجم المعجمی، تهران، دانشگاه تهران، 1376ش، چاپ اول، ج7، ص273.
[2]. فراهیدی، خلیل بناحمد؛ كتاب العین، قم، هجرت، 1410ق، چاپ دوم، ج‏7، ص304. 
[3]. ابن منظور، محمدبنمکرم؛ لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1414ق، چاپ سوم، ج15، ص322.
[4]. جارالله ابیالقاسم، محمود بنعمر؛ زمخشری، اساسالبلاغه، بیروت، دار صادر، 1992م، چاپ اول، ص631.
[5]. ابنعاشور، محمدبنطاهر؛ التحریر و التنویر، بیروت، مؤسسة التاریخ، 1420ق، چاپ اول، ج6، ص97.
[6]. طباطبایی(علامه)، سیدمحمدحسین؛ المیزان فی تفسیر القرآن، قم، جامعه‏ى مدرسین حوزه علمیه قم‏، 1417ق، چاپ پنجم، ج‏7، ص89.
[7]. حشر/19.
[8]. وَ لاتَكُونُوا كَالَّذینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ أُولئِكَ هُمُ الْفاسِقُون(حشر/19).
[9]. اسْتَحْوَذَ عَلَیهِمُ الشَّیطانُ فَأَنْساهُمْ ذِكْرَاللَّهِ أُولئِكَ حِزْبُ الشَّیطانِ أَلا إِنَّ حِزْبَ الشَّیطانِ هُمُ الْخاسِرُونَ(مجادله/19).
[10]. سبحانی، جعفر؛ منشور جاوید، قم، توحید، 1360ش، چاپ دوم، ج1، ص274.
[11]. طوسی، محمد بن حسن؛ التبان فی تفسیر القرآن، تحقیق احمد قصیر عاملی، بیروت، دار احیاء التراث العربى‏، بیتا، ج‏3، ص472.
[12]. مائده/14.
[13]. فضل الله، سیدمحمدحسین‏؛ تفسیر من وحی القرآن، بیروت، دارالملاك، 1419ق، چاپ دوم، ج8، ص88.
[14]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏5، ص241.
[15]. اعراف/165.
[16]. تفسیر من وحی القرآن، ج10، ص274.
[17]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن، قم، اسراء، 1378ش، چاپ اول، ج13، ص359.
[18]. حشر/19.
[19]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن، ج13، ص359 .
[20]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏19، ص219.
[21]. طه/124- 127.
[22]. «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»‏(رعد/28). المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏14، ص225.
[23]. محمدی، کاظم؛ یاد خدا تجلّی ذکر در آینهی وحی، تهران، وزات فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1381ش، چاپ اول، ص99.
[24]. ص/26.
[25]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تفسير نمونه، تهران، دارالكتب الإسلامية ، 1374ش، چاپ اول، ج‏19، ص264.
[26]. تفسیر من وحی القرآن، ج‏19، ص254.
[27]. التحریر و التنویر، ج‏8، ص116.
[28]. سجده/14.
[29]. فخرالدین رازى، محمد بن عمر؛ مفاتیح الغیب، بیروت، دار احیاء التراث العربى‏، 1420ق، چاپ سوم، ج25، ص146.
[30]. سبحانی، جعفر؛ منشور جاوید، ج3، ص259.
[31]. فخر رازی، محمد بن عمر، مفاتیح الغیب، ج‏22، ص112.
[32]. طه/124.
[33]. المیزان فی تفسیر القرآن، ج‏14، ص226.
[34]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن، ج13، ص358.
[35]. کهف/24.
[36]. نجاتی، محمد عثمان؛ قرآن و روانشناسی، ترجمهی عباس عرب، مشهد، آستان قدس رضوی، 1367ش، ص279.
[37]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن، ج15، ص223.
[38]. طه/14.
[39]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن، ج11، ص37.
[40]. احزاب/41.
[41]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن، ج15، ص225.

 
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:46 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

آزادى انسان از ديدگاه قرآن

آزادى انسان از ديدگاه قرآن

على‏اكبر عليخانى

مقاله حاضر به تبيين ديدگاه قرآن درباره اراده و اختيار و آزادى انسان مى‏پردازد و موضوعات «انسان‏آزاد، محور خلقت‏» ، «احترام به آزادى انسان مهم‏ترين مبناى عمل پيامبر صلى الله عليه و آله براى دعوت به اسلام‏» ، «آزادى سياسى، اساس تشكيل جامعه سياسى‏» و . . . را بررسى مى‏كند . در اين جا با بهره‏گيرى از آيات قرآن و ديدگاه‏هاى دانشمندان اسلامى، اين نكات مطالعه شده كه وابستگى‏هاى روحى انسان، عامل تحديد آزادى انسان است، ولى انسان با اختيار و آزادى امانت الهى را پذيرفته است، زيرا اراده انسان در ارتباط با آزادى و اختيار معنا پيدا مى‏كند و در اين راستا به مبناى عمل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله استناد شده است .

مقدمه

هر مذهب و مكتبى نگرشى خاص به انسان دارد و همين نگرش سرنوشت‏سياسى - اجتماعى انسان را رقم مى‏زند، زيرا براساس آن، نظريه‏هاى سياسى شكل مى‏گيرند، نظام‏هاى سياسى برپا مى‏شوند و حكومت‏ها اصول و چارچوب حركت‏خود را از اين نگرش اخذ مى‏كنند . هدف اين مقاله تبيين ديدگاه قرآن درباره اراده و اختيار و آزادى انسان است . اگر چه اين مقاله مستقيما به مباحث آزادى سياسى نپرداخته است، اما آزادى‏هاى سياسى يك جامعه مبتنى بر قرآن بايد براساس مسائل مطرح شده در اين مقاله شكل بگيرد . «انسان‏آزاد، محور خلقت‏» و «آزادى انسان، مبناى عمل پيامبر اسلام‏» و «آزادى، اساس تشكيل اجتماعات بشرى‏» و «آزادى انسان از تعلقات درونى‏» از جمله مباحث اين مقاله به شمار مى‏روند .

1 . انسان آزاد، محور خلقت

آزادى‏هاى سياسى - اجتماعى جلوه‏اى از آزادى و اراده و اختيار انسان در عالم خلقت است . اگر قائل باشيم كه انسان در جهان خلقت آزاد و مختار است، ناگزير بايد او را در تمام عرصه‏هاى زندگى از جمله حوزه سياست و اجتماع آزاد و مختار قلمداد كنيم، زيرا اجتماع نيز جزئى از جهان خلقت است . اگر قيود و محدوديت‏هايى آزادى اراده و اختيار انسان را در جهان خلقت در برمى گيرد، احتمالا آن قيود و محدوديت‏ها به گونه‏اى به تمام عرصه‏هاى حيات او از جمله سياست و اجتماع راه مى‏يابد . درباره آزادى و اراده و اختيار انسان در قرآن كريم به سه دسته آيات برمى‏خوريم كه به اجمال به تبيين آنها مى‏پردازيم . (1)
دسته اول، آياتى‏اند كه انسان را در مهم‏ترين مسائل زندگى و سرنوشتش آزاد و تصميم‏گيرنده دانسته‏اند . كه مى‏تواند به راى و نظر خويش عمل كند و طبيعى است كه مسؤوليت و پيامدهاى انتخاب او به عهده خودش خواهد بود . در اين آيات تاكيد شده انسان آزاد است تا ايمان آورد و راه خدا و حقيقت را برگزيند (2) يا كفر ورزد . (3) در برخى ديگر از آيات، اراده و آزادى انسان تلويحا مورد توجه قرار گرفته است . (4) خداوند در تمام اين آيات راه حق و سعادت را به انسان نشان داده و عواقب وخيم در انتخاب راه باطل و فساد را يادآور شده است، در نهايت انسان را مختار و آزاد دانسته كه هر كدام را بخواهد برگزيند . براين اساس، انسان آزاد است‏حتى در انتخاب راه باطل و دوزخ بعضى ديگر از آيات قرآن سرنوشت افراد و جوامع را تابع عملكرد خود آنان مى‏دانند و موفقيت‏ها يا ناكامى‏هاى انسان‏ها و جوامع انسانى را نتيجه تصميم‏گيرى و عملكردشان مى‏دانند . (5) از آن‏جا كه اين آيات انسان را مسؤول سرنوشت‏خود و جامعه‏اش معرفى كرده‏اند آزادى و اختيار او را نيز به رسميت‏شناخته‏اند .
دسته دوم، آياتى هستند كه بر آزادى و اختيار انسان تصريح و تاكيد كرده‏اند، اما يادآور شده‏اند آزادى و اختيار انسان در چارچوب مشيت و اراده الهى قرار دارد; (6) به عبارت ديگر، آزادى و اختيار كامل انسان هيچ يك اين معنا را نمى‏رساند كه اراده وى بر اراده حق تعالى غلبه مى‏كند و به ايجاد اخلال در حكومت‏خداوند قدرت دارد .
اين آيات در صدد بيان اين مطلبند كه خداوند بر انسان‏ها قادر است و خود وى اراده كرده انسان‏ها آزادانه تصميم بگيرند و در انتخاب راه خود آزاد باشند . اين دسته آيات هيچ‏گونه خدشه‏اى به آزادى و اراده انسان وارد نمى‏كنند; به عبارت ديگر، بيان‏گر وضعيت «امربين الامرين‏» هستند و آزادى و اختيار كامل انسان را در چارچوب خواست و اراده الهى به رسميت‏شناخته‏اند و خواسته‏اند بگويند اراده انسان فوق اراده الهى نيست . (7) برخى ديگر از آيات الهى در تاييد و تكميل اين آيات گفته‏اند اگر خداوند مى‏خواست مى‏توانست‏به بسيارى از كارها بپردازد، ولى آنها را به اراده و اختيار انسان واگذار كرده است، براى مثال مى‏توانست همه مردم را موحد كند و به راه حق درآورد يا همه مردم را امت واحدى قرار دهد، ولى به دلايلى - كه برخى از آنها آمده - نخواسته اين گونه رفتار كند (8) و اراده كرده انسان‏ها آزاد باشند، آزادانه تصميم بگيرند و خود سرنوشت‏شان را خوب يا بد رقم بزنند .
دسته سوم، آياتى هستند كه به ظاهر، آزادى و اختيار انسان را نفى مى‏كنند و تمام امور را به مشيت و اراده الهى موكول مى‏دانند، مثل آياتى كه تصريح مى‏كنند خداوند هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى‏كند (9) يا هر كه را بخواهد ملك مى‏دهد و عزيز مى‏دارد و هر كه را بخواهد خلع مى‏كند و ذليل مى‏نمايد . (10) اغلب مفسران از جمله طبرسى و علامه طباطبايى، اين آيات را نافى اختيار و آزادى انسان نمى‏دانند، زيرا اين گمراه كردن انسان از سوى خداوند، كه در آيه آمده، گمراهى ابتدايى نيست; به حكم بسيارى از آيات قرآن، خداوند تمام موجودات و به خصوص انسان را به سوى كمالش هدايت اوليه كرده است . اخلال و دايت‏بعدى «اخلال مجازاتى‏» و «هدايت پاداش دهى‏» است كه بر اساس قوانين الهى انجام مى‏شود و همه انسان‏ها به آن آگاهند كه هر كس در برابر حق خضوع نكند و عناد و لجبازى به خرج دهد، يعنى آزادانه و به اختيار خود راه باطل را برگزيند و بر آن اصرار ورزد خداوند نيز او را گمراه‏تر مى‏سازد تا او را مجازات كند و هر كس راه حق را برگزيند و طالب حقيقت و مطيع خداوند باشد حق‏تعالى با يارى و هدايت‏بيشتر خويش، وى را پاداش مى‏دهد . چنان كه گفتيم، اين هدايت و ضلالت ابتدايى نيست و بر اساس سنت ثابت الهى انجام مى‏شود و خداوند از قبل اين سنت را براى همگان اعلام كرده است، حتى خداوند در سوره رعد (آيه 27) تصريح كرده هر كس توبه كند و از راه باطل باز گردد وى را نيز هدايت‏خواهد كرد . اين هدايت نيز خارج از اراده انسان نيست، بايد فرد با اختيار و آزادى كامل توبه كند تا مشمول هدايت‏خداوند گردد، همان گونه كه راه باطل را نيز با آزادى و اختيار برگزيده بود . خداوند در سوره نحل (آيه 93) پس از اين كه تصريح كرده هر كه را بخواهد هدايت و هر كه را بخواهد گمراه مى‏كند، براى اين‏كه شبهه نفى آزادى و اختيار انسان پيش نيايد بلافاصله فرموده: «و از آنچه مى‏كنيد باز خواست مى‏شويد» . (11)
وقتى در «وادى الست‏» خداوند تمام انسان‏ها را مورد خطاب قرار داد كه آيا من پروردگار شما نيستم، همگى پاسخ مثبت دادند . (12) با آن كه انسان نمى‏توانست پاسخى جز «بلى‏» داشته باشد و ربوبيت پروردگار را انكار كند، اين مساله نافى آزادى و اختيار او نيست، او مى‏بايست اين پاسخ را بدهد و آزادانه هم مى‏بايست اين پاسخ را بدهد، زيرا عقلا مساله قابل انكار نبود . براى روشن شدن بحث اگر با وجود خورشيد در وسط آسمان از كسى بپرسند آيا روز نيست، او آزاد است هر پاسخى بدهد، اما به ناچار و آزادانه مى‏گويد روز است و جز اين نمى‏تواند پاسخى بدهد، بدون اين كه كسى او را مجبور كرده باشد يا نافى اختيار و آزادى او باشد .
همچنين وقتى خداوند تعالى امانت‏خود را به آسمان‏ها و زمين و كوه‏ها عرضه داشت و همه از قبول آن امتناع كردند انسان به اختيار و با آزادى كامل آن را پذيرفت، چون قابليت پذيرش آن را داشت و «ظلوم و جهول‏» بودن او در پذيرش اين امانت ناقض آزادى و اختيارش نبود . او به چيزى جهل نداشت كه براى او ممتنع ذاتى باشد و نتواند آن را به فعليت درآورد، قابليت پذيرش امانت را داشت و با آزادى و اختيار آن را قبول كرد . دلالت آيه و عقيده مفسران اين احتمال را نمى‏رساند كه خداوند تعالى فرموده باشد اى انسان چون من خالق و پروردگار توام، تو اين امانت مرا بپذير يا امانت مرا بايد بپذيرى، بلكه آيه دلالت صريح دارد كه خداوند عرضه كرد و انسان به اختيار و با آزادى كامل آن را پذيرفت . (13)
وقتى خداوند آدم و حوا را در بهشت‏سكنا داد به آنان فرمود به اين درخت (شجره ممنوعه) نزديك نشوند، ولى آنان به فريب شيطان برخلاف فرمان ذات اقدس الهى رفتار كردند . (14) حضرت آدم و حوا با آزادى كامل تصميم‏گيرى و عمل مى‏كردند كه توانستند فرمان خدا را برزمين نهند و از شيطان پيروى كنند، با اين كه خداوند عواقب وخيم ناچيز شمردن فرمان را به آنان ياد آور شده بود . بدون ترديد خداوند مى‏توانست آدم را به اطاعت از دستورهاى خود وادارد يا او را از نزديك شدن به «شجره ممنوعه‏» باز دارد، اما احتمالا مطلوب خداوند تعالى اين بود كه آدم با اراده از فرمان هايش اطاعت كند، در حالى كه مى‏تواند به سوى شجره ممنوعه برود از رفتن خوددارى نمايد . خداوند آدمى را حتى در نافرمانى از اوامرش آزاد گذاشت كه در پرتو اين آزادى به تكامل برسد و با تلاش استعدادهايش را بروز دهد; بايد گفت در صورتى دست‏يابى آدمى به مراحل رشد و كمال، ارزش دارد كه با آزادى همراه باشد، اگر فرد به پيمودن طريق تكامل مجبور باشد و راهى جز اطاعت امر نداشته باشد، پيشرفت و ترقى‏اش چندان ارزشمند نيست .
با توجه به مباحثى كه مطرح شد انسان در تمام حوزه‏هايى كه به اراده او بستگى دارد آزاد است . واژه «اراده‏» در اصل با آزادى و اختيار معنا پيدا مى‏كند و هر آنچه از حيطه آزادى و اختيار انسان خارج باشد از حوزه اراده او نيز خارج است . تاملى در آياتى كه بحث‏شد و مورد بحث قرار خواهد گرفت نشان مى‏دهد انسان بر اساس دو معيار در تمام امور كاملا آزاد است: نخست آن كه به پذيرش تبعات تصميم و عمل خود در دنيا و آخرت مجبور باشد، اگر انسان در مواردى آزاد نباشد نمى‏تواند در آن موارد تبعات تصميم و عمل او را بر عهده وى نهاد و او را ستود يا مجازات كرد; به عبارت ديگر، انسان را فقط در صورتى مى‏توان به پذيرش تبعات تصميم‏گيرى و عملكردش مجبور كرد كه در آنها آزاد باشد; دوم اين كه تصميم و عمل وى در دنيا و آخرت قابل باز خواست‏باشد، اين بازخواست را ممكن است‏خداوند يا انسانى ديگر انجام دهد . نكته مهم قابليت‏باز خواست است، فقط آن دسته از اعمال ابليت‏باز خواست دارند كه انسان در انجام دادنشان آزاد باشد، اگر انسان تا حدى آزاد باشد به همان ميزان مى‏توان او را بازخواست كرد و تبعات عملش را متوجه او دانست .
با توجه به آيات متعددى كه انسان را مسؤول تمام اعمالش دانسته‏اند و برپاسخ‏گويى او در مقابل خداوند در قبال كوچك‏ترين عملش تصريح كرده‏اند، ضرورتا بايد آزادى و اختيار انسان را به رسميت‏بشناسند تا بتوانند او را مسؤول و پاسخ‏گو بدانند . انسان مجبور نه مسؤوليتى در قبال اعمال و رفتار خويش دارد، نه مى‏توان پيامدهاى عملش را به عهده او نهاد و نه مى‏توان او را باز خواست كرد .
باز خواست الهى بالاترين بازخواست است و مسؤوليت انسان در قبال خود و تمام امور و پديده‏هايى كه به نوعى با آنها مرتبط ست‏بزرگ‏ترين مسؤوليت‏به شمار مى‏رود . مراتب پايين‏تر باز خواست و مسؤوليت را بايد در جوامع انسانى و نهادهاى اجتماعى - از حكومت و نهادهاى مدنى گرفته تا خانواده - جست و جو كرد . منطق عقلانى آنها همان منطق باز خواست الهى و مسؤوليت انسان است، با اين تفاوت كه به دليل خالقيت‏خداوند قدرت او بر بازخواست و مسؤول دانستن انسان ذاتى است، زيرا او انسان را خلق كرد و آزادى و اختيار به او بخشيد، اما باز خواست انسان‏ها از همديگر در قالب مجموعه‏اى از اصول تعريف شده، عرضى و در عين حال ضرورى است .

2 . آزادى انسان، مبناى عمل پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله

مهم‏ترين هدف پيامبر بزرگ اسلام دعوت مردم به توحيد و نجات آنان از گمراهى و انحطاط و هدايت‏به سوى كمال و تعالى بود . گام اول اين هدايت، اعتقاد به توحيد و گام‏هاى بعدى آن، تلاش براى احقاق حق و اقامه قسط و عدل در جامعه‏اى دين مدار و ارزش محور است كه تشكيل حكومت و اجراى سياست‏هايى متناسب با اين اهداف از ضروريات به شمار مى‏رود . تمام اين مراحل بايد با خواست و اراده انسان‏ها محقق شود، زيرا اگر مردم جامعه‏اى دوزخ و عذاب الهى را بپذيرند و حاضر نشوند ايمان بياورند و در راه كمال و تعالى جامعه گام بردارند عملا اهداف اسلام تحقق نمى‏يابد . هدف اصلى پيامبران الهى از جمله رسول گرامى اسلام آگاه ساختن مردم به ذات اقدس الهى (توحيد) و تبيين اهميت و ضرورت ايمان به خدا و تلاش براى تكامل و تعالى بود تا مردم خود با رضا و رغبت اين راه را انتخاب كنند و مشتاقانه براى رسيدن به آن اهداف بكوشند .
قرآن كريم به روشنى جايگاه پيامبراسلام را در مقابل مردم نشان مى‏دهد و بر آزادى مردم - حتى اگر منحرف و گمراه باشند - صحه مى‏گذارد . درست است كه اين آزادى و اختيار براى پذيرش دين يا اطاعت از خدا و رسول خداست، اما به هر حال تاييد و تضمين آزادى انسان در آن غيرقابل انكار است . خداوند در برخى از آيات به رسول خود يادآورى مى‏كند كه تو «حفيظ‏» بر مردم نيستى . (15) حفيظ به معناى حافظ و نگهبان و مسؤول است كه از سيطره نيز برخوردار است . خداوند مى‏خواهد به پيامبرش بگويد كه تو فقط دعوت كننده به حق و بشير و نذير هستى و از شؤون رسالت تو نيست كه آنان را مجبور سازى، زيرا بر آنان نگهبان نيستى و سيطره ندارى، (16) همچنين در جايگاهى نيستى كه بخواهى اعمال آنان را براى محاسبه و مجازات حفظ كنى (17) يا آنان را يا اجازه آنها دست تو باشد (19) كه اجازه تاييد و تكذيب به آنها بدهى . علامه طباطبايى براين اعتقاد است كه مراد آيه اعلام اين نكته به رسول خداست كه ماموريت وى تنها ابلاغ رسالت است، نه اين كه نگهبان مردم و مسؤول ايمان و اطاعت آنها باشد تا خود را موظف بداند آنان را وادار به اطاعت‏سازد . (20)
در برخى از آيات نيز بر اين نكته تاكيد شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله وكيل مردم نيست‏يا خداوند در خطاب به پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله فرموده اى پيامبر به مردم بگو من وكيل شما نيستم . (21) در وكالت معناى سيطره و حق تصرف وجود دارد و رسول خدا از طرف خداوند وكيل نيست كه بر مردم سيطره داشته باشد يا در امور آنان تصرف كند يا حتى سيادتى همانند پادشاهان داشته باشند . رسول خدا صلى الله عليه و آله چون وكيل نيست و بر مردم تسلط ندارد و خداوند قدرت تصرف بربندگانش را به او نداده است مردم را به زور به ايمان مجبور نمى‏كند . (22) وظيفه پيامبر فقط ابلاغ امر خداوند و متنبه ساختن آنان با استدلال و ذكر دلايل است، حتى نمى‏تواند اجازه تاييد يا تكذيب استدلال‏ها و دلايل را به آنها بدهد . (23) معناى وكيل در برخى ازاين آيات نيز به وكالت از سوى مردم ترجمه و تفسير شده و منظور آيه اين است كه پيامبر تو وكيل آنان نيستى كه متولى امورشان باشى و در آن تصرف كنى . وكيل كسى است كه اداره برخى امور به دست اوست و او آن امور را به گونه‏اى سروسامان مى‏دهد كه موكل خويش را به سود و منفعت‏برساند و از ضررها و زيان‏ها دور سازد . معناى آيه اين است كه تو در امور دينى و خارجى زندگى مردم وكيل آنان نيستى تا اگر دعوت تو را اجابت نكردند و بدين وسيله از نفع و سعادت دنيا و آخرت محروم شدند و ضرر عذاب الهى را براى خود خريدند اندوهگين و ناراحت‏شوى (24) و از هر راهى در صدد جلب منافع مورد نظر خود - ايمان به خدا - براى آنان باشى . در تمام آيات فوق و برخى ديگر از آيات الهى (25) بر اين نكته تاكيد شده كه وظيفه پيامبر فقط ابلاغ احكام و اوامر الهى و تبليغ آنهاست، حتى نبايد منتظر نتيجه عمل خود باشد; (26) راه حق و باطل و تمام پيامدهاى مثبت و منفى آن بايد براى مردم روشن شود، در نهايت تصميم گيرنده خود انسان‏ها هستند و البته بايد عواقب - خوب يا بد - تصميم و عمل خود را نيز پذيرا باشند .
بعضى از آيات قرآن نيز صريحا ياد آورد شده‏اند پيامبر حق ندارد مردم را به ايمان به خدا وا دارد (27) و بر نقش پيامبر در تنبه و ابلاغ اوامر الهى براى هدايت مردمان مجددا تاكيد كرده‏اند . در اين آيات هرگونه اكراه و اجبار مردم نفى شده و پس از تبيين حق و باطل و راه صواب از ناصواب و بيان حقايق روز جزا، اجابت دعوت پيامبر و ايمان به خدا با طيب خاطر و بدون اكراه و اجبار مورد توجه قرار گرفته است . (28) اين آيات شريفه با ساير آيات در خصوص اراده و اختيار انسان، مسؤوليت و تكليف انسان و باز خواست الهى، هم جهت و همسو هستند، زيرا آنچه را خداوند در حوزه نظرى مطرح كرده بود در حوزه اجتماعى نيز نمونه عملى آن را نشان مى‏دهد و بزرگ‏ترين شخصيت‏بشرى را - كه در هيچ بعد با هيچ كس قابل قياس نيست - برساير انسان‏ها مسلط نمى‏كند .
درست است آياتى كه تا اين جا بحث‏شد بيشتر به تبيين جايگاه رسول گرامى در مقابل انسان‏هاى غيرمسلمان و مشرك اختصاص داشت، اما شايد بتوان اين جايگاه رسول خدا را تعميم داد و مصداق آن را مطلق انسان - اعم از مسلمان و غيرمسلمان - دانست، زيرا جان كلام در خطاب به رسول الله اين بود كه تو بر مردم سلطه‏اى ندارى كه بتوانى آنان را به ايمان آوردن مجبور كنى و وكيل آنان نيستى كه حتما آنان را به راه راست آورى يا سعادتشان را تضمين كنى . يكى از مهم‏ترين دلايل اين خطاب خداوند - كه مفسران نيز به آن اشاره كرده‏اند و بحث آن گذشت - اين است كه ايمان و اعتقاد به خداوند يك امر قلبى و درونى است و به اراده و اختيار انسان بستگى دارد و بازور و اجبار نمى‏توان كسى را با ايمان كرد، تكامل و تعالى و سعادت افراد نيز چنين حالتى دارد .
عدم تسلط و سيطره رسول گرامى اسلام بركافران و مشركان، نه به دليل كافر و مشرك بودن آنها، بلكه به دليل انسان بودن آنها بود، زيرا - براساس آياتى كه تا اين‏جا بحث‏شد و از اين به بعد خواهد آمد - اولا، انسان در تمام امور خود، از جمله پذيرش دين و مذهب آزاد و مختار است، چه مشرك و چه مسلمان باشد; ثانيا، امور مربوط به ايمان و اعتقاد و تكامل و تعالى سيطره‏پذير و زور بردار نيست، چه براى مشركان باشد و چه براى مسلمانان، منتها فقط نوع اعتقاد و ايمان تفاوت مى‏كند، براى مثال به كافر مى‏گويند ايمان بياور و به مسلمان مى‏گويند خدا و رسول را دوست داشته باش و آنها را برخود مقدم بدار، ولى در هيچ‏كدام نمى‏توان آنها را مجبور كرد; پيامبر خدا همان گونه كه نمى‏تواند كافر را بر ايمان مجبور كند، مسلمان را نيز نمى‏تواند بر حبت‏خدا و رسول يا تقدم آنها برخود مجبور سازد .
البته رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله در ميان مؤمنان داراى جايگاه بس والايى است كه غيرمؤمنان شايستگى آن را ندارند و آن اولى بودن پيامبر بر مؤمنان از خودشان است . (29) براساس آيه شريفه، مؤمنان بايد رسول خدا را در اطاعت و حفظ منافع و حفظ حرمت و حفظ جان و در تمامى امور دين و دنيا برخود مقدم بدارند و نظر و حكم او را بر نظر و حكم خود ترجيح دهند . (30) مؤمنان بايد با طيب خاطر و كمال ميل و با رضا و رغبت و حتى با منت و افتخار، در عين آزادى و اختيار كامل، رسول خدا صلى الله عليه و آله را بر خود مقدم بدارند . هر چه معرفت و شناخت مؤمنان عميق‏تر باشد، رسول خدا صلى الله عليه و آله را با رضايت و افتخار و شوق بيشترى برخود مقدم مى‏دانند . در اين مورد نمى‏توان گفت آزادى و اختيار انسان محدود شده است، زيرا برفرض كه در مواردى فرد از اختيار و آزادى خود چشم بپوشد و امر رسول خدا را مقدم بدارد با اختيار و آزادى آن را انجام داده است و محدود كردن آزادى و اختيار با آزادى و اختيار، نافى آزادى و اختيار نيست; البته اگر مسلمانى رسول خدا را - در برخى موارد و حتى در هيچ مورد - برخود مقدم ندارد و امر او را اطاعت نكند هيچ‏كس به او اجبار نمى‏كند كه رسول خدا را برخود مقدم بداند، (×2) ولى واژه مؤمن بر او اطلاق نمى‏شود و احتمالا از ثوابى محروم شده يا عذابى را در آخرت تحمل خواهد كرد كه اينها نيز به انتخاب خود اوست . تقدم رسول خدا مبتنى برشناخت و معرفت‏به آن بزرگوار است، ابتدا بايد در درون انسان صورت پذيرد تا تجلى بيرونى پيدا كند، فقط تجلى بيرونى اما ظاهرى و ساختگى تقدم رسول خدا صلى الله عليه و آله برخود بدون مبناى معرفتى و درونى ارزشى نخواهد داشت و اين مبناى معرفتى بدون خواست و اراده انسان ايجاد نخواهد شد . اين آيه شريفه به حقيقتى اشاره كرده كه مؤمنان بايد به اين حقيقت عمل كنند و به آن پاى بند باشند، اين «بايد» يك بايد درونى است كه ريشه در اعتقاد و باور افراد دارد و مؤمنان لازم است‏با آزادى و اختيار كامل، خود را به آن ملزم كنند; آيه نفرموده مؤمنان را مجبور كنيد رسول خدا را بر خود مقدم بدارند .
آيه شريفه ديگرى تصريح مى‏كند هيچ زن و مرد مؤمنى نبايد به اختيار از حكم خدا و رسول خدا سرپيچد، اگر چنين كنند به گمراهى آشكارى افتاده‏اند . (31) در اين آيه، نيز جايگاه والاى پيامبر بزرگ اسلام در برابر مؤمنان به روشنى ديده مى‏شود . براساس اين آيه هيچ زن و مرد مؤمنى حق ندارد در امرى از امور زندگى فردى و اجتماعى و حتى شخصى خودش، كه خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله در آن حكم داده‏اند يا اعلام نظر كرده‏اند، خود را صاحب اختيار و نظر بداند و برخلاف حكم خدا و رسول خدا حكم يا نظرى بدهد يا عملى انجام دهد . بر همه مؤمنان واجب است پيرو خواست و اراده خدا و رسول صلى الله عليه و آله باشند . (32) هر نظريه و مكتب ساده‏اى كه در پى‏بنيان گذارى يك نظام اجتماعى است اهداف و اصول و شيوه‏هايى دارد و براى رسيدن به اهدافش پيروان و اهل آن جامعه را به پيروى از اصول و دستورهاى خود ملزم مى‏داند چه رسد به اسلام كه يك دين الهى و جهانى است و سعادت انسان در تمام زمان‏ها و مكان‏ها را مد نظر دارد . طبيعى است‏بدون رعايت اصول و دستورهاى اسلام نمى‏توان به اهداف اين دين رسيد، اصول و مبانى اسلام در فرمان‏هاى خداوند و رسولش متجلى است .
شايد بتوان گفت اختيار داشتن افراد نقض اين دستورهاى و عملا به معناى خروج آنها از دين اسلام است و ناديده گرفتن دستورهاى خدا و رسول خدا از جانب مؤمنان به معناى مؤمن نبودن آنان مى‏باشد . امام فخررازى بر اين عقيده است كه حكم خدا مطاع است و آنچه نبى‏مكرم اراده كند حق است و هر كس مخالفت كند گمراه مى‏شود، زيرا خداوند مقصد و هدف و رسول خدا هادى و رساننده به مقصد به شمار مى‏رود; كسى كه مقصد را ترك كند و سخن هادى را نشنود قطعا گمراه خواهد شد . (33) سؤالى كه پيش مى‏آيد اين است كه اگر خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله اجازه اين گمراهى را به مردم بدهند پس «ارسال رسل و انزال كتب‏» - نعوذ بالله - لغو تلقى مى‏شود و اين اجازه با اصل هدف بعثت انبيا و دين اسلام متناقض خواهد بود .
در پاسخ به اين سؤال على رغم مباحث فوق، باز هم آيه شريفه مذكور نافى آزادى و اختيار مؤمنان نيست، زيرا اولا، افراد با آزادى و اختيار كامل به دين اسلام گردن نهاده‏اند و آن را انتخاب كرده‏اند، اين انتخاب تمام اجزا و دستورهاى اسلام را نيز شامل مى‏شود و در اصل مسلمانان با اختيار خودشان، خودشان را ملزم كرده‏اند كه به اصول اسلام پاى‏بند باشند و خدا و رسول او را برخود مقدم بدارند، پس اين پاى‏بندى خارج از حوزه آزادى و اختيار انسان تلقى نمى‏شود; ثانيا، «بايد» موجود در آيه معطوف به اهرم‏ها و ملاك‏هاى درونى مؤمنان است و جبر و زور خارجى را مد نظر ندارد، آيه در صدد بيان اين مطلب است كه مؤمنان اگر مؤمن باشند هيچ‏گاه اوامر خدا و رسول خدا را ناديده نمى‏گيرند و نبايد بگيرند و هيچ دلالتى بر اين ندارد كه اگر مؤمنان برخلاف حكم و نظر خدا و رسول خدا رفتار كردند آنان را بازور و اجبار وادار به اطاعت كنيد; ثانيا، خطاب آيه تلويحا به مؤمنان است و اين گونه مى‏رساند كه مؤمنان نبايد چنين رفتار ناشايستى داشته باشند كه حكم خدا و رسول خدا صلى الله عليه و آله را ناديده انگارند، خطاب آيه به رسول گرامى اسلام نيست كه مثلا مؤمنان را وادار به حكم خدا و رسول كند يا گروهى مراقب باشند كه مؤمنان قدمى برخلاف حكم خدا و رسول بدارند .
نكته‏شايان ذكر اين است كه اگر مردم جامعه‏اى يا انسان‏هايى در قرن بيست و يكم از نظر دانش و معرفت و عقلانيت‏به مراتب بالايى برسند وقتى با شخصيت‏هايى همچون رسول خدا يا حضرت على عليه السلام رو به رو مى‏شوند بزرگ‏ترين افتخارشان تصديق او و اطاعت از او خواهد بود و با تمام وجود از درياى بيكران و ملكات فاضله علمى و معرفتى و اخلاقى آنان استفاده خواهند كرد .

3 . آزادى، اساس تشكيل اجتماع

انسان اگر چه فطرتا موجودى اجتماعى است، ولى چه بسا قادر نباشد در هر شرايطى براساس اين ويژگى فطرى خود عمل كند و در صورت مساعد نبودن شرايط، ممكن است تمام سختى‏هاى يك زندگى فردى در كوه و جنگل را بپذيرد .
انسان براى تحقق زندگى اجتماعى، كه خواسته‏اى فطرى است، به دو پيش شرط مهم نياز دارد: اول اين كه از برخى آزادى‏هاى خود چشم پوشى كند و در قبال به دست آوردن برخى امتيازات و امكانات از آنها بگذرد; دوم اين كه بعضى از آزادى‏هاى خود را تضمين شده ببيند به گونه‏اى كه هيچ مرجعى متعرض آنها نشود . دسته اول آزادى‏هايى هستند كه به سبب ضرورت‏هاى اجتماعى و رعايت قوانين و احترام به حقوق ديگران و . . . محدود مى‏شوند و انسان براى فوايد بى‏شمارى كه زندگى اجتماعى براى او در پى‏دارد به محدود شدن اين دسته از آزادى‏هايش رضايت مى‏دهد . آزادى‏هاى دسته دوم آزادى‏هايى هستند كه بدون آنها زندگى انسان ممكن نيست، زيرا هويت انسان دچار خدشه مى‏شود و ماهيت‏خدادادى بشر و اصول حاكم بر خلقت انسان از بين مى‏رود . حال برخى از اين اصول حاكم برخلقت انسان را كه مستلزم آزادى و اختيار او و پيش شرط تشكيل اجتماعات بشرى به شمار مى‏رود مورد تجزيه و تحليل قرار مى‏دهيم .
جوهره ماهيت انسان، نگرش و جهان بينى و تفكر و اعتقادات اوست كه در عقل خدا دادى‏اش ريشه دارد . در ميان جهان بينى و نگرش‏ها و مجموع اعتقادات انسان، دين و مذهب از برجستگى ويژه‏اى برخوردار است و شايد هم مهم‏ترين موضوع در زندگى انسان باشد . از آن‏جايى كه انسان هويت و شخصيت مستقل خود را در نگرش‏ها و اعتقاداتش مى‏بيند بايد بتواند آزادانه اين اعتقادات را كسب كند و حتى ابراز نمايد . اگر چه نگرش و اعتقاد، امرى تحميلى نيست و نمى‏توان در حقيقت كسى را براعتقادى مجبور ساخت، اما به ظاهر مجبور ساختن انسان‏ها بر اعتقادى نيز عملى ناپسند و ناقض آزادى انسان به شمار مى‏رود; بنابراين اولين اصل از اصول حاكم برخلقت كه مبناى تشكيل اجتماع به شمار مى‏رود و قرآن كريم به آن اشاره كرده آزادى دين و مذهب و اعتقاد است . دين اسلام كامل‏ترين و آخرين دين الهى است و قرآن، كتاب اين دين است . در اين كتاب بزرگ، خداوند به پيامبرش فرموده كه مردم در پذيرش دين اسلام كاملا آزادند و هيچ اكراه و اجبارى ندارند; (34) به عبارت ديگر، مردم در انتخاب گمراهى و شقاوت يا سعادت و تعالى كاملا آزادند و هيچ‏كس حق ندارد آنان را بر انتخاب يكى از دو راه مجبور نمايد . مهم‏ترين دليل آن اين است كه دين مجموعه‏اى از معارف علمى و تقيدات عملى است كه اعتقادات فرد را شكل مى‏دهد و ايمان و اعتقاد از امور قلبى است كه اكراه و اجبار در آن راه ندارد . همان گونه كه نمى‏توان هيچ مسلمان معتقدى را به كفر مجبور ساخت اگر چه با زور و اجبار ظاهرا كفر ورزد، همان طور هيچ غيرمسلمانى را نمى‏توان به ايمان و اعتقاد مجبور كرد اگر چه به ظاهر و با ارعاب و ترس به ايمان و اعتقاد اقرار زبانى كند . (35) اسلام و قرآن كريم از مجبور ساختن افراد به اقرار ظاهرى به اسلام منع كرده‏اند .
علامه طباطبايى معتقد است اگر آيه «لااكراه فى الدين‏» يك قضيه اخبارى باشد از آن يك حكم دينى به دست مى‏آيد و آن اين است كه در دين و اعتقاد هيچ اكراه و اجبارى نيست و اگر يك قضيه انشايى باشد و براى تشريع و قانون‏گذارى ذكر شده باشد - كه اين گونه است - بدين معناست كه ديگران را از روى كراهت‏به ايمان و اعتقاد وادار نكنيد و اين نهى متكى به يك حقيقت تكوينى است و آن حقيقت، اين است كه اكراه و اجبار فقط در افعال بدنى و ظاهرى مؤثر است و نه در اعتقادات قلبى، (36) اگر چه در حوزه افعال بدنى و ظاهرى نيز اكراه و اجبار امرى مذموم و ناپسند است . علت اين حكم خداوند در آيه مذكور كه امور اعتقادى و دينى اكراه و اجبار نمى‏پذيرد، در جمله بعدش بيان شده است و شايد بتوان منع اكراه را به امور ظاهرى و بدنى نيز تعميم داد «قد تبين الرشد من الغى‏» . بر اساس اين عبارت شريف، چون راه از بيراهه، حق از باطل و راه سعادت از شقاوت به سبب علايم و دلايل و استدلال‏ها روشن گرديد، هر كس هر كدام را خواست‏بر مى‏گزيند و دليلى بر اكره و اجبار وجود ندارد . (37) اگر انسان در انتخاب مهم‏ترين امر زندگى‏اش يعنى دين و مذهب و راه سعادت و شقاوت آزاد باشد به طريق اولى در گزينش ساير نگرش‏ها و اعتقاداتش در جامعه آزاد خواهد بود و هيچ كس نمى‏تواند او را به اعتقادى وادار سازد . اگر انسان به هر دليلى نمى‏توانست در اجتماع، نگرش‏ها و اعتقادات خود را آزادانه كسب و انتخاب كند، زندگى اجتماعى براى او بسيار گران مى‏آمد . اين آزادى اساسى انسان در آيات ديگرى از قرآن نيز مورد توجه قرار گرفته است . (38) در يكى از آنها خداوند تعالى به پيامبر بزرگ اسلام خطاب مى‏كند كه آيا تو مى‏خواهى مردم را با اجبار و اكراه به ايمان وادارى، شايسته نيست تو مردم را به ايمان مجبور كنى، اگر چه چنين قدرتى نيز ندارى . خداوند در اين آيه مى‏گويد: ايمان مورد نظر ما ايمانى است كه ناشى از اختيار و انتخاب خود مردم باشد و اكراه آنها بر ايمان، گذشته از اين كه امر ناپسندى است‏با تكليف انسان نيز منافات دارد . (39)
شرايط مطلوبى كه قرآن در اين مورد تصوير مى‏كند مربوط به حضرت نوح عليه السلام است كه پس از ارائه استدلال‏هاى لازم و معجزات كافى خطاب به مردم فرمود: شما به حقيقت اقرار نمى‏كنيد و ايمان نمى‏آوريد، آيا ما شما را بر چيزى مجبور كنيم كه ناخوش مى‏انگاريد; (40) شما مى‏خواهيد من شما را بر معرفت و شناختى كه از آن كراهت داريد مجبورتان كنم، ولى اين مقدور نيست; من بايد شما را با بينه و دليل راهنمايى كنم تا خود راه درست را انتخاب كنيد، ولى حق ندارم شما را به آن مجبور كنم، زيرا در دين خدا اجبار نيست . (41)
علامه طباطبايى بر اين امر تاكيد دارد اين آيه از ميان آياتى كه اجبار و اكراه را در دين نفى مى‏كنند بر اين موضوع نيز دلالت دارد كه مساله نفى اكراه و اجبار در دين از قديمى‏ترين اديان يعنى شريعت نوح وجود داشته و تا به امروز نيز وجود دارد، بدون آن كه نسخى در آن راه يافته باشد . (42) در مقابل اين شرايط مطلوب كه مورد تاييد قرآن است‏شرايط نامطلوبى نيز در قرآن مورد بحث قرار گرفته و نفى و طرد شده است و آن مربوط به فرعون است . هنگامى كه جادو گران و اطرافيان فرعون به خداى موسى ايمان آوردند و به فرعون گفتند به پروردگار جهانيان ايمان آورديم، فرعون بر آشفت كه آيا قبل از اين كه به شما اجازه دهم به او ايمان آورديد، (43) يعنى فرعون تصور مى‏كرد ايمان و اعتقاد مردم نيز در دست اوست، سپس در صدد تهديد و خشونت‏برآمد، زيرا تصور مى‏كرد با ارعاب و خشونت مى‏تواند نگرش و اعتقاد مردم را تغيير دهد و آنان را به سوى خود متمايل سازد .
دومين اصلى كه اساس تشكيل جوامع بشرى به شمار مى‏رود اين است كه هر كس آزاد باشد به هر ميزان سعى و تلاش كند و هر انسانى وارث نتيجه تلاش و كوشش خود باشد . اين اصل از سويى مستلزم وجود آزادى در جامعه است و از سوى ديگر هر گونه اكراه و اجبار را نفى مى‏كند و مسؤوليت انسان را در قبال سرنوشتش به رسميت مى‏شناسد . همان طور كه عده‏اى از افراد تلاش مى‏كنند گروهى نيز ممكن است تلاش نكنند و حتى باز دارنده باشند . اگر در جامعه بشرى آزادى وجود نداشته باشد، نه سعى و كوشش تلاشگران مى‏تواند معنايى داشته باشد و نه مى‏توان افراد بى‏تلاش و بازدارنده را مقصر دانست، زيرا هر كدام از اينها با سلب مسؤوليت از خود، قيد و بندهاى اجتماعى و جبرهاى روزگار را مؤثر خواهند دانست و عملا تكليف را از خود ساقط خواهند كرد، در حالى كه قرآن كريم بر مسؤوليت و تكاليف انسان تاكيد دارد و تصريح مى‏كند كه هر انسانى در گرو اعمال نيك و بد خويش است . (44) بر اساس آيات شريفه قرآن، هيچ كس مسؤوليت و بار عملكرد منفى ديگرى را حمل نمى‏كند و به سبب گناه ديگرى مؤاخذه نمى‏شود و انسان بر هيچ چيز مالكيت ندارد جز سعى و تلاشى كه انجام داده است و نتايج آن را خواهد ديد . (45) انسان تا آزاد نباشد مكلف و پاسخ‏گو نيست، به اندازه‏اى كه صاحب آزادى و اختيار است‏به همان اندزه پاسخ‏گو و مسؤول است . ازآن جايى كه قرآن كريم انسان را مطلقا در مقابل تمام اعمالش مسؤول و پاسخ‏گو شمرده است و او را فقط وارث سعى و تلاش خودش مى‏داند، لاجرم بايد آزاد و مختار باشد تا اولا، بتواند سعى و تلاش مورد نظر خود را انجام دهد و ثانيا، مسؤوليت و تبعات تمام اعمالش را بپذيرد . تصور شكل‏گيرى اجتماع بشرى در يك شرايط فرضى كه ما انسان را وارث تلاش و كوشش خويش نمى‏كرديم و بارگناه و نتيجه عملكرد ديگران را به گردن او مى‏انداختيم يا نتيجه سعى و تلاش او را به پاى ديگرى مى‏گذاشتيم غيرممكن به نظر مى‏رسد و چه بسا انسان راضى مى‏شد على رغم فطرت خود به زندگى فردى تن دهد، ولى چنين شرايط ناعادلانه و منافى با هويت و ماهيت‏خود را نپذيرد .
سومين اصلى كه از مشخصه‏هاى بارز يك اجتماع انسانى به شمار مى‏رود، امكان طرح ديدگاه‏ها و نگرش‏هاى مختلف و گزينش بهترين آنها از سوى افراد جامعه است . اگر چه اين اصل همانند دو اصل يادشده در شكل‏گيرى اجتماع بشرى ملموس و عام نيست، اما از جهت ارزش و فضيلت‏بر دو اصل مذكور برترى دارد، زيرا به مهم‏ترين ويژگى ماهوى انسان كه او را از ساير موجودات خلقت متمايز مى‏كند باز مى‏گردد و آن تفكر و انديشه انسان است . تجلى اين اصل درهر جامعه‏اى از رشد انسانى و تكامل مردم آن جامعه حكايت دارد و مبين قرار گرفتن دانش و عقلانيت‏به جاى احساسات و تعصبات كور و ملاك‏هاى قومى و قبيله‏اى و حزبى و طبقاتى و . . . در آن جامعه است . به هر حال خداوند به آن دسته از بندگانش بشارت داده است كه نگرش‏ها و اقوال گوناگون را گوش مى‏ دهند و مى ‏شناسند

 

پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

راه غفلت زدايى

راه غفلت زدايى

عبدالله جوادی آملی

خداى سبحان همه جهان را با يك فيض اداره مى‌كند؛ هم نظام تكوين را با يك فيض عام تربيتى به كمال راهنمايى مى‌كند و هم نظام تشريع را با يك هدايت نورانى به كمال لايق، رهنمود مي‌دهد. درباره نظام تكوين مى‌فرمايد: "و ما امرنا الا واحدة"(1) ما با يك امر، همه هستى را مى‌پرورانيم. درباره نظام تشريع نيز مى‌فرمايد: "قل انما اعظكم بواحدة ان تقوموا لله مثنى و فرادى ثم تتفكروا"(2) من با يك موعظه و رهنمود، جهان بشريت را تربيت مى‌كنم و آن اين است كه: براى خدا برخيزيد. آنها كه در تهذيب روح كوشش كرده‌اند مى‌گويند: اولين قدم، يقظه و بيدارى است. انسان خوابيده، نه مى‌ايستد و نه مى‌رود. اگر زلزله‌اى بيايد، خانه بر سر او مى‌ريزد و اگر سيلى بيايد، جسد او روى آب پيدا مى‌شود و طعمه هر حادثه تلخ ديگر خواهد شد. انسان بيدار است كه خطر را حس مى‌كند و از آن مى‌رهد. انسان غافل در خواب است و حديث پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم: "الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا"(3) ناظر به همين معناست. همچنين در سخنان نورانى على بن ابيطالب اميرالمؤمنين عليه السلام آمده است: "نعوذ بالله من سبات العقل"(4) ما از خواب و تعطيلى عقل به خدا پناه مى‌بريم. عقل بشر آن جا كه نمى‌فهمد، معطل و آن جا كه مى‌فهمد ولى كارى نمى‌كند خاموش است. عقل، چه عقل نظرى و چه عقل عملى، بايد كوشا و فعال باشد. اگر كسى بيدار شود، اين بيدارى با حركت آميخته است. اول، بيدارى از خواب، آنگاه ايستادگى و آنگاه سير است.
نجوا كنندگان در هر جا و در هر شرايطى باشند خدا با آنهاست. بنابراين، بر اساس اين اصل كه خدا با همه ما در همه شرايط هست، توهم مى‌شود هنگامى كه ما بر بلندى صعود مى‌كنيم، در كبريايى با خدا شريك شده‌ايم، از اين رو براى نفى اين توهم تكبير مى‌گوييم و تكبير بدين معناست كه خدا منزه است از اين كه در كبريايى شريك داشته باشد. همچنين هنگامى كه هبوط مى‌كنيم، توهم مى‌شود كه خداى سبحان نيز هبوط مى‌كند! پس براى زدودن اين توهم نيز در حال نزول، سبحان الله مى‌گوييم.
راه غفلت‌زدايى، چنانكه گذشت، ذكر است؛ كتاب و سنت براى غفلت‌زدايى از انسان، اذكار را به عنوان ادعيه و عبادات، مشخص كرده‌اند تا انسان، هنگام صبح، ظهر، شام، قبل و بعد از خواب، هنگام خوردن غذا و پس از آن، هنگام مشاهده مرده يا بيمار يا بعد از بهبودى از بيمارى و در روزهاى هفته و در ساعات روز و در اعياد دينى و مانند آن، ذكرى مناسب بگويد.(5) به ما دستور داده شده است كه در كنار سفره براى هر يك از انواع غذا بسم الله الرحمن الرحيم بگوييم و اگر موفق نشديم، در طليعه امر بگوييم: بسم الله من اوله الى آخره و اصولا گفتند هر كارى كه مى‌كنيد، در آغاز بسم الله الرحمن الرحيم بگوييد كه به اين ترتيب، آن كار نمى‌تواند چيزى جز واجب و مستحب باشد. البته اگر مباح هم باشد مى‌شود به آن، صبغه عبادى داد. اولا، نمازهاى پنجگانه شبانه روز از بهترين مصاديق ذكر خدا و از مهم‌ترين عوامل غفلت‌زدايى است: "اقم الصلوة لذكرى"(6) و نمازگزار با خداى خود مناجات دارد: "المصلى يناجى ربه"(7) چون نمازگزار با خداى خود، مناجات مى‌كند، شايسته است تميزترين لباس را در هنگام نماز بپوشد و معطر باشد. ثانيا، پس از اين مناجات(نماز) مستحب است نمازگزار سى و چهار بار الله اكبر، سى و سه بار، الحمدلله و سى و سه بار سبحان الله بگويد و اين ذكرى است كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم به وجود مبارك حضرت صديقه طاهره فاطمه زهراء سلام الله عليها آموخت. صدرالدين قونوى از جامع الاصول ابن اثير نقل كرده است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم با سپاهيانش هر گاه به فرازى مى‌رسيدند، هنگام صعود، الله اكبر و هنگام هبوط، سبحان الله مى‌گفتند و در همان حديث آمده است كه روش نماز نيز بر همين اساس، تنظيم شده است: "كان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم و جيوشه اذا علوا الثنايا كبروا و اذا هبطوا سبحوا، فوضعت الصلوة على ذلك."(8) چون انسان در نماز، هر وقت سر برمى‌دارد الله اكبر و هر وقت خميده مى‌شود (ركوع) يا پايين‌تر مى‌رود (سجود) سبحان الله مى‌گويد. در شرح اين حديث، جناب ابوالمعالى مى‌گويد: ذات اقدس اله در سوره حديد مى‌فرمايد: "هو معكم اين ما كنتم"(9) هر جا باشيد خدا با شماست؛ همچنين در سوره مجادله مى‌فرمايد: "ما يكون من نجوى ثلاثة الا هو رابعهم ولا خمسة الا هو سادسهم ولا ادنى من ذلك ولا اكثر الا هو معهم اين ما كانوا"(10) نجوا كنندگان در هر جا و در هر شرايطى باشند خدا با آنهاست. بنابراين، بر اساس اين اصل كه خدا با همه ما در همه شرايط هست، توهم مى‌شود هنگامى كه ما بر بلندى صعود مى‌كنيم، در كبريايى با خدا شريك شده‌ايم، از اين رو براى نفى اين توهم تكبير مى‌گوييم و تكبير بدين معناست كه خدا منزه است از اين كه در كبريايى شريك داشته باشد. همچنين هنگامى كه هبوط مى‌كنيم، توهم مى‌شود كه خداى سبحان نيز هبوط مى‌كند! پس براى زدودن اين توهم نيز در حال نزول، سبحان الله مى‌گوييم(11)؛ يعنى، او منزه از هبوط است: با اين كه خدا در همه جا با ماست در حال ركوع و خميدگى، سجود و افتادگى، اضطجاع، استلقاء و در اعماق زمين و اوج آسمان، اما سبحان الله كه خود، پايين، خميده، افتاده مضطجع و مستلقى باشد! اما وقتى انسان بر فراز بام ساختمانى مى‌رود يا به قله كوهى صعود مى‌كند يا سر از ركوع يا سجود بر مى‌دارد، جلوه كبريايى حق براى او روشن‌تر مى‌شود و بنابراين، الله اكبر مى‌گويد؛ يعنى، گرچه خدا در همه حالات با ماست، اما اين بدان معنا نيست كه وقتى ما سر از ركوع بر مى‌داريم، او نيز سر بر مى‌دارد! او اكبر و برتر از اين اوصاف است: الله اكبر من ان يوصف.(12) از اين جا معلوم مى‌شود كه ديگران در حال نماز هم غافلند، ولى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در غير نماز نيز حالت نماز داشت. بهترين حال براى انسان، همان حالت مناجات با خداست و نماز جلوه‌گاه اين مناجات است: "لو يعلم المصلي من يناجي ما انفتل"(13) اگر نمازگزار بداند كه با خدا مناجات مى‌كند و مناجات با او لذيذ و گوارا باشد، هرگز نماز را رها نمى‌كند، چنانكه گفتگو با دوست در كام انسان شيرين است و هر چند طولانى شود از آن احساس ضعف و خستگى نمى‌كند.
پي‌نوشت‌ها:

1- سوره قمر، آيه 50.
2- سوره سبا، آيه 46.
3- بحارالانوار، ج 50، ص 134.
4- نهج البلاغه، خطبه 224، بند 12.
5- در عين حال گروهى به دنبال ذكر خاص هستند و دو عامل به اين كار دامن مى‌زند: خوى بدعت طلبى از يك سو و خصلت بت شدن از سوى ديگر.
6- سوره طه، آيه 14.
7- بحارالانوار، ج 68، ص 216.
8- شرح الاربعين، ص 22.
9- سوره حديد، آيه 4.
10- سوره مجادله، آيه 7.
11- شرح الاربعين، ص 22، با تصرف.
12- بحار، ج 81، ص 366 و 380.
13- بحار، ج 84، ص 241.
منبع:
کتاب مراحل اخلاق در قرآن، عبدالله جوادی آملی
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

غفلت؛ چرك جان

غفلت؛ چرك جان

عبدالله جوادی آملی

غفلت كه يكى از موانع سير انسان به سوى خداست، از نظر فرهنگ دين، رجس و چرك است. اميرالمؤمنين عليه السلام مى‌فرمايد: الغفلة ضلال النفوس(1)؛ غفلت، گمراهى جان است. از مناجات شعبانيه نيز استفاده مى‌شود كه غفلت، چرك جان آدمى است. امامان معصوم عليهم السلام در مناجات مزبور به خدا عرض مى‌كردند: خدايا! ما از تو شاكريم كه دل‌هايمان را از چرك غفلت پاك كردى: فشكرتك با دخالي في كرمك و لتطهير قلبي من اوساخ الغفلة عنك(2) و البته اين تعبيرها كنايه نيست. بعضى مى‌پندارند كه تعبير از فضيلت و رذيلت اخلاقى به طهارت، كنايه و مجاز است؛ اما اين پندارى باطل است؛ زيرا انسان، گذشته از اين كه ظاهرى دارد، باطنى هم دارد، و باطن‌ها در قيامت ظهور مى‌كند. در قيامت، برخى نورانى، سفيد رو و روسفيد و برخى ديگر، سيه رو، رو سياه و چركينند و غسلين (چركابه) كه طعام تبهكاران است: فليس له اليوم ههنا حميم ولا طعام الا من غسلين لا ياكله الا الخاطئون(3) از غفلت‌ها نشئت مى‌گيرد. منشا هر آفتى كه از بيرون دامنگير ما مى‌شود، غفلت درون ماست و اگر در درون ما قلعه اعتقاد و التفات وجود داشته باشد آسيبى به ما نمى‌رسد؛ چون: هر آن غافل زند غافل خورد تير. در روايات آمده است: هيچ پرنده‌اى در حال ذكر تير نمى‌خورد و هر تيرى به هر پرنده يا حيوان ديگر در ميدان شكار اصابت كند، در حال غفلت اوست. امام صادق عليه السلام مى‌فرمايد: ما من طير يصاد في بر ولا بحر ولا يصاد شي ء من الوحوش الا بتضييعه التسبيح.(4) همچنين آن حضرت مى‌فرمايد: صاعقه به ذاكر خداوند اصابت نمى‌كند: ان الصاعقة لا تصيب ذاكرا لله عزوجل.(5) اين گونه معارف، گذشته از جنبه علمى و اعتقادى براى ما اثرى تربيتى دارد تا از خدا و آيات او غافل نباشيم. غفلت از خدا و آيات او با تهذيب روح، سازگار نيست؛ زيرا روح انسان هر لحظه در برابر خاطرات تلخ و شيرين، حالت تازه‌اى دارد و در برابر هر حالت تازه، حكم جديدى طلب مى‌كند و حكم جديد را فن اخلاق بر عهده مى‌گيرد. كسى كه از پديده‌هاى درون خود غافل باشد، از درك موضوعات اخلاقى عاجز است و آنگاه از تشخيص احكام اخلاقى آنها هم ناتوان است و در اين صورت ناخواسته به دام گناه مى‌افتد. به همين جهت دستور پرهيز از غفلت به ما داده‌اند. امام صادق عليه السلام فرمودند: اياكم و الغفلة فانه من غفل فانما يغفل عن نفسه(6) از غفلت بپرهيزيد؛ زيرا به زيان جان شماست. پرهيز از غفلت براى پرهيز از زيان‌هاى جان آدمى است و انسان بايد در سود و زيان خود، موضوعات و احكام را يكى پس از ديگرى خوب تشخيص بدهد. اين حديث نورانى به منزله آيه و من يبخل فانما يبخل عن نفسه(7) است؛ اگر كسى بخل ورزد، به زيان خود بخل مى‌ورزد و چيزى را كه بايد براى آينده خود صرف كند صرف نمى‌كند.
خداى سبحان در قرآن كريم مى‌فرمايد: و ما تقدموا لانفسكم من خير تجدوه عندالله(8) هر كار خيرى كه براى خدا انجام دهيد وقتى به مهمانى خدا برسيد، مى‌بينيد در كنار سفره همان كار خير نشسته‌ايد. هرگز خدا به عهد خود خيانت نمى‌كند: اوفوا بعهدى اوف بعهدكم(9) و هيچ كس با وفاتر از خدا نيست: من اوفى بعهده من الله.(10) غفلت‌هايى كه در مورد حفظ مال و مانند آن است، ضرر دنيايى دارد؛ ولى غفلت از تزكيه و نزاهت روح، غفلت از جان است و خسارت بزرگى در پى دارد؛ چون سرمايه از دست مى‌رود. اين كه خدا عده‌اى را خاسر معرفى مى‌كند: و العصر ان الانسان لفى خسر(11) براى همين است كه عده‌اى بر اثر غفلت، از خويشتن خويش جدا مى‌شوند. شيطان هم با مال و جاه و منصب انسان‌ها كارى ندارد و تنها با ايمان آنها كار دارد. اگر شيطان جان ما را شكار كند و به دام بيندازد، آنگاه دست و پاى ما در گرفتن مال حرام و رفتن به جاى آلوده باز، ولى در انجام كارهاى خير، بسته مى‌شود.

پي‌نوشت‌ها:

1- شرح غرر الحكم، ج 1، ص 369.
2- مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه 14.
3- سوره حاقه، آيات 35- 37.
4- بحار، ج 61، ص 24.
5- بحار، ج 90، ص 156.
6- بحار، ج 69، ص 227; محاسن برقى، ج 1، ص 181.
7- سوره محمد صلى الله عليه و آله و سلم، آيه 38.
8- سوره بقره، آيه 110.
9- سوره بقره، آيه 40.
10- سوره توبه، آيه 111.
11- سوره عصر، آيات 1 و 2.
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

فراموشي(نسيان)

فراموشي(نسيان)

محمد عزّتي بخشايش

 

كلمات كليدي :

قرآن، نسيان(فراموشي)، انسان، خودفراموشي، بي اعتنايي، اعراض
فراموشی در عربی معادل "نسیان" است و نسیان که از مادهی "نسی" است در لغت به معنای از یاد بردن و فراموش کردن چیزی است که قبلا ً در ذهن بوده؛[1] طبق این معنا نسیان ضد ذکر و حفظ میباشد.[2] برای نسیان چند معنای مجازی نیز ذکر کردهاند؛ از جمله: "بیاعتنائی" و "ترک کردن"[3] که در کلام عرب استعمال نسیان در معنای اخیر شایع است.[4] "فراموشی" در اصطلاح قرآنی غالباً به معنای بیاعنتایی به خدا و اوامر او اطلاق میشود.[5]
در قرآن کریم واژهی "نسیان" 45 بار با اشکال مختلف به کار رفته که 37 مورد آن دربارهی انسان بوده و در این مقاله به فراموشی انسان در قرآن میپردازیم.

فراموشی در قرآن

در قرآن کریم فراموشی به سه معنا آمده است:[6]

1. فراموشی طبیعی:

این فراموشی در اختیار انسان نیست و طبق بیان نورانی پیامبر اسلام(ص) در حدیث رفع[7] این نوع نسیان از انسان برداشته شده و بر آن مؤاخذه نمیشود:
«فَلَمَّا بَلَغا مَجْمَعَ بَيْنِهِما نَسِيا حُوتَهُما فَاتَّخَذَ سَبيلَهُ فِي الْبَحْرِ سَرَباً»[8]
«(ولى) هنگامى كه به محل تلاقى آن دو دريا رسيدند، ماهى خود را (كه براى تغذيه همراه داشتند) فراموش كردند و ماهى راه خود را در دريا پيش گرفت (و روان شد).»
در این آیه فراموشی به حضرت موسی(ع) و همراه او یعنی یوشعبننون که وصی ایشان بود، نسبت داده شده؛ درحالیکه میدانیم نسیانی که مربوط به ذکر خداوند و احکام الهی باشد، از ساحت مقدس پیامبران دور است؛[9] بنابراین نسیان مذکور در آیه از اختیار انسان خارج بوده و نسبت دادن آن به پیامبران هیچ مانعی ندارد.[10]

2. فراموشی در اثر سوء اختیار:

این نوع فراموشی در اثر عدم اعتناء و اشتغال به اموری حاصل میشود که انسان را از وظیفهی خود باز میدارد:
«وَ إِذَا مَسَّ الْانسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيبًا إِلَيْهِ ثمُ‏َّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِّنْهُ نَسىِ‏َ مَا كاَنَ يَدْعُواْ إِلَيْهِ مِن قَبْل‏...»[11]
«هنگامى كه انسان را زيانى رسد، پروردگار خود را مى‏خواند و بسوى او باز مى گردد؛ امّا هنگامى كه نعمتى از خود به او عطا كند، آنچه را به خاطر آن قبلًا خدا را میخواند، از ياد مى‏برد...»

3. اعراض و ترک نمودن از روی عمد:

در برخی موارد فراموشی به ترک کردن موضوع مورد نظر از روی عمد و اختیار اطلاق میشود؛ یعنی خود موضوع فراموش نمیشود؛ بلکه در واقع نتیجهی فراموشی که عدم توجّه و ترک موضوع باشد، حاصل میشود:
«فَلَمَّا نَسُوا ما ذُكِّرُوا بِهِ فَتَحْنا عَلَيْهِمْ أَبْوابَ كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى إِذا فَرِحُوا بِما أُوتُوا أَخَذْناهُمْ بَغْتَةً فَإِذا هُمْ مُبْلِسُونَ»[12]
«(آرى،) هنگامى كه (اندرزها سودى نبخشيد، و) آنچه را به آنها يادآورى شده بود، فراموش كردند، درهاى همه چيز (از نعمتها) را به روى آنها گشوديم تا (كاملا) خوشحال شدند (و دل به آن بستند)؛ ناگهان آنها را گرفتيم (و سخت مجازات كرديم) در اين هنگام، همگى مأيوس شدند (و درهاى اميد به روى آنها بسته شد).‏»
چه بسا ممکن است موضوع مورد نظر مانند اوامر و نواهی الهی در ذهن انسان حاضر باشد، اما چون به آن اهمیت نداده و عمداً ترک کرده، در قلب این شخص هیچ اثری نداشته و حال وی هیچ تفاوتی با حال شخص فراموشکار نخواهد داشت.[13]
نسیانی که به خداوند نسبت داده شده، از این نوع است؛ یعنی زمانیکه بندهای آیات خدا را فراموش نماید و از یاد پرودگار اعراض کند، بر خداست که آن بنده را با قطع توجّه و اعراض از او مجازات نماید:[14]
«وَ قيلَ الْيَوْمَ نَنْساكُمْ كَمانَسيتُمْ لِقاءَ يَوْمِكُمْ هذا...»[15]
«و به آنها گفته مى‏شود: امروز شما را فراموش مى‏كنيم، همان‏گونه كه شما ديدار امروزتان را فراموش كرديد...»
روشن است که فراموشی اگر طبیعی باشد، انسان معذور بوده و عقاب کردن چنین شخصی درست نیست؛ اما اگر فراموشی در اثر سوء اختیار و از روی عمد باشد، انسان معذور نیست و خداوند در قبال این فراموشی او را عقاب خواهد کرد؛ چراکه شخص با اختیار خودش مقدّمات فراموشی را فراهم نموده و بهعمد اوامر خدا را ترک کرده است.[16]

فراموشیهای زیانبار

خداوند در قرآن انسان را به خاطر فراموش کردن برخی مسائل مذمّت نموده که نسیان هر یک از آن مسائل به تناسب اهمیت آن، اثرات متفاوتی دارد:

1. فراموش کردن خدا:

فراموشی خداوند از ناحیهی انسانها و غفلت از یاد او، در آیات متعددی بیان شده که بدترین نوع فراموشی بوده و به این میزان نیز اثرات مخرّبی دارد.[17] قرآن در مورد فراموشی منافقان میفرماید:
«الْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ أَيْدِيَهُمْ نَسُوا اللَّهَ فَنَسِيَهُمْ إِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ»[18]
«مردان منافق و زنان منافق، همه از يك گروهند! آنها امر به منكر، و نهى از معروف مى‏كنند و دستهايشان را (از انفاق و بخشش) مى‏بندند؛ خدا را فراموش كردند، و خدا (نيز) آنها را فراموش كرد، (و رحمتش را از آنها قطع نمود.) به يقين، منافقان همان فاسقانند!»
امر به منكر، نهى از معروف و عدم انفاق منافقان در راه خدا در حقیقت اعراض کردن از ياد خدا و فراموشی اوست كه عبارت «نَسُوااللَّهَ فَنَسِيَهُمْ» بيانگر آن بوده و لازمهاش اين است كه امر به معروف، نهى از منكر و انفاق در راه خدا، همان ذكر  و یاد خداست.»[19]
همچنین خداوند خطاب به مسلمانان میفرماید: «و همچون كسانى نباشيد كه خدا را فراموش كردند!»[20] منظور کسانی است که خدا را از روی عقیده و عمق جان یاد ننموده و حضور خداوند را در زندگی احساس نکردند، تا تمام جهتگیری آنان به سوی او باشد و در مسیر طاعت او قرار گیرند؛ بلکه از یاد او غافل مانده و در آرزوها، لذات دنیوی، هواهای نفسانی و افعال لهو و لعب غرق شدند و در زندگی از مسیر استقامت دور شده و انحراف پیدا کردند که در نتیجه، غفلت از یاد خدا موجب دوری از حقیقت و دلبستگی به دنیا شد، بهطوریکه خودشان را نیز فراموش کردند.[21]

2. فراموش کردن آخرت:

یکی از گرفتاریهای انسانها در زندگی دنیا، فراموش کردن عالم آخرت است که قرآن در این زمینه میفرماید:
«الَّذينَ اتَّخَذُوا دينَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَياةُ الدُّنْيا فَالْيَوْمَ نَنْساهُمْ كَمانَسُوا لِقاءَ يَوْمِهِمْ هذا...»[22]
«همانها كه دين و آيين خود را سرگرمى و بازيچه گرفتند و زندگى دنيا آنان را مغرور ساخت، امروز ما آنها را فراموش مى‏كنيم؛ همانگونه كه لقاى چنين روزى را فراموش كردند...»
منظور از فراموشی آخرت در این آیات، بیاعتنایی به آخرت و ترک آن است؛[23] لذا به فراموشی سپردن برپایی دادگاه الهی در قیامت، سرچشمهی انواع آلودگیها بوده و موجب فراموشی آنها از ناحیهی خداوند میشود؛ در نتیجه هرگونه راه نجات بر آنها بسته شده و جز سقوط در آتش دوزخ راهی ندارند.[24]
بنابراین یاد معاد یکی از عوامل مؤثر در وارستگی انسان است؛ زیرا انسان بیدار همهی اعمالش را تحت مراقبت ویژه قرار میدهد و سعی دارد تا تمام اعمالش را بر خشنودی خداوند استوار ساخته، در نتیجه در مدار شهوات، آرزوهای باطل و هوسهای شیطانی گرفتار نگردد. خداوند به پیامبر برگزیدهی خویش حضرت داوود(ع) فرمان داده تا براساس حق و عدم پیروی از هوس، داوری کند؛ زیرا هوسپرستی زمینهی گمراهی است:[25]
«...وَ لَاتَتَّبِعِ الْهَوَى‏ فَيُضِلَّكَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ  إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَن سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدُ بِمَانَسُواْ يَوْمَالحِْسَاب»[26]
«...و از هواى نفس پيروى مكن كه تو را از راه خدا منحرف سازد؛ كسانى كه از راه خدا گمراه شوند، عذاب شديدى بخاطر فراموش كردن روز حساب دارند!‏»

3. فراموشی موعظهها و اوامر خدا:

خداوند در آیات متعددی انسانها را به خاطر فراموش کردن موعظهها و اوامر الهی مورد ملامت قرار میدهد و در مورد یهودیان میفرماید:
«...وَ نَسُوا حَظًّا مِمَّا ذُكِّرُوا بِهِ»[27]
«...و بخشى از آنچه را به آنها گوشزد شده بود، فراموش كردند»
نسیان به معنای از بین رفتن اثر ذکر است که نتیجهی بیارزش شمردن و بیاعتنایی به تذکرات الهی بوده، هر چند در حقیقت فراموش نکرده باشد؛ اما چون بیتوجهی نموده و اثرش از بین رفته، به آن نسیان اطلاق شده است.[28] این مواعظ که از طرف یهود به دست فراموشی سپرده شد و از آن اعراض کردند، بخشی از اصولی بود که سعادتشان وابسته به آن اصول بود. نتیجهی این اعراض، گرفتار شدن آنها به شقاوت، عقاید غلط مانند: اعتقاد به تشبیه، خاتمیّت نبوّت حضرت موسی، بطلان نسخ و بداء و... بود.[29]

4. فراموش کردن اعمال گذشته:

برخی انسانها به تصریح قرآن کارهای گذشتهی خویش را فراموش میکنند که قرآن در توبیخ و نتیجهی اعمال فراموشی آنها میفرماید:
«وَ مَنْ أَظْلَمُ مِمَّنْ ذُكِّرَ بِآياتِ رَبِّهِ فَأَعْرَضَ عَنْها وَ نَسِيَ ما قَدَّمَتْ يَداهُ إِنَّا جَعَلْنَا عَلىَ‏ قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَن يَفْقَهُوهُ وَ فىِ ءَاذَانهِِمْ وَقْرًا...»[30]
«چه كسى ستمكارتر است از آن كس كه آيات پروردگارش به او تذكّر داده شده، و از آن روى گرداند، و آنچه را با دستهاى خود پيش فرستاد، فراموش كرد؟! ما بر دلهاى اينها پرده‏هايى افكنده‏ايم تا نفهمند و در گوشهايشان سنگينى قرار داده‏ايم (تا صداى حق را نشنوند)!...»
تحلیل زیبا این است که انسان به اعمال گذشتهی خویش نظر نکند و تفکر ننماید که اگر اعمال گذشتهاش تاریک است، چشمهای خود را بر کارهای گذشتهاش نبندد؛ بلکه چارهای بیندیشد.[31] اما اینکه خدای متعال ادامهی آیه را به خودش نسبت داده و فرموده: «ما بر دلهاى اينها پرده‏هايى افكنده‏ايم...» باید توجّه داشته باشیم که هیچگونه جبری وجود ندارد؛ یعنی اگر خداوند حس تشخيص و قدرت درك را از آنها گرفته، بخاطر همان اعمالى است كه قبلا انجام داده‏اند و اين كيفر اثر مستقيم اعمال خود آنهاست؛ به تعبير ديگر همان اعمال زشت و ننگين تبديل به "پرده" و "سنگينى" بر دل‏ها و گوشهايشان شده و اين همان حقيقتى است كه بسيارى از آيات قرآن از آن سخن مى‏گويد:[32]
«بَلْ طَبَعَ اللَّهُ عَلَيْها بِكُفْرِهِمْ فَلايُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا»[33]
«خداوند بخاطر كفرشان بر دل‏هاى آنها مهر نهاده؛ لذا جز گروه اندكى ايمان نمى‏آورند.»

5. فراموش کردن خود:

یکی دیگر از فراموشیهای هلاک کننده، خودفراموشی است که خداوند خطاب به یهودیان میفرماید:
«أَتَأْمُرُونَ النَّاسَ بِالْبِرِّ وَ تَنْسَوْنَ أَنْفُسَكُمْ وَ أَنْتُمْ تَتْلُونَ الْكِتابَ أَفَلاتَعْقِلُونَ»[34]
«آيا مردم را به نيكى (و ايمان به پيامبرى كه صفات او آشكارا در تورات آمده) دعوت مى‏كنيد، اما خودتان را فراموش مى‏نماييد، با اينكه شما كتاب (آسمانى) را مى‏خوانيد! آيا نمى‏انديشيد؟!»
خداوند همهی انسانها، به ویژه عالمان، رهبران دینی و سران منافق یهود که دیگران را به نیکی فرا میخوانند، اما خود را فراموش کرده و به منکر عمل میکنند، توبیخ میکند؛ کسی که در محضر کتاب آسمانی قرار دارد و آن را تلاوت میکند و از رهنمود آن باخبر است و کسی که از مبادی تصوری و تصدیقی حکمت نظری و عملی درحدّ خود آگاه است، چنین کسی اگر مردم را به نیکی امر کند درحالیکه خود را فراموش کرده و دست به بدی دراز نموده، مورد توبیخ محقّقانه است؛ لذا راز نفی تعقل از آن گروه در عبارت «أَفَلاتَعْقِلُونَ» در حقیقت جمع بین امر مردم به کار نیک و بین خودفراموشی است که با عقل هماهنگ نیست. به هر تقدیر، سرگرمی هرکسی به نشئهی گیاهی و حیوانی، ارتباط او را با نشئهی انسانی ضعیف کرده و موجب فراموشی مرحلهی برترین میشود. قرآن در معرفی چنین کسانی میفرماید: «إِنْ هُمْ إِلَّا كاَلْأَنْعَامِ»[35] بیتردید چنین تعبیری برای بیان واقعیتی خارجی است، نه دشنام.[36]

6. فراموش کردن بهرهمندی از دنیا:

از دیدگاه قرآن همانطوریکه دل دادگی به دنیا نهی شده، به همان میزان گرفتاری به تفریط نیز مورد مذمت واقع شده و امر به اعتدال شده است:
«وَابْتَغِ فِيمَا ءَاتَاكَ اللَّهُ الدَّارَالاَْخِرَةَ وَ لَاتَنسَ نَصِيبَكَ مِنَ الدُّنْيَا...»[37]
«و در آنچه خدا به تو داده، سراى آخرت را بطلب و بهره‏ات را از دنيا فراموش
مكن...»
فراموش کردن دنیا بهطور کامل از جمله مواردی است که در قرآن به شدت نهی شده؛ بطوریکه انسان از نیازهای خود نیز چشم بپوشاند. آنچه به اعمال انسان ارزش میدهد، غایت و هدفی است که انسان درپی آن است، نه صورت کارها؛ چون خدای متعال انسان را نیافریده که دنیا را ترک کند؛ بلکه انتظار از بشر اینست که تمام اعمالش برای جلب رضایت خدا انجام گیرد.[38]

عوامل فراموشی

در این زمینه با دو دسته از آیات مواجه هستیم: دستهای از آنها عوامل مؤثر در فراموشی را بیان میکنند و دستهی دیگر عواملی را بیان مینمایند که زمینهساز فراموشی هستند؛ این دسته در واقع خود عامل فراموشی نیست؛ بلکه تنها زمینه و شرایط را برای فراموشی مهیّا میکند؛ اما دستهی اوّل که خود عامل فراموشی بوده، همان شیطان است که سبب فراموشی در انسان میشود:
«...فَإِنِّي نَسيتُ الْحُوتَ وَ ما أَنْسانيهُ إِلاَّ الشَّيْطانُ أَنْ أَذْكُرَهُ...»[39]
«...من (در آن جا) فراموش كردم جريان ماهى را بازگو كنم و فقط شيطان بود كه آن را از خاطر من برد...»
قرآن وقتی جریان سفر حضرت موسی(ع) و یوشع بن نون وصی حضرت و همچنین جریان زنده شده ماهی را بازگو میکند، از زبان یوشع خطاب به حضرت موسی عرض میکند که جریان زنده شدن ماهی را فراموش کردم؛ قرآن شیطان را عامل فراموشی میخواند، با اینکه فراموشی از نوع طبیعی باشد. حتی برخی مفسّران معتقدند: فراموشی در انسان از اموری است که خدا در اصل خلقت آن را در اختیار شیطان قرار داده است.[40]
اصولاً سلاح شیطان برای گمراه کردن و وادار کردن مردم به فراموشی از یاد خداوند و به طور کلّی فراموش کردن خیر و مصلحت بندگان، همان نفوذ و تأثیر او در وجود انسانها از طریق انگیزه و شهوات خودشان بوده که اساساً این یک نقطهی ضعف در سرشت بشر است و ناشی از علاقهی طبیعی انسان به اِشباع انگیزهها و رسیدن به لذایذ دنیوی است. شیطان اصولاً از همین طریق بر همهی مسلط میشود؛ یعنی ابتدا خواستههای مختلفی را در وجود بشر میانگیزد و بعد به دنبال آن کشانده و در نتیجه از یاد خدا بازمیدارد.[41]
عامل بعدی که زمینهساز برای فراموشی در قرآن ذکر شده، زیاد بودن نعمتهای مادی و غرق شدن است:[42]
«قالُوا سُبْحانَكَ ما كانَ يَنْبَغي‏ لَنا أَنْنَتَّخِذَ مِنْ دُونِكَ مِنْ أَوْلِياءَ وَ لكِنْ مَتَّعْتَهُمْ وَ آباءَهُمْ حَتَّى نَسُوا الذِّكْرَ وَ كانُوا قَوْماً بُوراً»[43]
«(در پاسخ) مى‏گويند: منزّهى تو! براى ما شايسته نبود كه غير از تو اوليايى برگزينيم، ولى آنان و پدرانشان را از نعمتها برخوردار نمودى تا اينكه (به جاى شكر نعمت) ياد تو را فراموش كردند و تباه و هلاك شدند.»
مشرکان بجاى اينكه رازق اين نعمتها را بشناسند و به شكر و طاعتش پردازند، در گرداب غفلت و غرور فرو رفتند، خدا و روز قيامت را به دست فراموشى سپردند. بنابراین زندگى مرفه براى جمعيتى كم ظرفيت و‏ سست ايمان، از يك سو "غرورآفرين" است؛ چراكه وقتى به نعمت فراوان برسند، خود را گم کرده و خدا را فراموش مى‏نمايند، حتى گاه فرعون‏وار كوس"انا رب الاعلی" مى‏زنند! و از سويى ديگر دنبال آزادی مطلق بوده و هيچ محدوديتى در كامجويى از لذائذ دنیوی ندارند، و تمام قيد و بندهايى که از قبيل حلال، حرام، مشروع و نامشروع آنها را از رسيدن به اهدفشان منع میکند، کنار گذاشته و نمى‏خواهند در برابر قوانين و مقررات دينى سر تعظيم فرود آورند و روز حساب و جزا را بپذيرند. ضمنا در آيهی شریفه بر مرفه بودن زندگى نياكان آنها نيز تكيه شده؛ زيرا هنگامىكه انسان از كودكى در ناز و نعمت پرورش بیابد، طبيعى است كه ميان خود و ديگران جدايى و امتياز میبيند و به آسانى حاضر نیست که منافع مادى و زندگى مرفه خود را از دست بدهد.[44]

پی نوشت ها

[1]. فراهیدی، خلیل بن احمد؛ كتاب العين، قم، هجرت، 1410ق، چاپ دوم، ج‏7، ص304.
[2]. ابن منظور، محمد بن مکرم؛ لسان العرب، بیروت، دار صادر، 1414ق، چاپ سوم، ج15، ص322.
[3]. زمخشری، جارالله، ابیالقاسم محمود بن عمر؛ اساس البلاغه، بیروت، دار صادر، 1992م، چاپ اول، ص631.
[4]. ابنعاشور، محمد بن طاهر؛ التحریر و التنویر، بیروت، مؤسسة التاریخ، 1420ق، چاپ اول، ج6، ص97.
[5]. طباطبایی(علامه)، سیدمحمدحسین؛ الميزان في تفسير القرآن، قم، جامعه‏ى مدرسين حوزه علميه قم‏، 1417ق، چاپ پنجم، ج‏7، ص89.
[6]. مصطفوی، حسن؛ التحقیق فی کلمات القران الکریم، تهران، بنگاه ترجمه و نشر كتاب‏، 1360ش، ج‏12، ص114.
[7]. قال رسول الله(ص): رفع عن امتي تسعة: الخطأ و النسيان و مااستكرهوا  عليه و مالايطيقون و مالايعلمون و مااضطروا إليه و الحسد و الطيرة و التفكر في الوسوسة في الخلق، ما لم ينطق بشفة». (الخصال شیخ صدوق: 417/ 9)
[8]. كهف/61.  
[9]. فضلالله، سیدمحمدحسین؛ تفسير من وحي القرآن، بیروت، دارالملاك، 1419ق، چاپ دوم، ج‏14، ص361.
[10]. مکارم شیرازی، ناصر؛ الأمثل في تفسير كتاب الله المنزل، قم، مدرسة امام علیبن ابیطالب، 1421ق، چاپ اول ج‏9، ص314.
[11]. زمر/8.
[12]. انعام/44.
[13]. الميزان في تفسير القرآن، ج‏8، ص295.
[14]. التحقیق فی کلمات القران الکریم، ج12، ص115.
[15]. جاثیه/34.
[16]. راغب اصفهانی، حسین بن محمد؛ المفردات في غريب القرآن، دمشق، دارالعلم الدارالشامیه، 1412ق، چاپ اول، ص803. 
[17]. التحقیق فی کلمات القران الکریم، ج‏12، ص115.
[18]. توبه/67.
[19]. المیزان في تفسير القرآن، ج‏9، ص336.
[20]. وَ لاتَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ...(حشر/19).
[21].  تفسير من وحي القرآن، ج‏22، ص132.
[22]. اعراف/51.
[23]. طبرسی، فضل بن حسن؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، تهران، ناصر خسرو، 1372ق، چاپ سوم، ج‏9، ص121.
[24]. مکارم  شیرازی، ناصر؛ پیام قرآن، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1377ق، چاپ پنجم، ج6، ص378.
[25]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر موضوعی قرآن، قم، اسراء، 1380ش، چاپ اول، ج 4، ص22.
[26]. ص/26.
[27]. مائده/13.
[28]. المیزان في تفسير القرآن، ج‏8، ص295.
[29]. المیزان في تفسير القرآن، ج‏5، ص241
[30]. کهف/57.
[31]. التحریر و التنویر، ج‏15، ص94.
[32]. مکارم شیرازی، ناصر و همکاران؛ تهران، تفسير نمونه، دارالكتب الإسلامية، 1374ش، چاپ اول، ج‏12، ص476
[33]. نساء/155.
[34]. بقره/44.
[35]. آنان فقط همچون چهارپايانند (فرقان/44).
[36]. جوادی آملی، عبدالله؛ تفسیر تسنیم، قم، اسراء، 1381ش، چاپ اول، ج4، ص134-147.
[37]. قصص/77.
[38]. تفسیر من وحی القران، ج17، ص336.
[39]. کهف/63.
[40]. التحریر و التنویر، ج‏6، ص153.
[41]. نجاتی، محمد عثمان؛ قرآن و روانشناسی، ترجمه عباس عرب، مشهد، آستان قدس رضوی، 1367ش، ص276.
[42]. المیزان في تفسير القرآن، ج‏15، ص191.
[43]. فرفان/18.
[44]. تفسير نمونه، ج‏15، ص46.

 
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

غفلت در عبادت

غفلت در عبادت

عبدالله جوادی آملی

از چيزهايى كه براى همه ما دردآور است و ما را رنج مى‌دهد، اين است كه ما در متن بهترين پايگاه اخلاق يعنى عبادات خود در فكر خارج آن هستيم! در متن عملى كه براى ما سازنده است متوجه امور ديگريم؛ مثلا انسان در نماز كه مناجات عبد با مولا و بهترين وسيله براى ندا و نجواى بنده با خداست، متوجه نيست كه چه مى‌گويد. او نه تنها از معارف نماز، آگاه نيست و نه تنها مفاهيم آن را در ذهن نمى‌گذراند بلكه به خارج از آن مى‌پردازد. گاهى انسان بر طبق شريعت نماز مى‌خواند، يعنى واجبات و مستحبات وضو و نماز را رعايت مى‌كند، ولى حضور قلب ندارد اين نماز گرچه از نظر فقهى باطل نيست، ليكن از نظر اخلاقى و كلامى نمازى بى ‌اثر است. تامين حضور قلب در نماز، بسيار مشكل است. با اين كه هر نماز چند دقيقه، بيشتر طول نمى‌كشد، اين هنر در نمازگزار نيست كه موقع نماز خود را ضبط كند. اگر انسان همان چند دقيقه، خود را ضبط كند و بداند با چه كسى سخن مى‌گويد، بقيه امور او تامين است؛ اما چون در همان چند دقيقه، قدرت حضور و ضبط ندارد، ساير امور او هم ناكام است. نماز، صراط است و صراط با غفلت سالك نمى‌سازد؛ زيرا اگر انسان غفلت كند، از صراطى كه از مو باريك‌تر و از شمشير تيزتر است، سقوط مى‌كند: "و ان الذين لايؤمنون بالاخرة عن الصراط لناكبون"(1) غفلت زدگانى كه به آخرت ايمان ندارند تحقيقا از راه راست افتاده‌اند. البته تلازمى متقابل وجود دارد كه نماز درست، انسان را از زشتي‌ها باز مى‌دارد و اعمال زشت هم انسان را از انجام صحيح نماز و ساير عبادات باز مى‌دارد؛ كسى كه پيش از نماز، مواظب اعضا و جوارح خود يا حلال و حرام نباشد، در نماز هم توفيق حضور قلب نخواهد داشت و نمى‌داند با چه كسى سخن مى‌گويد در نتيجه جواب‌هايى را هم كه از او مى‌شنود، درك نمى‌كند. در اين صورت، بار فقهى چنين نمازگزارى به مقصد رسيده؛ در حالى كه بار كلامى و اخلاقى وى همچنان بر زمين مانده است.
گاهى انسان بر طبق شريعت نماز مى‌خواند، يعنى واجبات و مستحبات وضو و نماز را رعايت مى‌كند، ولى حضور قلب ندارد اين ماز گرچه از نظر فقهى باطل نيست، ليكن از نظر اخلاقى و كلامى نمازى بى ‌اثر است.
قرآن كريم مى‌فرمايد: واى بر نمازگزارانى كه از نمازشان غافل هستند: "فويل للمصلين الذين هم عن صلاتهم ساهون.(2) عبادت، آنگاه در تهذيب روح و تزكيه جان مؤثر است كه عبادت كننده به مضامينش عارف و معتقد باشد و آنها را در ذهن خود حاضر كند؛ اما اگر در متن عبادت، غفلت داشته باشد، ديگر راه براى تزكيه او نيست. غفلت به تعبير ائمه عليهم السلام، چرك روح است.(3) وقتى آينه شفاف دل را چرك بپوشاند، چيزى را نشان نخواهد داد و اگر ما در متن عبادت، گرفتار غفلت و چرك شويم، راهى براى تهذيب روح نداريم. نمازهاى پنجگانه شبانه روز براى نجات انسان از غفلت است و چون انسان در نماز هم به دام غفلت مى‌افتد، مامور به خواندن نماز غفيله مى‌شود و آن، نمازى است كه بين نماز مغرب و عشاء خوانده مى‌شود. چون عده‌اى در صدر اسلام، بين نماز مغرب و عشا، استراحت مى‌كردند و در فاصله بين دو نماز از ياد خدا غفلت مى‌كردند، خداوند براى نجات از غفلت، اين نماز را تشريع كرد و به غفيله موسوم شد. گاهى انسان در كنار دوستانش مى‌نشيند و سخنان عادى مى‌گويد و احساس خستگى نمى‌كند؛ اما هنگامى كه به نماز مى‌ايستد براى او دشوار است؛ زيرا با خدا مانوس نيست و سخن گفتن با كسى كه انسان با وى مانوس نيست، ملال آور است. ما نيز اگر خواستيم ببينيم آيا با خدا مانوسيم يا نه، بايد ببينيم از خواندن قرآن كه سخن خدا با ماست و از خواندن نماز كه سخن ما با خداست، احساس ملال مى‌كنيم يا احساس نشاط.
اگر خواستيم ببينيم آيا با خدا مانوسيم يا نه، بايد ببينيم از خواندن قرآن كه سخن خدا با ماست و از خواندن نماز كه سخن ما با خداست، احساس ملال مى‌كنيم يا احساس نشاط .
راه حل مشكل

آنچه گفتيم تحليل درد بود؛ راه درمان را نيز بايد بشناسيم. چون تهذيب روح، بدون شناخت درد و آشنايى با راه درمان آن ممكن نيست. راه حلى كه قرآن ارائه مى‌دهد يكى مراقبت از خود، و ديگرى ياد خدا است؛ انسان بايد اولا مواظب جلسات، خواندني‌ها، شنيدني‌ها، خوردني‌ها و پوشيدني‌هاى خود باشد؛ مواظب باشد چه سخنى را مى‌شنود و چه مى‌گويد، دقت كند كه در كنار سفره غذاى حلال مى‌نشيند يا حرام؟ لباسى را كه بر تن مى‌كند بايد گذشته از حلال بودن، لباس شهرت نباشد. گاهى شخص لباسى مى‌پوشد تا مشهور شود و هنگامى كه از كوى و برزن مى‌گذرد لباسش جلب توجه كند. اين نشان مى‌دهد كه او گرفتار خودبينى است. اگر انسان، مواظب جلسات علمى خود باشد و سخنى جز براى رضاى خدا و به سود جامعه اسلامى نگويد، به تدريج زمينه فراهم مى‌شود تا به ياد خدا دل ببندد. وقتى به ياد خدا دل بست، به آسانى خاطره‌هاى خوب در ذهنش ترسيم مى‌شود. از اين رو قرآن كريم، ذكر خدا را براى غفلت زدايى و قرب به حق به ما مى‌آموزد. هر يك از عبادت‌هاى معمولى، حد و نصابى دارد ولى ياد خدا در دل و نام خدا بر لب، حدى ندارد: "يا ايها الذين امنوا اذكروا الله ذكرا كثيرا.(4) كسى كه زياد به ياد خدا باشد، براى وى علاقه به خدا ملكه و او در تعلق به حق و تخلق به اخلاق الهى، متخصص، مجتهد و صاحب ملكه مى‌شود. در اين صورت نه تنها در حال عبادت مى‌فهمد كه با معبود خود سخن مى‌گويد، بلكه در خارج از عبادت نيز به ياد حق است؛ آنگاه فرق او با ديگران روشن مى‌شود.
هر كس يك ساعت براى مراقبت، زحمت بكشد، ده ساعت او را حفظ مى‌كنند و به پيش مى‌برند و قهرأ نجات پيدا مى‌كند، و حفظ خاطرات در نماز براى او سهل و آسان خواهد شد
ديگران در حال نماز، حواسشان نزد خدا، قيامت و معارف نماز نيست و او در غير حالت نماز نيز به ياد خدا و در نماز است: خوشا آنان كه دايم در نمازند. ذكر خدا حسنه است و هر كس در اين راه مجاهده كند و قدمى بردارد پاداش مضاعف دارد: "من جاء بالحسنة فله خير منها"(5) "من جاء بالحسنة فله عشر امثالها"(6) هر كس يك ساعت براى مراقبت، زحمت بكشد، ده ساعت او را حفظ مى‌كنند و به پيش مى‌برند و قهرأ نجات پيدا مى‌كند، و حفظ خاطرات در نماز براى او سهل و آسان خواهد شد.

پي‌نوشت‌ها:

1- سوره مؤمنون، آيه 74.
2- سوره ماعون، آيات 4- 5.
3- مفاتيح الجنان، مناجات شعبانيه.
4- سوره احزاب، آيه 41.
5- سوره نمل، آيه 89 .
6- سوره انعام، آيه 160.
منبع:
کتاب مراحل اخلاق در قرآن، عبدالله جوادی آملی
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

زمينه ساز غفلت

زمينه ساز غفلت

عبدالله جوادی آملی

غفلت عوامل گوناگونى دارد و يكى از مهم‌ترين عوامل آن خاطرات ناخوانده است. براى تشريح اين مطلب، مقدمه كوتاهى لازم است: هرگاه ما بخواهيم كارى را انجام بدهيم، در آغاز كار، بر آن مسلط و در آن مجتهد و متخصص نيستيم و به اصطلاح، آن كار براى ما ملكه نيست. از اين رو در آغاز، آن را به دشوارى انجام مى‌دهيم تا در آن رشته، مجتهد و متخصص بشويم و يا به تعبير ديگر، ملكه شود؛ انبيا و اولياى الهى به سرعت و سهولت، فضايل دينى را انجام مى‌دادند، چنانكه نوح عليه السلام يا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به عنوان بنده شكور معرفى شدند؛ زيرا شكر خدا به آسانى و وفور از آنان صادر مى‌شد. خداوند در باره شخص رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى‌فرمايد: "و نيسرك لليسرى"(1) ما تو را براى انجام كارهاى خير به خصلت "يسرى" ميسر مى‌كنيم؛ به اين معنا كه، تو براى كارهاى خير آسان شده‌اى، نه اين كه كارهاى خير براى تو آسان شده باشد. در باره موساى كليم نيز مى‌فرمايد: "و يسّر لى امرى"(2) و امتياز وافرى است بين اين كه گوهر ذات انسان به گونه‌اى باشد كه كارهاى خير به آسانى از او صادر شود. اولى در باره رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم است و دومى درباره موساى كليم عليه السلام. به هر تقدير، معناى آيه اين است: تو جوهر شفافى هستى كه به آسانى، كار و خصلت خير از تو نشأت مى‌گيرد. بزرگان در نثار و ايثار موفقند و به آسانى كارهاى خير انجام مى‌دهند. اهل‌بيت عليهم السلام نيز اين گونه بودند؛ براى ديگران بسيار دشوار است كه بتوانند ايثار كنند و لقمه خاص خود را به مسكين بدهند، اما اهل‌بيت عليهم السلام به آسانى اين كار را كردند: "و يطعمون الطعام على حبه مسكينا و يتيما و اسيرا"(3) و سير تحول انسان نيز به اين نحو است كه ابتدا، كار خير به صورت عادى انجام مى‌گيرد، پس از آن به تدريج اجتهاد و تخصص و ملكه در آن پديد مى‌آيد و آنگاه كار خير به آسانى صورت مى‌گيرد.
خاطرات نيز چنين است. نخست، با يك سلسله گفتن، شنيدن، شركت در مجالس، خواندن برخى نشريات و... به تدريج خاطراتى در ذهن ترسيم مى‌شود و هنگامى كه متراكم و فراوان شد، زمينه شوق را فراهم مى‌كند و در نتيجه، ملكه نفسانى پديد مى‌آيد كه بعد به آسانى خاطره‌ها را در ذهن، زنده نگه مى‌دارد و انسان را از ياد خدا و معاد غافل مى‌كند. از اين رو انسان طبيعى دائما به فكر مسائل لذت‌بخش مادى است. تا هنگامى كه مشغول كار است؛ نه تنها بدن، كه فكر او نيز مشغول كار است. آن جا ظاهر و باطن، هماهنگ است، يعنى وقتى سرگرم لذت است قلبش متوجه جاى ديگر نيست؛ بلكه قلب و قالب، هر دو متوجه كار لذيذ است. كسى كه به مال دل بسته است در حال لذت بردن از مال، بدن و دلش، هر دو متوجه مال و لذت از آن است، ليكن هنگام نماز بدنش به ركوع و سجود مى‌پردازد، ولى روحش متوجه مال است.

 

منبع:
کتاب مراحل اخلاق در قرآن، عبدالله جوادی آملی
لينک مطالب مرتبط :
- موانع سير و سلوک- عبدالله جوادی آملی (1)
- غفلت- عبدالله جوادی آملی(2)
- غفلت؛ چرك جان - عبدالله جوادی آملی (3)
- فضول و عقول- عبدالله جوادی آملی (4)
پي‌نوشت‌ها:

1- سوره اعلى، آيه 8 .
2- سوره طه، آيه 26.
3- سوره انسان، آيه 8 .
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

مظاهر غفلت در انسان

مظاهر غفلت در انسان

آیت الله محمد تقی مصباح یزدی

قال الله تبارک و تعالی فی کتابه
«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله ولتنظر نفس ما قدمت لغدو اتقوا الله‏ان الله خبیر بما تعملون و لاتکونوا کالذین نسوا الله فانسیهم انفسهم اولئک هم الفاسقون‏».
ملاک ارزش اعمال انسان ارزش انسان به آگاهی اوست، هر قدر کارهای انسان‏آگاهانه‏تر باشد، و انسان نسبت‏به کار خود توجه بیش‏تر و شناخت‏بیش‏تر داشته باشدآن کار انسانی‏تر است و هر اندازه کار به انگیزه غرایز و امیال حیوانی که‏طبعا در آن‏ها شناخت و آگاهی هم کم‏تر است انجام گیرد آن کار حیوانی‏تر هست وانسان را به حیوانیت نزدیک می‏کند. شاید همین باشد سر این که در آن آیه شریفه‏می‏فرماید: «اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون‏».
کسانی که از حیوانات پست‏ترند اهل غفلت‏اند و آگاهی ندارند. پس غفلت و ناآگاهی‏انسان را آن‏قدر تنزل می‏دهد و پست می‏کند که از حد چهارپایان هم فروتر می‏رود.
مظاهر غفلت (اشباع غرائز حیوانی) مظاهر غفلت و ناآگاهی در زندگی انسان فراوان‏است و هر اندازه انسان در فکر اشباع غرایز حیوانی باشد از آگاهی انسانی دورترمی‏شود، تا آن جا که خدا را فراموش می‏کند، خدا هم به واسطه کفران این نعمت وعقوبت این گناه خودش را از یاد خودش می‏برد; یعنی انسان از خودش هم غافل می‏شود.
و دیگر توجه ندارد که کی هست و کجا هست و از کجا آمده و کجا خواهد رفت. عینامثل حیوانی که فقط چشمش به علف و همش پر کردن شکم و توابع و لوازمش است. این‏هم به همین نحوه می‏شود که این نسیان نفس به دنبال نسیان خدا «نسوا الله‏فانسیهم انفسهم‏» از مظاهر بزرگ این غفلت و ناآگاهی انسان است.
معنای آیه شریفه «یا ایها الذین امنوا اتقوا الله ولتنظر...» خداوند متعال‏در آیه شریفه‏ای که در ابتدا آوردیم می‏فرماید: از خدا بترسید و بیندیشید که‏برای فردای خود چه پیش فرستاده‏اید:
«یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله‏» بعد می‏فرماید: «ولتنظر نفس ما قدمت‏لغد» نمی‏فرماید: وانظروا ماذا قدمتم لغد شاید اشاره باشد به این که کم هستندکسانی که در این باره بیندیشند یک کسی هم بیندیشد، فکر کند، ببیند، که برای‏فردای خود چه فرستاده است.
همان طور که غفلت انسان را از سرحد انسانیت تنزل می‏دهد، توجه و آگاهی به خود،جهان و خدا، انسان را از یوانیت‏بالا می‏برد. هر قدر انسان از نعمت‏هایی که خدابه او داده بیش‏تر بهره برداری کند و چشم و گوش و دل و قلب و وسائل ادراک و فکرخود را در راه حقیقت‏به کار بیاندازد به مرز انسانیت نزدیک‏تر می‏شود. این یکی‏از مهم‏ترین مسائلی است که انبیا و اولیای خدا و مصلحانی که از طرف خدا برای‏اصلاح جامعه‏ها می‏آمده‏اند بر آن تکیه داشتند.
عروض نسیان و غفلت از یاد خدا در حین انجام عمل:
البته ما معتقدیم که آخرتی هست و باید برای آخرت فکری کرد و چه بسا کاری رابه خاطر هدف اخروی شروع کنیم، و انگیزه ما در شروع آن کار هم خدا و رسیدن به‏پاداش الهی باشد ولی موقعی که به کار مشغول می‏شویم و توجه ما به مقدمات آن کارمعطوف می‏شود کم کم غفلت عارض ما می‏شود; مثلا به فکر می‏افتیم امروز از فامیل‏مریضی عیادت کنیم، در بین راه قدم به قدم عواملی انسان را از خدا غافل می‏کند:
مناظری که می‏بیند چیزهایی که می‏شنود و بالاخره اگر از همه این‏ها گذشتیم و سالم‏رسیدیم بدون این که شیطان ما را به طرف خودش بکشاند، در صحبت‏ها مسائلی پیش‏می‏آید که کم کم انسان را غافل می‏کند. غافل می‏کند از این که اصلا برای چی آمده‏بود این جا، گاهی گله از این و آن، یا فرض کنید رفتار بد بعضی نسبت‏به دیگری وخلاصه غیبت و تهمت و کم کم افترا و چیزهای دیگر. برای آن کار واجب یا مستحبی که‏آمده بودیم کم کم خود ما هم کشیده می‏شویم به اینها و به جای این که در این راه‏تقربی به خدا پیدا کرده باشیم و بنده‏ای از بندگان خدا را به خدا نزدیک کرده‏باشیم نه تنها او را نجاتش نمی‏دهیم از آن غفلتی که دارد خود بلکه ما هم غافل‏می‏شویم که اصلا آمده بودیم این جا چه کار داشتیم. آن کاری که به قصد خدا شروع‏کرده بودیم به کجا رسید تازه وقتی رسیدیم به موقع عمل هدف فراموش می‏شود، می‏افتیم توی امور دنیا و حتی گاهی به حرام هم کشیده می‏شویم.
این است که در دعای ابوحمزه عرض می‏کند که خدایا پناه می‏برم از آن کاری که‏برای تو آن کار را شروع کردم و بعد عارض شد برای من چیزی که من را از آن راه‏حق و هدف صحیح منحرف و منصرف کرد.
لذا انسان باید توجه داشته باشد که صرف نیت اولیه برای یک کار کافی نیست که‏آن کار سالم انجام بگیرد و به نفع انسان تمام شود، بلکه باید تا آخر کار، اخلاص‏داشته باشد و غافل نشود.
یکی از نمونه‏های بزرگ این مساله، که سختی‏های بیشتری دارد، کارهای اجتماعی‏است. کاری که سال‏ها باید فرد یا افرادی به کمک افراد دیگر انجام دهند.
بسیار پیچیده‏تر و مشکل‏تر از کار یک ساعتی و زودگذر است، برای یک کار یک ساعتی‏آن‏قدر باید انسان خودش را مواظبت کند که شیطان گولش نزند، در بین راه از هدف‏خارج نشود، هدف را فراموش نکند، که بتواند کار خود را درست انجام دهد. اما یک‏کاری که چند سال باید دنبالش را گرفت، روز و شب را باید وقت صرف کرد،بی‏خوابی‏ها کشید، خطرها را تحمل کرد، پول‏ها خرج کرد. هر لحظه‏اش با خطر غفلت وشیطان روبه رو است.
اگر مقداری در کارهایی که کم و بیش کرده‏ایم تامل کنیم، متوجه می‏شویم که کم‏کاری هست که بتوانیم حسابش را درست پس بدهیم. تمام کارهایی را که در روز، ماه،سال و سال‏ها کرده‏ایم آیا برای خدا بوده است؟
در بین این راه از مسیر منحرف نشده‏ایم؟ هدف را فراموش نکرده‏ایم، یا نه؟ خیلی‏وقت‏ها به جایی رسیدیم که فراموش کرده‏ایم که اصلا برای چه حرکت کرده بودیم گاهی‏کاری را شروع کردیم و بعد فهمیدیم که یک گروه دیگری هم هستند که همین کار رامی‏خواهند انجام دهند; مثلا کلاس یا درس خاصی را شروع می‏کنیم بعد متوجه می‏شویم که‏دوست و یا همکاران ما هم درس مشابه‏ای را دارند.
آیا آن‏ها را تقویت می‏کنیم یا تضعیف؟
مساله شخص مطرح نیست، مساله اسلام است، مساله دین است، اسم این شخص باشد یاآن شخص، اسم این گروه باشد یا آن گروه، فرقی نمی‏کند چون هدف خدا و پیشرفت دین‏است.
لذا هر فردی باید خودش حساب کند که آیا کارهای من برای خدا بوده تا مزدزحماتش را از خدا بخواهد و یا برای دیگران بوده. وقتی در پیشگاه عدل الهی به‏حسابها رسیدگی می‏شود و مو را از ماست می‏کشند آن وقت انسان می‏بیند دستش خالی‏است. خسر الدنیا والاخره. نه در دنیا بهره‏ای برده و نه برای آخرت توشه‏ای‏فرستاده است. یادآوری دائمی هدف یکی از راه‏های مبارزه با غفلت، یادآوری هدف‏اصلی است، انسان برای این که از این خطرها نجات پیدا کند به توفیق خدا بایدهمیشه هدف را در نظر داشته باشد، به خود تلقین کند که من دنبال چه می‏گردم برای‏چی کار می‏کنم، مبادا هدف را فراموش کنم.
صبح برای چه از خانه بیرون می‏آیم برای چی در می‏آییم؟ کجا می‏رویم؟ هدف ما چیست؟
آیا کسب ، تجارت، درس و بحث و تدریس را برای خدا انجام می‏دهیم؟ اگر برای خداست‏پس چرا دم خروس از جیب‏مان پیداست؟ گوشه و کنارش همه‏اش نفس است.
امیرالمومنین سلام الله علیه در خطبه‏133 نهج البلاغه می‏فرماید:
«انما الدنیا منتهی بصر الاعمی لایبصر مما وراءها شیئا والبصیر ینفذها بصره ویعلم ان الدار وراءها فالبصیر منها شاخص والاعمی الیها شاخص والبصیر منها متزودوالاعمی لها متزود; دنیا منتهای دید کوردلان است که در ماورای آن چیزی نمی‏بیند،اما شخص بصیر، دیدش در آن نفوذ می‏کند و از آن می‏گذرد و می‏داند که سرای جاویدان‏در ورای آن است. بنابراین شخص بصیر در دنیا آماده کوچ است، و کوردل چشمش را به‏آن دوخته، بینایان از آن زاد و توشه برمی‏گیرند و نابینایان برای آن زاد و توشه‏می‏اندوزند.»
بینا آن کسی است که نگاهش از دنیا عبور کند و به آخرت برسد، کورآن است که نگاهش همین جا می‏ماند، اگر من به شیشه‏های عینکم نگاه کنم هیچ جا رانمی‏بینم و گویی که کور هستم، اما اگر با عینک بیرون را ببینم، همه چیز را بهترمشاهده می‏کنم.
تحولاتی که در دنیا پیدا می‏شود باید ما را متوجه کند که این دنیا، جای ماندن‏نیست، و الا این همه تحولات پیدا نمی‏شد، کودکی به جوانی، جوانی به پیری، صحت‏به‏مرض، مرض به صحت، چهار فصل سال سبزی و زردی زمین، طلوع و غروب خورشید، همه چیزدر حال حرکت، تغییر و دگرگونی است.
با دیدن این همه نشانه‏ها، باز چرا غافلیم؟ چون به دنیا نگاه کرده‏ایم نه با دنیا.
«فالبصیر ینفذ بصره فیها و یعلم ان الدار وراءها» آدم بینا می‏داند که خانه،پشت این دنیاست این جا خانه نیست، گذرگاه است، اما کسی که بینا نیست‏خیال‏می‏کند همین است که این جاست چیزهای دیگری نیست، طبعا تمام همتش هم صرف همین جامی‏شود: خوردن، پوشیدن، زندگی کردن، چه کار کردن، غافل است از این که این‏ها همه‏ابزار، وسیله آزمایش و زمینه کار است.
این غفلت نه فقط در امور مادی است‏بلکه در امور فرهنگی هم چنین است; مثلا درهنگام مطالعه و درس و بحث، چنان غرق می‏شویم که از وسیله بودن این کتاب و دفترغافل می‏شویم و آن را هدف می‏پنداریم. دیگران یک دکان مادی ناشی از غفلت‏ساخته‏اند من هم دکان فرهنگی و معنوی و سراسر غفلت، حتی نماز که یک کار معنوی‏بزرگ است اگر با ریا و خودنمایی توام شود باعث غفلت و فراموشی از هدف خواهدشد، ریا کردن در نماز، غفلت از یاد خداست. یا ذکر گفتن که باید آدمی را ازغفلت‏بیرون آورد، گاهی خود، وسیله غفلت می‏شود، ذکری که بر قلب انسان نتابد واز وجود آدمی نگذرد و فقط بر سر زبان باشد، عامل غفلت و خودنمایی می‏شود.
«فالبصیر منها شاخص والاعمی الیها شاخص‏» فرق خوب و بد، کور و بینا همین‏«من‏» و «الی‏» است. آن که چشم دارد از دیدگاه دنیا به آخرت چشم دوخته است.
البته اگر به این دنیا قدم نگذاشته بود که نمی‏توانست چنین فرصتی پیدا کند.
باید بچه از مادر متولد شود، به دنیا بیاید، تا استعداد پیدا کند خدا را بشناسد و آخرت را درک کند.
آیا انسان به وسیله دنیا و از دیدگاه دنیا به جای دیگری نگاه می‏کند یا به‏دنیای خودش. با عینک، ماوراء عینک را می‏بیند یا خود عینک را. کور و بینا فرقش همین است.
«هل یستوی الاعمی و البصیر ام هل تستوی الظلمات والنور، لهم قلوب‏لایفقهون بها و لهم اعین لایبصرون بها و لهم آذان لایسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل‏».
اگر انسان نظرش را به همین زندگی دنیا بدوزد که ارزشی ندارد. بحث از بینایی وکوری این چشم نیست چون نور چشم بعضی از حیوانات به مراتب از انسان قوی‏تر است‏بلکه منظور چشم دل است، ببین دل به کجا توجه دارد، این دل آخرت را می‏بیند یاغافل است وبه آخرت توجهی ندارد. اگر کسی توجهش معطوف به ماوراء دنیا شد، درلسان قرآن، در لسان حضرت امیر سلام الله علیه بیناست و اگر توجهش معطوف به‏دنیا، کسب و کار، بازار، درس و بحث و زندگی است در لسان قرآن و لسان‏امیرالمومنین سلام الله علیه کور است «فالبصیر منها شاخص والاعمی الیها شاخص‏»
کسی که به یاد آخرت باشد و توجهش معطوف به آنجا باشد گرچه در بازار است‏یامشغول درس و بحث است‏یا با زن و بچه‏اش معاشرت می‏کند اما دل جای دیگری است.
حضرت امیر سلام الله علیه می‏فرماید: گرچه اینها در میان مردم‏اند بدن‏هایشان درمیان مردم است اما روح‏های اینها، دل‏های اینها با عالم بالا بسته شده.
«فالبصیر منها متزود والاعمی لها متزود» اینجا فرق این کور و بینا به «من‏»
و «لام‏» است. آدم بینا از این دنیا توشه برمی‏دارد برای جای دیگر اما آدم کورتوشه برمی‏دارد برای همین جا و غافل است از این که مسافر است و برای تهیه توشه‏به اینجا آمده. خیال می‏کند هرچه هست همین است.
این فرق کور و بیناست‏حال هر فردی خود قاضی خود شود که آیا جزو کورهاست‏یاجزو بیناها و وقتی بیدار شویم که دیگر دیر است عمری گذشته و غافل بوده‏ایم‏«ولتنظر نفس ما قدمت لغد».

پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

خدا ،فراموشى

خدا ،فراموشى

سيد سعيد لواسانى

عده‏اى از دوستان مذهبى با ديدن جمله «كاش خدا مى‏مرد» در دانشگاه، گفتند: خدايى كه خيلى‏ها مى‏پرستند، ولى در زندگى مؤثر نيست، مرده است و بايد اعتقاد به خداى حىّ داشت. آيا اين مطلب درست است؟
در رابطه با اين پرسش، توجه به چند نكته لازم است:
1. احتمالاً اين جمله از عبارت معروف نيچه گرفته شده است. جمله «خدا مرده است»1، اشاره به فراموشى خدا در جهان غرب دارد؛ اما تعبير زيباتر و قرآنى آن، فراموشى خداوند يا خدا-فراموشى است.
بسيارى از ما انسان‏ها، خداوند را فراموش مى‏كنيم و سعى مى‏كنيم كه زندگى خود را بر اساس عقل، احساس و تصميم خود اداره كنيم. بنابراين، خدايى كه در زندگى ما تأثير نداشته باشد، گويى براى ما مرده است؛ البته خداوند زنده و پابرجاست؛ «الله لا اله الا هو الحى القيوم لا تأخذه سنة و لا نوم؛ خداست كه معبودى جز او نيست، زنده و برپادارنده است نه خوابى سبك او را فرو مى‏گيرد و نه خوابى‏گران».2 ولى ما انسان‏ها هستيم كه خداوند را فراموش مى‏كنيم و دچار شرك جلى (آشكار) چون مشركان و يا شرك خفى (پنهان) چون بسيارى از خداباوران سست ايمان مى‏شويم.
2. گفتيم كه قرآن از فراموشى خدا سخن مى‏گويد؛ «نسوا الله؛ خداوند را فراموش كردند»3 اما خدا-فراموشى دو پيامد تلخ دارد:
الف) خداوند نيز آنها را فراموش مى‏كند؛ «فنسيهم؛ پس خداوند نيز فراموششان كرد»4 فراموشى خداوند، به معناى ترك عنايت به آنهاست؛ زيرا خداوند دچار فراموشى، سهو و نسيان نمى‏شود و اين امور از صفات آفريده‏هاست؛ «و ما كان ربك نسيّاً؛ و پروردگارت هرگز فراموشكار نبوده است»5؛ بلكه منظور از فراموشى خداوند اين است كه خداوند آنها را ترك مى‏كند و به خودشان وامى‏گذارد و اين ترك، هم در دنياست و هم در آخرت. از اين رو، آنها استعداد ديدار خداوند را از دست مى‏دهند و مانند توپى در جهان بى‏كران پرتاب مى‏شوند كه اين، كيفرى سخت است.
ب) دومين كيفر تلخ و سخت فراموش كردن خداوند، خودفراموشى است؛ «فأنساهم انفسهم؛ پس او - خداوند - آنها را دچار خودفراموشى كرد».6 انسانى كه خداوند را فراموش كند و خداوند او را ترك كند و به خود واگذارد، خود را در وجود و حيات، موجودى مستقل مى‏پندارد و تنها بر خود و علل مادى اعتماد و تكيه دارد و تنها از علل و اسباب ظاهرى و حسى كمك مى‏خواهد، از عوامل مادى مى‏ترسد و برنامه زندگانى‏اش، تنها براساس ماديات استوار است. چنين انسانى بى‏هدف در جهان به سر مى‏برد و همانند خاشاكى بر روى آب دريا با هر موجى - بى‏هدف - به سمتى روان مى‏شود. در جهان امروز، واژگانى چون هيچ‏انگارى، بحران هويت، اليناسيون و از خودبيگانگى و جهان از خود بيگانه، واژگانى بسيار آشنا و ملموس هستند كه همگى حكايت از فراموشى خدا و نتيجه تلخ آن يعنى خودفراموشى دارد.
پس عبارتى كه ذكر شده، عبارتى طنزگونه است كه در آن هشدارباشى به ما انسان‏هاست كه خداوند را در زندگى خود فراموش كرده‏ايم، چنان كه گويى خدايى وجود ندارد؛ اما خداوند وجود دارد و كيفر سخت فراموشى خداوند - خدا-فراموشى و خودفراموشى - به صورت طبيعى از دست دادن استعداد ديدار خداوند در قيامت است؛ «الذين اتخذوا دينهم لهواً و لعباً و غرّتهم الحياة الدنيا فاليوم ننساهم كمانسوا لقاء يومهم هذا و ماكانوا باياتنا يحجدون؛ كسانى كه دين خود را سرگرمى و بازى پنداشتند و زندگى دنيا آنها را فريفت، پس همان گونه كه آنان ديدار امروز خود در قيامت را از ياد بردند و آيات ما را انكار مى‏كردند، ما هم امروز آنان را از ياد مى‏بريم.»7
نتيجه آن كه اگر منظور از آن چه از قول دوستان مذهبى در سؤال آمده، اين است كه خداپرستى بايد همراه با ياد خدا و پيروى عملى از او باشد، سخن درستى است، اما تعبير «مرگ خداوند يا «خدا مى‏ميرد»، تعابير زيبايى نيستند و شايسته نيست درباره خداوند گفته شوند، بلكه بهتر است از تعبير زيباى قرآنى «فراموشى خدا» استفاده شود.

پى‏نوشت‏

1. فريدريش نيجه، چنين گفت زرتشت، ترجمه داريوش آشورى، ص 7.
2. بقره (2) آيه 255.
3. توبه (9) آيه 67؛ حشر(59) آيه 19.
4. توبه (9) آيه 67.
5. مريم (19) آيه 64.
6. حشر (59) آيه 19.
7. اعراف (7) آيه 51.
● ارسال كننده: مدير سايت
● منبع: ماه نامه - پرسمان - 1383 - شماره 27، آذر
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:47 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

تعجب

تعجب

تعجب مصدر باب تفعل از ريشه «ع ـ ج‌ـ ب» و به معناى شگفت‌زده شدن است. تعجب حاصل بزرگ شمردن پديده‌اى كمياب يا بى‌مانند و جهل به حقيقت يا سبب آن است و با زوال يكى از اين دو شرط، تعجب‌زايل مى‌شود.[1] تعجب در برخورد با پديده‌اى رخ‌مى‌دهد كه علت آن بر انسان پوشيده است، از اين رو با آشكار شدن، علت، تعجب رخت برمى‌بندد.[2] از عوامل ديگر تعجب، عظمت يك شىء[3]، وقوع حادثه‌اى نادر و خلاف عادت[4] و رويارويى با امور خوشايند انسان است[5]، از اين رو آن را بر دو گونه ستايشى و نكوهشى شمرده‌اند؛ تعجب ستايشى از رضايتمندى و استحسان حكايت دارد و با صيغه ثلاثى مزيد «أعجبت» بيان مى‌شود، تعجب نكوهشى حاكى از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 605
ناخشنودى و نارضايتى است و با صيغه ثلاثى مجرد «عجبت» بيان مى‌شود.[6] نحويان در تعريفى كاربردى گفته‌اند: هرگاه صفتى در چيزى فزون از اندازه معمولى خود باشد، حالت تجب رخ مى‌دهد.[7]
در زبان عربى الفاظ بيانگر تعجب دو گونه‌اند: قياسى و سماعى؛ در نوع نخست دو صيغه «ما اَفْعَلَه» و «اَفْعِلْ بِه» به كار مى‌رود. تفهيم تعجب در گونه دوم با تعابيرى است؛ همچون «لله دَرّ فلان»، «سبحان الله»، يا با كاربرد برخى ادات استفهام و ندا[8] و نيز واژه «ويل»[9]، يا با ايجاد تغييراتى در ساختار جمله، مانند تقديم و تأخير.[10]
بيش از 100 آيه در قرآن به شيوه‌هاى گونه‌گون بيان تعجب در عربى و از احساس تعجب حكايت دارند. اين آيات از جهت موضوع، فاعل و زمان تعجب، بسيار متنوع‌اند. برخى از اين آيات بازگو كننده تعجب انسانهايى اعم از خوب و بد، هم در مقام ستايش و تحسين (يوسف/12،31) و هم در مقام نكوهش و انكار (يونس/10،2)اند و تعجب گذشتگان را در داستان يا رويدادى تاريخى نقل كرده (حجر/15،54) يا از تعجب در آينده خبر مى‌دهند. (طه/20،125).
در گروهى ديگر از آيات، تعجب به خداوند نسبت داده شده است. (آل عمران/3،101) تعجب در انسان، انفعالى نفسانى و معمولا ناشى از جهل به علت است، بدين جهت مفسران و اديبان، اسناد حقيقى تعجب را به خداوند نادرست دانسته و در نتيجه ناگزير از تأويل و توجيه اين آيات شده‌اند.[11]

گونه‌شناسى تعجب در قرآن:

آيات تعجب، گاه در ضمن برخى داستانها و رويدادهاى تاريخى آمده‌اند و گاه در توصيف حوادث آينده؛ مانند قيامت.
در داستانها و رويدادهاى تاريخى گوناگونى، از تعجب برخى انسانهاى نيك و بد ياد شده است. اين بخش شامل مواردى از شگفتى پيامبران يا برخى نزديكان ايشان از برخى نشانه‌هاى الهى است؛ مانند:
1. آن‌گاه كه فرشتگان به حضرت ابراهيم خبر پدر شدن او را دادند، همسر وى از اين خبر شگفت‌زده شد. فرشتگان در واكنش به تعجب ساره، شگفت‌زدگى در برابر امر خدا را بجا ندانسته، از نزول رحمت و بركات خداوند بر ايشان ياد كردند: «قالَت يـوَيلَتى ءَاَلِدُ واَنا عَجوزٌ و هـذا بَعلى شَيخـًا اِنَّ هـذا لَشَىءٌ عَجيب * قالوا اَتَعجَبينَ مِن اَمرِ اللّهِ رَحمَتُ اللّهِ و بَرَكـتُه...».(هود/11،72 ـ 73[12]؛ و نيز نك: حجر/15،54؛
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 606
ذاريات/51،29)
2. حضرت زكريا از مژده بچه دار شدن در سن پيرى و بروز اين معجزه خلاف عادت شگفت‌زده شد[13]: «قالَ‌رَبِّ اَنّى يَكونُ لى غُلـمٌ وقَد بَلَغَنِىَ الكِبَرُ وامرَاَتى عاقِرٌ قالَ كَذلِكَ اللّهُ يَفعَلُ ما يَشاء».(آل‌عمران/3،40 و نيز مريم/19،8)
3. بشارت ياد شده پس از آن روى داد كه زكريا نزد حضرت مريم رزقى خاص مى‌يافت و از آن تعجب مى‌كرد تا آنكه روزى راز آن را از حضرت مريم جويا شد و حضرت مريم در پاسخ گفت: «هُوَ مِن عِندِ اللّهِ اِنَّ اللّهَ يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ حِساب».(آل‌عمران/3، 37) پس از آن بود كه زكريا با تضرع به درگاه خداوند نيايش كرد و آن‌گاه كه نويد پدر شدن به وى داده شد، از خداوند نشانه خواست و خداى سبحان او را به سه روز قادر نبودن بر تكلم نشانه داد. (آل‌عمران/3،41)[14]
4. حضرت مريم آن هنگام كه از پديد آمدن بچه‌اى بدون پدر خبر يافت، شگفت‌زده شد: «قالَت اَنّى يَكونُ لى غُلـمٌ ولَم يَمسَسنى بَشَرٌ ولَم اَكُ بَغيـّا».‌(مريم/19،20 و نيز آل عمران/3،47) البته اين تعجب نه از روى انكار قدرت خدا كه از روى عظمت[15] يا جهل به چگونگى آن بود.[16]
5. نمونه ديگر، تعجب برخى نيكان از سركشى و گمراهى بدكاران است؛ مانند ابراز شگفتى مؤمن آل‌فرعون از تصميم فرعونيان بر كشتن موسى تنها به دليل حق‌گويى وى: «...‌اَتَقتُلونَ رَجُلاً اَن يَقولَ رَبِّىَ اللّهُ وقَد جاءَكُم بِالبَيِّنـتِ مِن رَبِّكُم...»(غافر/40،28) و نيز رفتارى كه قومش با وى كردند و در برابر دعوت آنان به خداوند و حق، او را به شقاوت و كفر خواندند: «يـقَومِ ما لى اَدعوكُم اِلَى‌النَّجوةِ و تَدعونَنى اِلَى النّار».(غافر/40،41)
6. از همين قسم است اشاره برخى آيات به شگفت‌انگيز بودن برخى معجزات و كرامات پيامبران و اولياى الهى، چنان كه برخى هدف از تعبير خداوند در يادكرد از ماجراى كفالت مريم توسط حضرت زكريا را ايجاد تعجب و شگفتى در مخاطبان دانسته‌اند[17]: «ذلِكَ مِن اَنباءِ الغَيبِ نوحيهِ اِلَيكَ وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يُلقونَ اَقلـمَهُم اَيُّهُم يَكفُلُ مَريَمَ وما كُنتَ لَدَيهِم اِذ يَختَصِمون».(آل عمران/3،44) خاندان عمران درباره كفالت مريم با هم رقابت مى‌كردند؛ ولى با انجام قرعه، زكريا كفيل مريم شد.[18]
7. گروهى كه حضرت مريم(عليها السلام) را به سبب به دنيا آوردن حضرت عيسى(عليه السلام)نكوهش مى‌كردند، از
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 607
درخواست حضرت مريم مبنى بر پرسش از نوزاد در گهواره، شگفت‌زده شدند: «قالوا كَيفَ نُكَلِّمُ مَن كانَ فِى المَهدِ صَبيـّا»(مريم/19،29)؛ اما به ناگاه عيسى به سخن آمد و ابراز تعجب انكارآميزشان را پاسخ گفت.[19]
8. منت نهادن خداوند بر گروهى از بندگانش و برگزيدن آنها براى پيامبرى يا منصبهاى ديگر، شگفتى مخالفان و حسودان را برانگيخته است. نمونه اينكه بنى اسرائيل پس از برگزيده شدن طالوت براى پادشاهى يهود، از اينكه فردى فقير براى اين امر از سوى خدا برگزيده شده، ابراز شگفتى مى‌كردند: «قالوا اَنّى يَكونُ لَهُ المُلكُ عَلَينا ونَحنُ اَحَقُّ بِالمُلكِ مِنهُ ولَم يُؤتَ سَعَةً مِنَ المال» تا آنكه پيامبرشان به برگزيده شدن وى از سوى خدا و برخوردارى وى از علم و قدرت اشاره كرد: «اِنَّ اللّهَ اصطَفـهُ عَلَيكُم وزادَهُ بَسطَةً فِى العِلمِ والجِسم» و سرانجام نشانه‌هايى بر پادشاهى او آورد كه وى خواهد توانست تابوت بنى اسرائيل را به آنان بازگرداند: «اِنَّ ءايَةَ مُلكِهِ اَن يَأتِيَكُمُ التّابوت». (بقره/2،247 ـ 248)
در همين زمينه در 4 سوره از تعجب مردم درباره نزول وحى بر پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) ياد شده است و نيز اينكه چگونه مردى از بين خودشان به پيامبرى برگزيده شده است: «اَوَ عَجِبتُم اَن جاءَكُم ذِكرٌ مِن رَبِّكُم عَلى رَجُل مِنكُم لِيُنذِرَكُم...».(اعراف/7،63، 69 و نيز يونس/10،2) در همه اين موارد تعجب آنها نابجا دانسته و انكار شده است.[20] كافران افزون بر ابراز شگفتى، پيامبر را به ساحرى و دروغگويى متهم مى‌كردند: «وعَجِبوا اَن جاءَهُم مُنذِرٌ مِنهُم و قالَ الكـفِرونَ هـذا سـحِرٌ كَذّاب».(ص/38،4 و نيز ق/50،2)
9. در نوعى ديگر از يادكرد تعجب در رويدادهاى تاريخى، قرآن‌كريم شگفتى مخالفان پيامبران از اعتقاد راسخ و رويگردانى انبيا از عقايد قوم خود را بيان مى‌كند؛ مانند اينكه آزر از اينكه ابراهيم از عقايد او سر‌باز زده متعجب شد و وى را تهديد كرد كه اگر از اين باورها دست نكشد، او را سنگسار و از خود دور خواهد كرد: «قالَ اَراغِبٌ اَنتَ عَن ءالِهَتى يـاِبرهيمُ لـَئِن لَم تَنتَهِ لاََرجُمَنَّكَ واهجُرنى مَليـّا».(مريم/19،46)
نابودى زراندوزان و بهره‌منديها و اندوخته‌هاى دنيايى شگفت‌انگيز آنان نيز مايه تعجب دنياخواهان بوده است. نمونه اينكه هلاكت قارون با وجود تمكن مالى بسيار و گنجهاى فراوان (قصص/28،76) براى مردم شگفت‌انگيز بود.[21] آنان‌كه تا پيش از نابودى قارون آرزوى منزلت او را داشتند با ديدن صحنه هلاكت وى مى‌گفتند: شگفتا كه خداوند روزى هركس را كه بخواهد فراوان يا كم مى‌كند؛ اگر خدا به ما نيز
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 608
نعمت فراوان داده بود ما را در زمين فرو مى‌برد. شگفتا كه كافران رستگار نمى‌شوند[22]: «واَصبَحَ الَّذينَ تَمَنَّوا مَكانَهُ بِالاَمسِ يَقولونَ ويكَاَنَّ اللّهَ يَبسُطُ الرِّزقَ لِمَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ ويَقدِرُ لَولا اَن مَنَّ اللّهُ عَلَينا لَخَسَفَ بِنا ويكَاَنَّهُ لايُفلِحُ الكـفِرون».(قصص/28،82)
بعضى تعجبهاى معمولى و رايج، چون شگفتى از شدت زيبايى نيز گاه در برخى داستانهاى قرآن منعكس شده است؛ مثلا اينكه زيبايى حضرت يوسف، شگفتى زنان اشراف مصر را برانگيخت[23]، به گونه‌اى كه با ديدن وى بى‌اختيار دست خود را بريدند و گفتند كه او از جنس بشر نيست، بلكه فرشته‌اى بزرگوار است: «فَلَمّا رَاَينَهُ اَكبَرنَهُ و قَطَّعنَ اَيدِيَهُنَّ وقُلنَ حـشَ لِلّهِ ما هـذا بَشَرًا اِن هـذا اِلاّ مَلَكٌ كَرِيم».(يوسف/12،31)
در پيشگويى حوادث قيامت نيز فراوان از تعجب انسانها ياد شده است؛ براى نمونه:
1. سوره يس تعجب منكران قيامت هنگام برانگيخته شدن از قبرهاشان را چنين وصف مى‌كند[24]: «قَالوا يـوَيلَنا مَن بَعَثَنا مِن مَرقَدِنا‌...».(يس/36،52)
2. طبق بيان سوره زلزال رخدادهاى عظيم كه مقدمه برپايى قيامت است باعث تعجب انسانها خواهد شد: «اِذا زُلزِلَتِ الاَرضُ زِلزالَها* و قالَ الاِنسـنُ ما لَها». (زلزال/99،1، 3) بعضى اين تعجب را مخصوص كفار دانسته‌اند كه از قيامت بى‌خبرند[25]؛ ولى از ظاهر آيه برمى‌آيد كه عظمت آن واقعه منشأ اين تعجب است[26] نه صرف بى‌خبرى از‌آن.
3. نمونه ديگر، يادكرد تعجب گناهكاران از جامعيت و دقت كتاب اعمالشان است[27]: «فَتَرَى المُجرِمينَ مُشفِقينَ مِمّا فيهِ و يَقولونَ يـوَيلَتَنا مالِ هـذا الكِتـبِ لا يُغادِرُ صَغيرَةً ولا كَبيرَةً اِلاّ اَحصـها...».(كهف/18،49)
4. آيه‌اى نيز اشاره دارد به شادى از روى تعجب بهشتيان از رستگارى و سرافرازى خود، در حالى كه اطرافيان كافر آنها زيانكار گشته و در دوزخ به سر‌مى‌برند[28]: «قالَ تاللّهِ اِن كِدتَّ لَتُردين* و لَولا نِعمَةُ رَبّى لَكُنتُ مِنَ المُحضَرين».(صافّات/37،56‌ـ‌57)

تعجبهاى مثبت و منفى:

مواردى از تعجب در قرآن امورى است كه شگفتى درباره آنها امرى طبيعى و احياناً مثبت و نشان از بينش و نگرش درست افراد است؛ مثلا: 1. قرآن خود مايه تعجب معرفى شده كه حتى جنيان را هم به تعجب واداشته است: «استَمَعَ نَفَرٌ مِنَ الجِنِّ
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 609
فَقالوا اِنّا سَمِعنا قُرءانـًا عَجَبـا» (جنّ/72،1)، كلامى كه به مثابه كلام مخلوق نيست؛ نه شعر است و نه نثر؛ و هيچ تر و خشكى نيست مگر اينكه در قرآن آمده است و به حقايق راستين عالم رهنماست.[29]
2. خداوند كمال آگاهى و ادراك خود نسبت به مسموعات و مبصرات را با بيانى حاكى از تعجب‌آميز بودن علم خود يادآور مى‌شود: «قُلِ اللّهُ اَعلَمُ بِما لَبِثوا لَهُ غَيبُ السَّمـوتِ والاَرضِ اَبصِر بِهِ و اَسمِع‌...».(كهف/18،26)[30]
3. پديده‌ها و حوادث طبيعى از ديگر مسائلى هستند كه تعجب آدميان را برمى‌انگيزند. خداوند از اين تعجبهاى طبيعى براى توجه دادن به امور معنوى و تقريب آنها به ذهن استفاده كرده است. (براى نمونه: حديد/57،20)
در مواردى نيز از تعجبهايى ياد و نهى شده كه از روحيه انكار و سركشى افراد يا بزرگ شمارى امور كوچك و زودگذر دنيايى برخاسته و متأثر از بينش و نگرش منفى و نادرست آنان است؛ مانند اينكه: 1.‌نزول وحى بر فردى از بشر سبب تعجب كفر پيشگان عصر بعثت بوده است: «اَكانَ لِلنّاسِ عَجَبـًا اَن اَوحَينا اِلى رَجُل مِنهُم اَن اَنذِرِ النّاسَ و بَشِّرِ الَّذينَ ءامَنوا».(يونس/10،2)[31]
2. در آياتى كفار و مشركان به سبب تعجب منكرانه از نزول قرآن و اخبار غيبى در آن[32] سرزنش شده‌اند: «اَفَمِن هـذا الحَديثِ تَعجَبون * و تَضحَكونَ ولا تَبكون»(نجم/53،59 ـ 60)، زيرا باور نمى‌كردند حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) با اخبار الهى از حال و مسائل مخفى آنان علم يابد و حال آنكه خداوند به امور پنهان و نهان عالم است.[33]
3. در آيات ديگر از فريفتگى به فزونى و فراوانى مادى، و ناپاكيها و پليديهاى دنيا نهى شده است: «قُل‌لا يَستَوِى الخَبيثُ والطَّيِّبُ ولَو اَعجَبَكَ كَثرَةُ الخَبيث...»(مائده/5،100).
مواردى نيز اشاره است به شگفتى افراد از بهره‌ها و زيباييهاى دنيا كه به طور طبيعى براى انسانها خوشايند و لذت‌بخش است؛ اما نبايد سبب غفلت از امور معنوى شوند. خداوند سبحان منافقان را بدين سبب سرزنش مى‌كند: «فَلا تُعجِبكَ اَمولُهُم ولا اَولـدُهُم اِنَّما يُريدُ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُم بِها فِى الحَيوةِ الدُّنيا...». (توبه/9،55)[34]
قرآن‌كريم (هود/11،72؛ مريم/19،9، 21) براى رفع عوامل پيدايش اين نوع تعجبها راههايى را نيز بيان مى‌كند؛ مثلا توجه به قدرت و علم خداوند، سبب دورى انسان از تعجب نسبت به
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 610
كارهايى است كه از حق متعالى يا به اذن او سر مى‌زند[35]، زيرا عامل آن تعجب، جهل و عدم معرفت به خداست.[36]

تعجبهاى منسوب به خدا

در شمار فراوانى از آيات، شگفتى خداوند از برخى باورها و رفتارهاى آدميان آمده است كه البته مراد شگفت‌انگيز بودن آن باور يا رفتار، فراى از اسناد آن به خداوند است؛ از آن جمله است:
1. تعجب از خداناشناسانى كه بسان سوداگرى نابخرد ضلالت را به بهاى هدايت مى‌خرند و عذاب را به جاى مغفرت برمى‌گزينند: «اُولـئِكَ الَّذينَ اشتَرَوُا الضَّلــلَةَ بِالهُدى والعَذابَ بِالمَغفِرَةِ فَما اَصبَرَهُم عَلَى النّار».(بقره/2، 175)[37]
2. شگفتى فراوان از كفر كافران و پافشارى آنها بر آن (فصّلت/41،9؛ عبس/80،17)، به ويژه با وجود آيات خدا و حضور رسول او: «و كَيفَ تَكفُرونَ و اَنتُم تُتلى عَلَيكُم ءايـتُ اللّهِ و فيكُم رَسولُه...»(آل‌عمران/3،101)[38] و باز شگفت آنكه با اين همه آيات روشن الهى در اين باره جدال مى‌كنند. (غافر/40،69[39] و نيز نك: نحل/16،4)[40]
3. مطلق شرك ورزيدن انسان (براى نمونه نك: غافر/40،62؛ زمر/39،6؛ فاطر/35،3؛ عنكبوت/29، 61)، پى نبردن وى به ربوبيت حق متعالى (فرقان/25،45)، عدم ادراك توحيد افعالى و منشأ خير و شر (نساء/4،78) و انكار معاد از سوى برخى انسانها:«و اِن تَعجَب فَعَجَبٌ قَولُهُم اَءِذا كُنّا تُربـًا اَءِنّا لَفى خَلق جَديد...» (رعد/13،5 و نيز نك، مريم/19،66؛ يس/36،77؛ صافّات/37، 11) از ديگر مواردى است كه درباره آنها ابراز تعجب شده است.

منابع

انوار التنزيل، البيضاوى (م.‌791‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1416‌ق؛ بحارالانوار، المجلسى (م.‌1110‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1403‌ق؛ البحر المحيط، ابوحيان الاندلسى (م.‌754‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1412‌ق؛ البرهان فى تفسير القرآن، البحرانى (م.‌1107‌ق.)، قم، البعثة، 1415‌ق؛ التبيان، الطوسى (م.‌460‌ق.)، به كوشش احمد حبيب‌العاملى، بيروت، دار احياء التراث العربى؛ التعاريف، المناوى (م.‌1031‌ق.)، به كوشش رضوان الداية، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1410‌ق؛ التعريفات، على بن محمد الجرجانى (م.‌816‌ق.)، به كوشش محمد بن عبدالحكيم، قاهرة، بيروت، دارالكتاب المصرى، 1419‌ق؛ تفسير التحرير والتنوير، ابن‌عاشور (م.‌1393‌ق.)، تونس، الدار التونسية، 1997 م؛ تفسير جوامع الجامع، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالاضواء، 1405‌ق؛ تفسير الصافى، الفيض الكاشانى (م.‌1091‌ق.)، بيروت، نشر اعلمى، 1402‌ق؛ تفسير القرآن العظيم، ابن كثير (م.‌774‌ق.)، به كوشش مرعشلى، بيروت، دارالمعرفة،
دائرة المعارف قرآن كريم، جلد 6، صفحه 611
1409‌ق؛ تفسير القمى، القمى (م.‌307‌ق.)، به كوشش الجزايرى، لبنان، دارالسرور، 1411‌ق؛ التفسير الكاشف، المغنيه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1981 م؛ التفسير الكبير، الفخر الرازى (م.‌606‌ق.)، قم، دفتر تبليغات، 1413‌ق؛ التفسير المبين، المغنيه، دارالكتاب الاسلامى، 1404‌ق؛ تفسير المراغى، المراغى (م.‌1371‌ق.)، دارالفكر؛ التفسير المظهرى، محمد ثناء الله المظهرى (م.‌1225‌ق.)، به كوشش احمد عزّو عناية، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1425‌ق؛ تفسير نمونه، مكارم شيرازى و ديگران، تهران، دارالكتب الاسلامية، 1375‌ش؛ جامع البيان، الطبرى (م.‌310‌ق.)، به كوشش صدقى جميل، بيروت، دارالفكر، 1415‌ق؛ الجامع لاحكام القرآن، القرطبى (م.‌671‌ق.)، بيروت، دار احياء التراث العربى، 1405‌ق؛ الجديد فى تفسير القرآن المجيد، محمد سبزوارى (م.‌1409‌ق.)، بيروت، دارالتعارف، 1402‌ق؛ الدرالمنثور، السيوطى (م.‌911‌ق.)، بيروت، دارالفكر، 1414‌ق؛ روض الجنان، ابوالفتوح رازى (م.‌554‌ق.)، به كوشش ياحقى و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوى، 1375‌ش؛ فتح القدير، الشوكانى (م.‌1250‌ق.)، بيروت، دارالمعرفه؛ الفرقان، محمد صادقى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1365‌ش؛ لسان العرب، ابن منظور (م.‌711‌ق.)، قم، الادب الحوزه، 1405‌ق؛ لغت نامه، دهخدا (م.‌1334‌ش.) و ديگران، تهران، مؤسسه لغت‌نامه و دانشگاه تهران، 1373‌ش؛ مجمع البحرين، الطريحى (م.‌1085‌ق.)، به كوشش محمود عادل و احمد حسينى، تهران، فرهنگ اسلامى، 1408‌ق؛ مجمع البيان، الطبرسى (م.‌548‌ق.)، بيروت، دارالمعرفة، 1406‌ق؛ مخزن العرفان، سيده نصرت امين (م.‌1362‌ش.)، اصفهان، انجمن حمايت از خانواده‌هاى بى‌سرپرست؛ مفردات، الراغب (م.‌425‌ق.)، به كوشش صفوان داوودى، دمشق، دارالقلم، 1412‌ق؛ الميزان، الطباطبايى (م.‌1402‌ق.)، بيروت، اعلمى، 1393‌ق؛ النحو الوافى، عباس حسن، تهران، ناصر خسرو.
سيد حامد شريعتمدارى




[1]. النحو الوافى، ج‌3، ص‌339.
[2]. مفردات، ص‌547؛ التعريفات، ص‌190؛ «عجب»؛ لغت نامه، ج‌5، ص‌6800 «تعجب».
[3]. التبيان، ج‌2، ص‌453.
[4]. همان، ج6، ص33؛ لسان‌العرب، ج1، ص‌580، «عجب».
[5]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌553.
[6]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌533؛ التعاريف، ص‌184.
[7]. التعاريف، ص‌185.
[8]. النحو الوافى، ج‌3، ص‌340 ـ 341.
[9]. لسان‌العرب، ج11، ص738؛مجمع‌البحرين، ج4، ص569، «عجب».
[10]. النحو الوافى، ج‌1، ص‌458.
[11]. التبيان، ج‌2، ص‌542؛ مجمع البيان، ج‌1، ص‌471؛ التفسير الكبير، ج8، ص170؛ النحوالوافى، ج3، ص‌339.
[12]. جامع البيان، ج‌12، ص‌46؛ التبيان، ج‌6، ص‌33‌ـ‌34.
[13]. التبيان، ج‌2، ص‌453؛ جوامع الجامع، ج‌1، ص‌184.
[14]. التبيان، ج‌2، ص‌454.
[15]. همان، ص‌464.
[16]. همان؛ مخزن العرفان، ج‌3، ص‌112.
[17]. مجمع البيان، ج2، ص747؛ روض الجنان، ج‌4، ص‌321.
[18]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌129؛ الدر المنثور، ج‌2، ص‌195؛ البرهان، ج‌1، ص‌620.
[19]. فتح‌القدير، ج3، ص332؛ الفرقان، ج16، ص303‌ـ‌305.
[20]. مجمع البيان، ج‌4، ص‌669؛ الميزان، ج‌8، ص‌175؛ ج‌10، ص‌8.
[21]. روض الجنان، ج‌15، ص‌177؛ التفسير الكبير، ج‌25، ص‌18؛ تفسير ابن كثير، ج‌4، ص‌409.
[22]. التبيان، ج‌8، ص‌175 ـ 176.
[23]. روض الجنان، ج‌11، ص‌64.
[24]. التحرير والتنوير، ج23، ص‌37؛ الكاشف، ج‌6، ص‌318؛ التفسير المبين، ج‌1، ص‌583.
[25]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌798.
[26]. التبيان، ج‌10، ص‌393، الميزان، ج‌20، ص‌342 ـ 343.
[27]. البحر المحيط، ج‌7، ص‌188؛ التحرير و التنوير، ج‌23، ص‌38؛ التفسير المظهرى، ج‌5، ص‌388.
[28]. الجديد، ج‌6، ص‌63؛ نمونه، ج‌19، ص‌62 ـ 63.
[29]. التبيان، ج‌10، ص‌146؛ مجمع البيان، ج‌10، ص‌553؛ الميزان، ج‌20، ص‌342.
[30]. التبيان، ج‌7، ص‌33؛ جوامع الجامع، ج‌1، ص‌780؛ الميزان، ج‌13، ص‌277 ـ 278.
[31]. جامع‌البيان، ج11، ص107ـ108؛ التبيان،ج5، ص‌333؛ روض الجنان، ج‌10، ص‌93.
[32]. جامع البيان، ج27، ص‌107 ـ 108؛ روض الجنان، ج‌18، ص‌204؛ مجمع البيان، ج‌5، ص‌182.
[33]. الميزان، ج‌19، ص‌51.
[34]. مجمع البيان، ج5، ص‌60، 134؛ الميزان، ج‌9، ص‌308.
[35]. مجمع البيان، ج‌2، ص‌744.
[36]. الميزان، ج‌10، ص‌325.
[37]. مجمع‌البيان،ج‌2، ص‌470 ـ 471؛ التبيان، ج‌2، ص‌90؛ الميزان، ج‌1، ص‌426 ـ 427.
[38]. الكشاف، ج‌1، ص‌393؛ مجمع البيان، ج‌2، ص‌802.
[39]. التحرير و التنوير، ج‌24، ص‌200 ـ 201؛ تفسير المراغى، ج‌24، ص‌93.
[40]. تفسير قرطبى، ج‌10، ص‌68.

 

پنج شنبه 27 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

بررسي خنده در آيات و روايات

بررسي خنده در آيات و روايات

مرضيه رستميان
در اين مقاله سعي شده، به موضوع خنده با محوريت آيات، روايات و تا حدودي به علم روانشناسي پرداخته شود.
بررسي لغوي «ضحك»

راغب اصفهاني مي‌گويد:ضحك:باز شدن و شادابي چهره و ظاهر شدن دندان‌ها از سرور و شادي روح است.
ضواحك:دندان‌هايي كه هنگام تبسم ظاهر مي‌شوند.
خنده اختصاص به انسان دارد و در غير انسان يافت نمي‌شود و بايد همچنين اضافه كرد:تعجب از سبب‌هاي خنده است كه در نهايت به خنده ختم مي‌شود و آن به اراده خدا و انسان بستگي دارد.پس خنده‌اي كه به اراده از بنده صادر مي‌شود، مانند ساير افعال انسان بايد در جهت صلاح و نيكي لحاظ گردد.1
در باب كلمه «خنده» در لغت نامه دهخدا آمده است؛حالتي كه انسان به واسطه شعف و خوشحالي و بشاشت پيدا مي‌كند و در آن لب‌ها و دهان به حركت در مي‌آيند و اين حالت با آواز مخصوصي همراه است.

خنداننده و خنده كننده

خداوند در سوره نجم،آيه 43 مي‌فرمايد:«و انه هو اضحك و ابكي؛و هم اوست كه مي‌خنداند و مي‌گرياند.»
در اين آيه، اين مسئله كه آيا خنده و گريه از اعمال خود انسان است يا بر طبق آنچه كه از معناي اين آيه برمي‌آيد، تنها عامل خنده و گريه خداوند مي‌باشد، مورد بررسي قرار گرفته است.
در تفسير الميزان، اشاره خوبي به اين موضوع گرديده، با اين مضمون كه خنده و گريه را به خود انسان‌ها نسبت دهيم.براي اينكه نسبت دادن، گريه و خنده و هر كار ديگري به انسان به اين جهت است كه او آن كار را انجام داده و به خدا، به اين علت كه او آن را ايجاد كرده، و بين اين دو فرق زيادي مي‌باشد، كه با وجود اين فرق هم باز بين اراده خدا و اراده انسان به خنديدن و گريه كردن منافاتي نيست.زيرا اراده الهي به خنده ارادي و به اختيار قرار گرفته است، نه هر خنده‌اي، اگر چه به اجبار باشد.پس اراده انسان در خنديدن مؤثر است و آن سببي است كه در طول، سببيت اراده خدا قرار گرفته، نه در عرض آن، تا منافاتي پيش آيد و بگويند، چون دو علت در عرض هم هستند.پس چگونه دو سبب يك مسبب را بوجود مي‌آورند.2
در بعضي از تفاسير، اين موضوع مطرح شده كه اگر خنده و گريه بطور مطلق فعل خدا بود، ديگر امر و نهي به آن نمي‌شد، چنانكه در آيه 82 سوره توبه خداوند نمي‌فرمود:«فليضحكوا قليلاً و ليبكوا كثيرا» و يا در سوره نجم، آيه 60 مي‌فرمايد:«و تضحكون و لاتبكون» سبب خنده و گريه به انسان نسبت داده نمي‌شد.3
در تفسير انوار درخشان آمده كه خنده و گريه دو حالت رواني است كه انسان در صورت تحقق شرايطي به اختيار مرتكب آن دو مي‌شود و بر حسب ايجاد فعل اختياري به شرط اراده پروردگار است،زيرا خداوند، انجام كاري را با لوازم تشخيص آن خواسته است كه بوجود آيد.4

انواع خنده
خنده از روي تعجب

خداوند در سوره نمل، آيه 19 مي‌فرمايد:«فتبسم ضاحكا من قولها و قال رب اوزعني ان اشكر نعمتك الّتي انعمت علي و علي والدي و ان اعمل صالحا ترضه و ادخلتي برحمتك في عبادك الصالحين؛سليمان از گفتار او دهان به خنده گشود و گفت:پروردگارا!در دلم افكن تا نعمتي كه به من و پدر و مادرم ارزاني داشته‌اي سپاس بگزارم و به كار شايسته‌اي كه آن را مي‌پسندي بپردازم، مرا به رحمت خويش در ميان بندگان شايسته‌ات داخل كن.»
در بيشتر تفاسير خنده حضرت سليمان را نتيجه تعجب دانسته‌اند.از آن جهت كه مورچه‌اي ياران خود را از لشكر عظيم ايشان برحذر مي‌دارد، و اين آينده نگري و مصلحت انديشي مورچه باعث تعجب و خندان شدن حضرت سليمان گرديده است.
2.خداوند در سوره هود، آيه 71 مي‌فرمايد:«و آمرأته قائمه فضحك فبشّرنها باسحاق و من وراء اسحاق يعقوب؛و زن او (حضرت ابراهيم (ع)) ايستاده بود خنديد.پس وي را به اسحاق و از پي اسحاق به يعقوب مژده داديم».
در رابطه با خنده همسر حضرت ابراهيم (ع)، ساره و علت آن،نظرات متفاوتي وجود دارد، اما در بيشتر تفاسير از جمله مجمع البيان، اين تفسير را به دلايل مختلف ناشي از تعجب دانسته‌ند.

خنده تمسخر آميز

1.خداوند در سوره زخرف آيه 47 مي‌فرمايد:«فلما جاءهم باياتنا و إذا هم منها يضحكون؛پس چون آيات ما را براي آنان آورد، ناگهان ايشان بر آنها خنده زدند.»
اين آيه به خنده قوم حضرت موسي اشاره دارد.زماني كه آن حضرت معجزات الهي را به آنها عرضه داشتند،آنان بدون تأمل در آن آيات ايشان را مسخره كردند.
2.خداوند در سوره نجم آيه 59 و60 مي‌فرمايد:«افمن هذا الحديث تعجبون. و تضحكون و لا تبكون؛آيا از اين سخن عجب داريد و مي‌خنديد و نمي‌گرييد.»
بعضي گفته‌اند:يعني اي مشركان! آيا از اين قرآن و نازل شدن آن از جانب خداوند بر حضرت محمد و معجزه بودن آن در شگفت نمي‌شويد و از روي استهزاء مي‌خنديد.جمله «لاتبكون» به اين معنا به كار رفته كه چرا بخاطر وعده‌هاي عذاب قرآن بر خود نمي‌گرييد.5

خنده‌هاي شادي در روز رستاخيز

1.خداوند در سوره عبس آيه 38 و39 مي‌فرمايد:«وجوه يومئذه مسفره. ضاحكه مستبشره؛چهره‌هايي در آن روز گشاده و نوراني است خندان و مسرور است.»
منظور از اين آيه خنديدن در روز قيامت، بخاطر اعمال نيك است.

محروميت از خنده، كيفر جهادگريزي

1.خداوند در سوره توبه آيه82 مي فرمايد:«فليضحكوا قليلا و ليبكوا كثيرا جزاء بما كانوا يكسبون؛از اين پس كم بخندند و به جزاي آنچه بدست مي‌آورند، بسيار بگريند .»
در تفسير الميزان ذيل اين آيه آمده است كه ابن ابي حاتم و ابن مردويه از ابن عباس روايت كرده‌اند:رسول الله در جنگ تبوك(آخرين جنگي كه حضرت رسول در آن شركت جست) به مردم دستور داد تا با او حركت كنند.چون اين واقعه در تابستان رخ داد و هوا گرم بود، عده‌اي گفتند:يا رسول الله! هوا بسيار گرم است و ما طاقت بيرون رفتن نداريم و شما نيز بيرون نرويد و خداي تعالي در پاسخشان فرمود:بگو، آتش جهنم داغ‌تر و سوزان‌تر است و خطاب به آنها اين آيه نازل گرديد، البته منظور از كم خنديدن، همان خوشحالي ناپايدار دنيوي است كه از ناحيه ترك جهاد و امثال آن به ايشان دست داد و منظور از گريه زياد، گريه در آخرت بخاطر عذاب دوزخ در حرارت شديد است.6
ابو علي سينا نيز در رساله علم النفس خويش مي‌گويد:«از خواص انسان يكي اين است كه چون اشياي نادره، را درك مي‌كند.انفعالي حاصل مي‌كند كه تعجب خوانده مي‌شودو خنده به دنبال دارد».7
امانوئل كانت (فيلسوف آلماني) نيز در رابطه با علت خنده مي‌گويد:«هر انتظاري كه عقيم بماند و قضيه صورت ديگري يابد،موجب خنده شود».8
گاهي خنده‌هاي ما ساختگي است و در حقيقت از درون و به طور طبيعي نيست و هيچ علامت دروني هم ندارد، از اين نوع خنده‌ها مي‌توان به نيشخند زدن، خنده استهزا آميز عصبي، خنديدن به ديگران نه با ديگران و خنديدن به چيزهايي كه خنده دار نيست،اشاره كرد.اين نوع خنده‌ها هيچ هيجان مثبتي به همراه ندارد، حتي اگر خيلي هم بزرگ باشند.در واقع در اين خنده‌ها ماهيچه‌هاي اطراف دهان در اطراف چشم‌ها بي‌حركت هستند.و فقط زماني كه هيجان واقعي و اصيل باشد اين ماهيچه‌ها فعال مي‌گردند؛اما در لبخندهاي واقعي و احساس شده كه نتيجه فعاليت‌هاي خود به خود دو ماهيچه اصلي مي‌باشند، كه يكي از آن ماهيچه‌ها،ماهيچه‌هاي اصلي قدامي است،اين ماهيچه گوشه‌هاي لب را به طرف بالا و به سمت گونه مي‌كشد .ماهيچه‌هاي ديگري كه در لبخندهاي اصيل معمولاً فعال مي‌گردند، عضله اطراف دهان است كه گونه را بالا مي‌برد و پوست را از كاسه چشم به طرف داخل جمع مي‌كند.اين اثر و فعاليت ماهيچه‌ها در هنگام خنده اصيل در تمام انواع آن از لبخند كم رنگ گرفته تا خنده با صدا و قهقهه غير قابل كنترل وجود دارد و به يك ميزان مي‌باشد.همچنين بايد دانست كه خنده احساس شده طبيعي مدت زمان مشخصي دارد و به ندرت بيش از چهار ثانيه دوام دارد.9 در نتيجه نمي‌توان خنده‌هاي طولاني و با صداي بلند را داراي اثر بيشتري از لبخندهاي كوتاه و بدون صدا دانست.
در رابطه با اثرات مثبت خنده بايد گفت:خنده موجب رسيدن اكسيژن بيشتر به شش‌ها و عميق‌تر شدن تنفس مي شود و موجب تحريك بيشتر و بهبود جريان خون مي‌گردد.10
در همين رابطه، رابرت زايانك چنين نتيجه گيري مي‌كند كه بايد به تمام بيماران رواني و بيماراني كه از ناراحتي جسماني شكايت دارند آموخت كه به عنوان بخش خاصي از درمان‌شان لبخند بزنند.11
و اينبوم نيز مي‌گويد:وقتي افراد به عمد لبخند مي‌زنند، معمولاً احساس شادي بيشتري هم مي‌كنند.12
و همانطور كه مي‌دانيم خنده يك درجه از لبخند بالاتر است و تمام اثرات مثبت خنده در لبخند نيز وجود دارد، حتي اثبات شده كه يك خنده لطيف و با صداي پايين،جذاب‌ترين خنده‌هاست و به مراتب نسبت به خنده با صداي بلند، خويشايندتر مي‌باشد.13
از ويژگي‌هاي اخلاقي ائمه(ع)، متبسم بودن آنها مي‌باشد، كه در روايات به آن اشاره گرديده و به عنوان يك خصلت پسنديده، مطرح گشته است.
امام صادق(ع) فرمود:«ضحك المؤمن تبسم؛خنده مؤمن، لبخند است».14

پاورقيها:

1.حسن مصطفوي،حسن،التحقيق في كلمات القرآن الكريم،ج 7،باب ضحك.
2.علامه طباطبايي،ترجمه تفسير الميزان،مترجم:سيد محمد باقر موسوي همداني، ج 15، ص 502.
3.شيخ طبرسي،ترجمه تفسير مجمع البيان،گروهي از مترجمان، ج 18 ، ص 92.
4.همداني،انوار درخشان في تفسير القرآن،ج 16،ص 33.
5.مجمع البيان ،ج 23،ص 423.
6.الميزان، ج 9،ص 492.
7.مجيد پزشكي،قدرت خنده،ص 20.
8.همان.
9.هاجكينسون،لبخند درماني،مترجم:زهرا ادهمي،ص 37 ـ 38.
10.همان،ص 56.
11.همان،ص 91.
12.همان،ص 87.
13.همان،ص 139.
14.كليني، كافي، ج 2،ص664.
پنج شنبه 27 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

شادي و پايكوبي در آموزه هاي قرآني

شادي و پايكوبي در آموزه هاي قرآني

خليل منصوري

در مقاله حاضر نويسنده با تشريح معني و مفهوم دو حالت انساني سرور و فرح، تفاوت هاي ماهوي آنها را از ديدگاه قرآن بررسي كرده و به برخي مصاديق و معيارهاي شناخت و تميز ميان آن دو اشاره نموده است. با هم آن را مي خوانيم.

تبيين راه رسيدن به كمال

در آموزه هاي قرآني براي تبيين راه هاي رسيدن انسان به كمال شايسته خويش، نخست به مسايل بينشي چون هستي شناسي، خداشناسي و انسان شناسي پرداخته شده است تا انسان به وضعيت و موقعيت خود در هستي آگاهي و شناخت يافته و سپس در راستاي اهدافي كه براي او بيان و مشخص مي شود از تمامي ابزارها و توانمندي هاي درون خود بهره ببرد.
بخش مهمي از آموزه هاي قرآني به انسان شناسي توجه دارد. در اين حوزه خداوند در نقش آفريدگار به همه جزئيات وجودي و ماهيتي انسان مي پردازد و ناشناخته هاي وجودي انسان را براي خود او به عنوان آفريده تبيين و روشن مي سازد. سپس در نقش پروردگاري، قرار گرفته و در دو حوزه تكويني و تشريعي، انسان را به سوي كمال شايسته هدايت مي كند.
در بخش تشريعي از آن جايي كه بخش مهمي از كار به خود انسان واگذار شده است، آموزه هاي دستوري وحياني به گونه اي است كه انسان را در ميان انتخاب خير و شر و خوب و بد و يا زشت و زيبا قرار مي دهد و از او مي خواهد خود يكي را برگزيند. در عين حال اين آموز ه هاي دستوري به گونه اي تبيين و وضع شده است كه هماهنگ و سازگار با فطرت و غريزه انسان باشد؛ چنان كه كوشيده است تا با تبيين دقيق آثار و پيامدهاي هر دستور و موضوعي به روشني بر انسان آشكار شود كه چه آثار وضعي و تكليفي براي هر كنش و واكنش انساني در دنيا و آخرت وجود دارد.
اين آموزه هاي قرآني براي تبيين دقيق تر مسائل انساني، نه تنها به مسئله كنش و واكنش هاي انساني توجه داشته بلكه پا را از اين ها فراتر نهاده و به مسايل روحي و رواني و حالات و صفات بشري و نيز امور باطني و قلبي انسان هم پرداخته است.

شادي و غم از منظر قرآن

آموزه هاي قرآن به مسئله شادي و غم به عنوان دو حالت از حالات انساني از اين نظر توجه كرده است تا آثار و پيامدهاي آن را در زندگي دنيوي و اخروي و نيز مادي و معنوي آدمي بازشناساند و احكام و آموزه هاي دستوري مبتني بر بهره گيري و يا هدايت و تعديل آن را در راستاي اهداف كمالي بيان كند.
دو واژه سرور و فرح در قرآن به گونه اي به كار رفته است كه مي توان ادعا كرد سرور در آيات قرآني و در بينش و نگرش وحياني امري مثبت و سازنده است؛ درحالي كه فرح مفهومي مثبت تلقي نمي شود.
سرور يكي از حالات روحي و رواني و واكنش طبيعي انسان نسبت به برخي از رخدادهاست. انسان نسبت به امور مختلف واكنش هاي متعدد و متنوعي از خود بروز مي دهد. اموري وي را به هيجان مي آورد و خوشحالي را در وي برمي انگيزاند به گونه اي كه اين واكنش در ضربان و تنفس و تغييرات ديگر در خون و پوست و ديگر اعضا و جوارح او نمود مي يابد. چهره باز مي شود و گشادگي و تبسم در چهره وي آشكار مي گردد. برخي ديگر از امور هم واكنش متضادي در وي برمي انگيزد و موجب مي شود در كاركرد اعضا و جوارح وي اختلال ايجاد شود و نوعي واكنش رفتار ناهنجار و ناخوش از خود بروز و ظهور دهد كه همگان با اين دو حالت در خود و اطرافيان خويش آشنا هستند و به شادي و اندوه از آن ياد مي كنند.
گاه هيجانات به اندازه اي است كه مي توان گفت بيرون از مهار و كنترل شخص است. اين هيجانات شديد موجب مي شود كه او در رفتار و كنش هاي خويش نوعي عدم تعادل را به نمايش بگذارد.
در كاربردهاي عربي و حتي قرآني مي توان اين ادعا را تأييد كرد كه سرور به معناي هيجانات متعادلي است كه انسان در هنگام رخدادهاي خوشايند از خود بروز مي دهد. از حركات و سكنات و امور ديگر مي توان اين را دريافت كه شخص از وضعيت كنوني و يا رخداد، خشنود است و رضايتمندي خويش را به اشكال مختلف نشان مي دهد.
تشديد هيجانات و بروز و ظهور آن در زماني كه امر خوشايند بيش از اندازه وي را به حركت درآورد به عنوان فرح ناميده مي شود.
به اين معنا كه سرور، امري باطني است؛ درحالي كه فرح بروز و ظهور همان امر باطني و انتقال آن به جوارح است كه در اين صورت همراه با حركات تند و شديد بدني همراه خواهد بود. انسان مسرور كسي است كه در درون خويش با حالتي عاطفي مواجه است كه از آن به خشنودي و رضايت تعبير مي شود و فرد از اين كه امور بر وفق مراد است و يا رخدادي موافق طبع او پديدار شده است، خشنود و خوشحال است. اما انسان مفرح كسي است كه آن هيجانات و حالات رضايت و خشنودي خويش را به شكل خاص ابراز كرده و در بدن و حركات خويش به نمايش مي گذارد.
بنابراين سرور و فرح هر دو يك حالت عاطفي و واكنش مثبت به يك رخداد است؛ با اين تفاوت كه در سرور آن را به شكل باطني و قلبي بروز مي دهد كه آثار آن به شكل گشادگي و تبسم بروز مي كند؛ درحالي كه فرح به شكل حركات تند و نمايشي نشان داده مي شود.

كاربردهاي واژه فرح و سرور

اگر به كاربردهاي واژه فرح در آيات قرآن توجه شود اين معنا به خوبي دانسته مي شود كه فرح يعني ابراز حركات نمايشي سرور، امري مثبت و پسنديده نيست. در آيه 76 سوره قصص به صراحت بيان شده است كه خداوند كساني را كه فرح مي ورزند دوست نمي دارد. از اين رو به صورت يك آموزه دستوري از فرح ورزي بازداشته و فرموده است: لاتفرح ان الله لايحب الفرحين؛ فرح مكن كه خداوند فرح كنندگان را دوست نمي دارد.
البته مورد و انگيزه هايي كه موجب فرح مي شود مي تواند در مثبت و منفي بودن فرح نقش مهم و تأثيرگذار داشته باشد؛ به اين معنا كه حالات فرح به خودي خود امري خنثي است و نمي توان حكم به خوبي و يا بدي صرف آن كرد؛ ولي از آن جايي كه برخي از آيات به صراحت و مطلق حكم به بدي و نابهنجاري امر فرح مي كند، به نظر مي رسد كه امري منفي و حالتي ناخوشايند و مذموم در بينش و نگرش قرآني و وحياني است و در مواردي كه به فرح مومنان اشاره شده است به معناي استثناست.

فرح مومنان

مواردي كه قرآن به جهت عوامل و انگيزه هايي، امر به مثبت بودن فرح مي كند، مواردي است كه مومنان به جهت ابراز مسرت و شادي از نعمتي خدادادي، اقدام به فرح نموده اند. مانند آيه 58 سوره يونس كه سخن از فضل و رحمت الهي است كه نصيب مومنان شده است و به مومنان مي فرمايد براي اين امور معنوي و الهي مي توان و بايد فرح مند شد.(رعد آيه 36)
اما فرح مندي كه كافران و يا غيرمومنان نسبت به امور دنيوي انجام مي دهند امري مذموم است و آيات بسياري اين مساله را مورد نكوهش قرارداده و بيان داشته است كه شخص نمي بايست به خاطر برخورداري از امري مادي و دنيوي به فرح بپردازد و فرح مند شود.
رهايي و فرار از جنگ و كشته شدن (توبه آيه 81) و يا برخورداري از نعمتي مادي و زودگذر كه خداوند به انسان مي بخشد (شورا آيه 48) يا آمدن بادي موافق (يونس آيه 22) و يا متاع و زندگي دنيوي (رعد آيه 26) و برخورداري از رحمتي عام و زودگذر دنيوي (رعد آيه 26) و يا فرح كافران از شكست مومنان و گرفتاري هاي دنيوي (آل عمران آيه 120) نمونه هايي از آيات است كه به مساله انگيزه هاي فرح اشاره دارد.
به نظر مي رسد كه فرح چيزي شبيه پايكوبي و حركات بدني است كه به علت هيجانات شديد در انسان نمودار مي شود و مهار انسان را در دست مي گيرد و وي را به رفتارها و حركات غيرقابل كنترل وادار مي كند.
اما سرور كه همان شادي است امري پسنديده است كه گاه از آن به استبشار و بشارت ياد مي شود. در اين حالت بشره و پوست انسان تازه مي شود و طراوت و شادابي در آن نمودار مي گردد. شادي و سرور را مي توان مترادف هم دانست چنان كه فرح و پايكوبي تا اندازه اي مترداف مي نمايد.
در آيات قرآن آمده است كه انسان مومن، انساني مسرور و شادان است؛ چنان كه تبيين مي كند سرور به عنوان يك مطلوب براي انسان، حالتي است كه انسان هاي مومن و رستگار در بهشت از آن برخوردار مي گردند. (الانسان آيه 11) قرآن مي فرمايد: وجوه يومئذ باسره؛ چهره هايي كه آن روز شاد و باز است. (قيامه آيه 24)
واژه سرور از سرگرفته شده است كه در زبان عربي به راز و امر باطني اشاره مي شود؛ هم خانوادگي دو واژه، اين معنا را به ذهن خطور مي دهد كه شادي امري باطني است ومسرور كسي است كه حالتي در باطن خويش احساس مي كند كه نشانه رضايت فرد است.
انسان مومن از آن جايي كه قدرت و مشيت را در دست خداوند مي داند و به حكم توحيد محض، حتي در فعل نيز قايل به توحيد است و خداوند را در همه امور دخيل مي داند، از اين رو همواره از آن چه واقع مي شود خشنود و راضي است؛ چه آن امر موافق طبع او باشد و يا با خواسته اش در تضاد قرار گيرد؛ زيرا مي داند كه همه هستي در دست خداوند و به مديريت حكميانه وي مي گردد و اگر به شر و بدي دچار شود و يا به خير و نيكي دست يابد همه به حكم و مشيت الهي است.
به هر حال مومن شخصي مسرور و شادان است و اين حالت به عنوان مطلوب در وي دايمي و هميشگي است. وي مي كوشد تا در زندگي خويش مسرور باشد و اين حالت باطني را در نهايت به شكل بشاشيت و تبسم بروز مي دهد.
در روايت است كه حضرت پيامبر (ص) همواره تبسم داشت. اين امر دو مطلب را بيان مي دارد: نخست آن كه مومن مي بايست به پيروي از اسوه و نمونه خويش چنين باشد و سرور خويش را به شكل تبسم نشان دهد؛ ديگر آن كه در رفتار اجتماعي، مومن مي بايست حتي غم و اندوه خويش را به ديگران نشان ندهد. اگر آن حضرت همواره تبسم مي كرد و اين چنين در اجتماعات حاضر مي شد؛ اين بدان معنا نيست كه آن حضرت غمي نداشت؛ بلكه غم و اندوه خويش را آشكار نمي ساخت و با گشاده رويي با مردم رو به رو مي شد.
انسان مومن به هر حال گاه با رخدادهايي مواجه مي شود كه وي را محزون مي سازد ولي اين بدان معنا نيست كه حزن در وي هميشگي باشد و ياحزن و اندوه خويش را به ديگران بنماياند.
پس مومن كسي است كه همواره مسرور و شادان است و آن را به شكل بشاشيت و گشاده رويي نشان مي دهد و ديگر آن اگر غم و اندوه به هر علت و سببي بر او عارض شد (هر چند كه از نظرزماني كوتاه است) به ديگري نشان نمي دهد و ديگران را باخود درگير نمي كند.
كاربرد واژه بشر كه به معناي پوست است درمعناي شادي به اين نكته اشاره مي كند كه مومن در شادي خويش از حالت عادي بيرون نمي رود و شادي را اگر ظاهر مي كند در پوست خويش نشان مي دهد نه آن كه در اعضا و جوارح نيز آن را به شكل رقص و پايكوبي و مانند آن به نمايش بگذارد.
در حالات حضرت سليمان (ع) آمده است كه ايشان در واكنش طبيعي به سخن شاه مورچگان تبسم كرد و لبخند زد. (نمل آيه 19) بنابر اين تبسم كه به معناي لبخند است غير از خنده مي باشد.
مومن اهل تبسم و لبخند است و آن را به شكل خنده كه واكنشي تند و بلند و دور ازمهار و كنترل است بروز نمي دهد. به اين معنا كه شادي در ميان مومنان به شكل شادي و لبخند بروز و ظهور مي كند و از اين فراتر نمي رود و انسان مومن هرگز خنده و قهقهه نمي كند زيرا خنده صداي بيرون آمده از حنجره به شكلي خاص است كه به نظر مي رسد همانند حركات تند بدني و اعضا و جوارح در حكم فرح درمي آيد و يكي از مصاديق و اشكال فرح است كه قرآن آن را غيرمطلوب بر مي شمارد و همان امر موجب غفلت و فراموشي از ياد خدا مي گردد.

پنج شنبه 27 مهر 1391  3:48 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

پاسخ به:بانک مقالات معارف قرآن

  عنوان مقاله : خنده و گریه در آیات قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

  عنوان مقاله : خنده و گریه در آیات قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پنج شنبه 27 مهر 1391  3:49 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها