0

بانک مقالات معارف قرآن

 
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

وصف منافقان در قالب مثل

وصف منافقان در قالب مثل

سبحاني، جعفر
هدف در اين مقالات مسلسل، بيان مَثَلهاي زيباي قرآن مجيد است. و ما اين مَثَلها را به ترتيب سوره‏هاي قرآن شروع كرده و نخستين مَثَل را كه درباره منافقان است، مطرح مي‏كنيم.
مَثَل يكم

«مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللّهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فِي ظُلُماتٍ لا يُبْصِرُونَ»1.
«وصف آنان( منافقان) داستان كسي است كه آتشي برافروخته (تا در سايه آن راه پيدا كند يا گرم شود). وقتي اطراف او را روشن ساخت، (ناگهان آتش او خاموش گردد) خدا نور آنان(منافقان) را برد و آنان را در تاريكي‏ها رها ساخت كه نمي‏بينند».
«صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ»2.
«آنها كر، گنگ و كورند؛ از گمراهي باز نمي‏گردند».
***
قرآن در آغاز سوره بقره، مردم را نسبت به پذيرش آيين اسلام به سه گروه تقسيم مي‏كند و مجموع بحث او درباره اين سه گروه در آيه بيستم از سوره پايان مي‏پذيرد. اين سه گروه عبارتند از:
1 . متّقيان و پرهيزگاران. گفتگوي او درباره اين گروه در آيه پنجم به پايان مي‏رسد.
2 . كافران. كساني كه درست نقطه مقابل گروه متقيان مي‏باشند و بحث او درباره اين گروه در آيه هفتم، به پايان مي‏رسد.
3 . منافقان و گروه دوچهره. كساني كه به ظاهر ايمان آورده و در باطن، جزء كافران مي‏باشند و حكم ستون پنجم در ميان مسلمانان را دارند. بررسي قرآن درباره اين گروه از آيه هشتم آغاز شده و در آيه بيستم پايان مي‏يابد.
بنابراين درباره متقيان، پنج آيه؛ در مورد كافران دو آيه؛ و درباره منافقان سيزده آيه؛ در آغاز سوره بقره نازل گرديده است. اين كه خداوند گفتار خود را درباره كافران در دو آيه، ولي درباره دو چهره‏ها در سيزده آيه خلاصه مي‏كند، خود گواه روشن بر اهميت شناخت منافقان است كه از نظر موضع‏گيري، به مراتب خطرناك‏تر از كافران مي‏باشند.
دشمنان نقاب‏دار و ناشناخته، دوست‏نماياني هستند كه از گرگ وحشي بياباني، درنده‏ترند. آنان در سنگر دوستي از پشت خنجر مي‏زنند، به ظاهر دوستند و غمخوار، اما در باطن دشمني خوشحال، اصرار مي‏ورزند كه امين و رازدارند، ولي در واقع خائن و جاسوسند، و از اسرار زندگي و نقاط ضعف و قوت انسان، كاملاً باخبرند. پرهيز از چنين دشمنان ناشناخته بسيار مشكل و احيانا محال است.
چنين دشمني، همان نفاق و دورويي است كه قرآن در مورد آن در سوره‏هاي مختلفي بحث و گفتگو نموده و حتي سوره‏اي مستقلّ درباره منافقان فرو فرستاده است. امير مؤمنان علي عليه‏السلام از پيامبر گرامي اسلام صلي‏الله‏عليه‏و‏آله درباره اين گروه چنين نقل مي‏كند:
«من از هيچ يك از ملل جهان بر اسلام نمي‏ترسم، بلكه فقط از يك گروه مي‏ترسم و آن كافران مسلمان‏نما و گروه منافق و دوچهرگانند كه شيرين‏زبان و خوش‏گفتارند ولي در واقع از دشمنان اسلام هستند، در گفتار با شما هماهنگي دارند، ولي يك گام با شما برنمي‏دارند»3.
بنابراين نبايد تعجب كنيم كه قرآن كريم درباره منافقان در سوره بقره، آل‏عمران، نساء، انفال، توبه، عنكبوت، احزاب، فتح، منافقون، حديد و تحريم بحث و گفتگو نموده است. و سيماي اين گروه به ظاهر شرين و در باطن تلخ را نشان داده است.
***
دو آيه مذكور در آغاز بحث از طريق تمثيل وضع منافقان را روشن مي‏سازد.
فرض كنيد در شب تاريكي كه سياهي همه‏جا را فرا گرفته و احتمال هجوم گزنده‏ها و درنده‏ها روح و روان انسان را رنج مي‏دهد، وي براي پيدا كردن راه گريز و مسير صحيح آتش را روشن كند تا اطراف خود را ببيند و راه را از كوره راه تشخيص دهد.
در اين حالت كه انسان با نيم‏اميدي به سر مي‏برد، طوفاني برمي‏خيزد و آتش را خاموش كند و اميد انسان به نااميدي، و نشاط او به غم و دلهره تبديل مي‏شود.
قرآن وصف چنين شخصي را كه در اين گيرودار در اثر برافروختن آتش، روح جديد در كالبدش دميده مي‏شود و مي‏خواهد از آن بهره بگيرد آنگاه طوفان تمام سرمايه را از او مي‏گيرد، چنين بيان مي‏كند:
«كَمَثَلِ الَّذِي اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا أَضاءَتْ ما حَوْلَهُ».
«بسان كسي كه آتش را برافروخته آنگاه كه اطراف او را روشن كرد، (ناگهان خاموش مي‏شود)».
بنابراين جمله «فلمّا أَضاءَتْ»، نياز به جواب دارد و جواب آن محذوف است يعني (طفئت ناره) يا (أطفأاللّه نوره) و جواب «لمّا» به خاطر جمله بعدي حذف شده است.
قرآن يادآور مي‏شود كه حال منافقان در اين جهان نيز بسان همين گروه است، زيرا گروه منافق روزي كه پيامبر صلي‏الله‏عليه‏و‏آله وارد مدينه شد، به او ايمان آوردند، آنگاه به او كفر ورزيدند، چنان كه مي‏فرمايد: «ذلِكَ بِأَنَّهُمْ آمَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا»4.«اين به آن خاطر است كه آنان ايمان آوردند و سپس كفر ورزيدند».
آنان در تاريكي شرك و جهالت بودند، ايمان آنان بسان نوري بود كه در دل ظلمت و كفر درخشيد، و راه و چاه را به آنان نشان داد. و تا مدتي نيز از نور ايمان بهره گرفتند، ولي آنگاه كه راه كفر را زير نقاب نفاق در پيش گرفتند، خدا نور را از آنان برگرفت و آنها به صورت انسانهاي گمراه درآمدند كه نمي‏توانند راهي براي نجات بيابند.
بنابراين تشبيه يادشده، وضع زندگي آنان را در همين جهان تبيين مي‏كند، اميد و نااميدي، ايمان و كفر همگي در اين جهان صورت پذيرفته، و ارتباطي به جهان ديگر ندارد، ولي برخي از مفسران بخش نخست از مَثَل را مربوط به اين جهان دانسته و بخش ديگر را به پس از مرگ؛ يعني منافقان در سايه تظاهر به اسلام در اين جهان بهره‏مند مي‏شوند ولي به خاطر كفر و خاموش شدن چراغ ايمان، در جهان ديگر معذّب مي‏گردند.
اين گروه به خاطر از دست دادن تفكّر، از ابزار شناخت بهره نمي‏گيرند گوش دارند اما با آن نمي‏شنوند، زبان دارند ولي در واقع گنگند، چشم دارند، ولي با آن نمي‏بينند. چنان كه مي‏فرمايد: «صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَرْجِعُونَ».
در پايان دو نكته را يادآور مي‏شويم:
1 . در اين تمثيل مشبّه هست و يم مشبّه‏به.
مشبّه جمله «الّذي استوقد نارا» و مشبّه‏به «ذهب اللّه بنورهم» مي‏باشد. و اگر مشبّه مفرد و مشبّه‏به به صورت جمع است، به خاطر اين است كه حال دو طرف به هم تشبيه مي‏شود، خواه هر دو طرف گروهي باشند يا يكي گروهي؛ و طرف ديگر به صورت فرد.
2 . از آنجا كه اين افراد از ابزار شناخت بهره نمي‏گيرند، اميد به اصلاح آنان نيست، زيرا دستگاه تفكّر از طريق ابزار شناخت كمك مي‏گيرد و به قول گوينده:
چشم باز و گوش باز و اين عمي حيرتم از چشم بندي خدا

پاورقيها:

1) بقره: 17.
2) بقره: 18.
3) نهج‏البلاغه: نامه 37، پاراگراف 7.
4) منافقين: 13.
جمعه 21 مهر 1391  1:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصحاب‌ ايكه‌

اصحاب‌ ايكه‌

فرامرز حاج‌ منوچهري‌

اَصْحاب‌ِ اَيْكه‌، نام‌ قومى‌ ياد شده‌ در قرآن‌ كريم‌ كه‌ رسالت‌ پيامبر خويش‌، شعيب‌(ع‌)، را نپذيرفتند و بر ستمكاري‌ خود اصرار ورزيدند. ياد اينان‌ 4 بار در قرآن‌ كريم‌، در سوره‌هاي‌ حجر (15/78)، شعرا (26/176)، ص‌ (38/13) و ق‌ (50/14)، به‌ ميان‌ آمده‌، و در كنار اقوامى‌ چون‌ ثمود، قوم‌ لوط و قوم‌ تُبَّع‌ جاي‌ گرفته‌ است‌. اين‌ قوم‌ در منابع‌ قصص‌، غالباً با اصحاب‌ مدين‌ كه‌ حضرت‌ شعيب‌(ع‌)، ميان‌ آنان‌ نبوت‌ مى‌كرده‌، يكى‌ دانسته‌ شده‌، و اين‌ نكته‌ در قولى‌ مشهور از ابن‌عباس‌ نيز تأييد شده‌ است‌، اما بسياري‌ از مفسران‌، از جمله‌ اهل‌ تفسير از تابعان‌ چون‌ قتاده‌ و عكرمه‌، اين‌ دو نام‌ را به‌ دو قوم‌ بازگردانيده‌اند (نك: طبري‌، 1/327؛ مقدسى‌، 3/76؛ نيز براي‌ حديثى‌ نبوي‌، نك: سيوطى‌، 5/91).
ضبط واژة «ايكه‌»، موضوع‌ اختلاف‌ ميان‌ قراء بوده‌، و معانى‌ متفاوتى‌ براي‌ آن‌ ذكر گرديده‌ است‌. در ميان‌ عالمان‌ قرائت‌، در ضبط اين‌ تركيب‌ در سوره‌هاي‌ شعرا و ص‌ - و نه‌ در سوره‌هاي‌ حجر و ق‌ - اختلاف‌ نظر وجود دارد. اين‌ تركيب‌ در قرائت‌ قراء حجاز و شام‌، به‌ صورت‌ «اصحاب‌ لَيْكَةَ»، بدون‌ همزه‌ و با تاء مفتوح‌ آمده‌ است‌ و ليكه‌ در تفسير، نام‌ شهري‌ دانسته‌ شده‌ كه‌ به‌ جهت‌ تأنيث‌ و معرفه‌ بودن‌، منصرف‌ نيست‌ (نك: ابن‌ مجاهد، 368؛ ابن‌ زنجله‌، 519؛ طوسى‌، 8/57). قاريان‌ عراق‌ در تمامى‌ موارد، واژة اخير را «الايكة» خوانده‌اند (ابن‌ مجاهد، 368، 473) كه‌ از شهرت‌ و پذيرشى‌ بيشتر نزد مفسران‌ برخوردار بوده‌ است‌ و «ايكه‌» در آن‌ به‌ معناي‌ بيشه‌ و محل‌ درختان‌ انبوه‌ (جمع‌ آن‌ اَيْك‌) دانسته‌ شده‌ است‌ (نك: همانجاها؛ ابن‌ يزيدي‌، 284؛ جوهري‌، 3/1574). ابوعبيد بكري‌ (1/215) ايكه‌ را نام‌ مسكن‌ قوم‌ شعيب‌ دانسته‌ است‌، اما برخى‌ ديگر برآنند كه‌ اين‌ قوم‌ درختى‌ پر شاخ‌ و برگ‌ موسوم‌ به‌ «ايكه‌» را پرستش‌ مى‌كرده‌اند و از همين‌ رو اصحاب‌ ايكه‌ خوانده‌ شده‌اند (مثلاً نك: ابن‌ زنجله‌، 519 -520؛ ابن‌ كثير، 1/185).
بنابر آنچه‌ در سورة شعراء (26/176-183)، در وصف‌ اصحاب‌ ايكه‌ آمده‌ است‌، اين‌ مردم‌ به‌ فساد در داد و ستد گرفتار بوده‌اند و كم‌ فروشى‌ و نادرستى‌ در اوزان‌ و مقادير ميان‌ ايشان‌ مرسوم‌ بوده‌ است‌. شعيب‌ نبى‌ (ع‌) كه‌ براي‌ هدايت‌ ايشان‌ برانگيخته‌ شده‌ بود، آنان‌ را به‌ تقوا فرامى‌خواند و از ايشان‌ مى‌خواست‌ تا در سنجش‌ با پيمانه‌ و ترازو، درستى‌ پيشه‌ كنند و از عواقب‌ كارهاي‌ ناپسند خود بهراسند، اما قوم‌ از او روي‌ برتافتند و به‌ دروغ‌ و جادو متهمش‌ كردند.
داستان‌ اصحاب‌ ايكه‌ در روايات‌ با تفصيلى‌ بيشتر آمده‌، و گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ اين‌ قوم‌ به‌ راهزنى‌ مى‌پرداخته‌اند و يا راه‌ بر مردم‌ مى‌بسته‌اند و از آنان‌ باج‌ مى‌ستانده‌اند. برخى‌ ديگر گفته‌اند كه‌ چون‌ مردم‌ ديگر نقاط از حضور شعيب‌ پيامبر، آگاه‌ شدند، براي‌ ديدار، روي‌ به‌ شهر وي‌ آوردند، ولى‌ اصحاب‌ ايكه‌ راه‌ آنها را سد كردند و شعيب‌ را مجنون‌ خواندند (نك: بلعمى‌، 1/335؛ ثعلبى‌، 165).
دربارة عاقبت‌ قوم‌، در روايات‌ چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ شعيب‌(ع‌) در هدايت‌ آنان‌ تلاشى‌ بسيار كرد، ولى‌ آنان‌ راه‌ رستگاري‌ را نپذيرفتند و بر باطل‌ خويش‌ ابرام‌ ورزيدند. پس‌ شعيب‌ آنان‌ را نفرين‌ كرد و خداوند دعاي‌ او را اجابت‌ فرمود. به‌ گفتة مفسران‌، سخن‌ قرآن‌ كريم‌ از «عذاب‌ يوم‌ الظلة» (شعراء/26/189) به‌ همين‌ عذاب‌ اصحاب‌ ايكه‌ اشاره‌ دارد (ثعلبى‌، همانجا).
مفسران‌ با الهام‌ از برخى‌ آيات‌ قرآنى‌، در وصف‌ اين‌ عذاب‌ الهى‌ گفته‌اند كه‌ دري‌ از درهاي‌ جهنم‌ بر ايشان‌ بگشود و بادي‌ گرم‌ و سخت‌ وزيدن‌ گرفت‌. آنان‌ كه‌ از شدت‌ گرما به‌ ستوه‌ آمده‌ بودند، جايگاهى‌ مى‌جستند تا از گزند گرما در امان‌ مانند، از اين‌ رو به‌ سوي‌ صحرا گريختند. پس‌ خداوند ابري‌ فرو فرستاد و مردم‌ به‌ گمان‌ يافتن‌ِ جايى‌ امن‌ و آسوده‌ در ساية آن‌ ابر جاي‌ گرفتند. در اين‌ هنگام‌ پروردگار از آن‌ ابر، آتشى‌ بر اصحاب‌ ايكه‌ فرود آورد؛ زمين‌ لرزيد و آتش‌ همه‌ را در برگرفت‌ (نك: طبري‌، 1/327، 328؛ قمى‌، 2/125؛ابن‌ عساكر، 8/69). روايات‌ چنين‌آورده‌اند كه‌ بلا 7روزپياپى‌ اصحاب‌ ايكه‌ را درگرفته‌ بود (طبرسى‌، 6/528؛ سيوطى‌،5/92؛ ابن‌ عساكر، همانجا) و در آن‌، همگى‌، جز شعيب‌ و پيروانش‌ هلاك‌ شدند.
شايان‌ ذكر است‌ كه‌ برخى‌، مسكن‌ اين‌ قوم‌ را از ساحل‌ درياي‌ سرخ‌ تا سرزمين‌ مدين‌ (ابوعبيد، 1/126)، يا مكانى‌ پر درخت‌ نزديك‌ شهر مدين‌ دانسته‌اند (نك: مقريزي‌، 1/187). همچنين‌ روايتى‌ ديگر درخور توجه‌ است‌ كه‌ برپاية آن‌ شعيب‌ و يارانش‌ هنگام‌ نزول‌ بلا، به‌ ايله‌ كه‌ بيشه‌زاري‌ در نزديكى‌ شهر مدين‌ بوده‌ است‌، پناه‌ برده‌اند (همانجا). برخى‌ از روايات‌ نيز اشاره‌ دارند كه‌ مكان‌ اصحاب‌ ايكه‌، تبوك‌ بوده‌ است‌ (اصطخري‌، 20؛ جيهانى‌، 47؛ ياقوت‌، 1/421).

مآخذ:‌

ابن‌ زنجله‌، عبدالرحمان‌، حجة القراءات‌، به‌ كوشش‌ سعيد افغانى‌، بيروت‌، 1399ق‌/1979م‌؛ ابن‌ عساكر، على‌، تاريخ‌ مدينة دمشق‌، عمان‌، دارالبشير؛ابن‌ كثير، البداية؛ ابن‌ مجاهد، احمد، السبعة فى‌ القراءات‌، به‌ كوشش‌ شوقى‌ ضيف‌، قاهره‌، 1972م‌؛ ابن‌ يزيدي‌، عبدالله‌، غريب‌ القرآن‌، به‌ كوشش‌ محمد سليم‌ حاج‌، بيروت‌، 1405ق‌/ 1985م‌؛ ابوعبيد بكري‌، معجم‌ ما استعجم‌، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ سقا، بيروت‌، 1403ق‌/ 1983م‌؛ اصطخري‌، ابراهيم‌، المسالك‌ و الممالك‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، 1870م‌؛ بلعمى‌، محمد، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ محمدتقى‌ بهار، تهران‌، 1353ش‌؛ ثغلبى‌، احمد، قصص‌ الانبياء، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ جوهري‌، اسماعيل‌، الصحاح‌، به‌ كوشش‌ احمد عبدالغفور عطار، قاهره‌، 1376ق‌/1956م‌؛ جيهانى‌، ابوالقاسم‌، اشكال‌ العالم‌، ترجمة على‌ بن‌ عبدالسلام‌ كاتب‌، به‌ كوشش‌ فيروز منصوري‌، تهران‌، 1368ش‌؛ سيوطى‌، الدر المنثور فى‌ التفسير المأثور، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ طبرسى‌، فضل‌، مجمع‌ البيان‌، به‌ كوشش‌ هاشم‌ رسولى‌ محلاتى‌ و فضل‌الله‌ يزدي‌ طباطبايى‌، بيروت‌، 1408ق‌/ 1988م‌؛ طبري‌، تاريخ‌؛ طوسى‌، محمد، التبيان‌، به‌ كوشش‌ احمد حبيب‌ قصير عاملى‌، نجف‌، 1381ق‌، قرآن‌ كريم‌؛ قمى‌، على‌، تفسير، به‌ كوشش‌ طبيب‌ موسوي‌ جزائري‌، نجف‌، 1387ق‌؛ مقدسى‌، مطهر، البدء و التاريخ‌، به‌ كوشش‌ كلمن‌ هوار، پاريس‌، 1903م‌؛ مقريزي‌، احمد، الخطط، بولاق‌، 1270ق‌؛ ياقوت‌، بلدان‌.
 

جمعه 21 مهر 1391  1:33 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصحاب الرس

اصحاب الرس

فیروز منصوری

در قرآن کریم،در دو جای نام اصحاب الرس ذکر شده است.یکی در سوره‏ فرقان(25)آیه 38
«و عّادا و ثمود و اصحاب الرّس و قرونا بین ذلک کثیرا وکلا ضربنا له الامثال و کلا تبّرنا تتبیرا»
(قوم عاد و ثمود و اصحاب رس و مردمان انبوهی را که در میانه آنها بودند عذاب کردیم و برای همه ایشان مثلها زدیم و بسوی حق دعوتشان‏ کردیم(ولی نپذیرفتند)و همه را نابود ساختیم.»دیگری در سوره ق(50)آیه 12
«کذّبت قبلهم قوم نوح و اصحاب الرّس و ثمود»
(پیش از مردم مکّه قوم نوح و اصحاب‏ رس و ثمود همه پیغمبران را تکذیب کردند و شایسته عذاب من شدند).
مفسران اسلامی درباره اصحاب رس نظریات گوناگون ابراز داشته‏اند.بعضی‏ رس را نام چاه معروفی می‏دانند که گروهی بت‏پرست آنجا فرود آمدند و خدای تعالی‏ شعیب را بایشان فرستاد ولی آنقوم دعوت حق را نپذیرفتند و سرانجام بعذاب الهی‏ گرفتار شدند.برای اطلاع بیشتر درباره اینگونه تفسیرها،به لغت‏نامهء دهخدا«اصحاب‏ رس»مراجعه شود.دایرة المعارف اسلامی چاپ استانبول تمام تفسیرهای انجام شده را خیالی و عاری از ارزش تاریخی قلمداد کرده است.
ابن حوقل،آنگاه که از رودخانه ارس بحث می‏کند،شهرها و آبادیهای‏ ویران شده دو سوی رود ارس را باصحاب رس نسبت داده و چنین می‏نگارد:«این‏ همان«رس»است که خداوند متعال عذاب خود را درباره آنقوم ذکر می‏کند و اگرکسی در این موضوع دقت کند و از دو سوی رود ارس از شهر ورثان درآید و بالا و پائین‏ برود،آثار شهرهائی می‏بیند فرو ریخته و واژگون شده و زیرورو گردیده در بدترین‏ وضع،چنانکه خداوند فرمود:عادا و ثمود و اصحاب الرس و قرونا بین ذلک کثیرا وکلا ضربنا له الامثال و کلا تبرنا و تتبیرا.»1ظاهرا این قدیمی‏ترین منبع اسلامی است که‏ در آن از اصحاب رس بحث شده و تعیین محل گردیده است.
کلمه«رأس»که در زبان عربی بمعنای:سر-سرکله-رئیس-بلندی‏ سرکوه بکار می‏رود از کلمه رش Ras
اکدی ریشه گرفته و در تمام لهجه‏های سامی از قبیل عربی-آشوری-سریانی و آرامی و فنیقی و مندانی و عبری با مختصر تغییری‏ متداول گشته است‏2.
در دایرة المعارف اسلامی چاپ استانبول ذیل کلمه«راس العین»می‏خوانیم‏ که این شهر قدیمی را آشوریها Res Ayna
می‏نامیندد.در زبان سریانی نیز Res
Ayna
نوشته می‏شد و از آنجا بزبان عربی راه یافته و بصورت«رأس العین»معروف‏ گردیده است.
در زمان ساسانیان جماعتی از قوم یهود تحت ریاست رش گالوتا Res
galuta
صاحب تشکیلاتی بوده،اخبار و احادیث یهود را نعلیم و ترویج می‏کردند.این‏ اصطلاح را بفارسی و عربی«رأس الجالوت»ترجمه کرده‏اند.3
در الفهرست ابن ندیم ترجمه رضا تجدد صفحه 446 مطالبی درباره‏ اصحاب الرأس درج شده است.
داستان«رسیدن اسکندر به عرض جنوب و ده سرپرستان»نظامی گنجوی که‏ در اقبال‏نامه آمده است،با توجه به نوشته ابن الندیم تنظیم یافته و در آن منظومه واژه‏ «سرپرستان»بمعنی اصحاب رأس بکار رفته است.
بدین ترتیب،جای شبهه باقی نمی‏ماند که کلمه رس صورت تغییر یافته‏ «رش»قبل از اسلام است که در اکثر زبانهای سامی معمول و متداول گشته است،و برای تحقیق درباره پیروان رش(اصحاب الرس)باید ارتباط این کلمه را با امور دینی‏ دنیای قدیم،بویژه مردمان آسیای غربی تحت بررسی قرار داد.
نظر باینکه،اکثر داستانهای تاریخی قرآن مأخوذ از تورات می‏باشد.از اینرو با توجه به نوشته‏های کتاب مزبور که بیش از 70 بار از«مکانهای بلند و پیروان آن»بحث‏ کرده است،بنظر نگارنده،اصحاب الرس گروندگان و زائران زیگوراتها یعنی مردمان‏ آشور و بابل بودند که با قوم یهود مبارزات وسیع مذهبی داشتند و سرگذشت آنان به‏ تفصیل در تورات درج شده است.
برای اقامه دعوی و ارائه دلیل،توجه خوانندگان را بمطالب زیر معطوف‏ می‏دارد.قدیمی‏ترین نوشته‏های تاریخی و مذهبی بزبانهای سومری و اکدی تنظیم‏ یافته،و طبقه‏بندی تاریخی ادوار باستانی براساس بررسی‏های سرزمین بین النهرین و همسایگانش،و رسوم و آداب مردمان آن دیار صورت می‏گیرد.از اینرو،در تحقیق این‏ اصطلاح نیز از مطالعه مذاهب بین النهرین و پیرامونش بهره‏یابی کرده و بحث را آغاز می‏نماید.
سومریان و بابلیان انواع خدایان را می‏پرستیدند،برای مجمع خدایان طبقاتی‏ قائل شده مراتب و درجات،و مناقب و مراسمی را بدانها اختصاص داده بودند. شامخ‏ترین درجات و رفیع‏ترین مقام به«آنو»خدای آسمان اختصاص داشت.بعد از آنو«انلیل»رب النوع هوا و زمین و«انکی»رب النوع آب و حکمت در درجات ثانی‏ قرار گرفته و سایر خدایان را در مراتب بعدی می‏پرستیدند.این طبقه‏بندی مجمع خدایان‏ و تعیین و تخصیص مقام آنان،نه تنها در سومر و بابل،بلکه در مصر و شمال‏ بین النهرین بین کنعانیان و هی تیت‏ها نیز مرسوم بوده است.4همانند طبقه‏بندی‏ مقامات،پرستش گاههای خدایان نیز ویژگی‏هائی داشته و در شهرهای مختلف بنام هر یک معابدی برپا می‏داشتند.در نیپور معبدی بنام«انلیل»خدای زمین بنا کرده و در اروک پرستشگاهی بنام«آنو»خدای آسمان و خدای خدایان.
به پیروی از این سنت‏های دیرینه،آشوریان و بابلیان نیز معابد رفیعی را بنام‏ زیگورات که سمبول کوه بشمار می‏رفت،بنا کرده و در بالاترین مکان آن مجسمه‏های‏ خدایان متعدد را در جایگاههای مخصوص قرار می‏دادند و پرستش می‏کردند.در این‏ نیایش گاههای سر برافراشته که دارای طبقات مختلف بوده،رفیع‏ترین محل به آنو- خدای خدایان اختصاص داشت و این‏جایگاه را معبد رش Res Temple
می‏نامیدند. مراسم ویژه‏ای بنام«آنو»در این حریم مقدس انجام می‏دادند که برجسته‏ترین قسمت این مراسم،پس از نثار خدایان و هدیه قربانی‏ها-افروختن آتش و برافراشتن مشعل‏ها بوده که علاوه بر معابد،مردم در شهرها و خانه‏های خود نیز در روزهای برگزاری‏ آئین‏ها،همین مراسم آتش‏افروزی را انجام می‏دادند و جشنها برپا می‏داشتند.آگاهی‏ از آئین‏های این پرستشگاهها،اطلاعات جالبی درباره تاریخ تقدیس آتش و تداوم‏ آتش‏پرستی در شرق نزدیک،به خواننده عرضه می‏دارد.و از طرفی به قدمت باور داشت‏های مغان و آئین‏های پیروان زرتشت،سابقه تاریخی می‏بخشد.
آداب و رسوم و اوراد مذهبی اکدیان را دانشمند سرشناس فرانسوی ترو دانگین‏ جمع‏آوری و در کتاب خود بنام: Rituels Accadiens
انتشار داده است.جمس‏ پریچارد،قسمت‏هائی از این آئینهای معبد رش را در کتاب معروف خود بنام:«متون‏ باستانی شرق نزدیک»درج کرده است.برای اطلاع خوانندگان،ترجمه قسمتهائی از آئین‏های باستانی مربوط به معبد رش را ذیلا درج نموده و سپس با نوشته‏های تورات به‏ بحث و بررسی خواهد پرداخت.
«دعا و مراسم معبد که در روزهای 16 و 17 یکی از ماهها(معلوم نیست‏ کدام ماه)در اورک انجام می‏شد.
پس از گردهم‏آیی ایزدان و ایزد بانوان،و استقرار هریک در محل و مقام خود، کاهن«مشمش»شراب و روغن‏های خوب را بهم آمیخته مراسم نثار بجای می‏آورد. در آستانه درگاه متعال«معبد آنو»و دروازه خدایان،شراب و روغن افشانده و سپس‏ مقداری از مایعات را به لولا و پاشنه درهای معبد می‏مالید.کاهن یک گاو و یک‏ گوسفند را بپاس آنو و سایر خدایان قربانی می‏کند و سپس مجمر و طبق‏های زرین را پر کرده و بدون وقفه غذای شام خدایان را عرضه داشته و آنان را تغذیه می‏کند.وی شب‏ را در معبد بسر می‏برد.در این شب درب پرستشگاه نباید بسته شود.
در نخستین ساعات شب،هنگامی که ستارگان بهشتی«آنو و آنتو»در بام‏ رفیع برج زیگورات (Res Tempel)
در منطقه البروج ظاهر می‏شوند،مشمش با خواندن‏ اوراد مذهبی بنام:شلم بانو S?alam Banu'
مراسم را آغاز می‏کند.نخست طبقی زرین‏ همراه با آب جهت شستشوی دستان آنو و آنتو مهیا می‏سازد،سپس سینی پر از گوشت‏های قربانی گاو و گوسفند و مرغ پیش می‏آید،آبجو اعلا و شراب مصفا عرضه می‏شود،انواع میوه‏ها و محصولات باغها در طبق‏ها چیده و انباشته می‏گردد.روی یکی‏ از مجمرهای زرین،گرد عود5و رزین سدرمی‏پاشند.بعد از این آئین،روی هفت‏ سینی بزرگ طلائی از سبوهای زرین شراب ناب می‏افشانند و بدین ترتیب غذای‏ خدایان را مرتب کرده،شراب گوارا و آبجو و انواع میوه‏ها،برای سایر ایزدان فراهم‏ می‏شود و مراسم تغذیه انجام می‏پذیرد.بار دیگر روی هفت مجمر طلائی صمغ سدر و گرد عود نثار می‏کنند و از سبوهای رزین(به اکدی (sappu
باده‏افشانی تجدید می‏شود.
بعد از این مراسم،کاهن دیگری با لقب ماخو Mahhu
کمربند می‏بندد و با نفت که مقداری ادویه بدان افزوده‏اند،مشعل بزرگی را روشن می‏نماید.در برابر آن‏ مشعل فروزان سینی بزرگی قرار داده آئین دهان‏شوئی خدایان با اوراد شخص روحانی‏ آغاز می‏شود.پس از پایان مراسم دهن‏شوئی،سینی بزرگ برداشته می‏شود.
سپس کاهن دیگری بنام اری‏بیتی eribiti
مشعل را در دست گرفته و در بین سایر کاهنان می‏ایستد و باتفاق آنان سرودخوانان زیگورات (Temple Tower)
را ترک کرده و از دروازه حریم مقدس که در پشت معبد قرار دارد،خارج می‏شوند و به‏ محوطه درگاه متعال وارد شده در پشت خدای خدایان«آنو»کوزه دهن‏گشادی را می‏شکنند و ادعیه و اوراد می‏خوانند.اری‏بیتی و همراهانش مشعل‏های خدایان: پاپسوکال papsukal
(وزیر ایزدان)نوسکو Nusku
(ایزد آتش)شا Sha
و پیسانگونوگ pisangunugu
را در دست گرفته بسوی حریم مقدس ایزد بانو«آنتو» رهسپار می‏شوند و در حضور او کوزه دهن‏گشاد دیگری را می‏شکنند.در ادامه این‏ مراسم،تندیس‏های خدایان فوق الذکر با مشعل‏ها در مقابل«حریم سرنوشت»که در بالاترین مکان معبد در جوار مجمع خدایان قرار گرفته،مستقر می‏شوند و در حضور آنان‏ یک گاو قربان می‏کنند.در تالار انجمن خدایان،از مشعلهای فروزان،روی مجمری پر از آتش،ران و پوست قربانی را بریان کرده در سمت چپ و راست آتش قرار می‏دهند.حاملین مجسمه‏های خدایان مقرب(پاپوکال-شا-نوسکو-پیسانگونوگ) با مشعل‏های مربوطه از تالار و دروازه بزرگ بیرون می‏آیند و نیایش گاه را دور می‏زنند، سپس هریک از دروازه مخصوصی وارد زیگورات شده و کاهنان در حضور آنان مشعل‏ دیگری روشن می‏نمایند و تا برآمدن خورشید شب را در پرستشگاه بسر می‏برند.
در این شب«شانزدهم ماه»تمام کاهنان معابد اروک و مشابه آن باید همچو مشعلهائی را برافراشته و در پرستشگاهها فروزان نگه دارند و مراسم دعا و نیایش‏ «شلم بانو»را انجام دهند و در مقابل در معابد آتش روشن نمایند.
در همین شب که مراسم«معبد رش»انجام می‏شود مردم سرزمین‏های مجاور در خانه‏های خود آتش افروخته و بزمهای شادمانی برقرار می‏کنند و بخاطر خدایان سرود می‏خوانند.نگهبانان شهرها نیز به آتش‏افروزی در کوچه‏ها و چهارراهها و گذرگاهها می‏پردازند.در سمت چپ و راست دروازه شهر نی‏ها را بشکل ستون روی هم انباشته‏ آتش روشن می‏کنند و این آتش‏افروزی تا صبح ادامه پیدا می‏کند.در روز هفدهم ماه‏ نیز مراسم دعا و قربانی را بجای می‏آورند.
در روز هفدهم ماه،با مراسم خاصی در معبد مشعل‏ها را با آئین‏های قربانی و باده‏افشانی خاموش می‏کنند و پیکره‏های خدایان را در پرده‏ها و پوششهای کتانی‏ پوشیده و در جایگاه ویژه نگه می‏دارند.»6
علاوه بر مراسم روزهای 16 و 17 ماه که در بالا شرح داده شد،آئین‏های‏ دیگری نیز در معبد رش انجام می‏گرفت که در صفحات 339 تا 345 کتاب:«متون‏ باستانی شرق نزدیک»مفصلا درج شده است.در پایان این متون باستانی یادآوری‏ شده است که:«این لوحه‏ها رونوشتی است از الواحی که نبوپلاسر آنها را بعنوان‏ غنیمت از شهر اروک بتاراج برده است و حالی که یکی از شهروندان اروک بنام‏ کیدینانو kidinanu
کاهن«مشمش»آنو و آنتو ورثه اکورزاکیر Ekurzakir
کاهن‏ معبد رش.در سرزمین ایلام آنها را دیده و در زمان سلطنت پادشاهان سلوکوس‏ آنتیوخوس از آنها رونوشت برداشته و به شهر اروک آورده است.»7
از اطلاعیه فوق چنین استنباط می‏شود زیگورات چغازنبیل ایلام یک معبد رش‏ بوده و در حمله سال 640 ق م آشور بانیبال ویران گشته و اموالش بغارت رفته بود،در زمان‏ بنوپلاسر با تصرف شهر اروک و غارت اموال آن،لوحه‏های معابدش به ایلام حمل و در چغازنبیل نگه‏داری می‏شد.و از همین الواح در زمان سلوکیدها که بمعابد قدیم خیلی‏ توجه داشتند،رونویسی بعمل آمده است.
در بابل زیگوراتی وجود داشته بنام ازاژیل Esagil
که بپاس مردوخ خدای بابل بنا شده بود.از تاریخ بنای این برج Templ Tower
اطلاعی در دست نیست، یک متن اسطوره‏ای درباره ساختمان آن‏چنین می‏گوید:«خدایان بپاس پیروزی مردوخ‏ بر تیامت خانه ابدی برای او ساختند بنام ازاژیل که همطراز و هم فراز معبد آبسو Apsu بوده است.»8
آقای دکتر احمد بهمنش،در کتاب«تاریخ ملل قدیم آسیای غربی»در این‏ مورد می‏نویسد:«برای مردوخ معبد بزرگ و باشکوهی موسوم به«معبد سرفراز»ساخته‏ شده بود که در حدود دو هزار سال همچنان باقی ماند و باصطلاح کعبه تمام مردم‏ بین النهرین و پادشاهان آن بود.چون همه قدرت و اختیار سلاطین مستقیما از طرف‏ مردوک بآنها تفویض می‏شد.»9
نام همین زیگورات ازاژیل در وقایع‏نامه‏های بابلیان،ضمن لوحه شماره‏ 32235 موزه بریتانیا که مربوط به دوران سلوکوس اول است،«بیت رش ẓBit Res
یعنی خانه سرفراز هم نوشته شده است.10
قبل از تشکیل دولت ماد قوم اسرائیل قرنها در معرض تاخت‏وتاز دولت آشور قرار گرفته بود.بین آنان همواره تبلیغات مذهبی و مبارزات جدی صورت می‏گرفت. آنگاه که آشوریان تسلط پیدا می‏کردند به تخریب معابد و غارت شهرهای یهود پرداخته و بجای معابد معدوم زیگوراتها ایجاد کرده و مردم را مجبور به ستایش از خدایان آشور و بابل می‏کردند.در مقابل،به محض اینکه قوم اسرائیل قدرت و حکومت را بدست‏ می‏گرفت بت‏خانه‏ها و مکانهای بلند(معابد رش را ویران ساخته،کاهنان و پیروان آنان‏ را قتل عام می‏کردند.تورات،بویژه«کتاب اول و دوم پادشاهان»سرتاسر از این جنگ‏ و جدل‏ها و کشت و کشتارها سخن می‏راند.برای نمونه،قسمتهائی را ذیلا عرضه‏ می‏دارد.
«پادشاه آشور سلمناسر سامره را فتح کرد و اسرائیل را به آشور به اسیری برد. این بلا بخاطر خشم خدای یهوه بود که بفرمان او گوش ندادند و بنی اسرائیل بخلاف‏ یهوه خدای خود کارهائی را که درست نبود سرا بعمل آوردند و در جمیع شهرهای خود از برجهای دیده‏بانان تا شهرهای حصاردار مکانهای بلند برای خود ساختند و در آن‏ جایها مثل امت‏هائی که خداوند از حضور ایشان رانده بود در مکانهای بلند بخورسوزانیدند و اعمال زشت بجا آورده خشم خدا را به هیجان آوردند.»کتاب دوم‏ پادشاهان-باب 17.
«منشی دوازده ساله بود که پادشاه شد پنجاه و پنج سال در اورشلیم سلطنت‏ نمود و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود موافق رجاسات امت‏هائی که خداوند آنها را از حضور بنی اسرائیل اخراج کرده بود عمل نمود.زیرا مکانهای بلند را که پدرش خرقیا خراب کرده بود بار دیگر بنا کرد و مذبح‏ها برای بعمل بنا نمود و اشیره را بنوعی که‏ اخاب پادشاه اسرائیل ساخته بود ساخت و به تمامی لشگر آسمان سجده نمود و آنها را عبادت کرد و مذبح‏ها در خانه خداوند بنا نمود.
.....بعد از منسی پسرش آمون پادشاه شد.آمون 22 ساله بود که پادشاه شد و دو سال در اورشلیم سلطنت نمود و آنچه در نظر خداوند ناپسند بود موافق آنچه پدرش‏ منسی کرد عمل نمود.و بتمامی طریقی که پدرش بآن سلوک نموده بود رفتار کرد و بت‏ها را عبادت کرد.»
«بعد از یوشیا یهوآخار پادشاه شد.او آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود هر آنچه پدرش کرده بودند بعمل آورد.بعد از او یهویاقم پادشاه شد او هم آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود موافق آنچه پدرانش کرده بودند بعمل آورد.در ایام یهویاقم‏ نبوکدنصر پادشاه بابل آمد.بعد از او یهویاکین پادشاه شد او هم آنچه را که در ناپسند بود موافق هرآنچه پدرش کرده بود بعمل آورد.در زمان آنان نبوکدنصر به اورشلیم‏ آمد و تمام خزاین خانه خداوند و خزانه پادشاه را غارت کرد و تمام ساکنان اورشلیم را اسیر کرده ببابل برد،پادشاه و حرم او اسیر شدند.بعد از او صدقیا پادشاه شد و او هم‏ آنچه را که در نظر خداوند ناپسند بود مانند پدرانش بعمل آورد صدقیا با نبوکدنصر آشورید و در جنگ اسیر شد،پسرانش را کشتند و خودش را کور کردند.نبوکدنصر نبوزردان را به اورشلیم فرستاد.او خانه خداوند را سوزانید و تمام اموالش را غارت کرد. همه ساکنان شهر را اسیر کرده به بابل برد.کاهنان و کارکنان خانه خداوند را به بابل‏ برده و تمامی را کشت.»کتاب دوم پادشاهان خلاصه بابهای 24 و 25
«آخار تمثال‏ها برای بعلیم ریخت.بر مکانهای بلند و تل‏ها و زیر هر درخت‏ سبز قربانیها گذرانید و بخور سوزانید.آخار خانه خداوند و خانه‏های پادشاه و مردان را تاراج کرده و به پادشاه آشور داد.آخار اسباب آلات خانه خدا را خرد کرد و درهای‏ خانه خداوند را بسته مذبح‏ها برای خود در هر گوشه اورشلیم ساخت و در هر شهری از شهرهای یهود مکانهای بلند ساخت تا برای خدایان غریب بخور بسوزانند.»کتاب دوم‏ تواریخ ایام-باب 28
نمونه‏های فوق،از نوع اقدامات آشوریان و طرز رفتار پیروان معابد سرفراز و گسترش دامنه نفوذ آئین‏های غیر یهود،سخن می‏راند.حال به‏بینیم اسرائیلیان در برابر این تهاجم و ویرانگری مخالفان،چگونه به مقابله و مبارزه برمی‏خاستند،و نسبت به‏ آئین‏های مذهبی غیریهود چه عکس العملی داشتند.
در کتاب ارمیانبی چنین آمده است:«خداوند می‏گوید:من آنانیرا که در مکانهای بلند قربانی می‏گذرانند و برای خدایان بخور می‏سوزانند از موآب نابود خواهم‏ کرد.»
باب 48 آیه 35
تورات چنین می‏گوید:
....ییهوو باتفاق یهوناداب بسامره رسید.تمامی باقیماندگان اخاب را که‏ در سامره بودند کشت بحدیکه اثر او را نابود ساخت برحسب کلامی که خداوند به‏ ایلیا گفته بود.پس ییهو تمام قوم را جمع کرده بایشان گفت اخاب بعمل را پرستش قلیل‏ کرد اما ییهو او را پرستش کثیر خواهد نمود.پس الان جمع انبیای بعل و جمیع‏ پرستندگانش را و جمیع کهنه او را نزد من بخوانید و احدی از ایشان غایب نباشد زیرا قصد ذبح عظیمی برای بعل دارم هرکه حاضر نباشد زنده نخواهد ماند.اما ییهو این را از راه حیله کرد تا پرستندگان بعل را هلاک سازد.و ییهو گفت محفلی مقدس برای بعل‏ تقدیس نمائید و آنرا اعلان کردند و ییهو نزد تمامی اسرائیل فرستاد و تمامی پرستندگان‏ بعل آمدند و احدی باقی نماند که نیاید و بخانه بعل داخل شدند و خانه بعل سرتاسر پر شد.و بناظر مخزن لباس گفت که برای پستندگان بعل لباس بیرون آور و او برای‏ ایشان لباس بیرون آورد.ییهو و یهود ابن رکاب بخانه بعل داخل شدند و به پرستندگان‏ بعل گفت تفتیش کرده دریافت کنید که کسی از بندگان یهوه در اینجا با شما نباشد مگر بندگان بعل و بس.پس داخل شدند تا ذبح و قربانیهای سوختنی بگذرانند و ییهو
هشتاد نفر برای خود بیرون درگماشته بود و گفت اگر یکنفر از اینانیکه بدست شما سپردم رهائی یابد خون شما بعوض جان او خواهد بود.و چون از گذرانیدن قربانی‏ سوختنی فارغ شدند ییهو بشاطران و سرداران گفت داخل شده و ایشان را به کشید و کسی بیرون نیاید.پس ایشان را بدم شمشیر کشتند و شاطران ایشانرا بیرون انداختند. پس بشهر بیت بعل رفتند و تماثیلی را که در خانه بعل بود بیرون آورده آنها را بسوزانیدند و تمثال بعل را شکستند.و خانه بعل را منهدم ساخته آنرا تا امروز مزبله‏ ساختند.پس ییهو اثر بعل را از اسرائیل نابود ساخت.»کتاب دوم پادشاهان-باب‏ دهم.
«در سال سوم هوشع بن ایله پادشاه اسرائیل خرقیا ابن آخار پادشاه یهود آغاز سلطنت نمود.او بیست و پنجساله بود که پادشاه شد.29 سال در اورشلیم سلطنت کرد و آنچه در نظر خداوند پسند بود موافق هرچه پدرش داود کرده بود بعمل آورد.او مکانهای بلند را برداشت و تماثیل را شکست و اشیره را قطع نمود.»کتاب دوم‏ پادشاهان-باب 18
در کتاب دوم تواریخ ایام باب 19 نیز آمده است که خرقیا و اطرافیانش در شهرهای یهودا تمثالها را شکسته و مکانهای بلند و مذبح را منهدم ساختند.در زمان‏ خرقیا سناخریب به یهودا آمد و به یهوه توهین نمود و عدم یاری خدا را نسبت به اسرائیل‏ اعلام کرد.از سناخریب منشوری بجا مانده است که امروزه در موزه دانشگاه شیکاکو نگهداری می‏شود.11در این منشور سناخریب حمله لکشریان آشور را به اورشلیم شرح‏ می‏دهد و از قتل عام پادشاه و اشراف اکرون و آویزان کردن جسد آنان در ستونهای‏ شهر-غارت اموال مردم و خزائن پادشاه-و از اسارت یهودیان و بردن آنان به آشور سخن می‏راند.12
مثال دیگر.«آسامذبح‏های غریب و مکانهای بلند را برداشت و بت‏ها را بشکست و اشوریم را قطع نمود.و یهودا را امر فرمود که یهوه خدای پدران را بطلبند و شریعت او را نگاه دارند،مکان‏های بلند و تماثیل شمس را از جمیع شهرهای یهودا دور کرد.پسرش یهوشافاط نیز پیرو پدر بود و مکانهای بلند را برداشت.»کتاب دوم تواریخ‏ ایام-باب 14.
باب بیست و سوم کتاب دوم پادشاهان،سراسر از انهدام مکانهای بلند و سوزاندن تمثال‏ها-کشتن جمیع کاهنان و درآوردن اجساد مردگان از گور و سوزاندن‏ آنها در سامره وسیله یوشیا به تفصیل سخن می‏راند.
نوشته‏های فوق الاشعار مربوط بزمانی است که تورات تدوین یافته است. تخریب مکانهای بلند یا ایجاد پرستشگاهها در مکانهای بلند 70 فقره در تورات بازگو شده است که در قران کریم پیروان همین مکانهای بلند با عنوان:«اصحاب رس» معرفی شده است.
نگاهی به تاریخ نشان می‏دهد که بعد از تدوین تورات نیز همین مبارزات‏ مذهبی بین یهودیان و آشوریان و فرمانروایان بابل-یا بازماندگان و پیروان آئین‏های‏ دینی آنان،بویژه یونانیان،بهمان شدت و حدت پیش برقرار بوده،و قوم یهود و یکتاپرستان بین النهرین شمالی تا ظهور مسیحیت،همواره مورد تاخت‏وتاز و تعدی‏ «اصحاب رس»یا پیروان«زیگوراتها»بوده‏اند.در این باره نکات زیر درخور اعتنا می‏باشد.
در کاوش‏های اخیر باستانشناسی،از آرشیو متون خطی اروک مربوط به دوره‏ سلوکیدها،25 قطعه الواح امور بازرگانی سلسله خاندان ننا ایدن Nana Jddin
بدست‏ آمده است که تاریخ آنها را از 304 تا 168 قبل از میلاد تعین کرده‏اند.لوحه شماره‏ Vas 1548
بتاریخ 210 ق م و شماره Vas 1531
بدون تاریخ مربوط به خرید و فروش‏ زمین‏های اطراف معبد رش Res Templ
متعلق به«آنو»در اروک می‏باشد که بین‏ شاهزادگان و اعضای خاندان سلطنتی معامله شده است.13
در مجموعه مقالات محققین روسی،مربوط به«بین النهرین قدیم»که توسط دیاکونوف گردآوری و چاپ شده است،آقای گالیک سرکیسیان مرقوم می‏دارند: «آنتیوخوس اول ضمن القاب و عناوین متعدد،از روی تفاخر و تقرب،خویشتن را پاسدار زیگورات ازاژیل(برج بابل)معرفی می‏کرد.همین نویسنده با استفاده از متون‏ میخی،اظهار می‏دارد که در دوران آنتیوخوس اول بسال 275 ق م زمانیکه شهر سلوکیه‏ در کنار دجه بنا می‏شد،در بابل نیز کارگران شهر و حومه،خشت‏های بزرگی را برای‏ تعمیر و تزیین معبد ازاژیل تهیه می‏کردند.در مقاله آقای سرکیسیان از خدمات آنتیوخوس دوم به معبد بزرگ بابل نیز مطالبی درج شده است.14
همین سلوکیدها و اخلاف آنتیوخوس،که سرسپرده معبد ازاژیل و سوداگران‏ زمینهای پیرامون معبد رش بودند،پیوسته سرزمین‏های یهود را تاراج و قتل عام کرده و معابد آنان را ویران می‏ساختند.به ذکر نمونه کوچکی از آنها اکتفا نموده گرفتار را پایان می‏دهد.
«ملنوس ظروف طلای معبد اورشلیم(خانه خدا)را فروخت و به آنتیوخوس‏ داد.آنتیوخوس در سال 169 ق م مردم اورشلیم را قتل و غارت نموده تمام اثاثیه‏ گرانبها و طلاهای آنرا به یغما برد.در سال 168 ق م اوپولینوس یونانی 40000 نفر را قتل عام کرد.در معبد اورشلیم خوک قربانی کرد و خون آنرا بر قربانگاه پاشید و با گوشت آن تورات را آلوده ساخت و مجسمه ژوپیتر را در معبد یهود مستقر کرد،دستور تغییر مذهب یهودیان را داده و کنیسه‏ها را ویران و تورات‏ها را از بین بردند.»15
از قرار معلوم،در آغاز ظهور اسلام،برای شناسائی(اصحاب رس)تنها ویرانه‏های شهرهای آنان«نشانه و اثر تاریخی»محسوب می‏شد و در بین مردم شهرت‏ پیدا کرده بود که ابن حوقل بدان روایات و نشانه‏ها توسل جسته،آثار شهرهای ویران‏ شده کرانه ارس(نزدیک ورثان)را به اصحاب رس نسبت داده است.هرگاه مورخ‏ نامبرده این انتساب را به شهرهای کهنسال و ویران شده آشور و بابل واقع در اطراف‏ موصل مانند:نینوا-آشور-کالخ-خرس‏آباد-نمرود،میداد؛قضیه تا حدی روشن‏ شده و سوابق و سنت‏های تاریخی مردمان آن سرزمین معنی و مفهوم اصحاب رس را به‏ نحوی که در قرآن کریم آمده است به ایضاح می‏رسانید....

حواشی:

(1)-ابن حوقل.صورة الارض.ترجمه جعفر شعار ص 92 و 93
(2)-برای اطلاع بیشتر به کلمه(رأس)در فرهنگ تطبیقی عربی با زبانهای سامی و ایرانی،تألیف دکتر محمد جواد مشکور مراجعه نمایند.
(3)-فرهنگمعین-آرتور کریستن سین،ایران در زمان ساسانیان-ترجمه رشید یاسمی ص 54.
(4)-برای کسب اطلاعات بیشتر به کتاب:
مراجعه فرمائید.
(5)-در متن انگلیسی عین کلمه اکدی مشخاتو Mas?hatu
بکار برده شده است.این لغت همان‏ مسقاتون است که در فرهنگ‏ها عود هندی ترجمه می‏شود.
(6)-
(7)-مأخذ فوق ص 345.
(8)-
(9)-مأخذ یاد شده ص 94.
(15)-حبیب لوی-تاریخ یهود ایران.تهران.بروخیم جلد دوم ص 19 و 20.

 
جمعه 21 مهر 1391  1:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصحاب‌ ايكه‌

اصحاب‌ ايكه‌

فرامرز حاج‌ منوچهري‌

اَصْحاب‌ِ اَيْكه‌، نام‌ قومى‌ ياد شده‌ در قرآن‌ كريم‌ كه‌ رسالت‌ پيامبر خويش‌، شعيب‌(ع‌)، را نپذيرفتند و بر ستمكاري‌ خود اصرار ورزيدند. ياد اينان‌ 4 بار در قرآن‌ كريم‌، در سوره‌هاي‌ حجر (15/78)، شعرا (26/176)، ص‌ (38/13) و ق‌ (50/14)، به‌ ميان‌ آمده‌، و در كنار اقوامى‌ چون‌ ثمود، قوم‌ لوط و قوم‌ تُبَّع‌ جاي‌ گرفته‌ است‌. اين‌ قوم‌ در منابع‌ قصص‌، غالباً با اصحاب‌ مدين‌ كه‌ حضرت‌ شعيب‌(ع‌)، ميان‌ آنان‌ نبوت‌ مى‌كرده‌، يكى‌ دانسته‌ شده‌، و اين‌ نكته‌ در قولى‌ مشهور از ابن‌عباس‌ نيز تأييد شده‌ است‌، اما بسياري‌ از مفسران‌، از جمله‌ اهل‌ تفسير از تابعان‌ چون‌ قتاده‌ و عكرمه‌، اين‌ دو نام‌ را به‌ دو قوم‌ بازگردانيده‌اند (نك: طبري‌، 1/327؛ مقدسى‌، 3/76؛ نيز براي‌ حديثى‌ نبوي‌، نك: سيوطى‌، 5/91).
ضبط واژة «ايكه‌»، موضوع‌ اختلاف‌ ميان‌ قراء بوده‌، و معانى‌ متفاوتى‌ براي‌ آن‌ ذكر گرديده‌ است‌. در ميان‌ عالمان‌ قرائت‌، در ضبط اين‌ تركيب‌ در سوره‌هاي‌ شعرا و ص‌ - و نه‌ در سوره‌هاي‌ حجر و ق‌ - اختلاف‌ نظر وجود دارد. اين‌ تركيب‌ در قرائت‌ قراء حجاز و شام‌، به‌ صورت‌ «اصحاب‌ لَيْكَةَ»، بدون‌ همزه‌ و با تاء مفتوح‌ آمده‌ است‌ و ليكه‌ در تفسير، نام‌ شهري‌ دانسته‌ شده‌ كه‌ به‌ جهت‌ تأنيث‌ و معرفه‌ بودن‌، منصرف‌ نيست‌ (نك: ابن‌ مجاهد، 368؛ ابن‌ زنجله‌، 519؛ طوسى‌، 8/57). قاريان‌ عراق‌ در تمامى‌ موارد، واژة اخير را «الايكة» خوانده‌اند (ابن‌ مجاهد، 368، 473) كه‌ از شهرت‌ و پذيرشى‌ بيشتر نزد مفسران‌ برخوردار بوده‌ است‌ و «ايكه‌» در آن‌ به‌ معناي‌ بيشه‌ و محل‌ درختان‌ انبوه‌ (جمع‌ آن‌ اَيْك‌) دانسته‌ شده‌ است‌ (نك: همانجاها؛ ابن‌ يزيدي‌، 284؛ جوهري‌، 3/1574). ابوعبيد بكري‌ (1/215) ايكه‌ را نام‌ مسكن‌ قوم‌ شعيب‌ دانسته‌ است‌، اما برخى‌ ديگر برآنند كه‌ اين‌ قوم‌ درختى‌ پر شاخ‌ و برگ‌ موسوم‌ به‌ «ايكه‌» را پرستش‌ مى‌كرده‌اند و از همين‌ رو اصحاب‌ ايكه‌ خوانده‌ شده‌اند (مثلاً نك: ابن‌ زنجله‌، 519 -520؛ ابن‌ كثير، 1/185).
بنابر آنچه‌ در سورة شعراء (26/176-183)، در وصف‌ اصحاب‌ ايكه‌ آمده‌ است‌، اين‌ مردم‌ به‌ فساد در داد و ستد گرفتار بوده‌اند و كم‌ فروشى‌ و نادرستى‌ در اوزان‌ و مقادير ميان‌ ايشان‌ مرسوم‌ بوده‌ است‌. شعيب‌ نبى‌ (ع‌) كه‌ براي‌ هدايت‌ ايشان‌ برانگيخته‌ شده‌ بود، آنان‌ را به‌ تقوا فرامى‌خواند و از ايشان‌ مى‌خواست‌ تا در سنجش‌ با پيمانه‌ و ترازو، درستى‌ پيشه‌ كنند و از عواقب‌ كارهاي‌ ناپسند خود بهراسند، اما قوم‌ از او روي‌ برتافتند و به‌ دروغ‌ و جادو متهمش‌ كردند.
داستان‌ اصحاب‌ ايكه‌ در روايات‌ با تفصيلى‌ بيشتر آمده‌، و گفته‌ شده‌ است‌ كه‌ اين‌ قوم‌ به‌ راهزنى‌ مى‌پرداخته‌اند و يا راه‌ بر مردم‌ مى‌بسته‌اند و از آنان‌ باج‌ مى‌ستانده‌اند. برخى‌ ديگر گفته‌اند كه‌ چون‌ مردم‌ ديگر نقاط از حضور شعيب‌ پيامبر، آگاه‌ شدند، براي‌ ديدار، روي‌ به‌ شهر وي‌ آوردند، ولى‌ اصحاب‌ ايكه‌ راه‌ آنها را سد كردند و شعيب‌ را مجنون‌ خواندند (نك: بلعمى‌، 1/335؛ ثعلبى‌، 165).
دربارة عاقبت‌ قوم‌، در روايات‌ چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ شعيب‌(ع‌) در هدايت‌ آنان‌ تلاشى‌ بسيار كرد، ولى‌ آنان‌ راه‌ رستگاري‌ را نپذيرفتند و بر باطل‌ خويش‌ ابرام‌ ورزيدند. پس‌ شعيب‌ آنان‌ را نفرين‌ كرد و خداوند دعاي‌ او را اجابت‌ فرمود. به‌ گفتة مفسران‌، سخن‌ قرآن‌ كريم‌ از «عذاب‌ يوم‌ الظلة» (شعراء/26/189) به‌ همين‌ عذاب‌ اصحاب‌ ايكه‌ اشاره‌ دارد (ثعلبى‌، همانجا).
مفسران‌ با الهام‌ از برخى‌ آيات‌ قرآنى‌، در وصف‌ اين‌ عذاب‌ الهى‌ گفته‌اند كه‌ دري‌ از درهاي‌ جهنم‌ بر ايشان‌ بگشود و بادي‌ گرم‌ و سخت‌ وزيدن‌ گرفت‌. آنان‌ كه‌ از شدت‌ گرما به‌ ستوه‌ آمده‌ بودند، جايگاهى‌ مى‌جستند تا از گزند گرما در امان‌ مانند، از اين‌ رو به‌ سوي‌ صحرا گريختند. پس‌ خداوند ابري‌ فرو فرستاد و مردم‌ به‌ گمان‌ يافتن‌ِ جايى‌ امن‌ و آسوده‌ در ساية آن‌ ابر جاي‌ گرفتند. در اين‌ هنگام‌ پروردگار از آن‌ ابر، آتشى‌ بر اصحاب‌ ايكه‌ فرود آورد؛ زمين‌ لرزيد و آتش‌ همه‌ را در برگرفت‌ (نك: طبري‌، 1/327، 328؛ قمى‌، 2/125؛ابن‌ عساكر، 8/69). روايات‌ چنين‌آورده‌اند كه‌ بلا 7روزپياپى‌ اصحاب‌ ايكه‌ را درگرفته‌ بود (طبرسى‌، 6/528؛ سيوطى‌،5/92؛ ابن‌ عساكر، همانجا) و در آن‌، همگى‌، جز شعيب‌ و پيروانش‌ هلاك‌ شدند.
شايان‌ ذكر است‌ كه‌ برخى‌، مسكن‌ اين‌ قوم‌ را از ساحل‌ درياي‌ سرخ‌ تا سرزمين‌ مدين‌ (ابوعبيد، 1/126)، يا مكانى‌ پر درخت‌ نزديك‌ شهر مدين‌ دانسته‌اند (نك: مقريزي‌، 1/187). همچنين‌ روايتى‌ ديگر درخور توجه‌ است‌ كه‌ برپاية آن‌ شعيب‌ و يارانش‌ هنگام‌ نزول‌ بلا، به‌ ايله‌ كه‌ بيشه‌زاري‌ در نزديكى‌ شهر مدين‌ بوده‌ است‌، پناه‌ برده‌اند (همانجا). برخى‌ از روايات‌ نيز اشاره‌ دارند كه‌ مكان‌ اصحاب‌ ايكه‌، تبوك‌ بوده‌ است‌ (اصطخري‌، 20؛ جيهانى‌، 47؛ ياقوت‌، 1/421).

مآخذ:‌

ابن‌ زنجله‌، عبدالرحمان‌، حجة القراءات‌، به‌ كوشش‌ سعيد افغانى‌، بيروت‌، 1399ق‌/1979م‌؛ ابن‌ عساكر، على‌، تاريخ‌ مدينة دمشق‌، عمان‌، دارالبشير؛ابن‌ كثير، البداية؛ ابن‌ مجاهد، احمد، السبعة فى‌ القراءات‌، به‌ كوشش‌ شوقى‌ ضيف‌، قاهره‌، 1972م‌؛ ابن‌ يزيدي‌، عبدالله‌، غريب‌ القرآن‌، به‌ كوشش‌ محمد سليم‌ حاج‌، بيروت‌، 1405ق‌/ 1985م‌؛ ابوعبيد بكري‌، معجم‌ ما استعجم‌، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ سقا، بيروت‌، 1403ق‌/ 1983م‌؛ اصطخري‌، ابراهيم‌، المسالك‌ و الممالك‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، 1870م‌؛ بلعمى‌، محمد، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ محمدتقى‌ بهار، تهران‌، 1353ش‌؛ ثغلبى‌، احمد، قصص‌ الانبياء، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ جوهري‌، اسماعيل‌، الصحاح‌، به‌ كوشش‌ احمد عبدالغفور عطار، قاهره‌، 1376ق‌/1956م‌؛ جيهانى‌، ابوالقاسم‌، اشكال‌ العالم‌، ترجمة على‌ بن‌ عبدالسلام‌ كاتب‌، به‌ كوشش‌ فيروز منصوري‌، تهران‌، 1368ش‌؛ سيوطى‌، الدر المنثور فى‌ التفسير المأثور، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ طبرسى‌، فضل‌، مجمع‌ البيان‌، به‌ كوشش‌ هاشم‌ رسولى‌ محلاتى‌ و فضل‌الله‌ يزدي‌ طباطبايى‌، بيروت‌، 1408ق‌/ 1988م‌؛ طبري‌، تاريخ‌؛ طوسى‌، محمد، التبيان‌، به‌ كوشش‌ احمد حبيب‌ قصير عاملى‌، نجف‌، 1381ق‌، قرآن‌ كريم‌؛ قمى‌، على‌، تفسير، به‌ كوشش‌ طبيب‌ موسوي‌ جزائري‌، نجف‌، 1387ق‌؛ مقدسى‌، مطهر، البدء و التاريخ‌، به‌ كوشش‌ كلمن‌ هوار، پاريس‌، 1903م‌؛ مقريزي‌، احمد، الخطط، بولاق‌، 1270ق‌؛ ياقوت‌، بلدان‌.
 

جمعه 21 مهر 1391  1:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصحاب‌ كهف‌

اصحاب‌ كهف‌

فرامرز حاج‌ منوچهري‌

اَصْحاب‌ِ كَهْف‌، در قصص‌ قرآنى‌ نام‌ گروهى‌ از مؤمنان‌ كه‌ از ستم‌ پادشاهى‌ مشرك‌ به‌ غاري‌ پناه‌ بردند و ساليانى‌ دراز به‌ خوابى‌ عميق‌ درافتادند. بر پاية روايات‌، اين‌ پادشاه‌ مشرك‌، دقيانوس‌، و محل‌ واقعه‌ اِفِسوس‌ دانسته‌ شده‌ است‌.
داستان‌ اين‌ گروه‌، با اشاراتى‌ كوتاه‌ در اوايل‌ سورة مكى‌ كهف‌ مسطور است‌ كه‌ در آن‌ سخن‌ از يكتاپرستانى‌ است‌ كه‌ براي‌ گريز از پرستش‌ خدايان‌ دروغين‌ به‌ غاري‌ پناه‌ بردند تا از گزند ستمكاران‌ بت‌پرست‌ برهند. خوابى‌ كه‌ آنان‌ را در غار درربود، به‌ فرمان‌ پروردگار ساليانى‌ به‌ طول‌ انجاميد و در اين‌ مدت‌، چنان‌ هيبتى‌ داشتند كه‌ كس‌ را ياراي‌ نزديك‌ شدن‌ به‌ آنان‌ نبود و نگرنده‌ آنان‌ را بيدار مى‌پنداشت‌. اين‌ خفتگان‌ ساليانى‌ چند (بر پاية آيات‌ قرآنى‌: 309 سال‌) را در همان‌ حال‌ گذراندند و چون‌ به‌ خواست‌ الهى‌ از خواب‌ برخاستند، چنان‌ گمان‌ بردند كه‌ تنها روزي‌ يا كمى‌ بيشتر از روز در خواب‌ بوده‌اند. چون‌ يكى‌ از ايشان‌ براي‌ فراهم‌ آوردن‌ غذا به‌ شهر درآمد، مردم‌ از حال‌ شگفت‌انگيزشان‌ آگاهى‌ يافتند و برآن‌ شدند تا بر در غار آنان‌ مسجدي‌ به‌ پا سازند. در اين‌ آيات‌ به‌ سگى‌ همراه‌ اصحاب‌ كهف‌ اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ بر در غار، خفته‌، و با هيبتى‌ شگفت‌، دو دست‌ خود بر زمين‌ گسترانيده‌ بود (نك: كهف‌/18/9-22).
همچون‌ بسياري‌ ديگر از قصص‌ قرآنى‌، داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ در ميان‌ صاحبان‌ اديان‌ آسمانى‌، پيشينه‌ دارد و اساساً داستانى‌ مشهور در ميان‌ مسيحيان‌ شرق‌ و غرب‌ بوده‌ است‌. قرآن‌ كريم‌ بدون‌ اينكه‌ به‌ صاحبان‌ ديانت‌ بخصوصى‌ تصريح‌ نموده‌ باشد، به‌ تعبير «يقولون‌» به‌ شهرت‌ و تداول‌ اين‌ داستان‌ در ميان‌ پيشينيان‌، و حتى‌ اختلافى‌ در جزئيات‌ داستان‌ ميان‌ بازگو كنندگان‌ اشاره‌ دارد (همانجا). در ميان‌ مسيحيان‌، اصحاب‌ كهف‌ نه‌ به‌ لحاظ پناه‌ بردنشان‌ به‌ غار، بلكه‌ از جهت‌ به‌ خواب‌ رفتنشان‌ شهرت‌ يافته‌اند و با عنايت‌ به‌ اينكه‌ شمار آنان‌ 7 نفر انگاشته‌ شده‌ است‌، در غالب‌ منابع‌، به‌ خصوص‌ در منابع‌ مسيحيت‌ غربى‌ به‌ «7 خفتگان‌1» شناخته‌ شده‌اند.
اين‌ انديشه‌ كه‌ داستان‌ مسيحى‌ 7 خفتگان‌، خود در داستانهايى‌ قديم‌تر ريشه‌ داشته‌ باشد، در برخى‌ از پژوهشها مطرح‌ شده‌ است‌ و شماري‌ از محققان‌، برخى‌ عناصر داستان‌ را با داستانهاي‌ مشابه‌ در منابع‌ يهودي‌، يونانى‌ و جز آن‌ جست‌وجو كرده‌اند. از جمله‌ بايد به‌ داستان‌ اُنياس‌ (حونى‌) اشاره‌ كرد كه‌ در كتاب‌ «تعانيت‌»، از بخشهاي‌ تلمود، از آن‌ ياد گرديده‌، و به‌ خواب‌ 70 سالة او اشاره‌ شده‌ است‌. همچنين‌ برخى‌ به‌ مقايسة داستان‌ با حكايت‌ هلنى‌ِ 9 خفتگان‌ِ ساردينيا اشاره‌ كرده‌اند كه‌ ارسطو از آن‌ ياد كرده‌ است‌ (براي‌ اين‌ مقايسه‌ها، نك: گوئيدي‌، 430 -429 ؛ دِي‌، 140 ؛ نيز نك: «تعانيت‌2»، a .(23
به‌ هر تقدير، در متون‌ مسيحى‌ كهن‌، داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ با مضامينى‌ كاملاً قابل‌ مقايسه‌ با مضامين‌ اسلامى‌ ديده‌ مى‌شود، بدان‌گونه‌ كه‌ نه‌ تنها مى‌توان‌ خطوط كلى‌ داستان‌ قرآنى‌ را در پرداختهاي‌ مسيحى‌ بازيافت‌، بلكه‌ بخش‌ تفصيلات‌ داستان‌ در روايات‌ و تفاسير اسلامى‌ نيز، با پرداختهاي‌ مسيحى‌ قابل‌ مقايسه‌ است‌. در اين‌ مقايسه‌ها، همگونى‌ ميان‌ برخى‌ پرداختهاي‌ روايى‌ اسلامى‌ با نمونه‌هاي‌ مسيحى‌ كاملاً مشهود است‌؛ چنانكه‌ روايت‌ ابن‌حميد از ابن‌اسحاق‌، و به‌ خصوص‌ ضبط نامها در اين‌ روايت‌،از نمونه‌هاي‌برجستةهمگونى‌ با پرداختهاي‌ مسيحى‌ است‌ (نك: ادامة مقاله‌). نقل‌ اين‌ داستان‌ نزد مسيحيان‌ با روايت‌ يعقوب‌ سروگى‌ (451-521م‌)، اسقف‌ سريانى‌ كه‌ مدتى‌ پس‌ از تئودُسيوس‌ دوم‌ مى‌زيسته‌، و نيز دسته‌اي‌ روايات‌ ادبى‌ صورت‌ گرفته‌ است‌. اين‌ پرداختهاي‌ مسيحى‌ در نسخه‌هايى‌ به‌ زبانهاي‌ سريانى‌، قبطى‌، عربى‌، حبشى‌ و ارمنى‌ از سدة 6م‌ به‌ بعد باقى‌ مانده‌ است‌ (براي‌ پرداختهاي‌ گوناگون‌ داستان‌، نك: گيبن‌، ؛ I/544-545 ماسينيون‌، چ‌ 1954م‌، 103 به‌بعد؛ گوئيدي‌،429 -428 ؛ .(I/512-513,II/502ٹéگ¤ً
دقيانوس‌ و نيز ثاودوسيوس‌ (تيذوسيوس‌) كه‌ نام‌ آنها در داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ آمده‌ است‌،دو تن‌ از امپراتوران‌تاريخى‌ روم‌ هستند كه‌ نخستين‌ از اين‌ دو تن‌ در تواريخ‌ با نام‌ دكيوس‌ يا دكيانوس‌ (حك 249-251م‌) شناخته‌ مى‌شود و دومين‌ نفر نيز با تئودسيوس‌ دوم‌ (حك 408-450م‌)، امپراتور روم‌ شرقى‌، تطبيق‌پذير است‌. شهر افسوس‌ شهري‌ باستانى‌ در غرب‌ آسياي‌ صغير، نزديك‌ ساحل‌ اژه‌ است‌ كه‌ در دورة رومى‌، مركز شرقى‌ امپراتوري‌ روم‌ بوده‌ است‌ (نيز نك: ه د، اياسلوق‌).
اصحاب‌ كهف‌ اسلامى‌ و مقايسة آن‌ با نمونه‌هاي‌ مسيحى‌، و همچنين‌ تطبيق‌ آن‌ با برخى‌ دانسته‌هاي‌ تاريخى‌، توجه‌ خاورشناسان‌ را به‌ خود جلب‌ كرده‌ است‌، چنانكه‌ از زواياي‌ مختلف‌ دربارة اين‌ موضوع‌ به‌ تحقيق‌ پرداخته‌اند. براي‌ نمونه‌ ماسينيون‌ با نگاهى‌ بر روايات‌ اسلامى‌ و مسيحى‌ به‌ بررسى‌ جايگاه‌ اصحاب‌ كهف‌ در ميان‌ گروههاي‌ قومى‌ گوناگون‌ به‌ ويژه‌ از نظر تصويرنگاري‌ ايشان‌ عنايت‌ داشته‌، و طى‌ يك‌ سلسله‌ مقالات‌ به‌ تفصيل‌ به‌ اين‌ مطلب‌ پرداخته‌ است‌ (نك: ماسينيون‌ در همين‌ مآخذ). از سويى‌ ديگر يونگ‌ با مقايسة داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ و داستان‌ خضر نبى‌، به‌ موضوع‌ تجديد حيات‌ و عمر دوباره‌ يافتن‌ نظر داشته‌ است‌ (نك: ص‌ 135 به‌ بعد؛ جرويس‌، .(75 همچنين‌ واي‌ با نگاهى‌ به‌ قصص‌ الانبياء ربغوزي‌ به‌ بررسى‌ اين‌ داستان‌ نزد اقوام‌ ترك‌ پرداخته‌ (نك: ص‌ 289 به‌ بعد)، و سيدرسكى‌ با اختصاص‌ دادن‌ بخشى‌ از اثر خود به‌ قصص‌ اصحاب‌ كهف‌، به‌ مقايسه‌ ميان‌ روايات‌ اسلامى‌ و مسيحى‌، و يافتن‌ نمونه‌اي‌ از تلمود در آثار يهودي‌ پرداخته‌ است‌ (ص‌ .(153
اصحاب‌ كهف‌ و پرداختهاي‌ روايى‌: بيان‌ داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ در قرآن‌ كريم‌، مانند بسياري‌ ديگر از قصص‌ پيشينيان‌ به‌ اجمال‌، و در روايات‌ و نقل‌ قُصّاص‌، به‌ تفصيل‌ آمده‌ است‌؛ مفسران‌ نيز به‌ مناسبت‌ تفسير سورة كهف‌، با ذكر روايات‌ گوناگون‌ به‌ شرح‌ قصص‌ مربوط به‌ اصحاب‌ كهف‌ پرداخته‌اند.
در نگاه‌ به‌ اين‌ پرداختهاي‌ روايى‌، نخست‌ بايد به‌ روايت‌ طبري‌ از طريق‌ ابن‌حميد از ابن‌اسحاق‌ اشاره‌ كرد كه‌ از نزديك‌ترين‌ نمونه‌هاي‌ همخوان‌ با روايت‌ مسيحى‌ نيز هست‌. در اين‌ روايت‌ گفته‌ مى‌شود كه‌ پس‌ از حضرت‌ عيسى‌ (ع‌)، مسيحيان‌ از ايمان‌ خويش‌ بازگشته‌، با تشويق‌ پادشاه‌ زمان‌ دقينوس‌ (= دقيانوس‌) به‌ بت‌ پرستى‌ روي‌ نهادند؛ با سخت‌گيري‌ پادشاه‌، موحدان‌ يا مثله‌ و كشته‌ مى‌شدند، يا همچون‌ اصحاب‌ كهف‌ كه‌ از اشراف‌زادگان‌ بوده‌اند، روي‌ به‌ سوي‌ پروردگار آورده‌، به‌ تضرع‌، راه‌ رهايى‌ مى‌جسته‌اند ( تفسير، 15/133؛ نيز بغوي‌، 3/541 به‌ بعد). به‌ اين‌ روايت‌، بايد يادداشتهايى‌ ديگر از روايات‌ طبري‌ را افزود، مبنى‌ بر اينكه‌ اصحاب‌ كهف‌ در يكى‌ از غيبتهاي‌ كوتاه‌ دقيانوس‌ از تختگاه‌، گريخته‌، به‌ غاري‌ در كوه‌ بنجلوس‌ (قس‌: ثعلبى‌، 416؛ طوسى‌، محمد بن‌ حسن‌، التبيان‌، 7/12؛ ابن‌كثير، 4/368) پناه‌ بردند؛ اما به‌ زودي‌ پناهگاه‌ آنان‌ شناخته‌ شد. دقيانوس‌ با همراهان‌ به‌ در غار آمد و به‌ تصور اينكه‌، با بستن‌ غار، جوانان‌ خفته‌ در آن‌، زنده‌ به‌ گور خواهند شد، دستور به‌ بستن‌ دهانة غار داد. در اين‌ ميان‌ دو تن‌ از ياران‌ دقيانوس‌ به‌ نامهاي‌ بيدروس‌ و روناس‌ كه‌ ايمان‌ خويش‌ پنهان‌ مى‌داشتند، داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ را بر لوحى‌ نوشته‌، در جعبه‌اي‌ در نزديكى‌ دهانة غار نهادند تا مگر آيندگان‌ از اخبار آنان‌ آگاه‌ گردند (طبري‌، همان‌، 15/133- 135؛ نيز قس‌: شريف‌ رضى‌، 140-141).
در بخش‌ ديگر داستان‌، روايتى‌ به‌ نقل‌ قتاده‌ از عكرمه‌ شايان‌ توجه‌ است‌ كه‌ به‌ وقايع‌ پس‌ از بيداري‌ اصحاب‌ كهف‌ مربوط مى‌شود. در اين‌ روايت‌، اشاره‌ مى‌شود كه‌ دير زمانى‌ پس‌ از به‌ خواب‌ رفتن‌ اصحاب‌ كهف‌، تغييرات‌ بسياري‌ در شهر آنان‌، افسوس‌، پديد آمده‌، و فرمانروايى‌ِ آن‌ ديار به‌ پادشاه‌ صالحى‌ از نسل‌ دقيانوس‌، به‌ نام‌ تيذوسيس‌ رسيده‌ بود (براي‌ اختلاف‌ در ضبط نام‌ وي‌، نك: طبرسى‌، 6/709-710؛ سورآبادي‌، 217). از سوي‌ ديگر مردم‌ شهر در مسألة رستاخيز و برانگيخته‌ شدن‌ جسد در آخرت‌، معتقدات‌ مختلفى‌ پيدا كرده‌، و به‌ دو گروه‌ اصلى‌ مخالفان‌ و موافقان‌ معاد جسمانى‌ تقسيم‌ شده‌ بودند و پادشاه‌ دين‌دار در حل‌ اين‌ مشكل‌ فرومانده‌، رو به‌ پروردگار آورده‌ بود. در همين‌ زمان‌ خداوند حجت‌ خود را نماياند و جوانان‌ اصحاب‌ كهف‌ را از خواب‌ طولانى‌ بيدار كرد. پس‌ از بيداري‌، يمليخا براي‌ تهية غذا به‌ شهر رفت‌ و با نشانه‌هايى‌ از ايمان‌ در آن‌ ديار روبه‌رو شد و با عرضة سكة خويش‌ به‌ فروشندگان‌، مردم‌ به‌ وي‌ شك‌ كرده‌، پنداشتند كه‌ گنجى‌ يافته‌ است‌. پس‌ از بيان‌ داستان‌ توسط يمليخا، گروهى‌ او را ديوانه‌، و كسانى‌ وي‌ را رازپوش‌ِ جاي‌ گنج‌ دانسته‌، نزد دو بزرگ‌ِ شهر خويش‌ به‌ نامهاي‌ اريوس‌ و اسطيوس‌ بردند. سرانجام‌ مردم‌ با قبول‌ برخى‌ سخنان‌ او به‌ درِ غار رفتند و در آنجا جعبه‌اي‌ حاوي‌ دو لوح‌ يافتند كه‌ داستان‌ كامل‌ اصحاب‌ كهف‌ بر آن‌ نوشته‌ شده‌ بوده‌ است‌. پس‌ همگان‌ آنچه‌ گذشته‌ بود، باور كردند و به‌ عنوان‌ نشانه‌اي‌ بر حقانيت‌ رستاخيز جسمانى‌ پذيرفتند. بى‌درنگ‌ پادشاه‌ نيز به‌ اِفِسوس‌، به‌ ديدار آن‌ جوانان‌ رفت‌ و شكر خدا به‌ جاي‌ آورد؛ در اين‌ حال‌ خداوند جان‌ از كالبد آنان‌ بازگرفت‌. پس‌ اجساد به‌ همان‌ حال‌ در غار نهاده‌ شد و مسجدي‌ در كنار آن‌ غار بنا گرديد (نك: طبري‌، همان‌، 15/143-147؛ بغوي‌، 3/546 -552؛ ابن‌اثير، 1/357- 359؛ قرطبى‌، 10/378-379؛ براي‌ پرداختهاي‌ مشابه‌ مسيحى‌، قس‌: گوئيدي‌، .(428
در روايتى‌ ديگر از طبري‌ از وهب‌ بن‌ منبه‌ آمده‌ است‌ كه‌ يكى‌ از حواريان‌ عيسى‌ مسيح‌ (ع‌) چون‌ قصد ورود به‌ شهر اصحاب‌ كهف‌ را داشته‌، درمى‌يابد كه‌ براي‌ ورود ملزم‌ به‌ سجدة بتى‌ در دروازة شهر است‌، پس‌ به‌ حمامى‌ در نزديكى‌ شهر مى‌رود و ضمن‌ مزدوري‌ در آنجا، پنهانى‌ گرمابه‌بان‌ و ديگران‌ را به‌ راه‌ راست‌ هدايت‌ مى‌كند. روزي‌ پسر پادشاه‌ به‌ علت‌ ارتكاب‌ فحشا در همان‌ حمام‌، به‌ غضب‌ الهى‌ گرفتار شده‌، هلاك‌ مى‌شود و پادشاه‌ دستور به‌ قتل‌ صاحب‌ حمام‌ مى‌دهد. صاحب‌ حمام‌ با آگاه‌ شدن‌ از اين‌ دستور همراه‌ با گروهى‌ ديگر از مؤمنان‌، از آن‌ شهر مى‌گريزند. در راه‌ با شبانى‌ كه‌ سگى‌ همراه‌ داشت‌، همراه‌ مى‌شوند و به‌ غاري‌ پناه‌ مى‌برند. بخش‌ پسين‌ روايت‌ كه‌ به‌ پيگرد آنان‌ توسط دقيانوس‌ و بستن‌ در غار مربوط است‌، با روايت‌ پيشين‌ همانندي‌ دارد (طبري‌، تاريخ‌، 1/778-781، تفسير، 15/136-137، 142-143؛ مجلسى‌، 14/433- 437؛ دميري‌، 2/270-271؛ قرطبى‌، 10/359-360؛ ابن‌اثير، 1/355-357).
در كنار روايات‌ اصلى‌ داستان‌، گاه‌ حكايت‌ اصحاب‌ كهف‌ با پرداختى‌ متفاوت‌ در منابع‌ روايى‌ نقل‌ شده‌ است‌؛ از آن‌ جمله‌، در روايت‌ پاسخ‌گويى‌ امام‌ على‌ (ع‌) به‌ پرسش‌ برخى‌ احبار يهود، با وجود عناصري‌ مشترك‌ با پرداخت‌ مشهور داستان‌، اشاره‌ شده‌ است‌ كه‌ روي‌آوردن‌ جوانان‌ به‌ توحيد، زمانى‌ آغاز شده‌ است‌ كه‌ آنان‌ به‌ سبب‌ وقوع‌ حادثه‌اي‌، وحشت‌ را در چهرة دقيانوس‌ِ مدعى‌ الوهيت‌، مشاهده‌ كردند و از آنجا كه‌ براي‌ خداوند ترس‌ و وحشت‌ بى‌معناست‌، به‌ مخلوق‌ بودن‌ پادشاه‌ پى‌ برده‌، به‌ يكتاپرستى‌ و گريختن‌ از بارگاه‌ دقيانوس‌ روي‌ آوردند. در اين‌ روايت‌ جايگاه‌ سگ‌ اصحاب‌ كهف‌ نيز موضوعيتى‌ ويژه‌ يافته‌، و بخشى‌ از داستان‌ به‌ سخن‌گويى‌ آن‌ حيوان‌ با پناهندگان‌ به‌ غار اختصاص‌ يافته‌ است‌ (براي‌ توضيحات‌ بيشتر، نك: ثعلبى‌، 413 به‌ بعد؛ مجلسى‌، 14/411-419؛ قس‌: نيشابوري‌، 343 به‌ بعد؛ نيز دربارة روايتى‌ از امام‌ صادق‌ (ع‌)، نك: قمى‌، 2/32-33). روايت‌ ضحاك‌ بن‌ مزاحم‌ از ابن‌عباس‌ نيز ديگر نمونة ويژه‌ است‌ كه‌ در آن‌ عنصر قصه‌پردازي‌ تا حد بسياري‌ وارد شده‌، و مسير اسطوره‌اي‌ داستان‌، آن‌ را از ديگر روايات‌ اسلامى‌ ممتاز ساخته‌ است‌ (نك: ص‌ 93).
به‌ عنوان‌ نكته‌اي‌ عمومى‌ در باب‌ روايات‌، نزديكى‌ برخى‌ اسامى‌ خاص‌ در روايات‌ مسيحى‌ و اسلامى‌ است‌ كه‌ نشان‌ دهندة رابطه‌اي‌ ويژه‌ ميان‌ آنهاست‌. براي‌ نمونه‌ به‌ نام‌ كوه‌ِ آنخلوس‌ در روايت‌ مسيحى‌ بايد عنايت‌ كرد كه‌ در روايات‌ اسلامى‌ نيز به‌ صورتهايى‌ همچون‌ بنجلوس‌ آمده‌ است‌. همچنين‌ در روايتى‌ از وهب‌ بن‌ منبه‌ از درآمدن‌ چوپانى‌ به‌ غار نيز سخن‌ رفته‌، و نام‌ او، اولياس‌ آمده‌ است‌، در حالى‌ كه‌ در روايات‌ مسيحى‌، مالك‌ِ زمينى‌ كه‌ غار در آن‌ قرار گرفته‌ بوده‌، شخصى‌ به‌ نام‌ اداليس‌ بوده‌ است‌. طبري‌ نيز در شمارش‌ اصحاب‌ كهف‌، روايتى‌ آورده‌ كه‌ در آن‌، از 8 تن‌ به‌ نامهاي‌ مكسملينا، محسملينا، يمليخا، مرطوس‌، كسوطونس‌، بيرونس‌، دينموس‌ و قالوس‌ نام‌ آمده‌ است‌ و اين‌ نامها با ضبط منابع‌ مسيحى‌ قابل‌ مقايسه‌ است‌ (نك: مقدسى‌، مطهر، 3/128؛ طبري‌، تاريخ‌، 1/777؛ مسعودي‌، مروج‌...، 1/323؛ قس‌: گيبن‌، I/544 545 ؛ گوئيدي‌، 428 ؛ ماسينيون‌، چ‌ 1954م‌، 105 )؛ البته‌ با توجه‌ به‌ ناآشنا بودن‌ نامها و ويژگيهاي‌ خط عربى‌، اين‌ نامها درمنابع‌ ديگر روايى‌، با ضبطهايى‌ گوناگون‌ و با تصحيفاتى‌ قابل‌ انتظار ثبت‌ شده‌اند (در اين‌ باره‌، نك: يعقوبى‌، 1/154؛ طبرسى‌، 6/710؛ ياقوت‌، 2/805؛ ابن‌اثير، 1/359؛ ضحاك‌ بن‌ مزاحم‌، 79).
اختلاف‌ در جزئيات‌ داستان‌: اختلافات‌ موجود در روايات‌ اسلامى‌، دربارة زمان‌ و مكان‌ وقوع‌ داستان‌ و تفاوت‌ در اسامى‌ خاص‌، و برخى‌ مفاهيم‌، خود بخشى‌ از موضوعات‌ مربوط به‌ تفسير سورة كهف‌ و روايات‌ اصحاب‌ كهف‌ را در منابع‌ كهن‌ به‌ خود اختصاص‌ داده‌ كه‌ از آن‌ جمله‌ تعبير قرآنى‌ «فِتية» است‌. بيشتر مفسران‌ با توجه‌ به‌ معناي‌ لغوي‌ واژة «فتية» در آية 10 اين‌ سوره‌، اصحاب‌ كهف‌ را گروهى‌ از جوانان‌ دانسته‌اند؛ ولى‌ در برخى‌ روايات‌، كاربرد اين‌ صفت‌ را نه‌ براي‌ نشان‌ دادن‌ سن‌ِ ايشان‌، بلكه‌ براي‌ ارج‌ نهادن‌ به‌ مقام‌ معنوي‌ آنان‌ تلقى‌ كرده‌اند. در اين‌ دسته‌ از روايات‌، به‌ ويژه‌ در روايتى‌ از امام‌ جعفر صادق‌(ع‌)، آنها پيرمردانى‌ دانسته‌ شده‌اند كه‌ به‌ سبب‌ ايمان‌ و اجتناب‌ از محارم‌ و پيشدستى‌ در مكارم‌ اخلاقى‌، به‌ اين‌ صفت‌ متصف‌ شده‌اند (نك: عياشى‌، 2/323؛ كلينى‌، 8/395؛ قرطبى‌، 10/364).
همسان‌ با آيات‌ الهى‌ كه‌ آشكارا از اختلاف‌ مردمان‌ در باب‌ شمار اصحاب‌ كهف‌ سخن‌ به‌ ميان‌ آورده‌ است‌ (كهف‌/18/22)، در روايات‌ و تفاسير نيز در شمار آنان‌ اختلاف‌، و بيشترين‌ عدد ياد شده‌ به‌ 9 رسيده‌ است‌ (براي‌ اختلافات‌، نك: طبري‌، همان‌، 1/776؛ قرطبى‌، 10/382- 383). گويند چنين‌ تفاوتهايى‌ در ميان‌ مسيحيان‌ نيز بوده‌ است‌، چنانكه‌ يعقوبيه‌ شمار آنان‌ را 3 تن‌، و نسطوريان‌ 5 تن‌ مى‌دانسته‌اند (نك: بغوي‌، 3/559؛ قرطبى‌، 10/382). در اين‌ ميان‌، مفسران‌ مسلمان‌، به‌ عنوان‌ نتيجة طبيعى‌ انتقاد قرآن‌ كريم‌ از اختلاف‌ در شمار اصحاب‌ كهف‌، خود را از درگير ساختن‌ در نظير چنين‌ اختلافى‌ به‌ دور داشته‌اند، اما در منابع‌ تفسيري‌، گاه‌ يادآور شده‌اند كه‌ شايد بتوان‌ از آية 22 سورة كهف‌ چنين‌ دريافت‌ كه‌ عدد 7 از سوي‌ قرآن‌ مورد تأييد قرار گرفته‌ است‌؛ چه‌ در آية شريفه‌، اين‌ قول‌ برخلاف‌ اقوال‌ ديگر به‌ تعبير «رجماً بالغيب‌» متصف‌ نشده‌ است‌.
زمان‌ زيست‌ اصحاب‌ كهف‌، در بيشتر روايات‌، پيش‌ از برانگيخته‌ شدن‌ حضرت‌ عيسى‌(ع‌)، و زمان‌ بيداري‌ ايشان‌ پس‌ از آن‌ حضرت‌ دانسته‌ شده‌ است‌ (مثلا نك: طبري‌، همان‌، 1/778؛ ابن‌قتيبه‌، 54؛ ابن‌اثير، 1/355؛ براي‌ نظر مخالف‌، نك: ابن‌كثير، 4/370). همچنين‌ پادشاهانى‌ كه‌ در دو دورة زيست‌ ايشان‌ حكومت‌ مى‌كرده‌اند، به‌ ترتيب‌ با نامهاي‌ دقيانوس‌ (دسيوس‌) و ثاودوسيوس‌ (تيدوسيس‌) معرفى‌ گشته‌اند (نك: يعقوبى‌، همانجا؛ مسعودي‌، التنبيه‌...، 147؛ طبرسى‌، 6/698؛ قرطبى‌، 10/390؛ ابن‌عبري‌، 85).
مكان‌ غار نيز جداي‌ از روايات‌ اصلى‌ كه‌ اشاره‌ به‌ شهر افسوس‌ دارند (نك: مقدسى‌، محمد، 152-153؛ بيرونى‌، 290؛ بغوي‌، 3/557؛ قزوينى‌، آثار...، 498)، موضوع‌ اختلافاتى‌ است‌ كه‌ شايد علت‌ آن‌، جذابيت‌ داستان‌ براي‌ اقوام‌ گوناگون‌ بوده‌ است‌. در برخى‌ روايات‌ آمده‌ كه‌ در قريه‌اي‌ به‌ نام‌ لوشه‌ در غرناطه‌، غاري‌ ديده‌ شده‌ است‌ كه‌ اجسادي‌ با سگشان‌ در آن‌ وجود دارند و مردم‌ آنان‌ را اصحاب‌ كهف‌ مى‌پندارند. در كنار آن‌ غار مسجدي‌ است‌ و در نزديكى‌ مسجد، قصري‌ به‌نام‌ رقيم‌، و در قسمت‌ شمالى‌ غرناطه‌ شهري‌ قديم‌ به‌ نام‌ دقيوس‌ وجود دارد (قرطبى‌، 10/358؛ قلقشندي‌، 5/215). ياقوت‌ نيز از باورِ مردم‌ عمان‌ ياد مى‌كند كه‌ كهف‌ و رقيم‌ را در عمان‌ مى‌جسته‌اند (2/806، 3/719). ماسينيون‌ در سلسله‌ مقالاتى‌ دربارة اصحاب‌ كهف‌، با بذل‌ توجه‌ به‌ موضوع‌ اخير، به‌ طرح‌ اين‌ داستان‌ در ميان‌ مردم‌ گوناگون‌ پرداخته‌، و آثار بسياري‌ را كه‌ در آن‌ شهرها به‌ اصحاب‌ كهف‌ منتسب‌ مى‌شود، را مورد بررسى‌ قرار داده‌ است‌ (براي‌ برخى‌ روايات‌ پراكنده‌، نك: طبري‌، تاريخ‌، 1/776؛ ياقوت‌، 2/806).
كاوش‌ در پى‌ اصحاب‌ كهف‌: جايگاه‌ داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ نزد مسلمانان‌ و وجود اين‌ باور كه‌ هنوز مى‌توان‌ نشانى‌ از غار اصحاب‌ كهف‌ را بازجست‌، موجب‌ آن‌ شده‌ تا در طول‌ تاريخ‌، بارها چنين‌ كاوشهايى‌ به‌ عمل‌ آيد. به‌ طبع‌ شهرت‌ اينكه‌ اصحاب‌ كهف‌ در بلاد روم‌ سكنى‌ داشته‌اند، انگيزه‌اي‌ بوده‌ است‌ تا اين‌ جويندگان‌، در پى‌ يافتن‌ اطلاعاتى‌ جديد و موثق‌ دربارة اصحاب‌ كهف‌، بيشتر به‌ جانب‌ روم‌ توجه‌ نمايند.
در روايتى‌ از زبان‌ عبادة بن‌ صامت‌ صحابى‌، چنين‌ آمده‌ كه‌ ابوبكر وي‌ را به‌ سفارت‌ به‌ روم‌ فرستاد و او در قسطنطنيه‌ كوه‌ سرخى‌ ديد كه‌ در آن‌ غاري‌ با دري‌ آهنين‌، و در داخل‌ آن‌ 13 جسد وجود داشته‌ است‌. بر پاية اين‌ نقل‌، اهالى‌ منطقه‌ را رسم‌ بر آن‌ بوده‌ تا همه‌ ساله‌ به‌ آن‌ غار وارد شوند و در بزرگداشت‌ آنان‌، مراسمى‌ برپاي‌ دارند، و هم‌ ايشان‌ باور داشته‌اند كه‌ اين‌ مردگان‌، اصحاب‌ كهف‌ و پيغامبرانى‌ بوده‌اند كه‌ 400 سال‌ پيش‌ از حضرت‌ عيسى‌ (ع‌) مى‌زيسته‌اند (نك: طوسى‌، محمد بن‌ محمود، 348-349؛ ياقوت‌، 2/806 -807؛ قزوينى‌، عجائب‌، 161؛ قس‌: بيرونى‌، همانجا؛ نيز براي‌ روايتى‌ مشابه‌ از ابن‌عباس‌، نك: قزوينى‌، آثار، 498-499؛ ادريسى‌، 2/802 -803).
از ديگر اخبار رسيده‌ در اين‌ باره‌، نقل‌ شخصى‌ است‌ به‌ نام‌ مجاهد بن‌ يزيد كه‌ در حدود 102ق‌ در سفري‌ به‌ ناحية طرسوس‌ (در جنوب‌ شرقى‌ تركيه‌ كنونى‌) به‌ شهر عموريه‌ رسيده‌، و در آنجا، بر فراز كوهى‌، 13 جسد را ديده‌ است‌ كه‌ در درون‌ غاري‌ آرميده‌اند، و مردم‌ آن‌ منطقه‌ را هر ساله‌ عيدي‌ بوده‌ كه‌ براي‌ بزرگداشت‌ نزد اين‌ اجساد گرد مى‌آمده‌، و آنها را حرمت‌ مى‌نهاده‌اند. مجاهد مى‌افزايد كه‌ شايد اينان‌، همان‌ اصحاب‌ كهف‌ بوده‌ باشند (نك: مقدسى‌، محمد، 153-154).
همچنين‌ در حكايات‌ تاريخى‌ نقل‌ شده‌ است‌ كه‌ خليفة عباسى‌، الواثق‌ بالله‌ براي‌ يافتن‌ اطلاع‌ از اصحاب‌ كهف‌ و رقيم‌، محمد بن‌ موسى‌ منجم‌ را به‌ ديار روم‌ فرستاد و در بازگشت‌، محمد بن‌ موسى‌ او را از ديدار مردگانى‌ در شكاف‌ كوهى‌ خبر داد كه‌ كافوراندود در پلاسى‌ پيچيده‌ شده‌ بوده‌اند. وي‌ كه‌ مدعى‌ است‌ آن‌ اجساد را لمس‌ كرده‌، يادآور شده‌ است‌ كه‌ حتى‌ موي‌ بدن‌ آنها سالم‌ مانده‌ بوده‌ است‌؛ اما او خود در اينكه‌ آنان‌ ممكن‌ است‌ همان‌ اصحاب‌ كهف‌ بوده‌ باشند، ترديد كرده‌ است‌ (نك: ابن‌خردادبه‌، 106-107؛ بيرونى‌، 290؛ طوسى‌، محمد بن‌ محمود، 349؛ مسعودي‌، مروج‌، 1/ 314- 315؛ براي‌ نقد اينگونه‌ روايات‌، نك: بيرونى‌، همانجا؛ ياقوت‌، 2/806).
نكتة اشاره‌ شده‌ در برخى‌ از اين‌ حكايات‌، مبنى‌ بر وجود سالگردي‌ براي‌ بزرگداشت‌ اصحاب‌ كهف‌ ميان‌ مسيحيان‌، در منابع‌ مسيحيت‌ شرقى‌ و غربى‌ نيز تأييد مى‌گردد؛ چنين‌ مراسمى‌ در تقويم‌ مذهبى‌ كليساي‌ رم‌ در 27 ژوئيه‌، و در تقويم‌ كليساي‌ يونانى‌ در 2 يا 4 اوت‌ كاملاً شناخته‌ شده‌ است‌.
اصحاب‌ كهف‌ و اصحاب‌ رقيم‌: از آنجا كه‌ در قرآن‌ كريم‌، در بيان‌ داستان‌ اصحاب‌ كهف‌، واژة «رقيم‌» به‌ «كهف‌» عطف‌ شده‌ است‌ (كهف‌/18/9)، در برخى‌ پرداختهاي‌ روايى‌ داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ به‌ فراخور مضمون‌ مختلف‌، اصحاب‌ رقيم‌ با اصحاب‌ كهف‌ گروهى‌ واحد تلقى‌ شده‌اند. در اين‌ منابع‌، براي‌ رقيم‌ معانى‌ گوناگونى‌ ذكر شده‌ است‌ تا ميان‌ آن‌ و داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ الفتى‌ ايجاد شود؛ ولى‌ در مقابل‌ رواياتى‌ نيز وجود دارند كه‌ اين‌ دو را از يكديگر جدا دانسته‌، داستانى‌ مستقل‌ دربارة اصحاب‌ رقيم‌ آورده‌اند. در اين‌ ميان‌، ديدگاه‌ نخست‌ از شهرت‌ بيشتري‌ برخوردار بوده‌، و اين‌ ويژگى‌ سبب‌ گشته‌ است‌ تا عملاً داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ و اصحاب‌ رقيم‌ در كنار يكديگر گنجانيده‌ شود.
در آن‌ دسته‌ از روايات‌ كه‌ دو داستان‌ را مستقل‌ انگاشته‌اند، اصحاب‌ رقيم‌ اشاره‌ به‌ 3 جوان‌ است‌ كه‌ به‌ غاري‌ درآمدند و بر اثر بسته‌ شدن‌ دهانة غار، در آن‌ محبوس‌ گشتند؛ پس‌ از استغاثه‌هاي‌ فراوان‌ بر آن‌ شدند تا هر يك‌ به‌ بيان‌ يكى‌ از اعمال‌ نيك‌ خود بپردازند، تا مگر خداي‌ تعالى‌ رحمت‌ آورد و درِ غار گشوده‌ گردد؛ پس‌ چنين‌ كردند و بدين‌ترتيب‌ از غار رهايى‌ يافتند (نك: طوسى‌، محمد بن‌ حسن‌، امالى‌، 408-409؛ مجلسى‌، 14/426-427؛ سورآبادي‌، 211-213؛ نيز نك: مسعودي‌، مروج‌، 1/314).
در مقابل‌، در آن‌ دسته‌ از روايات‌ كه‌ از شهرت‌ بيشتري‌ برخوردارند، رقيم‌ مفاهيم‌ گوناگونى‌ در ارتباط با اصحاب‌ كهف‌، يافته‌ است‌. در بيشتر اين‌ منابع‌، با لحاظ كردن‌ ريشة لغوي‌ «رقيم‌» آن‌ را به‌ معنى‌ «نوشته‌»، يا به‌ طور دقيق‌تر همان‌ دو لوحى‌ دانسته‌اند كه‌ داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ بر روي‌ آن‌ نوشته‌ شده‌، و بر درِ غار نهاده‌ شده‌ بوده‌ است‌ (نك: ابن‌هشام‌، 1/324؛ بخاري‌، 4/147، 5/229؛ قمى‌، 2/31؛ طبرسى‌، 6/697؛ ابن‌دريد، 2/405؛ ابوعبدالرحمان‌، 223). در اين‌ ميان‌ برخى‌ رقيم‌ را نامى‌ براي‌ يك‌ وادي‌ كه‌ غار اصحاب‌ كهف‌ در آن‌ واقع‌ بوده‌، ذكر كرده‌اند و در رواياتى‌ نيز، مكان‌ آن‌ را در نزديكى‌ ايله‌ گفته‌اند (نك: ابوعبيده‌، 394؛ طبري‌، تفسير، 15/131؛ طبرسى‌، همانجا؛ ابن‌كثير، 4/368). در نقلى‌ از ضحاك‌ بن‌ مزاحم‌، رقيم‌ شهري‌ در روم‌ معرفى‌ شده‌ است‌ كه‌ در آن‌ غاري‌ است‌ و 21 جسد به‌ هيأت‌ اصحاب‌ كهف‌ كه‌ گويى‌ به‌ خوابى‌ عميق‌ فرو رفته‌اند، در آن‌ غار وجود دارد و ديدار آنان‌، يادآور داستان‌ اصحاب‌ كهف‌ است‌ (قرطبى‌، 10/357- 358؛ براي‌ ديگر روايت‌، نك: فخرالدين‌، 21/82؛ قرطبى‌، 10/356- 358؛ ابن‌منظور، 12/250؛ زمخشري‌، 4/704- 705).
اصحاب‌ كهف‌ نزد مذاهب‌ گوناگون‌ اسلامى‌: در ميان‌ اخبار نقل‌ شده‌ دربارة ديدار اصحاب‌ كهف‌ از سوي‌ مسلمانان‌، روايتى‌ شيعى‌ وجود دارد با اين‌ مضمون‌ كه‌ حضرت‌ رسول‌ (ص‌) به‌ منظور اثبات‌ حقانيت‌ امام‌ على‌ (ع‌)، آن‌ حضرت‌ را با برخى‌ از سران‌ اصحاب‌ به‌ سوي‌ جايگاه‌ اصحاب‌ كهف‌ گسيل‌ داشت‌؛ هر يك‌ از همراهان‌ از سوي‌ پيامبر (ص‌) مأمور بودند تا اصحاب‌ كهف‌ را سلام‌ گويند، اما هيچ‌يك‌ را از درون‌ غار پاسخى‌ نيامد؛ چون‌ حضرت‌ على‌ (ع‌) آنان‌ را سلام‌ گفت‌، پاسخ‌ دررسيد و همراهان‌ با شگفتى‌ علت‌ را پرسان‌ شدند و در طى‌ گفت‌ و گويى‌ ميان‌ ايشان‌ و اصحاب‌ كهف‌، كهفيان‌ حضرت‌ على‌(ع‌) را وصى‌ پيامبر (ص‌) معرفى‌ كردند (راوندي‌، 1/189-190؛ مجلسى‌، 14/420).
در پيوندي‌ ديگر ميان‌ انديشة شيعى‌ و داستان‌ اصحاب‌ كهف‌، بايد به‌ آن‌ دسته‌ از روايات‌ شيعى‌ اشاره‌ كرد كه‌ كتمان‌ ايمان‌ از سوي‌ ابوطالب‌ را به‌ كتمان‌ اصحاب‌ كهف‌ مثل‌ زده‌اند و در اين‌ همسان‌سازي‌، بر اهميت‌ تقيه‌ تأكيد ورزيده‌اند (نك: الاختصاص‌، 241؛ عياشى‌، 2/323؛ كلينى‌، 1/488، 2/218؛ راوندي‌، 2/942-943؛ نيز يعقوبى‌، 2/212).
اين‌ نكته‌ نيز در تفسير پيشة اصحاب‌ كهف‌ - كه‌ در منابع‌ به‌ عنوان‌ صراف‌ معرفى‌ شده‌اند - قابل‌ يادكرد است‌ كه‌ در روايتى‌ از امام‌ جعفر صادق‌ (ع‌) در مدح‌ ايشان‌، اصحاب‌ كهف‌ نه‌ صراف‌ درهم‌ و دينار، كه‌ صراف‌ كلام‌ حق‌ در مقابل‌ باطل‌ شناسانده‌ شده‌اند (نك: عياشى‌، 2/322؛ ابن‌بابويه‌، 3/96-97).
اصحاب‌ كهف‌ در ميان‌ فرق‌ مختلف‌ اسلامى‌ داراي‌ جايگاهى‌ ويژه‌اند؛ چنانكه‌ براي‌ مثال‌ در ميان‌ اسماعيليه‌، برخى‌ از مشايخ‌ آنان‌، در مسأله‌ امامت‌ و وصايت‌ از اين‌ داستان‌ بهره‌ برده‌، و مثلاً با اصل‌ قرار دادن‌ روايتى‌ كه‌ اين‌ جوانان‌ را 7 تن‌ معرفى‌ كرده‌ است‌، سعى‌ در همسو كردن‌ اين‌ عدد با شمار امامان‌ هفتگانة اسماعيلى‌ داشته‌اند (مثلاً نك: ماسينيون‌، چ‌ 1955م‌، 13 )، و نيز با تأويلى‌، 309 سال‌ در غار خفتن‌ آنها را با 300 ناطق‌ و 9 نبى‌ و وصى‌ اسماعيلى‌ متناظر ساخته‌اند (براي‌ پيوند با موضوعاتى‌ چون‌ سلسلة وصايا و ظهور مهدي‌ نزد اسماعيليان‌، نك: همان‌، .(72-73
همچنين‌ جايگاه‌ والايى‌ براي‌ اصحاب‌ كهف‌ در تصوف‌ وجود دارد كه‌ به‌ ويژه‌ در مسأله‌ فتوت‌ و جوانمردي‌ و نيز كرامات‌ اولياء از اين‌ داستان‌ بهره‌ها برده‌ شده‌ است‌ (براي‌ تصوف‌، مثلاً نك: قشيري‌، 634- 635؛ ماسينيون‌، چ‌ 1995م‌، 71 به‌ بعد). داستان‌ اين‌ جوانان‌ در ادب‌ فارسى‌ نيز بازتابى‌ گسترده‌ يافته‌، و تقريباً بيشتر شعراي‌ پارسى‌گوي‌ از جمله‌ سنايى‌، سعدي‌، مولوي‌ و عطار يادي‌ از ايشان‌ در آثار خود داشته‌اند. در اين‌ ميان‌ سگ‌ اصحاب‌ كهف‌ كه‌ مظهر طلب‌ و سلوك‌ در مسير حقيقت‌ قلمداد شده‌، و به‌ عنوان‌ موجودي‌ كه‌ به‌ واسطة يافتن‌ گوهر حقيقت‌ از مرتبة حيوانى‌ به‌ درجة راه‌ يافتگان‌ِ حق‌ رسيده‌، بسيار حائز اهميت‌ است‌ (نك: ياحقى‌، 94).

مآخذ:

ابن‌اثير، الكامل‌؛ ابن‌بابويه‌، محمد، من‌ لايحضره‌ الفقيه‌، به‌ كوشش‌ حسن‌ موسوي‌ خرسان‌، نجف‌، 1376ق‌؛ ابن‌خردادبه‌، عبيدالله‌، المسالك‌ و الممالك‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، 1889م‌؛ ابن‌دريد، محمد، جمهرة اللغة، حيدرآباد دكن‌، 1345ق‌؛ ابن‌عبري‌، غريغوريوس‌، تاريخ‌ مختصر الدول‌، بيروت‌، 1958م‌؛ ابن‌قتيبه‌، عبدالله‌، المعارف‌، به‌ كوشش‌ ثروت‌ عكاشه‌، قاهره‌، 1960م‌؛ ابن‌كثير، اسماعيل‌، تفسير القرآن‌ العظيم‌، بيروت‌، 1389ق‌/1970م‌؛ ابن‌منظور، لسان‌؛ ابن‌هشام‌، عبدالملك‌، السيرة النبوية، به‌ كوشش‌ مصطفى‌ سقا و ديگران‌، قاهره‌، 1355ق‌/1936م‌؛ ابوعبدالرحمان‌ زيدي‌، عبدالله‌، غرائب‌ القرا¸ن‌، به‌ كوشش‌ محمد سليم‌ حاج‌، بيروت‌، 1405ق‌/ 1985م‌؛ ابوعبيده‌، معمر، مجاز القرآن‌، به‌ كوشش‌ محمد فؤاد سزگين‌، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ الاختصاص‌، منسوب‌ به‌ شيخ‌ مفيد، به‌ كوشش‌ على‌اكبر غفاري‌، قم‌، جماعة المدرسين‌؛ ادريسى‌، محمد، نزهة المشتاق‌، پورت‌ سعيد، مكتبة الثقافة الدينيه‌؛ بخاري‌، محمد، صحيح‌، استانبول‌، 1315ق‌؛ بغوي‌، حسين‌، معالم‌ التنزيل‌، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ بيرونى‌، ابوريحان‌، الا¸ثار الباقية، به‌ كوشش‌ ادوارد زاخاو، لايپزيگ‌، 1923م‌؛ ثعلبى‌، احمد، قصص‌ الانبياء، بيروت‌، دار الرائد العربى‌؛ دميري‌، محمد، حياة الحيوان‌ الكبري‌، قاهره‌، مكتبة مصطفى‌ البابى‌ الحلبى‌؛ راوندي‌، سعيد، الخرائج‌ و الجرائح‌، قم‌، 1409ق‌؛ زمخشري‌، محمود، الكشاف‌، قاهره‌، 1366ق‌/ 1947م‌؛ سورآبادي‌، ابوبكر، قصص‌ قرآن‌ مجيد، تهران‌، 1347ش‌؛ شريف‌ رضى‌، تلخيص‌ البيان‌، بيروت‌، 1406ق‌/1986م‌؛ ضحاك‌ بن‌ مزاحم‌، «متنى‌ در بارة داستان‌ اصحاب‌ كهف‌» (نك: مل ، واثكث‌)؛ طبرسى‌، فضل‌، مجمع‌ البيان‌، به‌ كوشش‌ هاشم‌ رسولى‌ محلاتى‌ و فضل‌الله‌ يزدي‌ طباطبايى‌، بيروت‌، 1408ق‌/1988م‌؛ طبري‌، تاريخ‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، 1879-1881م‌؛ همو، تفسير؛ طوسى‌، محمد بن‌ حسن‌، امالى‌، به‌ كوشش‌ محمد صادق‌ بحرالعلوم‌، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ همو، التبيان‌، به‌ كوشش‌ احمد حبيب‌ قصير عاملى‌، بيروت‌، دار احياء التراث‌ العربى‌؛ طوسى‌، محمد بن‌ محمود، عجائب‌ المخلوقات‌، به‌ كوشش‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، 1345ش‌؛ عياشى‌، محمد، التفسير، به‌ كوشش‌ هاشم‌ رسولى‌ محلاتى‌، تهران‌، 1380ق‌؛ فخرالدين‌ رازي‌، محمد، التفسير الكبير، قاهره‌، المطبعة البهيه‌؛ قرآن‌ كريم‌؛ قرطبى‌، محمد، الجامع‌ لاحكام‌ القران‌، بيروت‌، 1372ق‌؛ قزوينى‌، زكريا، آثار البلاد، بيروت‌، 1404ق‌/1984م‌؛ همو، عجائب‌ المخلوقات‌، به‌ كوشش‌ ووستنفلد، ويسبادن‌، 1848م‌؛ قشيري‌، عبدالكريم‌، رسالة قشيريه‌، ترجمة كهن‌ فارسى‌، به‌ كوشش‌ بديع‌الزمان‌ فروزانفر، تهران‌،1361ش‌؛ قلقشندي‌، احمد، صبح‌ الاعشى‌، قاهره‌، وزارة الثقافة و الارشاد القومى‌؛ قمى‌، على‌، تفسير، به‌ كوشش‌ طيب‌ موسوي‌ جزايري‌، نجف‌، 1387ق‌؛ كلينى‌، محمد، الكافى‌، به‌ كوشش‌ على‌ اكبر غفاري‌، تهران‌، 1388ق‌؛ مجلسى‌، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ مسعودي‌، على‌، التنبيه‌ و الاشراف‌، ليدن‌، 1893م‌؛ همو، مروج‌ الذهب‌، به‌ كوشش‌ محمد محيى‌الدين‌ عبدالحميد، قاهره‌، 1384ق‌/ 1964م‌؛ مقدسى‌، محمد، احسن‌ التقاسيم‌، به‌ كوشش‌ دخويه‌، ليدن‌، 1906م‌؛ مقدسى‌، مطهر، البدء و التاريخ‌، به‌ كوشش‌ كلمان‌ هوار، پاريس‌، 1903م‌؛ نيشابوري‌، ابراهيم‌، قصص‌ الانبياء، به‌ كوشش‌ حبيب‌ يغمايى‌، تهران‌، 1359ش‌؛ ياحقى‌، محمد جعفر، فرهنگ‌ اساطير، تهران‌، 1369ش‌؛ ياقوت‌، بلدان‌؛ يعقوبى‌، احمد، تاريخ‌، بيروت‌، 1379ق‌/1960م‌؛ نيز:
Day, E., X Seven Sleepers of Ephesus n , New Catholic Encyclopedia, 1966, vol. XIII; Gibbon, E., The Decline and Fall of the Roman Empire, Chicago, 1952; Graf, G., Geschichte der christlichen arabischen Literatur, Vatican, 1954; Guidi, I., X Seven Sleepers n , ERE, vol. XI; Jervis, J., X Khizr: The Emerald Angel of the Heart... n , Journal of Religion and Culture, 1992, vol. VI; Jung, C.G., The Archetypes and the Collective Unconscious, Princeton, 1968; Massignon, L., X Les Sept dormants d'Eph I se (Ahl-al-Kahf) en Islam et en Chr E tient E n , Revue des Etudes Islamiques, 1954-1960; Sidersky, D., Les origines des l E gendes musulmanes, Paris, 1933; X Ta q anith n , The Babylonian Talmud, ed. I. Epstein, London, 1990; Vazquez, J., X Los Siete Durmientes de Efeso n , Rivista del Instituto (Egipcio) de Estudios Islamicos, 1959-1960, vols. VII-VIII; Weyh, W., X zur Geschichte der Siebenschl L ferlegende n , ZDMG, 1911, vol. LXV.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:34 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

ابابيل

ابابيل: دسته‌هاى پى در پى پرندگان و...

اين واژه، فقط يك بار در سوره فيل كه به داستان حمله سپاه فيل* به مكّه* و نابودى آن‌ها به‌وسيله گروهى از پرندگان پرداخته، به كار رفته‌است:«وَ‌أرسَلَ عَلَيهِم طَيراً أبابِيل = ] خدا]بر سر آن‌ها دسته دسته پرندگانى را فرستاد». (فيل‌105/3) لغويان، مورّخان و مفسّران، در ريشه لغوى و معناى اين كلمه و نيز چگونگى پرندگانى كه چنين نقشى را ايفا كردند، بر يك رأى نيستند.

ريشه لغوى:

به نظر گروهى از لغت‌شناسان چون ابوعبيده،[59] فرّاء[60] و جوهرى،[61] «ابابيل»، مانند كلمات شماطيط، عبابيد و شعاليل جمعى است كه مفرد ندارد. عدّه‌اى ديگر، كلماتى را مفرد «ابابيل» دانسته‌اند: 1. اِبَّول مانند عِجَّول (مفرد عجاجيل)؛[62] 2. اِبِّيل مانند سِكّين (مفرد‌سكّاكين)؛[63] 3. اِيْبال مانند دينار (مفرد دنانير)؛[64]4. اِبّال مانند دِنّار (مفرد دنانير)[65]. 5‌.‌اِبّاله؛[66] 6‌. اِباله[67]؛ 7. آبله.[68]

معناى ابابيل:

برخلاف آن‌چه مشهور است، ابابيل نام آن پرندگان نيست؛ بلكه معناى وصفى دارد.[69] به نظر ابن سيّده، ابابيل به معناى گروه‌ها و دسته‌هايى از پرندگان*، اسبان و شتران است.[70] ابن عبّاس آن را به معناى دسته، دسته مى‌داند.[71] ابابيل، هم‌چنين به معناى زياد،[72] گروه متفرّق،[73] جمعيّت‌هاى بزرگ،[74] جمعيّت‌ها،[75] بعضى به دنبال بعض،[76] جماعت‌هايى متفرّق از اين‌جا و آن‌جا[77] و رنگ‌هاى گوناگون[78] دانسته شده است. به نظر مصطفوى، بعيد نيست كه اصل در مادّه «أ‌ـ‌ب‌ـ‌ل» به معناى تحمّل سختى، بردبارى و مقاومت، و‌ابل (شتر) نيز يكى از مصاديق اين معنا باشد، و‌شايد ابابيل هم وصف پرنده‌اى با همين ويژگى‌ها باشد و «طيراً أبابيل»، يعنى پرندگان گروه گروه، قوى، مقاوم و صبور.[79] آرتور جفرى مى‌گويد: واژه «ابابيل» ربطى به پرندگان ندارد؛ بلكه نام بلايى است؛ گذشته از آن، اين كلمه از «ابيله» به معناى «تاول» گرفته شده است. «اشپرنگل» خيلى پيش‌تر در 1974 ميلادى ميان اين واژه و بيمارى آبله، رابطه‌اى را حدس زده بود و آن را مشتق از «اَب» به معناى پدر و «ابيل» به معناى نوحه و ندبه مى‌پنداشت و مى‌گفت: ايرانيان، واژه «ابيله» را به معناى آبله به كار مى‌برند. اين نظريّه را روايات موجود كه مى‌گويد: لشكريان ابرهه به بيمارى آبله دچار و نابود گشتند، تأييد مى‌كند؛ امّا مشكل، اثبات فارسى بودن آن است؛ زيرا آبله در زبان فارسى، خود دخيل از عربى و بى‌ترديد از همين آيه گرفته شده است.[80]

شكل و نوع پرنده:

در اين كه اين پرنده به چه شكلى بوده و چگونه مأموريّت خود را در نابودى اصحاب* فيل انجام داده، آراى گوناگونى وجود دارد: عايشه مى‌گويد: ابابيل شبيه خطاطيف (پرستوها) هستند[81] و نيز گفته شده: آن‌ها شبيه وطاويط (خفّاش‌هاى سرخ و سياه)بودند.[82] ابوسعيد خدرى، كبوتران حرم (مكّه) را از نسل ابابيل مى‌داند؛ ولى بُروسَوى در درستى كلام او ترديد مى‌كند؛ چرا كه به گفته برخى، ابابيل، شبيه زرازير (سارها) هستند كه در اطراف باب ابراهيم مسجدالحرام وجود دارند.[83] عكرمه مى‌نويسد: آن‌ها سرهايى چون درندگان داشتند كه پيش از آن ديده نشده بود و پس از آن نيز ديده نشد.[84] طبرى به نقل از ابن‌عبّاس مى‌گويد: آن‌ها پرندگانى بودند كه از دريا خارج شده يا از سوى دريا آمده بودند. سفيد يا سياه و يا سبز رنگ بودند و منقارى چون پرندگان و چنگال‌هايى همانند سگان داشتند.[85] ابوالجوزا عقيده دارد كه خداوند در همان وقت، آن‌ها را در آسمان پديد آورد.[86] و ابن مسعود آن‌ها را پرندگانى مى‌داند كه صيحه مى‌كشيدند و بر اصحاب فيل، سنگ* مى‌افكندند. خداوند طوفانى فرستاد كه آن سنگ‌ها را با شدّت بر آنان مى‌كوبيد.[87] ابوالفتوح از ابومسعود نقل مى‌كند: آن مرغان به شكل منج انگبينند (زنبورعسل) و در منقار هر يكى، سنگى است. هر گروهى را يكى مرغ، در پيش ايستاده، سياه سر، دراز گردن، سرخ منقار. بيامدند اين مرغان و گرد لشكرگاه ابرهه در آمدند. چون ايشان صف بر كشيدند و آهنگ كعبه كردند، هر مرغى از ايشان، آن‌چه در منقار داشت، بينداخت. بر هر سنگى نام صاحب او نوشته شده بود. بر هر يكى كه سنگ او، بر او زدند، بر سرش آمد و از زيرش بيرون آمد و اگر بر پشتش افتاد، به سينه‌اش بيرون آمد و اگر بر سينه‌اش آمد، بر پشتش بيرون رفت تا همه بر جاى بمردند.[88] به گفته ابن‌هشام، خداوند پرندگانى همانند پرستو را از دريا بر آن‌ها فرستاد كه هر يك سه سنگ با خود حمل مى‌كردند: يك سنگ در منقار و دو سنگ در پاهايشان بود. سنگ‌ها به اندازه نخود و عدس بود و به محض برخورد به اصحاب فيل، آن‌ها را نابود مى‌كرد.[89] فخر رازى پس از نقل صفات متعدّدى كه براى پرندگان بيان شده، مى‌گويد: از آن جا كه اين پرندگان دسته دسته بودند، شايد هر دسته شكلى داشته و هر كسى آن‌چه را كه ديده وصف كرده است.[90] از رسول‌خدا(صلى الله عليه وآله)در وصف اين پرنده روايت شده: مرغى بين آسمان و زمين است كه لانه دارد و تخم مى‌گذارد.[91] ابومريم از امام‌باقر(عليه السلام)روايت مى‌كند: هر پرنده سه سنگ در چنگال و منقار خود داشت. سنگ‌ها را بر روى لشكريان ريختند كه بر اثر آن در ميان آن‌ها، مرض آبله پديد آمد؛ پس خداوند نيز به وسيله آن‌ها، نابودشان ساخت و پيش از آن «آبله» در آن‌جا ديده نشده بود.[92] امام‌صادق(عليه السلام)فرمود: از اصحاب فيل، يك نفر بيش‌تر باقى نماند كه فرار كرد. او در حالى كه مشغول نقل واقعه براى مردم بود، سرش را بالا‌برد و گفت: اين از همان پرندگان است؛ آن‌گاه آن پرنده [كه مأمور تعقيب او بود]بالاى سر او قرار گرفت و سنگى را رها كرد كه از زير او خارج‌شد.[93] بعضى اين شخص را خود ابرهه دانسته‌اند كه هنگام نقل واقعه براى پادشاه حبشه با آن عذاب نابود شد.[94]

منابع:

اعلام قرآن؛ التحقيق فى كلمات القرآن الكريم؛ تفسير روح‌البيان؛ تفسير القمى؛ التفسير الكبير؛ تفسير نمونه؛ جامع‌البيان عن تأويل آى القرآن؛ الجامع لأحكام القرآن، قرطبى؛ الدرّالمنثور فى التفسير بالمأثور؛ روان جاويد در تفسير‌قرآن مجيد؛ روح‌المعانى فى‌تفسير القرآن العظيم؛ روض‌الجنان و روح‌الجنان؛ السيرة النبويّه، ابن‌هشام؛ الصحاح؛ عرائس المجالس فى قصص الانبياء؛ الكافى؛ لسان‌العرب؛ معانى القرآن؛ النكت و العيون، ماوردى؛ واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد.
محمد خراسانى




[59] لسان‌العرب، ج‌1، ص‌49، «ابل».
[60] معانى القرآن، ج‌3، ص‌292.
[61] الصحاح، ج 4، ص 1618، «ابل».
[62] معانى القرآن، ج‌3، ص‌292.
[63] قرطبى، ج‌20، ص‌134.
[64] معانى القرآن، ج‌3، ص‌292.
[65] قرطبى، ج‌20، ص‌134.
[66] جامع‌البيان، مج 15، ج‌30، ص‌381.
[67] قرطبى، ج‌20، ص‌134.
[68] اعلام قرآن، ص‌159.
[69] نمونه، ج‌27، ص‌336.
[70] لسان‌العرب، ج‌1، ص‌49، «ابل».
[71] الدرّالمنثور، ج‌8‌، ص‌630‌.
[72] قرطبى، ج‌20، ص‌134.
[73] لسان‌العرب، ج‌1، ص‌49، «ابل».
[74] قرطبى، ج‌20، ص‌134.
[75] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌55‌.
[76] قمى، ج‌2، ص‌481.
[77] التفسير الكبير، ج‌32، ص‌100.
[78] ماوردى، ج‌6‌، ص‌342.
[79] التحقيق، ج‌1، ص‌26، «ابل».
[80] واژه‌هاى دخيل، ص‌98.
[81] روح‌البيان، ج‌10، ص‌515‌.
[82] روح‌المعانى، مج 16، ج 30، ص 423.
[83] روح‌البيان، ج‌10، ص‌515‌.
[84] قرطبى، ج‌20، ص‌134.
[85] جامع‌البيان، مج 15، ج 30، ص 383.
[86] عرائس المجالس، ص‌400.
[87] جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌383.
[88] روض‌الجنان، ج‌20، ص‌410.
[89] سيره ابن هشام، ج‌1، ص‌53‌.
[90] التفسير الكبير، ج‌32، ص‌100.
[91] ماوردى، ج‌6‌، ص‌342.
[92] الكافى، ج 8، ص 84.
[93] همان، ج‌4، ص‌216.
[94] روان جاويد، ج‌5‌، ص‌437.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَصحاب مَديَن

اَصحاب مَديَن: كافران قوم شعيب(عليه السلام) كه در پى تكذيب وى با عذاب فراگير نابود شدند

مشهور فرهنگ نويسان[18]، جغرافيدانان[19] و مفسّران[20]، مَدْين را نام شهرى مى‌دانند كه حضرت شعي*ب(عليه السلام) به سوى مردم آن برانگيخته شد. ظاهر كاربرد قرآنى آن، به ويژه تركيب «اصحاب مدين» (توبه/9،70; حجّ/22، 44) و «اهل‌مدين» (طه/20، 40; قصص/28، 45) نيز اين ديدگاه را تأييد مى‌كند. در مقابل، برخى آن را افزون بر شهر، نام قبيله وى نيز دانسته‌اند.[21] عربى يا دخيل بودن واژه مدين مورد اختلاف است; در كنار انگاره‌اى كه با زايد خواندن «ياء» آن را واژه‌اى عربى و برگرفته از «مَدَنَ بالمكان» (‌=‌در جاى معينى ساكن شد) مى‌داند[22]، اغلب پژوهشگران آن را از واژگان دخيل در قرآن[23]، برگرفته از زبان سريانى و منابع مسيحى و گاه همان «مِدْيان» ياد شده در عهد عتيق دانسته‌اند.[24] گروهى از مورخان[25] و مفسران[26] مسلمان به پيروى از ابن‌اسحاق آن را منسوب به مَدْين فرزند ابراهيم خليل و ساكنان آن را از نوادگان و نسل وى، و گروهى نيز آنان را از نسل اسماعيل(عليه السلام)مى‌دانند.[27] تأثيرپذيرى مورخان مسلمان به ويژه ابن‌اسحاق از منابع سريانى و يونانى در گزارشهاى مربوط به پيش از اسلام از يك سو[28] و گزارشهاى عهد عتيق درباره مِدْيان و اشتراك آن با مواردى از روايتهاى قرآن در ارتباط با مَدْين از سوى ديگر[29]، مى‌تواند مؤيّد دخيل بودن واژه ياد شده و انتساب احتمالى آن به مدين‌بن‌ابراهيم(عليه السلام)‌باشد.
در عهد عتيق، مِدْيان، نام يكى از فرزندان ابراهيم خليل(عليه السلام) از همسرى به نام قِطُوْراه[30] و نيز اسم سرزمينى كه نوادگان و نسل وى (مِدْيانيان) در آن ساكن شدند آمده است، چنان كه در دوره‌هاى گوناگون تاريخى، از سكونت نوادگان اسماعيل(عليه السلام)(اسماعيليان) و حضرت موسى(عليه السلام) در آنجا و ازدواج وى با دختر كاهن مِدْيان به نام رِعُوْئيل و از نسل ابراهيم و قِطُوْراه، درگيريهاى مديانيان با بنى‌اسرائيل و غلبه يوشع بر آنان، سخن گفته شده است.[31]
نام كنونى مدين را معان و موقعيت جغرافيايى آن را ميان مدينه و شام، مقابل سرزمين تبوك در ساحل درياى سرخ (قُلْزُم) گفته‌اند. برخى امتداد آن را از شرق خليج عقبه تا جنوب شرقى سينا دانسته‌اند.[32] بر اساس گفته طبرى، مدين در جنوب سوريه قرار دارد.[33]
واژه مَدْين 10 بار در قرآن آمده است; امّا هيچ‌يك از آيات به امورى چون چگونگى پيدايش، موقعيت تاريخى و جغرافيايى و نيز تاريخ و هويّت قومى و نژادى ساكنان آن در دوره‌هاى مختلف تاريخى نپرداخته است. گزارش قرآن درباره شهر ياد شده و مردم آن، كه گاه در نگاهى سطحى تكرار به نظر مى‌رسد، كاملا گزينشى، فراقومى، غير تاريخى و براساس سبك خاصِ خود قرآن، در امتداد اهداف توحيدى است; در سه مورد به عنوان شهرى كه شعيب*(عليه السلام)به سوى مردم آن مبعوث گرديد ياد شده است: «واِلى مَديَنَ اَخاهُم شُعَيبـًا» در اين سه مورد و آيات پس از آن (اعراف /7، 85‌ـ‌93; هود/11، 84‌ـ‌95; عنكبوت/29، 36‌ـ‌37) اصل داستان اصحاب مدين و شعيب به‌طور مبسوط، روايت و باورها و ارزشهاى انحرافى آنان، محورها و شيوه‌هاى تبليغى شعيب(عليه السلام)، چگونگى برخورد مردم با وى و فرجام هر يك از دو گروه مؤمن و كافر گزارش شده و هدف عمده در اين موارد، انذار كافران، تبشير، تذكار و تعليم مؤمنان است.[34]
در سوره توبه و حجّ نيز با تركيب «اصحاب مدين» از كافران آن شهر و نابودى آنان با عذاب الهى در پى تكذيب شعيب(عليه السلام) ياد شده است. البته هدف از ياد كردن آنان در هريك از دو آيه، متفاوت از ديگرى است; در سوره توبه، با هدف انذار و بازدارندگى منافقان از مخالفت و آزار و اذيت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)، ياد شده‌اند; قومى كه به رغم برترى آنها نسبت به منافقان در ثروت* و قدرت، به سبب تكذيب پيامبر خويش، نابود شدند (نك: توبه/ 9،42‌ـ‌70); اما در سوره حجّ، هدف، دلدارى دادن به پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)است و اينكه نه‌تنها مشركان قريش، بلكه بسيارى از اقوام پيشين از جمله اصحاب مدين نيز به تكذيب پيامبر خويش پرداختند: «و اِن يُكَذِّبوكَ فَقَد‌كَذَّبَت قَبلَهُم قَومُ نوح وعادٌ وثَمود * وقَومُ اِبرهيمَ وقَومُ لوط * واَصحـبُ مَديَنَ وكُذِّبَ موسى‌...» (حجّ/22،42‌ـ‌44) در آيه 95 هود/11 و در پى گزارش از تكذيب شعيب(عليه السلام)و عذاب كافران، مدين و كافران آن مورد نفرين قرار‌گرفته‌اند: «ألا بُعداً لمدين كما بَعِدَتْ ثَمود». در اين آيه كه پس از گزارش انحرافات مردم مدين، دعوت شعيب(عليه السلام)و بدفرجامى آنان در پى‌تكذيب آن حضرت آمده است (هود/11، 87‌ـ‌94) خداوند نه در مقام گزارش بلكه بر آن است كه نگاه خود را درباره اصحاب مدين ابراز كند، زيرا لعن و نفرين بر آنان، نشان منفور و مبغوض بودنشان نزد خداوند است.
حركت موسى(عليه السلام) به سوى مدين هنگام فرار از مصر، رسيدن وى بر سر چاه آن و ديدن چوپانها و دختران‌شعيب(عليه السلام)در سوره قصص /28، 22‌ـ‌23 بازگو شده است. در اين آيات نگاه مستقلى به مدين نشده، بلكه در گزارش بخشى از حوادث زندگى موسى(عليه السلام) پيش از بعثت، يادى از آن به ميان آمده است; شهرى كه دست تقدير الهى موسى(عليه السلام)را به سوى آن رهنمون شد، تا به سبب شرايط متفاوت آن با مصر، در آنجا مأوا گزيند و براى رسالتى كه در پيش رو داشت آماده گردد: «فَخَرَجَ مِنها خائِفـًا يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّنى مِنَ القَومِ الظّــلِمين * ولَمّا تَوَجَّهَ تِلقاءَ مَديَنَ قالَ عَسى رَبّى اَن يَهدِيَنى سَواءَ السَّبيل * ولَمّا ورَدَ ماءَ مَديَنَ وَجَدَ عَلَيهِ اُمَّةً مِنَ النّاسِ يَسقونَ...» (قصص/28،21‌ـ‌23)، افزون بر اين، در دو مورد ديگر عنوان اهل مدين آمده است. (طه/20،40; قصص/28،45)
در آيه نخست سكونت چندين ساله موسى(عليه السلام)در ميان مردم مدين، از نعمتها و امدادهاى الهى شمرده شده كه پيش از بعثت و براى نجات وى از اندوه و خطر كشته شدن، شامل حال وى گرديد: «وقَتَلتَ نَفسـًا فَنَجَّينـكَ مِنَ الغَمِّ وفَتَنّـكَ فُتونـًا فَلَبِثتَ سِنينَ فى اَهلِ مَديَنَ ثُمَّ جِئتَ عَلى قَدَر يـموسى» (طه/20،40) در اين آيه، هدف يادآورى امدادهاى گذشته الهى است، تا به موسى، كه پس از بعثت و مأموريت براى فراخوان فرعون به توحيد، دچار هراس و دل نگرانى شده بود، (نك: طه/20، 24‌ـ‌40، 43‌ـ‌46) قوت قلب و آرامش بخشد.
در آيه دوم آگاهى پيامبر از اخبار اقوام و انبياى پيشين، رحمت خدا خوانده شده كه براى انذار قوم در اختيار وى قرار داده شده است و گرنه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در ميان آنان، از جمله اهل مدين نبود، تا از وضع آنها آگاه گردد: «و ما كُنتَ ثاويـًا فى اَهلِ مَديَنَ تَتلوا عَلَيهِم ءايـتِنا ولـكِنّا كُنّا مُرسِلين * وما‌كُنتَ بِجانِبِ الطّورِ ... ولـكِن رَحمَةً مِن رَبِّكَ لِتُنذِرَ قَومـًا‌...» (قصص/28،45‌ـ‌46)

پيشينه تاريخى مدين:

ظاهراً قرآن درباره مدين و ساكنان آن در دوره‌هاى تاريخى ديگر، گزارشى نداده است. افزون بر پاره‌اى گزارشهاى تاريخى[35]، تفسيرى[36] و نيز برخى احاديث اسلامى[37]، بعضى آيات نشان مى‌دهد كه قوم شعيب(عليه السلام) در دوره تاريخى پس از قوم لوط(عليه السلام)(هود/11،89) و معاصر موسى(عليه السلام) و بنى‌اسرائيل، پيش از ترك مصر مى‌زيسته‌اند. (نك:قصص/28، 21‌ـ‌23)
از گزارشهاى مربوط به كم*فروشى و به‌كارگيرى پيمانه و ترازو (اعراف/7،85; هود/11،85)، سيراب كردن گوسفندان (قصص/28، 23‌ـ‌24) و قرارداد كارى موسى و شعيب(عليهما السلام)(قصص /28، 27‌ـ‌28) كه بنابر ظاهر برخى آيات (طه/20،18) و نيز گزارش عهد عتيق[38]براى چوپانى گوسفندان شعيب(عليه السلام)بوده است برمى‌آيد كه قوم شعيب(عليه السلام)، مردمى تجارت پيشه، كشاورز و دامدار بوده‌اند; همچنين مى‌توان نتيجه گرفت كه آنان داراى منطقه‌اى حاصلخيز، سرسبز و پرآب و علف و برخوردار از فرآورده‌هاى فراوان كشاورزى و نيز تجارت پررونقى بوده‌اند، چنان كه برخى آيات از قدرت، ثروت و جمعيت فراوان آنان حكايت مى‌كند. (توبه/9،69; قس: توبه/9،70; هود/11،84) از ظاهر اين آيات و مجموع گزارشهاى عهد عتيق و[39] برخى منابع تاريخى[40] برمى‌آيد كه قوم مدين يكى از قبايل بزرگ عرب در شام با پيشينه ديرين تاريخى بوده است.[41]
زيستن اين قوم در دوره تاريخى پس از حضرت ابراهيم(عليه السلام) و پيش از بعثت موسى(عليه السلام)نشان مى‌دهد كه مردمان مدين در آغاز بر آيين ابراهيم(عليه السلام) بوده و در گذر ايّام به كفر و شرك گراييده‌اند. آيه «ولا تُفسِدوا فِى‌الاَرضِ بَعدَ اِصلـحِها» (اعراف/7،85)، مى‌تواند مؤيدى بر اين ادعا باشد، بنابراين، مى‌توان گفت شعيب(عليه السلام) كه شريعت مستقلى نداشته، قوم خود را به آيين ابراهيم(عليه السلام) مى‌خوانده است.
تاريخ مدين و ساكنان آن را در دوران حيات شعيب(عليه السلام)مى‌توان به دو دوره تقسيم كرد:
1. دوره پيش از عذاب كه مردم پس از دعوت شعيب(عليه السلام)به دو گروه اقليّت مؤمنان و اكثريت كافران تقسيم شدند. (اعراف/7، 87‌ـ‌88; هود/11،91) از اينكه قرآن در اين دوره از مخالفان شعيب(عليه السلام) با عنوان ملأ مستكبر (اعراف/7،88) ياد كرده است، مى‌توان به وجود طبقه اشراف و ثروتمند و در نتيجه وجود فاصله طبقاتى در مدينِ آن زمان پى برد. از كافرانى كه دراين دوره زمانى با عذاب‌الهى نابود شدند، با «اصحاب مدين» ياد مى‌شود. (توبه/9،70; حجّ/22،44)
2. دوره پس از عذاب و نابودى كافران كه همراه با شرايط اجتماعى ـ سياسى و دينى مساعدى بوده است. از ساكنان مدين در اين برهه با عنوان «اهل مدين» ياد شده و ظاهر آيات نشان مى‌دهد كه پناه بردن موسى(عليه السلام) به مدين و سكونت چندين‌ساله وى در آنجا به هنگام پيرى و از كارافتادگى شعيب(عليه السلام)در همين دوره بوده است. (طه/20،40; قصص/28، 27‌ـ‌27) برخلاف دوره نخست كه شعيب(عليه السلام)و پيروانش با انواع فشارهاى اجتماعى رو‌به‌رو بوده (اعراف/7،86) و به اخراج از خانه و كاشانه خويش تهديد مى‌شده‌اند (اعراف/7،88)، در اين دوره، آن حضرت با برخوردارى از جايگاه اجتماعى مطلوب، ضمن پناه‌دادن به موسى(عليه السلام)وى را اجير مى‌كند. شايد بتوان از مفاد قرار داد كارى شعيب(عليه السلام)با موسى(عليه السلام)به‌دست آورد كه در آن زمان، مردان جوان، متناسب با شرايط اجتماعى روز، براى مدت معينى، شبيه آنچه امروزه به نام شيربها مرسوم است، براى پدر همسر خويش كار مى‌كرده‌اند. (قصص/28،‌25‌ـ28)
برخى مفسران با استناد به آيه 27 قصص /28 بر اين باورند كه فريضه حجّ نيز در ميان آنان رايج و به نوعى سالشمار آنها هم بوده است.[42] در اينكه «اصحاب ايكه» و «اهل مدين» در قرآن دو‌نام براى يك قوم است يا آنكه دو قوم بودند كه شعيب(عليه السلام)پيامبر هر دو بوده، ميان مفسران اختلاف است. (‌=>‌اصحاب‌ايكه)

انحرافات اهل مدين:

مردم مدين هم در حوزه باورها و عقايد و هم در ارتباط با ارزشهاى عبادى و اجتماعى دچار انحراف بوده‌اند. فراخوان آنان ازسوى شعيب(عليه السلام) به پرستش اللّه و نفى خدايان ديگر حكايت از شرك* و بت‌پرستى آنان دارد: «اعبُدُوا اللّهَ ما لَكُم مِن اِلـه غَيرُهُ» (اعراف/7،85; هود/11،84، 92; عنكبوت/29،36) ظاهر برخى آيات نشان مى‌دهد كه شرك و بت پرستى، پيشينه نسبتاً ديرينه‌اى در ميان آنان داشته و به يكى از مؤلفه‌هاى اصلى فرهنگ آنها تبديل شده بوده است: «قالوا يـشُعَيبُ اَصَلوتُكَ تَأمُرُكَ اَن نَترُكَ ما يَعبُدُ ءاباؤُنا» (هود/11،87) براساس پاره‌اى گزارشها، آنان درختى را پرستش مى‌كرده‌اند[43]; همچنين از ظاهر آيات برمى‌آيد كه آنان اعتقاد به معاد* نيز نداشته‌اند[44]:«فَقالَ يـقَومِ ... وارجُوا اليَومَ الأخِرَ» (عنكبوت/29،36) قرآن از ناهنجاريهاى اجتماعى، به ويژه در حوزه روابط اقتصادى، كم فروشى و فسادانگيزى آنان گزارش كرده است. «فَاَوفُوا الكَيلَ والميزانَ ولا تَبخَسُوا النّاسَ اَشياءَهُم ولا تُفسِدوا فِى الاَرضِ بَعدَ اِصلـحِها ذلِكُم خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم مُؤمِنين». (اعراف/7،85 و نيز هود/11، 84‌ـ‌85) گزارش از كم‌فروشى و فسادانگيزى قوم شعيب به صورتى برجسته، نشان از شيوع گسترده آن در ميان آنان دارد.[45] مفسران در بيان ارتباط يا تفاوت دو جمله «فَأوفوا الكَيلَ‌...» و «وَ لا تَبخَسوا الناسَ‌...» با يكديگر، جمله دومى را تأكيد يا تفسير جمله نخست دانسته‌اند; همچنين گفته‌اند: جمله دوم از آن حكايت دارد كه قوم شعيب(عليه السلام)افزون بر اجناس مكيل و موزون كه اغلب، فرآورده‌هاى كشاورزى است، در داد و ستد ساير كالاها و به‌گونه‌هاى ديگر نيز كم‌فروشى‌مى‌كرده‌اند.[46]
اينكه تعبير افساد در زمين، كدام يك از ناهنجاريهاى اجتماعى شايع در ميان مردم مدين را گزارش مى‌كند نيز مورد اختلاف است; گروهى ـ‌هرچند با اختلاف بر سر مصاديق‌ـ معناى آن را مطلق و شامل همه گناهان، اعم از آنچه مربوط به حوزه ارتباط با خدا و جامعه است و در نتيجه مراد از آن را مواردى چون كفر، شرك، كم فروشى[47]، ستمگرى، تعدى و حرام كردن حلال الهى دانسته‌اند.[48]
ديدگاه دوم با استناد به ذكر افساد در زمين در مقابل آياتى كه قبل و بعد از آن آمده است (اعراف/7، 85‌ـ‌86) معناى آن را اخص و مراد از آن را مفاسد و ناهنجاريهايى چون راهزنى، غارت اموال، هتك حرمت زنان و كشتن انسانها مى‌داند كه امنيت اجتماعى را در حوزه‌هاى گوناگون مالى، جانى و حيثيّتى به خطر مى‌اندازد.[49] البته صاحب اين ديدگاه در تفسير آيات مشابه احتمال مى‌دهد كه «ولا تَعثَوا فِى الاَرضِ مُفسِدين» (هود/11،85) عطف تفسيرى و نهى تأكيدى براى دو جمله پيش از خود باشد. وى در توضيح اينكه چگونه كم‌فروشى مى‌تواند فسادانگيز باشد، به نقش محورى تعامل اجتماعى، به ويژه در حوزه روابط اقتصادى* و داد و ستد كالاهاى مورد نياز جامعه به عنوان يكى از اركان حيات اجتماعى تأكيد كرده و گسترش كم فروشى، فريبكارى و خيانت در معامله را سبب سلب اعتماد عمومى و پيدايش اختلال و تباهى در روند زندگى سالم جامعه مى‌داند.[50]
بر اساس روايتى منسوب به امام سجاد(عليه السلام)شعيب(عليه السلام)نخستين كسى است كه پيمانه و ترازو* را اختراع كرد و مردم مدين، ابتدا در سنجش اجناس با آن دو، اندازه را رعايت مى‌كردند; اما پس از مدتى و به تدريج به كم كردن پيمانه و وزن پرداختند.[51] ازاين‌روايت مى‌توان برداشت كرد كه فساد*انگيزى مردم مدين پس از اصلاح زمين، به احتمال، همان كم‌فروشى بوده است.

برخورد شعيب(عليه السلام) با اصحاب مدين:

 حضرت شعيب را، بر اساس روايتى از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)خطيب انبيا خوانده‌اند. شايد بتوان گزارش تعابير و بيانهاى گوناگون، با معانى يكسان يا نزديك به هم از زبان او را (قس: اعراف/7، 85‌ـ‌86; هود/11، 84‌ـ‌85) مؤيدى بر آن دانست. بررسى آيات نشان مى‌دهد كه وى همانند ديگر انبياى الهى با رعايت ادب و سخنان نيكو آنان را به باورها و ارزشهاى توحيدى فرا مى‌خوانده است.[52] در مجموع مى‌توان تبليغ و دعوت وى را بر اساس راهبرد فرهنگى و تبليغى امر به معروف و نهى از منكر (دعوت به باورها و ارزشهاى توحيدى و نهى از باورها و ارزشهاى كفرآلود و شرك‌آميز) مبتنى دانست. (اعراف/8، 85‌ـ‌86; هود/11، 84‌ـ‌85) حضرت شعيب(عليه السلام)براى عملياتى كردن راهبرد ياد شده از راهكارهاى گوناگونى استفاده مى‌كرد. از اين قبيل است:

1.‌نشان دادن معجزه:

قرآن همانند بسيارى ديگر از انبيا نامى از معجزه شعيب نبرده است; اما چنان كه مفسران نيز گفته‌اند، «بيّنه» در آيه «قَد جاءَتكُم بَيِّنَةٌ مِن رَبِّكُم» (اعراف/7،85; هود/11،88) اشاره به معجزه آن حضرت دارد كه وى به عنوان گواه صدق رسالت خويش و در همان آغاز دعوت بر آن تأكيد مىورزيد.[53] در برخى منابع از مواردى چند به عنوان معجزه شعيب(عليه السلام)ياد شده است.[54]

2. روشنگرى:

حضرت شعيب(عليه السلام)، پس از امر به معروف و نهى از منكر، رعايت آن را از سوى مردم به خير و صلاح خود آنان مى‌دانست، از جمله به دنبال فراخوان قوم خويش به پرستش اللّه، رعايت اندازه در پيمانه و ترازو، پرهيز از هرگونه كم فروشى و فسادانگيزى را خير و صلاح آنان مى‌خواند: «ذلِكُم خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم مُؤمِنين» (اعراف/7،85)، زيرا هنگامى كه كم فروشى، فريبكارى و غشّ در معامله گسترش يافته و امنيت عمومى جامعه در حوزه‌هاى مختلف از بين برود، زيان آن متوجه همه افراد حتى خودِ كم‌فروشان، فريبكاران و مختل‌كنندگان امنيت اجتماعى نيز مى‌شود[55]; همچنين در جاى ديگر پس از امر به رعايت اندازه در سنجش با پيمانه و ترازو و نهى از كم كردن اموال مردم، سود عادلانه و مشروع را بهتر و نيكوتر از ثروت حاصل از كم فروشى مى‌خواند[56]:«يـقَومِ اَوفُوا المِكيالَ والميزانَ بِالقِسطِ ولا تَبخَسوا النّاسَ اَشياءَهُم‌... * بَقِيَّتُ اللّهِ خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم مُؤمِنين» (هود/11،85‌ـ‌86)

3. تذكّر:

نيكى كردن و نعمت دادن با تأثير عاطفى كه در پى دارد، دل انسان را به فرد نيكوكار و منعم نرم و مهربان كرده و حس سپاسگزارى در برابر او را كه ريشه در سرشت آدميان دارد، برمى‌انگيزد، ازاين‌رو شعيب(عليه السلام)در دعوت قوم خود به سوى توحيد، نعمتهاى الهى ارزانى شده بر آنان را يادآورى مى‌كرد: «واذكُروا اِذ كُنتُم قَليلاً فَكَثَّرَكُم» (اعراف/7،86) بيشتر چنان كه از ظاهر آيه نيز برمى‌آيد، آن را به افزايش جمعيت پس از كم‌شمار بودن، تفسير كرده‌اند.[57] برخى نيز گفته‌اند: اين آيه به ازدواج مدين‌بن‌ابراهيم(عليه السلام) با دختر حضرت لوط و بركتى كه خداوند به نسل آنان داد اشاره دارد.[58] به ثروت پس از فقر و قدرت پس از ضعف نيز تفسير شده است.[59]
همچنين در سوره هود/11، 84 و در پى نهى از كم‌فروشى، به نعمتهايى چون حاصلخيزى سرزمين، ارزانى، ثروت و روزى فراوان اشاره مى‌كند و يادآور مى‌شود كه با وجود چنين شرايط مساعدى، ديگر نيازى به كم فروشى و انباشت ثروت از راه نامشروع نيست[60]: «ولا تَنقُصُوا المِكيالَ والميزانَ اِنّى اَركُم بِخَير» تفسير خير به ارزانى و حاصلخيزى در برخى احاديث نيز آمده‌است.[61]

4. انذار:

بيم و اميد از ويژگيهاى روانى انسان است كه همواره زمينه و بستر لازم براى تهديد و تطميع افراد را فراهم مى‌سازد. به‌كارگيرى دو راهكار اساسى و ديرين انذار و تبشير از سوى همه انبيا در دعوت به توحيد، برهمين اساس قابل تحليل است كه در شيوه‌هاى تبليغى شعيب(عليه السلام)نيز به چشم مى‌خورد; وى گاهى قوم خود را از عذاب فراگير روز قيامت به عنوان پيامد بت‌پرستى و كم‌فروشى آنان در آخرت مى‌ترساند:«و‌اِنّى اَخافُ عَلَيكُم عَذابَ يَوم مُحيط» (هود/11،84) و گاه فرجام شوم فاسدان در اقوام پيشين را به آنان گوشزد مى‌كرد: «وانظُروا كَيفَ كانَ عـقِبَةُ المُفسِدين» (اعراف/7،86 و نيز هود/11،89) و سرانجام هنگامى كه با اصرار كافران بر بت‌پرستى، كم‌فروشى و تكذيب خود رو‌به‌رو شد و از ايمان‌آوردن آنان نااميد گرديد آنها را به عذاب الهى تهديد كرد: «ويـقَومِ اعمَلوا عَلى مَكانَتِكُم اِنّى عـمِلٌ سَوفَ تَعلَمونَ مَن يَأتيهِ عَذابٌ يُخزيهِ ومَن هُوَ كـذِبٌ وارتَقِبوا اِنّى مَعَكُم رَقيب» (هود/11،93; اعراف/7،87)

5. تبشير:

شعيب(عليه السلام) در ترغيب قوم به پرهيز از بت‌پرستى، كم‌فروشى و فسادانگيزى، از پيامدهاى نيك آن به شرط مؤمن بودن آنان خبر‌مى‌داد: «يـقَومِ اعبُدُوا اللّهَ ما لَكُم مِن اِلـه غَيرُهُ ... ذلِكُم خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم مُؤمِنين» (اعراف/7،85) از اينكه خير بودن امور ياد شده در‌گرو ايمان آنها خوانده شده و همچنين از تعبير «بَقِيَّتُ اللّهِ خَيرٌ لَكُم اِن كُنتُم مُؤمِنين» (هود/11،86) مى‌توان به دست آورد كه بيش از هرچيز مراد، پاداش آخرتى موارد ياد شده است، چنان كه آن حضرت در پى مخالفت از سوى قوم (هود/11،89) ضمن فرا خواندن آنها به طلب آمرزش گناهان و بازگشت به سوى خدا و با هدف ايجاد اميد به پذيرش توبه، از رحمت و مهربانى خداوند به بندگانش خبر مى‌داد: «واستَغفِروا رَبَّكُم ثُمَّ توبوا اِلَيهِ اِنَّ رَبّى رَحيمٌ وَدود». (هود/11،90)

برخورد اصحاب مدين با شعيب(عليه السلام):

با آغاز و استمرار دعوت شعيب(عليه السلام)گروهى از مردم به وى گرويده و جامعه مدين به دو‌دسته تقسيم شد: «واِن كانَ طَـائِفَةٌ مِنكُم ءَامَنوا بالَّذى اُرسِلتُ بِهِ وطَـائِفَةٌ لَم‌يُؤمِنوا...» (اعراف/7،87; هود /11،94) كافران با اتخاذ راهبرد تكذيب، (عنكبوت/29،37) اغلب از شيوه‌ها و راهكارهاى روانى براى عملياتى كردن آن در برخورد با شعيب(عليه السلام)و مؤمنان، بهره مى‌گرفتند. راهكارهاى ياد شده كه از آنها مى‌توان به دست آورد كه كافران در اكثريت و مؤمنان در اقليت[62] بوده‌اند عبارت است از:

1. استهزا:

به سخره گرفتن پيامبران و باورها و ارزشهاى الهى، راهكارى است كه بنا به تصريح قرآن در تقابل با همه انبيا به‌كار رفته است; خداوند در سوره توبه/9، 64‌ـ‌65 تمسخر پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)از سوى منافقان را گزارش كرده و در آيات 69‌ـ‌70 همين سوره، برخورد ياد شده را همانند برخورد اقوام پيشين از جمله اصحاب مدين با پيامبران الهى معرفى مى‌كند. مقايسه آيات نامبرده نشان مى‌دهد كه شعيب(عليه السلام) نيز از سوى كافران مورد استهزا* قرار گرفته است; همچنين مفسّران، آيه 87 هود/11 را بيان كننده استهزاى شعيب(عليه السلام)دانسته‌اند: «قالوا يـشُعَيبُ اَصَلوتُكَ تَأمُرُكَ اَن نَترُكَ ما يَعبُدُ ءاباؤُنا اَو اَن نَفعَلَ فى اَمولِنا ما نَشـؤُا اِنَّكَ لاََنتَ الحَليمُ الرَّشيد». بيشتر مفسّران بر اين باورند كه شعيب(عليه السلام) بسيار نماز مى‌گزارد و كافران آن را به سخره گرفته، در قالب استفهام انكارى مى‌گفتند: آيا نمازت به تو فرمان مى‌دهد كه ما خداى نياكان خويش را وانهاده، از تصرف دلخواه در اموالمان خوددارى كنيم؟! چنين سخن سفيهانه از انسان حليم و رشيدى چون تو دور است.[63]

2. نامفهوم خواندن آموزه‌هاى وحى:

كافران كه خود را از پاسخ به سخنان روشن و منطقى شعيب(عليه السلام)در واكنش به گفتار تمسخرآميز آنان ناتوان مى‌يافتند گفته‌هاى وى را نامفهوم خواندند و وى را فاقد قدرت و موقعيت برترى مى‌دانستند كه به سبب آن به سخنان وى بها داده و براى درك آن تلاش كنند[64]: «قالوا يـشُعَيبُ ما‌نَفقَهُ كَثيرًا مِمّا تَقولُ و اِنّا لَنَركَ فينا ضَعيفـًا» (هود/11،91) نامفهوم خواندن سخنان وى كنايه از بى‌فايده و بيهوده بودن آن است.[65]

3. تهديد:

شعيب(عليه السلام) و پيروانش براى دست كشيدن از آيين توحيدى با انواع فشارهاى اجتماعى و روانى از جمله اشكال گوناگونى از تهديد نيز رو‌به‌رو بودند. كافران هنگامى كه با پاسخ منطقى شعيب به ادعاى نامفهوم بودن گفته‌هاى او نيز مواجه شدند وى را به سنگسار شدن كه از بدترين و فجيع‌ترين انواع مجازات است تهديد كردند: «ولَولا‌رَهطُكَ لَرَجَمنـكَ وما‌اَنتَ عَلَينا بِعَزيز» (هود/11،91) گويند: شعيب(عليه السلام)از جايگاه و احترام ويژه و والايى در ميان قبيله خود برخوردار بود و كافران كه براى قبيله وى حرمت قائل بودند مى‌گفتند: سنگسار‌كردن و كشتن تو براى ما دشوار نيست، زيرا نزد ما عزت و احترامى ندارى و ما فقط به‌سبب رعايت احترام قبيله‌ات چنين كارى را انجام‌نمى‌دهيم. اين نيز به نوعى توهين و تحقير آن‌حضرت به‌شمار مى‌رفت.[66]
هنگامى كه شعيب(عليه السلام) و پيروانش بر آيين توحيدى خويش پافشارى كردند اشراف و سران كافر قوم كه از امتيازات و موقعيت فرادست اجتماعى برخوردار بودند، دچار خودبرتربينى شده و گردن نهادن به سيادت و رهبرى ديگرى و نيز دست‌برداشتن از آيين نياكان را برنمى‌تافتند، ازاين‌رو آنان را به تبعيد و بيرون راندن از خانه و كاشانه تهديد كردند: «قالَ المَلاَُ الَّذينَ استَكبَروا مِن قَومِهِ لَنُخرِجَنَّكَ يـشُعَيبُ والَّذينَ ءامَنوا مَعَكَ مِن قَريَتِنا اَولَتَعودُنَّ فى مِلَّتِنا». (اعراف/7،88) چنان كه بيشتر مفسران نامدار نخستين[67] و متأخر[68] نيز برداشت كرده‌اند، ظاهر برخى آيات نشان مى‌دهد كه كافران راه را بر مؤمنان گرفته و آنان را كه به ديدار شعيب(عليه السلام)رفته يا اعمال دينى انجام مى‌دادند به قتل تهديد‌مى‌كردند تا شايد بتوانند از گرايش بيشتر افراد به وى و گسترش دعوتش جلوگيرى كنند: «ولا‌تَقعُدوا بِكُلِّ صِرط توعِدونَ وتَصُدّونَ عَن سَبيلِ اللّهِ مَن ءامَنَ بِهِ» (اعراف/7،86); همچنين آنان با دروغگو خواندن شعيب(عليه السلام) و گمراه ناميدن[69] آيين وى تلاش مى‌كردند كه در آن القاى شبهه و ترديد افكنى كنند: «وتَبغونَها عِوَجـًا» (اعراف/7،86) ترساندن مؤمنان از پيامد ايمان به شعيب(عليه السلام) و دست برداشتن از آيين نياكان و مايه‌خسران خواندن آن نيز مى‌تواند از اين قبيل باشد[70]: «وقالَ المَلاَُ الَّذينَ كَفَروا مِن قَومِهِ لـَئِنِ‌اتَّبَعتُم شُعَيبـًا اِنَّكُم اِذًا لَخـسِرون» (اعراف/7،90)

فرجام اصحاب مدين:

هنگامى كه شعيب(عليه السلام)با اصرار كافران بر باورها و ارزشهاى شرك‌آلود و كفرآميز و همچنين تكذيب و تهديد به اخراج از شهر رو‌به‌رو و از ايمان آوردن آنها نااميد شد آنان را نفرين* كرد[71]: «رَبَّنَا افتَح بَينَنا وبَينَ قَومِنا بِالحَقِّ واَنتَ خَيرُ الفـتِحين» (اعراف/7،89 و نيز اعراف/7،87) و چون از سوى كافران به سنگسار شدن تهديد شد به آنها وعده عذاب داد: «ويـقَومِ اعمَلوا عَلى مَكانَتِكُم اِنّى عـمِلٌ سَوفَ تَعلَمونَ مَن يَأتيهِ عَذابٌ يُخزيهِ و مَن هُوَ كـذِبٌ وارتَقِبوا اِنّى مَعَكُم رَقيب» (هود/11،93) سرانجام، عذاب الهى فرا رسيد و شعيب(عليه السلام) و مؤمنان نجات يافتند و كافران نابود شدند: «ولَمّا جاءَ اَمرُنا نَجَّينا شُعَيبـًا والَّذينَ ءامَنوا مَعَهُ بِرَحمَة مِنّا...» (هود/11،94) در آيات 91 اعراف/7 و 37 عنكبوت/29 گفته شده كه نابودى اصحاب مدين به وسيله عذاب زلزله بود كه آنان را در خانه‌هايشان به‌صورت اجساد بى‌جانى كه به رو بر زمين افتاده بودند درآورد: «فَاَخَذَتهُمُ الرَّجفَةُ فَاَصبَحوا فى دارِهِم جـثِمين» ; ولى در آيه 94 هود/11 از نابودى آنان بر اثر صيحه آسمانى ياد شده است: «واَخَذَتِ الَّذينَ ظَـلَمُوا الصَّيحَةُ فَاَصبَحوا فى ديـرِهِم جـثِمين» ، بنابراين مى‌توان گفت كه آنان به وسيله هر دو از بين رفته‌اند.[72]
كافران افزون بر نابودى به وسيله عذاب الهى به پيامدهاى بد ديگر تكذيب نيز دچار شدند. در آيه 92 اعراف/7 از خسران* و زيانكار شدن آنان‌خبر مى‌دهد: «اَلَّذينَ كَذَّبوا شُعَيبـًا كانوا هُمُ الخـسِرين». آنان كه پيروى از شعيب(عليه السلام)را زمينه خسران مؤمنان مى‌خواندند، خود با نابودى و از دست دادن همه سرمايه‌هاى مادى و معنوى، مصداق «خسرالدنيا والاخرة» (حجّ/22،11) شدند.[73] حبط و نابودى اعمال در دنيا و آخرت (توبه/9،69‌ـ‌70) و نفرين الهى بر آنان، از ديگر پيامدهاى سوء تكذيب شعيب(عليه السلام) بود: «اَلا بُعدًا لِمَديَنَ كَما بَعِدَت ثَمود» (هود/11،95)

منابع

اعلام قرآن; انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى; باستان‌شناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن; البداية و النهايه; بين الحبشة و العرب; تاريخ ابن‌خلدون; تاريخ الامم و الملوك، طبرى; تاريخ اليعقوبى; تفسير العياشى; تفسير‌غريب القرآن الكريم; التفسير الكبير; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; زاد‌المسير فى علم التفسير; الصحاح تاج اللغة و صحاح‌العربيه; فرهنگ لغات قرآن كريم; قاموس كتاب‌مقدس; القاموس المحيط; قصص الانبياء، راوندى; كتاب مقدس; الكشاف; كشف الاسرار و عدة الابرار; لسان‌العرب; مجمع البيان فى تفسير القرآن; معجم البلدان; المعرب من الكلام الاعجمى; الميزان فى تفسير القرآن; واژه‌هاى دخيل در قرآن مجيد.
على اسدى




[18]. الصحاح، ج‌6، ص‌2201; لسان العرب، ج‌13، ص‌56، «مدين».
[19]. معجم البلدان، ج‌5، ص‌77.
[20]. التفسير الكبير، ج‌18، ص‌40; الميزان، ج‌10، ص‌361.
[21]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌285; فرهنگ لغات قرآن، ص‌397; اعلام قرآن، ص‌573.
[22]. معجم‌البلدان، ج‌5، ص‌77; لسان العرب، ج‌13، ص‌402.
[23]. المعرب، ص‌154; لسان العرب، ج‌13، ص‌56; اعلام قرآن، ص‌573.
[24]. واژه‌هاى دخيل، ص‌375.
[25]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌217، 219; البداية و النهايه، ج‌1، ص‌213; تاريخ ابن‌خلدون، ج‌2، ص‌37.
[26]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌8، ص‌307; غريب القرآن، ص‌556; زادالمسير، ج‌3، ص‌155.
[27]. اعلام قرآن، ص‌573; قاموس كتاب مقدس، ص‌788.
[28]. بين الحبشة و العرب، ص‌50.
[29]. كتاب مقدس، خروج 2: 15‌ـ‌21.
[30]. همان، تكوين 25: 1‌ـ‌2.
[31]. قاموس كتاب مقدس، ص‌788، 944; تاريخ يعقوبى، ج‌1، ص‌34; تاريخ ابن‌خلدون، ج‌2، ص‌86.
[32]. قاموس كتاب مقدس، ص‌788; معجم البلدان، ج‌5، ص‌77; البداية و‌النهايه، ج‌1، ص‌213; تاريخ ابن‌خلدون، ج‌2، ص‌43.
[33]. باستان‌شناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن، ص‌177.
[34]. الميزان، ج‌8، ص‌6; ج‌10، ص‌135.
[35]. البداية و النهايه، ج‌1، ص‌213.
[36]. الميزان، ج‌10، ص‌373.
[37]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌34.
[38]. كتاب مقدس، خروج‌2: 16‌ـ‌20.
[39]. همان، پيدايش 37: 28; اعداد 25: 16‌ـ‌18.
[40]. تاريخ ابن‌خلدون، ج‌2، ص‌43، 82.
[41]. البداية و النهايه، ج‌1، ص‌213.
[42]. الميزان، ج‌3، ص‌351.
[43]. البداية والنهايه، ج‌1، ص‌172.
[44]. الميزان، ج‌16، ص‌127.
[45]. التفسير الكبير، ج‌14، ص‌173; الميزان، ج‌10، ص‌361‌ـ‌362.
[46]. الكشاف، ج2، ص127، 417‌ـ‌418; التفسير الكبير، ج‌14، ص‌174; ج‌18، ص‌41; الميزان، ج‌10، ص‌363.
[47]. جامع البيان، مج‌5، ج‌8، ص‌308; مج‌7، ج‌12، ص‌131.
[48]. كشف الاسرار، ج‌3، ص‌675; مجمع البيان، ج‌4، ص‌688.
[49]. الميزان، ج‌8، ص‌187; ج‌10، ص‌363.
[50]. همان، ج‌10، ص‌363‌ـ‌364.
[51]. قصص الانبياء، ص‌145.
[52]. الميزان، ج‌6، ص‌297.
[53]. جامع البيان، مج‌5، ج‌8، ص‌308; كشف الاسرار، ج‌3، ص‌675; مجمع البيان، ج‌4، ص‌688.
[54]. الكشاف، ج‌2، ص‌127; التفسير الكبير، ج‌14، ص‌173; تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌94‌ـ‌95.
[55]. الميزان، ج‌8، ص‌187.
[56]. جامع البيان، مج‌7، ج‌12، ص‌132‌ـ‌133; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌286; تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌278.
[57]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌8، ص‌311; مجمع‌البيان، ج‌3‌ـ‌4، ص‌689; الكشاف، ج‌2، ص‌128.
[58]. مجمع البيان، ج‌4، ص‌689.
[59]. الكشاف، ج2، ص128; مجمع‌البيان، ج4، ص689.
[60]. جامع‌البيان، مج‌7، ج‌12، ص‌130; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌285; الميزان، ج‌10، ص‌161.
[61]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌159.
[62]. الميزان، ج‌10، ص‌361.
[63]. جامع‌البيان، مج7، ج12، ص133ـ135; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌286; تفسير بيضاوى، ج‌2، ص‌279.
[64]. الميزان، ج‌10، ص‌374.
[65]. الميزان، ج‌10، ص‌374.
[66]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌288; الميزان، ج‌10، ص‌375‌ـ‌376.
[67]. ر.ك: جامع‌البيان، مج‌6، ص‌9، ص33; مجمع‌البيان، ج3ـ4، ص669; تفسير قرطبى، ج7ـ‌8، ص159.
[68]. الميزان، ج‌8، ص‌188.
[69]. همان; مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌689‌.
[70]. الميزان، ج‌8، ص‌192.
[71]. جامع البيان، مج‌6، ج‌9، ص‌4‌ـ‌5; كشف الاسرار، ج‌3، ص‌679; الميزان، ج‌8، ص‌192.
[72]. الميزان، ج‌16، ص‌126.
[73]. همان، ج‌8، ص‌192.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَصحاب عَقَبَه

اَصحاب عَقَبَه: منافقان سوء قصد كننده به جان پيامبر(صلى الله عليه وآله)

عقبه در لغت به معناى راه دشوار در كوه است[1] كه در فارسى به گردنه و گريوه موسوم است.[2] اين عنوان يادآور دو رخداد مهم در تاريخ اسلام است كه در دو مكان مشهور به عقبه به وقوع پيوست: يكى بيعت گروهى از اهل يثرب در سالهاى دوازدهم و سيزدهم[3] بعثت با پيامبر(صلى الله عليه وآله)در عقبه منا (در راه منا به مكه) كه برخى منابع از ايشان با عنوان اصحاب عقبه ياد كرده‌اند[4] و تعبير از پيمان آنان به بيعت عقبه شهرت بيشترى دارد (‌=>‌بيعت‌عقبه) و ديگرى سوء قصد نافرجام به جان پيامبر(صلى الله عليه وآله)است كه در عقبه‌اى واقع در مسير تبوك به مدينه صورت‌گرفت.[5]
بنا به نوشته برخى از مورخان و مفسران، اصحاب عقبه كسانى بودند كه در بازگشت رسول‌خدا از غزوه تبوك* در سال نهم هجرى، تصميم داشتند شب هنگام، شتر آن حضرت را بِرَمانند و از گردنه‌اى خطرناك پرتاب كنند; امّا قبل از عملى ساختن نقشه خود، پيامبر(صلى الله عليه وآله)از توطئه آنها آگاه شد و به حذيفة*‌بن‌يمان كه از پشت سر، شتر آن حضرت را مى‌راند فرمود تا ايشان را دور كرده به آنها بگويد كه اگر كنار نروند پيامبر(صلى الله عليه وآله)آنان را با‌نامهاى پدران و قبيله‌هايشان صدا خواهد زد. منافقان كه از نقشه خود طرفى نبسته بودند با‌اقدام حذيفه گريخته و خود را در ميان سپاه پنهان ساختند. روايت شده كه حذيفه گفته است: من نام ايشان و نامهاى پدران و قبيله‌هاى آنان را مى‌دانم.[6] بنا به گزارش واقدى افزون بر حذيفه، پيامبر(صلى الله عليه وآله)عمار* را نيز از نام آنها آگاه ساخته‌بود.[7]
عده‌اى سوء قصد به جان پيامبر(صلى الله عليه وآله) را نه در عقبه مسير تبوك بلكه در عقبه ديگرى دانسته‌اند.[8] چنين به نظر مى‌رسد كه گويا دو يا سه بار قتل رسول خدا(صلى الله عليه وآله)طراحى شده بود.

اصحاب عقبه در شأن نزول:

1.‌برخى از مفسران تنها جمله «...‌و هَمّوا بِما‌لَم‌يَنالوا‌...» (توبه/9، 74) را درباره اقدام اصحاب عقبه ذكر كرده‌اند[9]، هرچند قولى ديگر تمام اين آيه را در شأن آنها دانسته و آورده‌اند كه چون ايشان از آگاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت به سوء قصدشان با خبر شدند سوگند ياد كردند كه چنين تصميمى نداشته‌اند. در اين‌باره آيه «يَحلِفونَ بِاللّهِ ما قالوا و لَقَد قالوا كَلِمَةَ الكُفرِ وكَفَروا بَعدَ اِسلـمِهِم و هَمّوا بِما لَم يَنالوا ... = به خدا سوگند ياد مى‌كنند كه [ در غياب پيامبر، سخنان نادرست]نگفته‌اند، در‌حالى كه قطعاً سخنان كفرآميز گفته‌اند و پس از اسلام آوردنشان كافر شدند و تصميم به‌كارى [خطر ناك] گرفتند كه به آن نرسيدند» نازل شد و نيت آنان را آشكار كرد.[10]
2. طبرسى ماجراى اصحاب عقبه را افزون بر آيه‌74 توبه /9 در ذيل آيات 64‌ـ‌65 توبه/9 «يَحذَرُ المُنـفِقونَ اَن تُنَزَّلَ عَلَيهِم سورَةٌ تُنَبِّئُهُم بِما فى قُلوبِهِم...= منافقان مى‌ترسند از اينكه سوره‌اى بر <[عليه]آنان فرود آيد كه آنها را به‌آنچه در دلهايشان دارند آگاه سازد‌...» نيز آورده و نزول اين آيات را به نقلى در اين‌باره دانسته‌است.[11]
3. از امام رضا(عليه السلام) روايت شده كه مراد از «...‌اِنَّمَا‌استَزَلَّهُمُ الشَّيطـنُ بِبَعضِ ما كَسَبوا...= همانا شيطان آنان را به سبب برخى از آنچه كرده‌بودند بلغزانيد» (آل‌عمران/3، 155) اصحاب عقبه هستند.[12]
گزارشها در تعداد اصحاب عقبه، همسانى ندارد. شمار آنان را از 12 تا 15 تن برشمرده‌اند.[13] از امام باقر(عليه السلام)نقل شده كه شمار آنها 12 تن، 8‌تن از قريش و 4 تن از ساير عرب[14] بوده‌است.
شيخ صدوق بر اساس روايتى 12 تن از آنان را از بنى‌اميه و 5 تن را از ساير مردم دانسته است.[15] بيهقى و سيوطى، نامهاى ايشان را چنين آورده‌اند: عبداللّه‌بن‌ابى‌سعد، سعد‌بن‌ابى‌سرح، ابوحاضر (حاصر) الأعرابى، عامر، ابوعامر، جُلاس‌بن‌سويد، مجمع‌بن‌حارثه، مليحاتيمى، حصين‌بن‌نمير، طعمة‌بن‌ابيرق، عبداللّه‌بن‌عيينه و مرة‌بن‌ربيع، گويا رئيس ايشان ابوعامر بوده‌است.[16] برخى منابع نامهاى ديگرى براى آنها ذكر كرده و بيشتر اين افراد را از صحابه سرشناس و نيز برخى از كسانى دانسته‌اند كه پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)عهده‌دار امور حكومت بوده‌اند.[17]

منابع

تاريخ اليعقوبى; التبيان فى تفسير القرآن; تفسير‌الصافى; تفسير العياشى; تفسير القمى; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; دلائل النبوه; روض‌الجنان و روح الجنان; صحيح مسلم با شرح سنوسى; الطبقات الكبرى; فرهنگ‌فارسى; كتاب الخصال; الكشاف; لغت‌نامه; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; المغازى; مفردات الفاظ‌القرآن; المنتظم فى تاريخ الملوك والامم; النكت‌والعيون، ماوردى.
سيد محمود سامانى




[1]. مفردات، ص‌576، «عقب».
[2]. لغت‌نامه، ج‌10، ص‌14098، «عقبه»; فرهنگ فارسى، ج‌3، ص‌3297، «گريوه».
[3]. المنتظم، ج‌2، ص‌154، 162، 166.
[4]. الطبقات، ج‌1، ص‌170‌ـ‌172; ج‌3، ص‌321; تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌38.
[5]. المغازى، ج‌3، ص‌1042; دلائل النبوه، ج‌5، ص‌256.
[6]. تاريخ يعقوبى، ج‌2، ص‌68; دلائل النبوه، ج‌5، ص‌256‌ـ‌258; مجمع البيان، ج‌5، ص‌70.
[7]. المغازى، ج‌3، ص‌1044; التبيان، ج‌5، ص‌261.
[8]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌300.
[9]. تفسير ماوردى، ج‌2، ص‌383; الكشاف، ج‌2، ص‌291; مجمع البيان، ج‌5، ص‌79.
[10]. روض الجنان، ج‌9، ص‌298; الدر المنثور، ج‌4، ص‌242‌ـ‌243.
[11]. مجمع البيان، ج‌5، ص‌70‌ـ‌71.
[12]. تفسير عياشى، ج1، ص201; الصافى، ج1، ص‌394.
[13]. الكشاف، ج‌2، ص‌291; مجمع البيان، ج‌5، ص‌79; المغازى، ج‌3، ص‌1044.
[14]. التبيان، ج‌5، ص‌261; مجمع البيان، ج‌5، ص‌79.
[15]. الخصال، ج‌2، ص‌398.
[16]. دلائل النبوه، ج‌5، ص‌259; الدرالمنثور، ج‌4، ص‌243.
[17]. الخصال، ج‌2، ص‌499.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:36 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَصحاب صُفَّه

اَصحاب صُفَّه: گروهى از ياران پيامبر كه به سايبانى در مسجد پيامبر منسوب‌اند

مورخان و محدثان نخستين كه بنا به مناسبت، ياران پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) را به مكان يا رخدادى نسبت مى‌دادند[1]، به پيروى از پيامبر[2]، برخى از ياران آن حضرت را به صفّه مسجد نبوى نسبت داده‌اند و اين گروه را «اصحاب صفّه»، «اهل‌الصفّه» يا «اهل المَظَلّه» (سايبان) خوانده‌اند.[3]
صفّه اصطلاحى است كه بر نوعى خاص از معمارى در يثرب عهد پيامبر اطلاق مى‌شود، از اين‌رو اطلاعاتى كه لغت‌شناسان ارائه كرده‌اند نمى‌تواند ويژگيهاى اين نوع بنا را بيان كند، به‌ويژه كه غالب آنها در قرون متأخر و در شهرهاى ديگرى مى‌زيسته‌اند و ازاين‌رو نمى‌توان براى تعاريف آنان اعتبارى قائل بود; امّا عمدتاً مفهوم صفّه را به بنايى شبيه سقيفه تعريف كرده‌اند.[4] با‌توجه به تعاريف لغت‌شناسان، صفّه سايبان خنكى در تابستانهاى گرم و محل تجمع، پذيرايى يا استراحت افراد بوده‌است.
با تغيير قبله از سمت شمال به جنوب (سال دوم هجرى،) بخشى از قسمت مسقف شمال مسجد نبوى صفّه نام گرفت.[5] به همين دليل بعدها صفّه را انتهاى مسجد‌دانسته‌اند.[6]
صفّه در مسجد نبوى كاربردى ثابت و محدود نداشت و به عنوان مهمانپذير، مسكن دائم يا موقت، محل آموزش يا عبادت و‌... مورد استفاده قرار مى‌گرفت; اما در يك نگاه كلى صفّه با پديده مهاجرت پيوندى مستقيم دارد. مسلمانان اوليه كه قبل از پيامبر به يثرب آمده بودند توانستند در منازل انصار به ويژه در قُبا سكنا بگيرند; امّا محلى كه پيامبر براى ساختن مسجد و استقرار خود برگزيد، از قبا فاصله داشت و بسيارى از مهاجران به ويژه مهاجران مجرد كه جوار پيامبر را ترجيح‌مى‌دادند در مسجد مستقر شدند. در دوره‌هاى بعدى مهاجرت، چون مهاجران آشنايى در يثرب نداشتند به مسجد پناه مى‌بردند[7]، ازاين‌رو ساكنان صفّه را مهاجرانى بى سرپناه و مجرد[8] يا مهمانان اسلام خوانده‌اند.[9] برخى از بت‌پرستان قبايل اطراف هم مدتى در صفه مانده و سپس مسلمان شدند.[10] اسراى مشرك قريش نيز شبها در مسجد مى‌خوابيدند.[11]
درباره اطلاق واژه «اهل صفّه» بر مهاجران ساكن در آن، معيار و ضابطه‌اى مشخص ارائه نشده، ازاين‌رو اين صفت به هركسى كه مدتى را در صفّه مى‌گذرانيد اطلاق مى‌شد. صحابه*شناسان حتى برخى صحرانشينان را كه تنها شبى در ماه مبارك رمضان را در صفّه مى‌گذرانيدند جزو اهل‌صفّه دانسته‌اند. اين عده روزها از اين سايبان براى رهايى از آفتاب سوزان استفاده مى‌كردند; امّا در شب، مى‌توانستند در هر جاى مسجد بخوابند[12]، ازاين‌رو فقهاى متعددى درباره جواز خوابيدن در مسجد بحث كرده[13] و برخى خوابيدن در مسجد را تنها براى غير بوميان مجاز دانسته‌اند.[14]

صفّه‌نشينان:

طبيعتاً فرودستان مهاجر ازمكه، چون بلال*‌بن‌رباح، خباب*‌بن‌الارت، صهيب*‌بن‌سنان، ابن*مسعود، مقداد* و عمار ياسر جزو نخستين ساكنان صفّه بوده‌اند.[15] با بازگشت ابوذر* به مدينه در سال سوم يا پنجم[16] و خريدارى و آزاد شدن سلمان* در سال پنجم اين دو به ديگر صفّه‌نشينان پيوستند.[17] سكوت يا ابهام منابع اسلامى درباره محل سكونت يا زمان ازدواج و شمار فرزندان اين دسته از ساكنان صفّه، حضور دراز مدت برخى از آنها را در صفّه در زمان حيات‌پيامبر تقويت مى‌كند. به مرور زمان كه حكومت پيامبر استحكام و دين اسلام گسترش بيشترى مى‌يافت مهاجران بيشترى به مدينه پناه‌مى‌آوردند; امّا پيامبر از تعبير مهاجر براى كسانى كه پس از فتح مكه (سال هشتم هجرى) به مدينه آمدند امتناع ورزيد. پيوستن ابوهريره، واثلة‌بن‌اسقع و برخى ديگر از صفّه‌نشينان مورد توجه اهل سنت به صفّه به همين مقطع متأخر تعلق دارد.
صحابه‌نگاران، بسيارى از انصار* را نيز به صفّه منتسب كرده‌اند. در جمع‌بندى برخى گزارشها مى‌توان نتيجه گرفت كه بسيارى از جوانان انصارى، به سبب دورى بسيارى از محلّه‌هاى يثرب با مسجد نبوى و براى ملازمت با پيامبر(صلى الله عليه وآله)، از صفّه به عنوان محلى براى عبادت، آموزش، استراحت يا خدمت به آن حضرت بهره برده‌اند. وجود تعابير متفاوتى چون «اهل صفّه» و «اصحاب صفّه» هم به اين تمايز كمك مى‌كند. «اهل» معمولا به ساكنان گفته مى‌شود[18]، درحالى‌كه «اصحاب» به معناى معاشران است. بعدها در منابع تاريخى و روايى كمتر به تفاوت اين دو واژه توجه شده است، در نتيجه به مهاجران صفّه‌نشين «اهل صفّه» گفته مى‌شد و انصاريانى كه به رغم برخوردارى از دارايى و خانه و كاشانه به صفّه مى‌رفتند اصحاب صفّه نام داشتند. از معروف‌ترين انصاريان صفّه مى‌توان به جابر‌بن‌عبدالله انصارى، ابوسعيد خدرى و حنظله غسيل‌الملائكه اشاره كرد.
برخى به اشتباه، عمده ساكنان صفّه را مهاجران قريشى دانسته‌اند[19]، درحالى‌كه بررسى نام و نسب آنان نشان مى‌دهد كه غالباً از مهاجران غيرقرشى بوده‌اند. نومسلمانان قبايل صحرانشين منطقه، بر اثر تهديدهاى موجود، موقعيت، دارايى و خانه‌هاى خود را رها كرده بودند، تا در سايه امنيتى كه در مدينه براى مسلمانان فراهم آمده بود، در كنار ديگر مسلمانان، همنشين پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله) باشند[20] و ازاين‌رو بدانان «أوفاض» گفته‌اند[21]، زيرا اوفاض به معناى جمعى است كه متشكل از اعضاى قبايل گوناگون باشند.[22] اعضايى از بنى‌غفار[23]، بنى*سليم[24]، جُهينه*[25]، اسلم[26] و ديگر قبايل منطقه در ميان اهل صفّه حضور داشتند. در مجموع، منابع در ضبط نام ساكنان صفّه، اطلاعات پراكنده و ناچيزى را ثبت كرده‌اند. به دلايلى در منابع اهل سنت بر صفّه‌ايهاى متأخر به ويژه ابوهريره، بيشتر تأكيد شده است و از نخستين ساكنان صفّه كمتر ياد مى‌شود.
با توجه به‌كاربردهاى متعدد صفّه نمى‌توان آمار ثابتى براى ساكنان آن در نظر گرفت. ساكنان صفّه به تناوب و به ناچار در آنجا بودند و همان‌گونه كه روند مهاجرت بر آمارشان مى‌افزود، امورى چون مرگ و مير، شركت در جنگها، شهادت، مسافرت،اشتغال به‌كار و ازدواج از شمار آنان مى‌كاست.[27] آمار نقل شده در متون روايى عمدتاً در زمانهاى متفاوتى ارائه شده است; آمارى چون 20[28]، 30[29]، 50[30]، بيش از 70[31]، 80[32] و‌...‌. در‌دوره‌هاى بعد تأليفاتى درباره ساكنان صفّه نوشته شد. زبيدى نام 92 تن از آنها را در كتابچه‌اى به نام تحفة اهل الزلفة فى‌التوسل باهل‌الصّفه جمع كرد.[33] ابونعيم نيز به 90 و اندى از آنان اشاره كرده است.[34] منابع متأخرتر برآيند اصحاب صفه را بدون آنكه از آنها نام ببرند 400‌تن دانسته‌اند.[35]

مستمندى اصحاب صفّه:

مورخان و راويان هر جا كه از عنوان «اهل صفّه» ياد كرده‌اند، فقر* و وضعيت أسف بار معيشتى جمعى از آنها را گزارش كرده و آنان را تهيدستان جامعه نبوى تصور كرده‌اند[36] و هنگامى كه گزارش از تعليم و تزكيه يا از دلاوريها و حضور آنها در ميادين جنگ با كافران است، ديگر عنوان جمعى اهل صفّه مشاهده نمى‌شود و عمدتاً به نام افراد اشاره شده است، درحالى‌كه فقر در دوره پيامبر در ميان عموم مهاجران و برخى انصار گزارش شده[37] و به اصحاب صفّه اختصاص نداشت، چنان‌كه اهل‌صفّه نيز به فقيران محدود نمى‌شد و در ميان آنها، اغنيايى هم وجود داشت.[38] شايد يكى از دلايل عمده اين امر به نقش راويان بازگردد.[39]
بنابر همين روايات، اهل صفّه كه لباسشان ناكافى و خوراكشان ناچيز بود در مسجد ساكن بودند. آنان در مواقع بحرانى گاه در هر وعده دو‌عدد خرما بيشتر نمى‌خوردند و گاه مدتهاى طولانى از بى‌غذايى به اجبار سنگ بر شكم بسته يا روزه مى‌گرفتند.[40] گفته شده: برخى اوقات اهل‌صفّه بر اثر ضعف بدنى نمى‌توانستند در نماز به‌درستى بايستند و طنابهايى را كه در مسجد (احتمالا از سقف) آويخته بودند به‌دست مى‌گرفتند.[41] مهاجرت اين گروه و تحمل چنين شرايطى موجب شده بود برخى صحرانشينانى كه به‌جهتى به مدينه مى‌آمدند اينان را ديوانه بخوانند.
يكى از مهاجران قريشى صفّه‌نشين گفته است: ما معمولا تا فتح خيبر (سال ششم هجرى) سير نمى‌شديم.[42] اين روايت وضع اهل صفّه را بهتر روشن مى‌كند، هرچند انتساب چنين گزارشى به ديگر مهاجران نيز مى‌تواند صادق‌باشد.
هرچند اطلاعات چندانى درباره سبد غذايى ساكنان صفّه وجود ندارد; اما به نظر مى‌رسد عمده‌ترين محصول زراعى مدينه، يعنى خرما بيشتر به انفاق در اختيارشان قرار مى‌گرفت. چنانچه خرماى كافى در اختيار بود، به هر دو نفر روزانه يك مُدّ خرما مى‌رسيد.[43] در غير اين‌صورت مجبور بودند با چند خرما، روز خود را سپرى كنند.[44] برخى اعتراضها حكايت از دلزدگى برخى از آنان از خوردن مداوم خرما دارد.[45] شايد به همين سبب بوده كه يكى از آنان از اينكه پيرزنى انصارى هفته‌اى يك‌بار غذايى برايش تهيه مى‌كرد خرسند بود.[46] يكى از اهل صفّه بعدها با مشاهده نان بر سر سفره، تكبير مى‌گفت و خدا را شكر مى‌كرد كه دوره آب و خرما سپرى شده‌است.[47] پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)يك بار در پاسخ به اين‌گونه اعتراضها فرمود: اگر مى‌توانستم به شما نان و گوشت مى‌دادم[48] و از ناچيز و كم ارزش بودن غذاى خودش طى 12 روز گذشته خبر داد.[49]
درباره وضعيت لباس اهل صفّه روايات محدودى، از محدوديتهاى اهل صفّه در اين زمينه حكايت مى‌كند. به گفته واثله، نداشتن لباس، گرد‌و‌غبار آميخته با عرق را بر تنمان خشك‌مى‌كرد.[50] در مقطع ديگرى 70 تن از اصحاب صفّه لباسى كمتر از متعارف داشتند، به‌گونه‌اى كه در نماز دائماً نگران ستر عورت خويش (احتمالا از ناف تا زانو) بودند.[51]
در روايتى ديگر 30 تن از ساكنان صفّه با بالا تنه عريان پشت سر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نماز مى‌گزاردند[52] و گاه با حضور پيامبر(صلى الله عليه وآله) خود را پشت سر ديگران مخفى مى‌كردند.[53]
پيامبر قبل از هر چيز ساكنان صفّه و عموم تهيدستان را از گدايى* منع كرده بود. آيه 273 بقره/2 در همين زمينه نازل شده است. خداوند در اين آيه از مؤمنان مى‌خواهد تا در كمك كردن كوتاهى نكنند و گمان نكنند كسى كه درخواست نمى‌كند نيازمند نيست: «...‌يَحسَبُهُمُ الجاهِلُ اَغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِيمـهُم لايَسـَلونَ النّاسَ اِلحافـًا وما تُنفِقوا مِن خَير فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَليم= هركس نداند، آنها را بر اثر خويشتن‌دارى، توانگر مى‌شمارد. آنان را به وسيله سيمايشان مى‌شناسى. از مردم به اصرار چيزى نمى‌خواهند و هر مالى كه ببخشيد خداوند بدان آگاه است».[54]

مشكلات اصحاب صفّه و تدابير پيامبر(صلى الله عليه وآله):

درباره تأمين پوشاك اهل صفّه جز چند گزارش محدود، اطلاعات چندانى در دست نيست. برخى مستمندان صفّه براى حل مشكل سرما در فصل زمستان به حفره‌ها پناه مى‌بردند.[55] بنا به گزارشى حضرت زهرا(عليهما السلام)پارچه‌اى را به پيامبر بخشيد و ايشان آن را در ميان چند تن توزيع كرد تا با آن پايين تنه خود را بپوشانند (ِازار).[56] پارچه كتانى محدود و نامرغوبى كه يك بار پيامبر به برخى از آنها داده بود و پوستشان را مى‌آزرد مايه اعتراضشان شده بود.[57]
پيامبر براى رفع نگرانى اهل صفّه در نماز، به ويژه آنكه بانوان پشت سر مردان به نماز مى‌ايستادند، از زنان خواستند ديرتر از مردان سر از سجده بردارند و زودتر از آنان به سجده روند.[58]
براى بهبود وضع معيشت صفّه نشينان راهكارهاى متعددى چون تشويق به صدقه و انفاق، تشويق به ازدواج، استفاده از غنايم و درآمدهاى ناشى از جنگها دنبال شده است. هرگاه غذايى به پيامبر مى‌رسيد ميان اهل صفّه توزيع مى‌شد و چنانچه هديه بود پيامبر(صلى الله عليه وآله)خود نيز از آن مى‌خورد.[59] ايشان براى اطعام اصحاب صفّه از نمازگزاران نماز عشا مدد مى‌جست و برخى را نيز، خود به خانه مى‌برد.[60] او مى‌فرمود: هركس غذايش براى دو نفر كافى است يك نفر، و هركس براى 4 نفر، دو نفر از اصحاب صفّه را اطعام كند.[61] با اين همه، باز گاهى برخى از اهل صفّه مدتها گرسنه مى‌ماندند و به ناچار به پيامبر پناه مى‌بردند. داستانهاى كرامت‌آميز متعددى درباره اطعام شمارى از اصحاب صفّه با غذاى اندكى كه پيامبر خود تهيه مى‌كرد نقل شده است.[62]
با ملاحظه سير تاريخى به نظر مى‌رسد در آغاز، كمك و انفاق به مهاجران صفّه‌نشين عمدتاً از سوى انصار صورت مى‌گرفت، ازاين‌رو مى توان بسيارى از گزارشهايى را كه در اين زمينه از انصار روايت شده مربوط به اين دوره دانست، هرچند اين كمكها تا پايان حيات پيامبر ادامه داشت.
گروهى از انصار در فصل برداشت محصول، مقدارى خرما به مسجد مى‌آوردند و شاخه‌هاى آن را در آنجا مى‌آويختند[63] و برخى هم از اين فرصت براى انفاق شاخه‌هاى آفت‌زده خرماهايشان استفاده كردند كه آيه 267 بقره/2 نازل گرديد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اَنفِقوا مِن طَيِّبـتِ ما كَسَبتُم ومِمّا اَخرَجنا لَكُم مِنَ‌الاَرضِ...».[64]خداوند در اين آيه محصولات كشاورزى را عطاى الهى به بندگان دانسته و از آنها خواسته از محصولات مرغوب خود انفاق كنند.

به روايتى از امام باقر(عليه السلام) يكى از انصار در برابر ثواب اخروى ذكرى كه از پيامبر آموخت، محصول باغ خود را به اهل صفّه اختصاص داد و در اين هنگام آيات 5‌ـ‌7 ليل/92 نازل شد[65]: «فَاَمّا مَن اَعطى واتَّقى * وصَدَّقَ بِالحُسنى * فَسَنُيَسِّرُهُ لِليُسرى‌= هر كه مال خود را بخشيد و پرهيزگارى كرد ... ما راه آسان را براى او فراهم مى‌سازيم».
در داستان ديگرى روزى پيامبر يكى ازاصحاب صفّه را براى اطعام به نزد يكى از انصار فرستاد; اما چون در خانه آن انصارى غذايى اندك بود، انصارى از همسرش خواست فرزندش را بخواباند تا درخواست غذا نكند و خود نيز چراغ را خاموش كرد تا آن مهمان متوجه غذا نخوردن صاحب خانه نشود كه بنا به روايتى در اين هنگام آيه 9 حشر/59: «...‌و‌يؤثرون على انفسهم و لو‌كان بهم خصاصة ...= (مهاجران را) بر خود مقدم‌مى‌دارند، هرچند خود نيازمند باشند...» نازل‌گرديد.[66] با توجه به نزول اين آيه درباره غنايم غزوه بنى‌نضير و جمع بودن سياق آن چنين شأن نزولى ضعيف به نظر مى‌رسد; امّا به اصل حادثه آسيب نمى‌زند.
برخى از جوانان انصارى هم درآمدهاى حاصل از خاركنى را به مستمندان صفّه مى‌بخشيدند[67] و اگر مى‌توانستند گوسفندى خريده و براى پيامبر و خانواده‌اش مى‌چرانيدند.[68] به احتمال، چَرا و تهيه هيزم در اراضى خصوصى صورت مى‌گرفت و گرنه مهاجران فقير نيز قادر به اين امر بودند.
برخى از انصار متكفل فرد خاصى از اصحاب صفّه شده بودند.[69] داستانهايى هم ازاطعام برخى از زنان انصار از جمله ام سليم يا ام مالك وجود دارد.[70] درباره سعد‌بن‌عباده، از بزرگان خزرج نيزگزارش شده كه هر شب 80 تن از اصحاب صفّه را اطعام مى‌كرد.[71]
افزون بر انصار، برخى از مهاجران نيز به مدد اهل صفّه مى‌آمدند. پس از تولد امام حسن و امام‌حسين(عليهما السلام)فاطمه*(عليها السلام)مى‌خواست برايشان گوسفندى عقيقه كند كه پيامبر وى را منصرف‌كرد. ايشان به وزن موهاى آن دو نقره صدقه داد، تا براى اصحاب صفّه هزينه شود.[72] گاهى رفتار پيامبر باعث مى‌شد تا فاطمه(عليها السلام)آنچه را كه همسرش از جنگ به غنيمت آورده بود نيز صدقه‌دهد.[73] به روايت ابن‌عباس نيز آيه 271 بقره/2: «اِن تُبدوا الصَّدَقـتِ فَنِعِمّا هِىَ واِن‌تُخفوها وتُؤتوهَا الفُقَراءَ فَهُوَ خَيرٌ لَكُم و يُكَفِّرُ عَنكُم مِن سَيِّـاتِكُم واللّهُ بِما تَعمَلونَ خَبير» از صدقات مخفيانه على*بن‌ابى‌طالب به اصحاب صفّه حكايت مى‌كند.[74] كمكهاى همزمان او و عبدالرحمن*‌بن‌عوف به اصحاب صفّه با نزول آيه 274 بقره/2 همراه شد: «اَلَّذينَ يُنفِقونَ اَمولَهُم بِالَّيلِ والنَّهارِ سِرًّا وعَلانِيَةً فَلَهُم اَجرُهُم عِندَ رَبِّهِم ولا خَوفٌ عَلَيهِم ولا هُم يَحزَنون» در روايت ابن‌عباس آمده كه از ميان صدقات فراوان و علنى عبد الرحمن و صدقه مخفيانه و ناچيز على(عليه السلام)، خداوند صدقه على(عليه السلام)را ترجيح داد.[75] روايتهايى هم از انفاق جعفر*‌بن‌ابى‌طالب وجود دارد. خباب نيز كه پيش‌تر در صفّه بود، پس از ازدواج تنها يك گوسفند داشت و سفارش كرده بود براى دوشيدن آن، گوسفند را نزد اهل صفّه ببرند.[76]
با توجه به فقر نسبتاً زياد اهل صفّه برخى صفّه را «خانه صدقه گيران» تعريف كرده‌اند[77]، در نتيجه تمامى آيات مدنى كه در آنها به صدقه، مساكين، فقرا و انفاق اشاره شده است به نحوى با ساكنان صفّه مربوط است، هرچند، شأن نزول نگاران به جهت كمبود اطلاعات، گزارشى ذيل آن آيات ارائه نكرده باشند. از معدود شأن نزولهاى گزارش شده دراين زمينه كه اشاره‌اى روشن به اصحاب صفّه دارد رواياتى است كه ذيل آيات 271 و 273 بقره/2 نقل شده است: «اِن تُبدوا الصَّدَقـتِ فَنِعِمّا هِىَ واِن تُخفوها وتُؤتوهَا الفُقَراءَ فَهُوَ خَيرٌ لَكُم... لِلفُقَراءِ الَّذينَ‌اُحصِروا فى سَبيلِ اللّهِ لايَستَطيعونَ ضَربـًا فِى الاَرض» در اين آيات صدقه‌ها به تهيدستان مهاجرى اختصاص يافته كه به سبب ايمانشان در موطن خود ايمن نبودند و به مدينه مهاجرت كرده بودند و نمى‌توانستند كار كنند.[78]
راهكار ديگرى كه پيامبر براى سامان گرفتن وضع اصحاب صفّه دنبال مى‌كرد، تشويق آنان به ازدواج بود. در اين زمينه مى‌توان به ازدواج بلال‌حبشى با خواهر عبدالرحمن‌بن‌عوف اشاره كرد كه از توان مالى خوبى برخوردار بود[79]; اما اين گزينه‌ها همواره فراهم نبود. برخى از اصحاب صفّه با مشاهده بى‌ميلى مردان يثرب به ازدواج با زنان متمكنى كه سابق بر اين در يثرب به روسپى‌گرى اشتغال داشتند، ازدواج با آنها را مطرح كردند. احتمالا اين عده، بر خلاف ديگر زنان مدينه شرايط دشوارى براى ازدواج تعيين نكرده بودند. در پى همين درخواست، آيه 3 نور/24 نازل شد و آنان را از اين كار منصرف ساخت[80]: «...‌والزّانِيَةُ لا‌يَنكِحُها اِلاّ زان اَو مُشرِكٌ و حُرِّمَ ذلِكَ عَلَى المُؤمِنين= زن زناكار را جز مرد زناكار يا مشرك به زنى نگيرد و بر مؤمنان اين [كار]حرام شده‌است».
يكى ديگر از منابع تأمين كننده هزينه‌هاى اهل صفّه، به ويژه در 5 سال دوم حكومت پيامبر(صلى الله عليه وآله)در مدينه، غنايم به دست آمده در جنگها و درآمدهاى حاصل از اموال خالصه پيامبر (مانند اموال بنى‌نضير) بود. بر اساس آيات سوره حشر/59 خداوند جنگجويان را بر اثر نقش ناچيزشان در جنگ بنى‌نضير از غنايم محروم كرد و همه اموال به دست آمده را به‌صورت خالصه در اختيار پيامبر نهاد: «ما اَفاءَ اللّهُ عَلى رَسولِهِ مِن اَهلِ القُرى فَلِلّهِ ولِلرَّسولِ ولِذِى القُربى واليَتـمى والمَسـكينِ وابنِ السَّبيلِ * لِلفُقَراءِ المُهـجِرينَ الَّذينَ اُخرِجوا مِن ديـرِهِم واَمولِهِم= آنچه خداوند [از‌بنى‌نضير] به پيامبر خويش داد از آنِ خدا، پيامبر و خويشاوندانش، ايتام، بيچارگان و در راه ماندگان است ... فقيران مهاجرى كه از كاشانه و دارايى خود رانده شده‌اند...». (حشر/59، 6‌ـ‌8)[81] پيامبر بخشى از اموال به دست آمده را بنا به درخواست انصار در ميان مهاجران مستمند توزيع كرد و مانده آن را در تملك خود باقى نهاد. (‌=>‌بنى‌نضير)
مخالفت پيامبر با ارتقاى ناچيز وضع زندگى خود پس از غزوه خيبر ـ‌كه غنايم فراوانى به همراه داشت‌ـ با اعتراض همسران آن حضرت مواجه‌شد[82] و حاكى از آن است كه وضعيت نابسامان مهاجران تا سال ششم ادامه داشته‌است. ايشان حتى از پرداخت بخشى از غنايم به بستگان مستمندش همچون فاطمه و على(عليهما السلام)پرهيز كرد. در مقابل، تسبيح حضرت زهرا(عليها السلام) را به آن حضرت آموخت.[83]

اصحاب صفّه و اشراف:

ساكنان صفّه چنان با پيامبر مأنوس بودند كه چون به مسجد مى‌آمد اطرافش حلقه مى‌زدند[84]، درحالى‌كه اشراف براساس سنت طبقاتى عرب پيش از اسلام، از همنشينى با ساكنان صفّه انزجار داشتند، به ويژه كه غالب آنها بردگان آزاد شده و مسلمانان پايين دست بودند. رابطه اشراف با اهل صفّه از منظر اجتماعى ـ اقتصادى قابل تحليل است، درحالى‌كه رابطه اشراف با پيامبر بيشتر سياسى ـ مذهبى است. پيامبر با توجه به واقعيتهاى جامعه جاهلى، مى‌كوشيد از بزرگان قبايل براى گسترش اسلام و نيز تحكيم وضعيت سياسى دولت مدينه بهره ببرد. روابط پيامبر با اشراف در دو مقطع با رشد چشمگيرى همراه بود: نخست در آغاز ورود ايشان به يثرب كه بزرگان شاخه‌هاى متعدد قبايل يثرب با آن حضرت ملاقات مى‌كردند و دوم در عام‌الوفود (سال نهم هجرى) كه بسيارى از سران و بزرگان قبايل شبه جزيره براى بيعت با پيامبر و به رسميت شناختن دين و حاكميتش به مدينه مى‌آمدند. برخورد اشراف با اصحاب صفّه كه در مسجد و كنار پيامبر روى مى‌داد، سبب نزول آياتى شد. در منابع تفسيرى داستانها و شأن نزولهاى متنوعى در اين زمينه نقل شده است كه برخى از آنها با ترديدهايى مواجه است.
نخستين و بارزترين رويارويى كه ميان طبقات بالاى جامعه مدينه و فرودستان مسلمان گزارش شده تحقير و تمسخر اشراف يهودى و منافق مدينه نسبت به اهل صفّه است كه به روايتى آيه‌212 بقره/2 در اين مورد نازل گرديد[85]: «زُيِّنَ لِلَّذينَ كَفَروا الحَيوةُ الدُّنيا و يَسخَرونَ مِنَ الَّذينَ ءامَنوا والَّذينَ اتَّقَوا فَوقَهُم يَومَ القِيـمَةِ واللّهُ يَرزُقُ مَن يَشاءُ بِغَيرِ‌حِساب». بر اساس اين آيه زندگى دنيايى براى كافران آراسته شده و آنها مؤمنان را مسخره مى‌كنند، درحالى‌كه توزيع روزى به خواست خداست و در قيامت برترى از آنِ مؤمنان خواهد‌بود.
تحقير اهل صفّه به سبب فقرشان، آنان را وا‌مى‌داشت تا آرزو كنند همچون اشراف و بزرگان مدينه ثروتمند باشند; اما اين آرزو با نزول آيه‌27‌شورى /42 همراه شد. خداوند در اين آيه از بندگانش مى‌خواهد درباره فقر و غناى خود حكمت الهى را در نظر گيرند و نسبت به اراده الهى رضايت داشته باشند: «ولَو بَسَطَ اللّهُ الرِّزقَ لِعِبادِهِ لَبَغَوا فِى‌الاَرضِ ولـكِن يُنَزِّلُ بِقَدَر ما‌يَشاءُ اِنَّهُ بِعِبادِهِ‌خَبيرٌ بَصير».[86]با حضو ر پيامبر در مدينه و به رغم ميل آن حضرت، ملاقاتها و ديدارهاى خصوصى اشراف* شاخه‌هاى مختلف اوس و خزرج با پيامبر افزايش يافته بود و فقرا و فرودستان از جمله ساكنان صفّه كمتر فرصت ملاقات مى‌يافتند، تا آنكه آيه 12 مجادله /58 نازل شد و از ديداركنندگان خواست پيش از ملاقات خود، صدقه*اى بپردازند. اين امر افزون بر محدود كردن ملاقاتها مى‌توانست كمكى مالى براى مستمندان صفّه باشد: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِذا نـجَيتُمُ الرَّسولَ فَقَدِّموا بَينَ يَدَى نَجوكُم صَدَقَةً ذلِكَ خَيرٌ لَكُم واَطهَرُ...» پس از نزول اين آيات، تهيدستان از روى فقر و توانگران بر اثر بخل خود از نجوا با پيامبر خوددارى كردند و تنها على‌بن‌ابى‌طالب براى هر گفتوگوى خصوصى درهمى مى‌پرداخت.[87] پس از اندى كه از اين حادثه گذشت، آيه 13 همين سوره‌نازل شد و حكم پيشين نسخ گرديد.[88]

ذيل آيه 52 انعام/6 شأن نزولهاى متعددى روايت شده است. بنا به گزارشها يكى از بزرگان انصار[89] يا برخى سران قبايل صحرانشين خواستار همنشينى پيامبر با خود و كناره‌گيرى او از ساكنان صفّه بودند كه اين آيه نازل شد.[90] ابن‌عباس نزول اين آيه را به درخواست اشراف براى ايستادن در صف اول نماز مرتبط دانسته است[91]: «ولا تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشِىِّ يُريدونَ وجهَهُ ما عَلَيكَ مِن حِسابِهِم مِن شَىء وما مِن حِسابِكَ عَلَيهِم مِن شَىء فَتَطرُدَهُم فَتَكونَ مِنَ الظّــلِمين= و كسانى را كه در صبح و شام و تنها براى خدا او را مى‌خوانند از خودت مران ... اگر آنها را برانى از ستمكاران خواهى بود». برخى مفسران، قائل به نزول دفعى سوره انعام در مكه‌اند[92]، از اين‌رو چنين شأن نزولهايى با ترديد روبه‌روست، هرچند اين امر به صحت وقوع چنين حوادثى آسيب نمى‌زند.
در ماجرايى ديگر برخى از اشراف قبايل صحرانشين، با مشاهده همنشينى پيامبر با يارانش، از او خواستند با نشستن در صدر مجلس و دورى از تهيدستان صفّه، زمينه ملاقات و گفتوگو با آنان را فراهم كند. چون به درخواست پيامبر(صلى الله عليه وآله)آن عده به صفّه رفتند وپيامبربا بزرگان قبايل مشغول گفتوگو شد آيه 28 كهف /18 نازل شد و از پيامبر خواست تا خواسته‌هاى غافلان را برآورده نكند و چشم از اصحاب صفّه برندارد: «واصبِر نَفسَكَ مَعَ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم بِالغَدوةِ والعَشىِّ يُريدونَ وَجهَهُ ولا تَعدُ عَيناكَ عَنهُم ... و لاتُطِع مَن اَغفَلنا قَلبَهُ عَن ذِكرِنا واتَّبَعَ هَوهُ وكانَ اَمرُهُ فُرُطـا».[93]پس‌از نزول اين آيه پيامبر هرگاه نزد اصحاب صفّه مى‌رفت صبر مى‌كرد تا از اطراف او پراكنده شوند و آنگاه آنها را ترك‌مى‌كرد.[94]
برخى بزرگان قبايل صحرانشينى كه براى بيعت با پيامبر، در مدينه به حضورش مى‌رسيدند، از روى خود بزرگ‌بينى، فقيران صفّه را به سخره تحقير مى‌كردند كه بنا به برخى روايات آيه‌11 حجرات/49 نازل گرديد:«يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا‌يَسخَر قَومٌ مِن قَوم عَسى اَن يَكونوا خَيرًا مِنهُم‌...= اى مؤمنان گروهى گروه ديگر را مسخره نكنند، شايد آنها برتر‌باشند».[95]
پس از فتح مكه جمعى از اصحاب صفّه ابوسفيان را درميان مسلمانان ديدند و او را دشمن‌خدا خوانده و از آنكه در نبردهاى پيشين كشته نشده بود، حسرت خوردند. ابوبكر كه همراه ابوسفيان بود در پاسخ ضمن آنكه ابوسفيان را سرور منطقه بطحاء خواند از رفتار آنها شگفت‌زده‌شد. سخنان ابوبكر خشم آنان را برانگيخت و به پيامبر گلايه بردند و ايشان ابوبكر را ملزم ساخت تا از آنها عذر خواسته و رضايت آنان را جلب كند.[96]

تعليم، تزكيه و جهاد ياران صفّه:

به مرور تعليم و تزكيه به‌كاركردهاى صفّه افزوده شد. پيامبر براى اهل صفّه برنامه‌هاى آموزشى ويژه در نظر گرفته بود[97]، هرچند سايبان صفّه در مسجد پيامبر محل مناسبى براى تعاليم عمومى پيامبر به شمار نمى‌آمد. درحالى‌كه بسيارى از انصار و مهاجران گرفتار مشاغل روزمره خود بوده‌اند[98]، پيامبر از حضور مهاجران مجرد، در مسجد براى گسترش فرهنگ و ثبت آموزه‌هاى اسلامى بهره برد.[99]
به نظر مى‌آيد علاقه‌مند كردن صفّه‌ايها به علم و كتابت در آغاز، امرى دشوار بوده است، زيرا عرب منطقه در آن عصر كمتر به اين امر علاقه داشت و بيشتر به بهبود وضعيت اقتصادى خويش مى‌انديشيد، ازاين‌رو طبيعى بود كه شخص صفّه‌اى در پاسخ به سؤال پيامبر اقرار كند كه فعاليتهاى اقتصادى را ترجيح مى‌دهد; اما پيامبر با تكيه بر ايمان و وعده‌هاى اخروى، از آنان خواست آموختن تعاليم دينى را بر هر امر ديگرى مقدم شمارند. ايشان آموختن هر آيه از قرآن در مسجد را از كسب يك شتر دوكوهانه پروار و بسيار مرغوب برتر دانست[100]، ازاين‌رو مى‌توان انتظار داشت كه اصحاب صفّه مورد نظر، نقشى در نقل و تدوين احاديث و قرائت و حفظ قرآن داشته باشند. به روايتى، صفّه‌ايها هر آنچه از پيامبر مى‌شنيدند مى‌نوشتند.[101] بدين منظور قبلا عب*ادة‌بن‌صامت خواندن و نوشتن را به آنها آموخته بود.[102] ظهور راويان حديث، قاريان و مفسران شناخته شده از ميان اصحاب صفّه چون ابوسعيد خدرى انصارى، ابن‌مسعود، عبدالله‌بن‌عمر و‌... و شهرت جمعى از جوانان انصار به «قارى»[103] ناشى از همين امر بود و از اين‌رو هرگاه نومسلمانى نزد پيامبر مى‌آمد او را به يكى از انصاريان مى‌سپرد تا او را با دين و قرآن آشنا كند[104]، به‌گونه‌اى كه هريك از اينان مى‌توانست مبلّغ آيين جديد اسلام در قبيله خود باشد يا در مأموريتهايى از جانب پيامبر چنين كارى را بر عهده گيرد. زمانى كه در سال چهارم سران بنى‌عامر از پيامبر درخواست كردند تا جمعى را به‌عنوان مبلّغ دين اسلام به منطقه نجد بفرستد پيامبر جمعى از آنها را به آنجا فرستاد.[105]
گزارشهايى از حضور 6 جوان غيرمسلمان در صفّه خبر مى‌دهد كه مدتى را در آنجا گذراندند و آنگاه مسلمان شدند و بازگشتند[106]; همچنين از گزارش حضور بيست و چند روزه تنى چند از جوانان بنى‌ليث كه به گفته خودشان در اين مدت نزد پيامبر بودند،احتمال مى‌رود كه آنان نيز در صفّه سكونت داشتند.[107] آنان پس از اين مدت كه آموزشهاى مورد نياز را از پيامبر ديدند مأمور شدند در ميان قوم خود نماز را اقامه و آنها را با دين اسلام آشنا كنند[108] ازاين‌رو مى‌توان آنان را مشمول آيه 122 توبه/9 دانست: «فَلَولا نَفَرَ مِن كُلِّ فِرقَة مِنهُم طَـائِفَةٌ لِيَتَفَقَّهوا فِى الدّينِ ولِيُنذِروا قَومَهُم اِذا رَجَعوا اِلَيهِم لَعَلَّهُم يَحذَرون‌= چرا گروهى از هر فرقه‌اى از مؤمنان كوچ نمى‌كنند تا به دين آگاه شوند و در بازگشت قوم خود را هشدار‌دهند‌...». دلايل كافى براى حضور اين گروه در صفّه وجود ندارد; امّا مكانى مناسب تر از صفّه براى آموزش يا اقامت آنها نمى‌توان در نظر گرفت، زيرا بعيد مى‌نمايد كه پيامبر آموزشهايى اختصاصى براى اين عده در نظر گرفته باشد و احتمالا از ياران صفّه‌اى خود براى تعليم اين جماعت بهره برده است.
از سوى ديگر گزارشهايى حاكى از آن است كه بسيارى از جوانان انصارىِ شيفته پيامبر، آن‌گونه در كنارش بودند كه زمانى كه به خانه نمى‌آمدند والدين آنان گمان داشتند آنها در مسجداند.[109] در گزارش همسويى آمده كه 70 تن از انصاريان چنان قرآن آموخته بودند كه به قاريان (القراء) شهرت يافتند.[110]
تأثيرپذيرى معنوى اصحاب صفّه از پيامبر كمتر در گزارشهاى تاريخى منعكس شده است. عبادت شبانه پيامبر در مسجد، بى‌توجهى او به دنيا، نوع معيشت و تأكيدش بر تزكيه نفس و تقرب به خداوند، بر تنى چند از اصحاب تأثير عميقى نهاد و اين امر باعث شد در دوره‌هاى بعد، صاحبان گرايشهاى اخلاقى و عرفانى در جهان اسلام، عملكرد خود را به صفّه مسجد پيامبر نسبت دهند[111] و اهل آن را «اولياءاللّه» بخوانند.[112] اگر بپذيريم كه علاقه‌مندى و روحيات اصحاب بر حفظ سخنان پيامبر و روايت آن تأثير داشته است، مى‌توان رواياتى با مضامين سلوكى عرفانى را از جانب برخى اصحاب صفّه، دليلى بر گرايشات آنها دانست. در اين روايات بر مجلس ذكر[113]، سجود طولانى[114]، خواندن نمازهاى روزانه همچون نماز وداع[115]، رقت قلب، تفكر[116]، گريه[117]، اهتمام به روز جمعه[118]، بسنده كردن به پايين‌ترين سطح زندگى[119]، توجه به حقيقت ايمان و رضايت از خواست خدا[120] و‌... تأكيد شده است.
جمعى از اصحاب پيامبر كه عمده آنها از ميان ياران صفّه بودند تحت تأثير سخنان پيامبر درباره زهد و توجه به آخرت تصميم گرفتند با نخوابيدن بر جاى نرم، پوشيدن لباس خشن، نخوردن گوشت، سير و سياحت، ترك روابط جنسى، استفاده نكردن از بوى خوش همچون راهبان مسيحى از دنيا روى گردانند. آنان تصميم داشتند روزها را روزه بدارند و شبها را به عبادت سپرى كنند. چون پيامبر متوجه اين امر شد، آنان را از اين كار منصرف كرد و سيره عملى خودش را معيار و الگوى رفتارى آنها دانست. در همين راستا آيه 87 مائده/5 نازل شد[121]: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا لا‌تُحَرِّموا طَيِّبـتِ ما اَحَلَّ اللّهُ لَكُم‌ولا تَعتَدوا اِنَّ اللّهَ لا يُحِبُّ المُعتَدين * و كُلوا مِمّا رَزَقَكُمُ اللّهُ حَلـلاً طَيِّبـًا واتَّقوا اللّهَ الَّذى اَنتُم بِه مُؤمِنون= اى مؤمنان آنچه را خداوند براى شما حلال دانسته حرام نكنيد و از حد مگذريد كه خداوند از حد گذرندگان را دوست نمى‌دارد. از آنچه خداوند روزى شما كرده بخوريد و از خداوندى كه به او ايمان داريد پروا‌داشته‌باشيد».
بر اساس رواياتى استغفار*كنندگان سحرگاهان در آيه «لِلَّذينَ اتَّقَوا عِندَ رَبِّهِم جَنّـتٌ تَجرى ... والمُستَغفِرينَ بِالاَسحار» (آل‌عمران/3،17) گروهى، از جمله شمارى از اصحاب صفّه‌اند.[122] بنا به روايت ديگرى صالحان در آيه‌69 نساء/4: «ومَن يُطِعِ اللّهَ والرَّسولَ فَاُولـئِكَ مَعَ الَّذينَ اَنعَمَ اللّهُ عَلَيهِم مِنَ النَّبِيّينَ والصِّدّيقِينَ والشُّهَداءِ والصّــلِحينَ وحَسُنَ اُولـئِكَ رَفيقا» بر جمعى از اصحاب صفّه، از جمله سلمان، ابوذر، صهيب، بلال، خباب و عمّار تطبيق شده است.[123]
درباره مقام و منزلت برخى از سالكان ساكن صفّه روايتهاى گوناگونى نقل شده است. پيامبر بهشت را مشتاق برخى از آنها دانست.[124]بنا بر روايتى ديگر خداوند از پيامبر خواسته بود به برخى از آنها عشق بورزد.[125] در گزارشى ديگر غضب برخى از آنان، با غضب الهى برابر دانسته شده كه از بلندى مقام و مهار نفس اماره آنها خبر مى‌دهد.[126] در جايى ديگر پيامبر برخى انصاريان صفّه‌اى را برگزيده (خيار) ناميد.[127]
رضايت برخى از ياران صفّه از وضع معيشتى خود كه حاكى از عمق ايمان آنهاست به پيامبر اين فرصت را مى‌داد تا هرگاه امكانات محدودى به دستش مى‌رسيد، آن را در ميان ديگرانى كه از وضعيت خود در صفّه ناراضى بودند توزيع كند. پس از توزيع، پيامبر از اين عده عذر مى‌خواست[128] و در برابر رضايتشان، بدانها وعده مى‌داد كه در آخرت همنشين آنان خواهد شد.[129] با توجه به پيشگويى پيامبر(صلى الله عليه وآله)از رفاه اصحاب پس از او، و تصريح ايشان كه امروزتان بهتر از فردايتان است[130] برمى‌آيد كه ايشان نگران تعلق اصحابش به دنيا بوده است، همان‌گونه كه در گزارشى از ابوذر، پيامبر از وضع معنوى و بى توجهى آنان به دنيا اعلام رضايت كرد و تنها كسانى را در آخرت به خود نزديك دانست كه پس از او نيز اين حالت را حفظ كنند.[131] ابوذر در دوره خلافت عثمان بااستناد به همين امر، به اعتراض عليه برخى از ياران با سابقه پيامبر پرداخت.[132] زمانى كه يكى از اصحاب صفّه ابراز داشت بدانجا رسيده‌ام كه طلا و سنگ برايم يكسان است پيامبر او را آزاد شده دانست.[133]
ابن‌ابى‌الحديد صفّه‌ايها را عابدانى دانسته كه زهد و شجاعت، شاخصه اصلى آنها بود.[134] دل‌نبستن به دنيا در دوره پيامبر كه هنوز عموم مسلمانان در فقر نسبى به‌سر‌مى‌بردند، بيشتر در حضور فعال در جنگها، شجاعت و شهادت‌طلبى نمايان مى‌شد، به‌گونه‌اى كه برخى منابع در تعبير از شجاعتشان بدانها شير گفته‌اند.[135]
درباره حضور اصحاب صفّه در نبرد با دشمنان، گزارشهاى جامعى وجود ندارد و مى‌بايست در مورد يكايك آنها بررسيهاى جداگانه‌اى صورت گيرد. مشهور است كه در حادثه بئر*معونه در سال چهارم هجرى، 70 تن به‌شهادت رسيدند كه برخى از آنان از اصحاب‌صفّه بودند.[136] با شهادت اين گروه آيه 169 آل‌عمران/3 نازل گرديد: «و‌لا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا فى سَبيلِ اللّهِ اَموتـًا بَل اَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقون= هرگز كسانى را كه در راه خدا كشته شده‌اند مرده مپندار. آنها زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزى داده مى‌شوند».[137]
جمع زيادى از صفّه‌نشينان، خواهان حضور در سريّه ذات‌الس*لاسل بودند كه بنا به قرعه 80 نفرشان در اين جنگ شركت كردند.[138] در گزارشى از حضور آنها در غزوه ذات*الرقاع سخن به ميان آمده كه 6 تن از آنها كه پاى‌افزار نداشتند، پاهاى برهنه خود را با پارچه بسته بودند.[139]
در غزوه تبوك* (سال نهم هجرى) كه پيامبر باكمك و انفاق مسلمانان توانست سپاه خود را مهيا كند بسيارى از اهل صفّه در برابر سهم غنايم خود، از ديگران توشه و تجهيزات گرفتند و با سپاه همراه شدند[140]; اما برخى كه بانى بر اين امر نيافتند و فقر آنان مانع حضورشان در جهاد مى‌شد، غم‌زده مى‌گريستند.[141] آيات 91‌ـ‌92 توبه/9 حكايت از همين امر دارد: «لَيسَ عَلَى الضُّعَفاءِ ولا عَلَى المَرضى ولا عَلَى الَّذينَ لا يَجِدونَ ما يُنفِقونَ حَرَجٌ اِذا نَصَحوا لِلّهِ ورَسولِهِ ما عَلَى المُحسِنينَ مِن سَبيل واللّهُ غَفورٌ رَحيم * ولا عَلَى الَّذينَ اِذا ما اَتَوكَ لِتَحمِلَهُم قُلتَ لا اَجِدُ ما اَحمِلُكُم عَلَيهِ تَوَلَّوا واَعيُنُهُم تَفيضُ مِنَ الدَّمعِ حَزَنـًا اَلاّ يَجِدوا ما يُنفِقون»
شواهدى از ادامه حيات صفّه تا اوايل سده دوم هجرى وجود‌دارد.[142]

صفّه و تصوّف:

در سده‌هاى چهارم و پنجم هجرى تصوير ديگرى از صفّه از سوى مشايخ تصوف ارائه شده است. به عقيده مونتگمرى وات اين تصوير از اوايل سده سوم رواج يافته و در گزارشهاى پيش از آن سابقه ندارد.[143] بر اساس چنين تصويرى، اهل صفّه 400‌تن بودند كه در صفّه مسجد پيامبر سكونت داشتند و براى عبادت، جهاد و آموزش فراغت يافته بودند. آنان افرادى تهيدست و خوش قلب بودند كه دست از دنيا شسته و از كسب و كار اعراض كرده بودند.[144] سهروردى تجمع 400 تن از ياران پيامبر را در مسجد به حضور صوفيه در خانقاهها براى ذكر و عبادت و تعلم تشبيه كرده است.[145] مؤلفان صوفى منش در تشابه اوصاف صوفيه و اصحاب صفّه فراوان سخن گفته‌اند. ميبدى ترس، علم، اخلاص و صداقت، شوريده حالى و باطنى آسوده و سازگارى با درويشى و تهيدستى را از عناصر مشترك اين دو گروه برمى‌شمرد.[146] كلاباذى هم ترك وطن، ترك دنيا، سياحت، اكتفا به حداقل خوراك و پوشاك و ترك مالكيت را به عنوان بارزترين وجوه مشابهت اين دو گروه بيان كرده است[147]، ازاين‌رو آنان اصحاب صفّه را از برخى ديگر ياران پيامبر بالاتر دانسته و موقعيت بهترى برايشان تصوير مى‌كنند. آنان رفتار محبت‌آميز پيامبر با اصحاب صفّه را نشانى بر اهميت ايشان دانسته‌اند[148] و در تأييد اين مدعا آيه «ولا‌تَطرُدِ الَّذينَ يَدعونَ رَبَّهُم» را عتابى مى‌دانند كه خداوند به خاطر آنان بر پيامبر روا داشت.[149] اين امر اعتراض ابن‌تيميه را كه به برترى عَشَره مبشّره معتقد است برانگيخته و چنين باورى را ضلالت و گمراهى دانسته است.[150]
درباره وجه تسميه «صوفيه» و «تصوف» برخى اين واژه را برگرفته از صفّه مسجد پيامبر گرفته‌اند كه از نظر ادبى با اشكالاتى مواجه است و خود صوفيه نيز بدان اشاره كرده‌اند.[151]
بر اثر توجه فرقه‌هاى صوفى به اهل صفّه، آياتى را كه در شأن آنان نازل شده نيز مورد تحليل خود قرار داده‌اند; از جمله در تفسير آيه 273 بقره/2: «لِلفُقَراءِ الَّذينَ اُحصِروا فى سَبيلِ اللّهِ لايَستَطيعونَ ضَربـًا فِى الاَرضِ يَحسَبُهُمُ الجاهِلُ اَغنِياءَ مِنَ التَّعَفُّفِ تَعرِفُهُم بِسِيمـهُم لايَسـَلونَ النّاسَ اِلحافـًا وما تُنفِقوا مِن خَير فَاِنَّ اللّهَ بِهِ عَليم» ديدگاههاى متعددى ارائه كرده‌اند. برخى اين 400 نفر را كسانى دانسته‌اند كه بر اثر اشتغال به جهاد نمى‌توانستند به فعاليت اقتصادى بپردازند. ديگران سبب اين امر را اشتغال به عبادت خدا دانسته‌اند.[152] برخى صوفيه كه خود باورى به كسب و كار ندارند[153] نيز اشتغال اهل صفّه به كسب و كار را مخل به توكل آنان دانسته‌اند.
واضح است كه صوفيه از عملكرد اصحاب صفّه به عنوان محملى براى هنجارهاى خود استفاده كرده‌اند، از اين‌رو دسته‌اى از گزارشها چون اعتراض اصحاب صفّه به وضعيت معيشتى خود، كاركردهاى متعدد صفّه، نوسان آمار صفّه، آرزوى معيشتى بهتر، حضور آنها در جنگ به عنوان فعاليت سياسى نظامى و‌... و گرايشات دنياطلبانه برخى از آنها به ويژه پس از رحلت پيامبر و‌... را ناديده گرفته‌اند و به‌صورت نمادين به همه اهل صفّه به عنوان انسانهايى برگزيده توجه كرده‌اند، درحالى‌كه صفّه بسترى براى ظهور افرادى برجسته، عالم و جهادگر بوده و نمى‌توان تزكيه و ايمانى عميق را در ميان همه آنان جست، زيرا نقلها حاكى از آن است كه برخى از اهل صفّه زندگى زاهدانه خود را قدر نمى‌دانستند. ابن‌عربى نيز در توجه به ياران صفّه بيشتر بر سلمان فارسى تأكيد كرده و ارتقاى او را به مقام اهل‌بيت(عليهم السلام)در همين راستا تحليل كرده است.[154] بشارت به بهشت هم تنها به چند تن از اهل صفّه داده شده است. وجود گرايشهاى عرفانى صوفيه به ديگر اصحاب چون اويس قرنى هم نشان از آن دارد كه ملازمتى ميان صفّه و تصوّف وجود ندارد.

منابع

اتحاف السلاة المتقين; الاحاديث الطوال; الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد; اسباب النزول، واحدى; الاستيعاب فى معرفة الاصحاب; اسدالغابة فى معرفة الصحابه; الاصابة فى تمييز الصحابه; الاعلام; الاغانى; الام; الامالى، صدوق; الامالى، طوسى; بحارالانوار; البحر الرائق شرح كنز الدقائق; البداية و النهايه; تأويل الآيات الظاهرة فى فضائل العترة الطاهره; تاج العروس من جواهر القاموس; تاريخ بغداد; تاريخ مدينة دمشق; تاريخ المدينة المنوره; ترتيب كتاب العين; تركة النبى(صلى الله عليه وآله) و السبل التى وجهها فيها; تفسير مبهمات القرآن; تهذيب الكمال فى اسماء الرجال; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; جامع الصغير; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الحد الفاصل بين الراوى و الداعى; حلية الاولياء و طبقات الاصفياء; الدرالمنثور فى التفسير بالمأثور; الدعوات; روضة الطالبين; زاد المسير فى علم‌التفسير; سبل السلام; سنن ابن‌ماجه; سنن الترمذى; السنن الكبرى; سنن النسائى; سير اعلام النبلاء; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الشرح التعرف لمذهب اهل التصوف; شرح‌نهج‌البلاغه، ابن‌ابى الحديد; شواهد التنزيل; شيخ المضيرة ابوهريره; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; صحيح ابن‌خزيمه; صحيح البخارى; صحيح مسلم با شرح سنوسى; صفة الصفوه; الطبقات الكبرى; الطرائف فى معرفة مذاهب الطوائف; عمدة عيون صحاح الاخبار فى مناقب امام الابرار; عوارف العارف; عون المعبود شرح سنن‌ابى‌داود; عيون الاثر فى فنون المغازى والشمائل و السير; الغارات; غرر التبيان فى من لم يسم فى القرآن; غريب‌الحديث; فتح البارى شرح صحيح البخارى; الفتوحات المكيه; فتوح البلدان; قرب الاسناد; الكافى; الكامل فى ضعفاء الرجال; كتاب الخصال; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة الابرار; كشف المحجوب; كنزالعمال فى سنن الاقول و الافعال; لسان العرب; مجمع‌البحرين; مجمع البيان فى تفسير القرآن; مجمع الزوائد و منبع الفوائد; مجموع الفتاوى; المجموع فى شرح المهذب; المختصر فى اخبار البشر; المستدرك على الصحيحين; مستدرك الوسائل; مسند ابى‌داود الطيالسى; مسند ابى‌يعلى الموصلى; مسند احمد‌بن‌حنبل; مسند اسحاق‌بن‌راهويه; المصنف، صنعانى; المصنف فى الاحاديث و الآثار، ابن‌ابى شيبه; المعجم الاوسط; المعجم الصغير; المعجم الكبير; معجم مقاييس اللغه; المغازى; مكارم الاخلاق; المناقب; مناقب الامام اميرالمؤمنين على ابن‌ابى‌طالب(عليه السلام); موارد الظمآن إلى زوائد ابى‌حبان; الموطأ; نيل الاوطار من احاديث سيد‌الاخيار; وفاء الوفاء. Emcyclopedia of Islam.
مهران اسماعيلى



[1]. المختصر فى اخبار البشر، ج‌1، ص‌154.
[2]. الكافى، ج‌3، ص‌550; الدرالمنثور، ج‌1، ص‌358.
[3]. الطبقات، ج‌1، ص‌196، 232.
[4]. مجمع‌البحرين، ج‌2، ص‌617; تاج العروس، ج‌1، ص‌224; الصحاح، ج‌4، ص‌1396; لسان العرب، ج‌5، ص‌55.
[5]. المصنف، ابن‌ابى‌شيبه، ج‌1، 372; عون‌المعبود، ج‌4، 230; وفاءالوفاء، ج2، ص‌453‌ـ‌454.
[6]. فتح‌البارى، ج‌6، ص‌436; عون‌المعبود، ج‌4، ص‌231; وفاء‌الوفاء، ج‌2، ص‌453.
[7]. الطبقات، ج‌1، ص‌196; اسدالغابه، ج‌5، ص‌77.
[8]. الطبقات، ج‌1، ص‌196.
[9]. المستدرك، ج‌3، ص‌17.
[10]. صحيح البخارى، ج1، ص‌130; صحيح مسلم، ج‌6، ص‌98‌ـ‌101.
[11]. الام، ج‌1، ص‌71; العمده، ص‌177; الطرائف، ص‌62.
[12]. قرب‌الاسناد، ص‌148; المصنف، صنعانى، ج‌1، ص‌421، 423.
[13]. روضة الطالبين، ج‌1، ص‌198; البحرالرائق، ج‌2، ص‌63; نيل الاوطار، ج‌2، ص‌162.
[14]. المجموع، ج2، ص173.
[15]. المستدرك، ج‌3، ص‌20.
[16]. الاستيعاب، ج1، ص321; الطبقات، ج‌4، ص168.
[17]. الطبقات، ج‌1، ص‌197.
[18]. مقاييس‌اللغه، ج1، ص150; ترتيب‌العين، 62، «اهل».
[19]. الكشاف، ج‌1، ص‌318; مبهمات القرآن، ص‌268.
[20]. الطبقات، ج‌1، ص‌196.
[21]. السنن‌الكبرى، ج‌14، ص‌263; مسند احمد، ج‌7، ص‌537.
[22]. غريب الحديث، ج‌1، ص‌81.
[23]. اسدالغابه، ج‌3، ص‌97‌ـ‌98.
[24]. المستدرك، ج‌1، ص‌175.
[25]. همان، ج‌3، ص‌20.
[26]. الطبقات، ج‌4، ص‌223.
[27]. فتح‌البارى، ج‌11، ص‌245.
[28]. معجم‌الكبير، ج‌22، ص‌90; كنزالعمال، ج‌12، ص‌380.
[29]. الطبقات، ج1، ص‌255; عيون‌الاثر، ج‌2، ص‌403.
[30]. مجمع الزوائد، ج‌8، ص‌307.
[31]. صحيح‌البخارى، ج‌1، ص‌130; السنن الكبرى، ج2، ص‌241.
[32]. صحيح البخارى، ج‌4، ص‌206‌ـ‌207.
[33]. الاعلام، ج‌8، ص‌97.
[34]. حلية الاوليا، ج‌1، ص‌425; ج‌2، ص‌43.
[35]. الكشاف، ج‌1، ص‌318; عوارف العارف،، ص‌25; مجمع‌البيان، ج2، ص‌666.
[36]. فتح‌البارى، ج‌11، ص‌244.
[37]. الطبقات، ج 3، ص 471; فتوح البلدان، ج 1، ص 21.
[38]. الاصابه، ج4، ص290ـ293; ج7، ص289ـ290.
[39]ـ شيخ المضيره، ص‌52.
[40]. جامع البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌52.
[41]. المصنف، ابن‌ابى شيبه، ج‌1، ص‌372.
[42]. صحيح‌البخارى، ج‌5‌، ص‌83‌; فتح‌البارى، ج‌9، ص‌435.
[43]. مسند احمد، ج4، ص540‌; اسدالغابه، ج3، ص89‌.
[44]. مسند اسحاق، ج‌1، ص‌201; موارد الظمآن، ص‌630;تاريخ دمشق، ج‌67، ص‌319‌ـ‌320.
[45]. السنن الكبرى، ج‌3، ص‌472; تاريخ المدينه، ج‌2، ص‌486.
[46]. صحيح البخارى، ج‌7، ص‌131; المعجم الكبير، ج‌6، ص‌173.
[47]. تهذيب الكمال، ج‌7، ص‌390‌ـ‌391; سير اعلام النبلاء، ج‌2، ص‌610; الموطا، ج‌2، ص‌933.
[48]. المستدرك، ج‌3، ص‌16; السنن الكبرى، ج‌3، ص‌472; تركة‌النبى، ص‌58.
[49]. مستدرك الوسائل، ج‌12، ص‌56; تاريخ المدينه، ج‌2، ص‌486‌ـ‌487.
[50]. تاريخ دمشق، ج‌62، ص‌359; سير اعلام النبلاء، ج‌3، ص‌385; المعجم الكبير، ج‌22، ص‌70.
[51]. صحيح البخارى، ج‌1، ص‌130.
[52]. الطبقات، ج‌1، ص‌196; عيون الاثر، ج‌2، ص‌385.
[53]. سير اعلام النبلاء، ج‌3، ص‌171.
[54]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌136; مجمع البيان، ج‌2، ص‌202‌ـ‌203; زادالمسير، ج‌1، ص‌327.
[55]. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌52; تفسير قرطبى، ج‌18، ص‌15.
[56]. مكارم‌الاخلاق، ص‌94; بحارالانوار، ج‌43، ص‌84.
[57]. مسند احمد، ج‌4، ص‌540; تاريخ المدينه، ج‌2، ص‌486.
[58]. مكارم الاخلاق، ص‌94; صحيح ابن‌خزيمه، ج‌1، ص‌375.
[59]. الطبقات، ج‌1، ص‌296.
[60]. سنن ابن‌ماجه، ج‌1، ص‌248; اسدالغابه، ج‌3، ص‌98.
[61]. تاريخ دمشق، ج‌35، ص‌25; البداية والنهايه، ج‌6، ص‌86.
[62]. المستدرك، ج‌4، ص‌118; مجمع‌الزوائد، ج‌8، ص‌305‌ـ‌309; مسند احمد، ج‌4، ص‌544.
[63]. تاريخ دمشق، ج‌67، ص‌319.
[64]. سنن الترمذى، ج‌4، ص‌287; المصنف، ابن‌ابى شيبه، ج‌3، ص‌115; الدرالمنثور، ج‌1، ص‌58.
[65]. الامالى، صدوق، ص‌270.
[66]. اسباب‌النزول، ص356; المستدرك، ج‌4، ص‌145.
[67]. المغازى، ج‌1، ص‌347; صحيح البخارى، ج‌4، ص43; تفسير‌قرطبى، ج‌8، ص‌69.
[68]. مسند احمد، ج‌3، ص‌598; المعجم الصغير، ج‌1، ص‌194; كنزالعمال، ج‌10، ص‌567‌ـ‌568.
[69]. كنزالعمال، ج‌12، ص‌440.
[70]. مجمع الزوائد، ج‌8، ص‌309; الاحاديث الطوال،، ص‌130.
[71]. تاريخ دمشق، ج20، ص262; الاصابه، ج3، ص56.
[72]. مسند احمد، ج‌7، ص‌537; مناقب اميرالمؤمنين، ج‌2، ص‌273; السنن الكبرى، ج‌14، ص‌263.
[73]. مستدرك الوسائل، ج‌6، ص512; مكارم‌الاخلاق، ص‌94.
[74]. شواهد التنزيل، ج‌1، ص‌148.
[75]. المناقب، ج2، ص85; عمده، ص350; شواهدالتنزيل، ج‌1، ص‌148.
[76]. الطبقات، ج‌8، ص‌226.
[77]. تاريخ دمشق، ج‌67، ص‌320.
[78]. الكشاف، ج‌1، ص‌318; غررالتبيان، ص‌222.
[79]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌253.
[80]. جامع البيان، مج‌10، ج‌18، ص‌94; اسباب النزول، ص‌263; مجمع البيان، ج‌7، ص‌197.
[81]. جامع‌البيان، مج‌14، ج‌28، ص‌46، 54.
[82]. الحدائق، ج‌23، ص‌99; مستدرك الوسائل، ج‌15، ص‌310.
[83]. مسند احمد، ج1، ص171; الغارات، ج2، ص739.
[84]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌62; تاريخ دمشق، ج‌24، ص‌223‌ـ‌225; البداية والنهايه، ج‌6، ص‌44.
[85]. اسباب النزول، ص‌178; مجمع البيان، ج‌2، ص‌540‌ـ‌541; زادالمسير، ج‌1، ص‌228.
[86]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌25، ص‌39‌ـ‌40; اسباب النزول، ص‌251; مبهمات القرآن، ج‌1، ص‌466.
[87]. اسباب النزول، ص‌351; زادالمسير، ج‌8، ص‌195; الدرالمنثور، ج‌8، ص‌84.
[88]. مجمع البيان، ج‌9، ص‌380; شواهد التنزيل، ج‌2، ص‌311‌ـ‌317; تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌349.
[89]. تفسير قمى، ج1، ص230; نورالثقلين، ج1، ص721.
[90]. اسباب‌النزول، ص‌179; المعجم‌الكبير، ج4، ص‌79; التبيان، ج‌4، ص‌144.
[91]. زادالمسير، ج3، ص46; الدرالمنثور، ج3، ص‌275.
[92]. الدرالمنثور، ج‌3، ص‌243‌ـ‌246; نورالثقلين، ج‌1، ص‌696.
[93]. مجمع‌البيان، ج‌6، ص‌337; نورالثقلين، ج‌3، ص‌258; الدرالمنثور، ج‌5، ص‌383.
[94]. جامع‌البيان، مج9، ج15، ص293ـ294; تفسيرقرطبى، ج‌6، ص‌279.
[95]. تفسير قرطبى، ج‌16، ص‌213; فتح القدير، ج‌5، ص‌66.
[96]. مسنداحمد، ج‌6، ص‌57; سير اعلام‌النبلاء، ج‌1، ص‌540; ج‌2، ص‌25.
[97]. فتح البارى، ج‌6، ص‌430.
[98]. حلية الاولياء، ج‌1، ص‌377.
[99]. فتح البارى، ج‌6، ص‌430.
[100]. صحيح مسلم، ج‌3، ص‌146; الامالى، طوسى، ص‌357.
[101]. فتح البارى، ج‌6، ص‌8; الحدالفاصل، ص378; الكامل، ج1، ص‌22.
[102]. مسند احمد، ج6، ص430; المستدرك، ج2، ص48; المصنف، ابن‌ابى شيبه، ج‌5، ص‌98; تاريخ دمشق، ج60، ص4.
[103]. الطبقات، ج‌2، ص‌52.
[104]. تاريخ مدينه، ج‌2، ص‌487.
[105]. زادالمسير، ج‌2، ص‌28; المغازى، ج‌1، ص‌347.
[106]. صحيح البخارى، ج‌1، ص‌130، صحيح مسلم، ج‌6، ص‌101.
[107]. صحيح البخارى، ج1، ص‌175; الطبقات، ج‌7، ص‌31.
[108]. فتح البارى، ج‌1، ص‌366.
[109]. المغازى، ج‌1، ص‌347.
[110]. الطبقات، ج‌3، ص‌390.
[111]. حليه الاوليا، ج‌1، ص‌337.
[112]. تاريخ دمشق، ج‌56، ص‌162.
[113]. تاريح دمشق، ج‌13، ص‌317، كنزالعمال، ج‌15، ص‌838; اسدالغابه، ج‌5، ص‌193.
[114]. سبل السلام، ج2، ص‌3; صحيح مسلم، ج‌2، ص‌52; الدعوات، ص‌39.
[115]. مسند احمد، ج6، ص573; الامالى طوسى، ص‌508.
[116]. جامع الصغير، ج‌2، ص‌298; تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌183.
[117]. جامع‌الصغير، ج‌2، ص‌298; تفسير قرطبى، ج‌12، ص‌183.
[118]. الخصال، ص‌315; سنن ابن‌ماجه، ج‌1، ص‌344.
[119]. سنن ابن‌ماجه، ج‌2، ص‌1373‌ـ‌1374; المصنف، ابن‌ابى‌شيبه،‌ج 8، ص‌126.
[120]. حلية الاولياء، ج‌2، ص‌8، 15، 18.
[121]. جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌14‌ـ‌17; اسباب‌النزول، ص‌169; مجمع البيان، ج‌3، ص‌364.
[122]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌283; تفسير قرطبى، ج‌4، ص‌26; الدرالمنثور، ج‌2، ص‌164.
[123]. شواهد التنزيل، ج‌1، ص‌197.
[124]. سنن الترمذى، ج‌5، ص‌332; مسند ابى‌يعلى، ج‌5، ص‌166; الخصال، ص‌303.
[125]. تاريخ دمشق، ج‌60، ص‌177; معجم الاوسط، ج‌7، ص‌305; كنزالعمال، ج‌13، ص‌256‌ـ‌257.
[126]. صحيح مسلم، ج‌7، ص‌173; سنن النسائى، ج‌5، ص‌75; بحارالانوار، ج‌22، ص‌391.
[127]. محجم الزوائد، ج‌6، ص‌128; المعجم‌الكبير، ج‌20، ص‌357.
[128]. الكافى، ج‌3، ص‌550; مسند ابى‌داود، ص161; صحيح البخارى، ج‌4، ص‌70.
[129]. كنزالعمال، ج‌6، ص‌467; تاريخ بغداد، ج‌13، ص‌276.
[130]. السنن الكبرى، ج 3، ص 472.
[131]. تاريخ بغداد، ج‌13، ص‌276.
[132]. سيراعلام النبلاء، ج2، ص74; الاصابه، ج7، ص108; مسنداحمد، ج‌6، ص‌212‌ـ‌213.
[133]. شرح نهج البلاغه، ج7، ص‌215.
[134]. همان، ص‌296.
[135]. الكامل، ج‌5، ص‌80; اسباب النزول، ص‌130.
[136]. مجمع‌البيان، ج2، ص440; زادالمسير، ج2، ص55.
[137].
[138]. الارشاد، ج1، ص‌86‌ـ‌87; تأويل الايات الظاهره، ص‌811.
[139]. المناقب، ج‌1، ص‌249.
[140]. اسد الغابه، ج‌5، ص‌399.
[141]. السيره النبويه، ج‌4، ص‌518.
[142]. الاغانى، ج‌19، ص‌188.
[143]. EmcycloPedia of Islam, 2, I, P 267
[144]. كشف المحجوب، ص 22.
[145]. عوارف المعارف، ص‌84.
[146]. كشف الاسرار، ج‌3، ص‌369.
[147]. الشرح التعرف، ج‌3، ص‌1103‌ـ‌1105.
[148]. اللمع، ص‌183.
[149]. كشف المحجوب، ص‌97.
[150]. مجموع الفتاوى، ج‌11، ص‌56‌ـ‌57.
[151]. عوارف المعارف، ص‌84.
[152]. اتحاف السلاة المتقين، ج‌9، ص‌272.
[153]. كشف المحجوب، ص‌22، 97; الشرح التعرف، ج‌3، ص‌1103‌ـ‌1105.
[154]. الفتوحات المكيه، ج‌3، ص‌361.
جمعه 21 مهر 1391  1:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

سوختگان عشق - بررسي تحليلي ـ تطبيقي روايتهاي اصحاب اخدود

سوختگان عشق - بررسي تحليلي ـ تطبيقي روايتهاي اصحاب اخدود

علي اسدي
(دانش آموخته حوزه علميه، كارشناس ارشد الهيّات و معارف اسلامي)
چكيده

داستان اصحاب «اخدود» حكايت شورانگيز مؤمنان صادقي است كه در حماسهاي به ياد ماندني، سر در راه ايمان خود نهادند و تا پاي جان بر آن پاي فشردند. گزارش اين حادثه در سوره بروج آمده و قرآن به جاي پرداختن به جزئياتي همچون هويّت شخصيتها و زمان و مكان داستان، صبغه و تحليل توحيدي آن را به عنوان يكي از ويژگيهاي ثابت در داستانهاي قرآني، برجسته كرده است. اين روايت، كه سوزاندن گروهي از مؤمنان به جرم ايمان به خداي يگانه در گودالي از آتش انبوه و پايداري كمنظير آنان را حكايت ميكند، با تصوير يكي از شورانگيزترين صحنههاي جدال حق و باطل، و كفر و ايمان، مؤمنان را به پايداري بر سر آيين خود فرا خوانده و با ترسيم فرجام بد كافرانِ شكنجهگر و پاداش و سرانجام بسيار خوش مؤمنان، براي هميشه تاريخ، انذار و تبشير ميكند. دعوت مؤمنان به مقاومت فرهنگي در برابر فشارهاي دشمنان و حفظ باورها و ارزشهاي توحيدي از پيامهاي مهم اين داستان است.

كليدواژه ها:

اخدود، حادثه نجران، ذونواس، حميريان، مقاومت فرهنگي، فرهنگپذيري، گودال آتشين.

مقدّمه

در منابع تاريخي و حديثي مسلمانان، گزارشهاي گوناگوني درباره حادثه «اخدود» آمده كه گاه متضاد و آميخته با افسانه و داستانپردازي است. اين روايتها به سبب ارتباط با گزارش قرآن، همواره در طول تاريخ مورد توجه مفسّران بوده و در منابع تفسيري راه يافتهاند. بر اساس مشهورترين روايت، حادثه اخدود، مربوط به نصاراي نجران است كه چندي پيش از اسلام به دست ذونواس يهودي، آخرين پادشاه حِميريان يمن قتل عام شدند. اين روايت هرچند در منابع مسيحي و نيز از طريق اهل كتاب در منابع اسلامي بازتاب گستردهاي يافته، اما تطبيق آن با داستان اصحاب «اخدود» با ترديدهايي مواجه است.
افزون بر حادثه نجران، گزارشهاي پراكنده ديگري در منابع حديثي، تفسيري و داستاني مسلمانان آمده كه اصحاب «اخدود» را به امم ديگري غير از نصاراي نجران مرتبط ميسازند. بيشتر اين روايتها داراي نوعي ناسازگاري دروني ميان خود و ناسازگاري بيروني با ظاهر گزارش قرآن هستند و فقط گزارشي مانند روايت مربوط به پيامبر حبشي وپيروان او را ميتوان مصداق حادثه «اخدود» تلقّي كرد كه با نگرشي فراتر از نزاع قومي، سياسي، اقتصادي يا اختلاف دو گروه موحّد، به حادثه پرداخته و جدال مورد توجه قرآن ميان كفر و ايمان، در آن قابل ترسيم است.
اساساً يكي از شيوههاي هدايتي و تربيتي قرآن گزارش غالباً كلي و كاملا هدفمند بخشهايي از تاريخ اديان توحيدي و حوادث مربوط به زندگي انبياي الهي و افراد و گروههاي مؤمن و كافر است. مفسّران مسلمان از آغاز عصر نزول، همواره تلاش كردهاند كه در تفسير اين
دست آيات و گزارشهاي قرآن، به جزئيات بيشتري دست پيدا كنند، اما گاهي عللي گوناگون از جمله تأثيرپذيري از فرهنگهاي همجوار و يا گرايش به داستانپردازي و افسانهسرايي، موجب شده است كه اصل گزارش قرآن و اهداف هدايتي و پيام تربيتي آن در محاق فرو رفته، به دست فراموشي سپرده شود. بررسي تحليلي اين دسته از روايتهاي تاريخي و تفسيري، به ويژه تطبيق و سنجش آنها با گزارش قرآن، ميتواند در روشن شدن صحّت و سقم آنها و نيز ارائه تصويري گويا از روايت قرآن و تحليل اجتماعي و فرهنگي آن بسيار راهگشا باشد. بررسي تحليلي و تطبيقي روايتهاي تاريخي اصحاب اخدود گامي است هرچند كوچك در اين مسير.

مفهومشناسي اصحاب اخدود

قرآن كريم گزارش داستان را با نفرين بر اصحاب «اخدود» آغاز و در ادامه، به صحنههاي اصلي و زمينه پيدايش آن اشاره ميكند: (وَالسَّمَاء ذَاتِ الْبُرُوجِ وَالْيَوْمِ الْمَوْعُودِ وَشَاهِد وَ مَشْهُود قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ وَ هُمْ عَلَي مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ)(بروج: 1ـ8)
«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از مادّه «ص ح ب» و معناي مصدري آن «همراهي كردن» است. «صاحب» كسي يا چيزي را گويند كه ملازم و همراه كسي يا چيزي باشد.1 اين ملازمت و همراهي بايد عرفاً فراوان باشد.2
فرهنگنويسان عرب واژه «اُخدود» را بر وزن «اُفعول»، جمع آن را «اخاديد»3 و به معناي شكاف مستطيلي شكل در زمين دانستهاند كه از ريشه «خ د د» به معناي ايجاد شكاف در زمين گرفته شده است.4 برخي واژهپژوهان قرآني بر اين باورند كه مفهوم مستطيلي بودن در ريشه واژه نهفته است; چه اين شكاف در زمين باشد يا در گوشت، پوست، چهره و غير آن; چنانكه داشتن وزن «اُفعول» نيز برجستگي و متمايز بودن آن را ميرساند.5يكي از پژوهشگران، كه «اخدود» را برگرفته از زبان «جعزي» حبشه يا زبانهاي باستاني يمن دانسته و ريشه حبشي «حَدَد» به معناي ايجاد برش در زمين را براي آن احتمال داده، كوشيده با اقامه شواهدي نشان دهد كه واژه ياد شده در اصل، جمع بوده است.6
بيشتر مفسّران7 اصحاب اخدود را كافراني دانستهاند كه مؤمنان را در آتش افكندند. در نتيجه، قريب به اتفاق اين مفسّران واژه «قُتل» در آيه چهارم را جمله انشايي و به معناي لعن و طرد كافران از سوي خدا دانستهاند و اين برخلافِ شهرتي است كه برخي پژوهشگران مبني بر اِخباري بودن «قُتِلَ» و حمل اصحاب اخدود بر مؤمنان سوخته در آتش ادعا كردهاند.8 ظاهر گزارش قرآن (آيات 4ـ8) و نيز دلالت صيغه «اُفعول» بر متمايز و برجسته بودن گودال، به اين نكته اشاره دارد كه اين حادثه در تاريخ اديان توحيدي، بيسابقه و بسيار تكاندهنده، و گودال ياد شده منحصر به فرد بوده است. از اينرو، كافرانِ حادثهآفرين نيز با نام اين گودال، معرفي و با عنوان «اصحاب اخدود» شناخته ميشوند.
برخي همچون ربيع بن انس، كلبي، ابوالعاليه، واقدي و ابواسحاق، «قُتل» را اِخباري و گزارش از كشته شدن خود كافران دانسته و معتقدند: خداوند با قبض روح مؤمنان، آنها را پيش از سوختن، نجات داد و شعلههاي آتش، كه بر اثر وزش باد، زبانه كشيده بود، كافران پيرامون گودال را فراگرفت;9 اما اين سخن با ظاهر گزارش قرآن (آيات 6ـ8 سوره بروج)، ديدگاه جمهور مفسّران و نيز غالب روايتهاي غير قرآني حادثه، كه از سوختن مؤمنان حكايت ميكنند، سازگار نيست.10 برخي مفسّران با احتمال اينكه شايد مراد از «اصحاب اخدود»، گروه مؤمنان باشند، واژه «قُتل» را خبري و دليل بر كشته شدن آنان گرفتهاند;11 اما چون ضمير جمع در (إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ) و به ويژه در (وَ هُمْ عَلَي مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ) و (وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ...)، ظهور در رجوع به «اصحاب اخدود» دارد، اين احتمال تضعيف ميشود.12

سوزاندن مؤمنان

در آيه پنجم سوره بروج، نوع تركيب واژهها و كيفيت ارتباط آنها با آيه پيشين، چگونگي آتش گودال را تصوير ميكند: (النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ.) از يكسو، بدل اشتمال بودن «النار» نسبت به «الاخدود» حكايت از اين دارد كه گودال سراپا و يكپارچه آتش شعلهور بوده است;13 و از سوي ديگر، نظر به اينكه هر آتشي به نوعي داراي سوخت است، قرآن با تصريح به (ذَاتِ الْوَقُودِ)بودن آتش مزبور، فراواني هيزم و انبوه بودن آتش را به تصوير ميكشد.14 صحنه اصلي حادثه در دو آيه بعدي تصوير شده است: (إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ وَ هُمْ عَلَي مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ.) (بروج: 6ـ7) از اين دو آيه برميآيد كه گروهي از كافران به كارهايي همچون برافروختن و شعلهور نگه داشتن آن، آوردن مؤمنان به كنار گودال، واداشتن آنان به ارتداد و افكندن سر باز زنندگان در آتش پرداخته و گروهي ديگر از جمله سران آنها، با نشستن پيرامون گودال، كار سوزاندن و چگونگي سوختن مؤمنان را نظاره كرده15 و فريادهاي جانسوز آنان را ميشنيدهاند. به نظر ميرسد در كنار سوزاندن و كشتن مؤمنان، نوعي سرگرمي و تشفّيخاطر نيز مدّ نظر بوده است،16 وگرنه افزون بر امكان كشتن مؤمنان به گونهاي ديگر، نشستن پيرامون آتش و نظارهگر صحنه بودن، كه قرآن به عنوان مهمترين صحنههاي حادثه بر آن انگشت نهاده، ضرورتي نداشت. همچنين از دو آيه ياد شده و نيز عدم گزارش از واكنش اجتماعي بازدارندهاي در برابر شكنجه و آزار مؤمنان، به دست ميآيد كه افزون بر نوپا و اندك بودن گروه مؤمنان، حاكميت سياسي ـ اجتماعي و تودههاي مردم نيز در اختيار كافران بوده است.

زمينه پيدايش حادثه

بُعد ديگر حادثه، كه در گزارش قرآن برجسته شده، زمينه پيدايش آن است:(وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ)(بروج: 8) با آمدن ادات استثنا پس از «ما»ي نافيه، ضمن نفي صريح هرگونه انگيزه و زمينه سياسي، اقتصادي و قومي، منشأ نزاع دو گروه منحصراً تقابل كفر و ايمان معرفي شده و اينكه كافران فقط به سبب ايمان به خداي يگانه از مؤمنان انتقام گرفتند. همچنين از آيه 8 برميآيد كه حادثه «اخدود» در زمان و جامعهاي رخ داد كه اختناق و استبداد كامل بر آن حاكم بود و كمترين آزادي براي عقايد توحيدي وجود نداشت; باورها و ارزشهاي كفرآلود و شركآميز فرهنگ حاكم بود و چنان در ذهن مردم و تار و پود جامعه رسوخ كرده بود كه باورها و ارزشهاي توحيدي به شدت طرد و ناهنجار تلقّي ميشده، به گونهاي كه مؤمنان را مستوجب شديدترين شكنجهها و فجيعترين نوع مرگ دانسته، كمترين ترحّمي به آنان روا نميداشتند. قرآن با ذكر برخي اوصاف براي خدايي كه مؤمنان ميپرستيدند، به شكل غيرمستقيم، فرهنگ، فضاي اجتماعي ياد شده و برخورد كافران را تخطئه ميكند.17

گزارشهاي تاريخي و روايي اصحاب اخدود

در منابع تاريخي18 و حديثي19 مسلمانان، گزارشهاي گوناگوني درباره حادثه «اخدود» آمده كه گاه متضاد و آميخته با افسانه و داستانپردازي است. اين روايتها به سبب ارتباط با گزارش قرآن، همواره در طول تاريخ مورد توجه مفسّران بوده و در منابع تفسيري نيز راه يافته اند20 كه ردّ پاي آنها به روشني در اختلاف مفسّران در تفسير برخي آيات مربوط كاملا مشهود است:21

1. حادثه نجران

بر اساس مشهورترين روايت، حادثه «اخدود» مربوط به نصاراي نجران است كه چندي پيش از اسلام به دست ذونواس، آخرين پادشاه حِميريان يمن، قتل عام شدند.22 گزارشهاي حادثه نجران، كه در منابع مسيحي ـ اعم از سرياني و حبشي ـ آمده در تحليل تاريخي اين رويداد و انطباق يا عدم انطباق آن با گزارش قرآن بسيار كارگشا هستند. نامه شمعون، اسقف «بيت اَرْشام» به رئيس دير «جبله» از كهنترين اين اسناد است كه نويسنده آن در سال 524 م به عنوان سفير صلح يُوستي يوسطينوم نِيانُوس (518ـ528)، امپراتور روم شرقي، به سوي مُنذر سوم، پادشاه حيره، گسيل شده بود.23 پژوهشگران اين گزارشها را برگرفته از مستندات مكتوب و معتبري ميدانند كه برخي از آنها اندكي پس از حادثه تدوين شده و اغلب بر شنيدههايي از شاهدان عيني مبتني و در نتيجه، از وضوح و اعتبار ويژهاي برخوردار است.24
نجران، كه از ديرباز حاصلخيز بود، رونق تجاري و صنعتي داشت، راه مهم ارتباطي ميان عربستان جنوبي و شمالي بود و همواره در كانون توجه قدرتهاي حاكم منطقه قرار داشت.25 اين منطقه همچنين پيش از اسلام و پس از آن نيز كانون عمده مسيحيت در عربستان بود.26 در سدههاي پنجم و ششم ميلادي و در پي تلاش دولتهاي ايران و بيزانس (روم شرقي)، دو قطب قدرت آن روز، براي توسعه نفوذ سياسي خود در شبه جزيره عرب، ايران با در انحصار داشتن تجارت ابريشم، از رسيدن آن به بيزانس، به ويژه در زمان جنگ جلوگيري ميكرد. از اينرو، بيزانس با هدف تأمين راهي جايگزين براي جاده زميني، درصدد برقراري امنيت راه دريايي شرق به غرب از طريق درياي سرخ برآمد.27 در اين زمان، حميريان ـ از قبايل معروف و با نفوذ يمن ـ كه در جنوب شبه جزيره، برخوردار از قدرت سياسي و از دولتهاي متنفّذ در درياي سرخ بودند، همواره با قتلعام كاروانهاي روم و ناامن كردن اين مسير، دولتهاي بيزانس و حبشه (اكسوم) را نگران ميساختند. حبشه، كه در منافع سياسي، اقتصادي و مواضع ديني با بيزانس همسو بود و يمن را به عنوان كشوري مسيحينشين، كه بتواند با دو دولت ياد شده، مثلّث تسلّط بر درياي سرخ را تشكيل دهد، پايگاه مناسبي ميديد، بارها از طريق همپيماني با بيزانس در امور يمن مداخله كرد و گاهي به تهاجم مستقيم نظامي دست زد.28 اين كوشش مشترك گسترش تدريجي و موفق مسيحيت در ميان مردم نجران را در پي داشت كه پيش از اين، گرايش خود را به آموزههاي اين دين ـ كه از طريق راهبان، بازرگانان و بردگان مسيحي در ميان آنان نفوذ كرده بود ـ آشكار ساخته بودند. دولت ايران و بيزانس هر يك با حمايت از شاخهاي از مسيحيت، عامل اشتراك مذهب را براي توسعه نفوذ سياسي خود در عربستان به كار ميگرفتند.29
در سده ششم ميلادي، پادشاهي حمير در پي حمله حبشيان، ساقط و حاكمي مسيحي جايگزين وي شد.30پس از اندكي31 و در پي مرگ وي پيش از 523 م، گروهي از بوميان غيرمسيحي به سركردگي شخصي به نام ذونواس با آگاهي از عدم امكان ارسال نيروهاي پشتيبان و حاكم جانشين از سوي حبشه، به خاطر فصل زمستان و ضعف در امر كشتيراني و با استفاده از ناتواني لشكر بازمانده، زمام امور را در دست گرفتند.32 بنا بر نامه شمعون، كه قتل عام نجرانيان را در ژانويه 524 م شنيد و وقوع آن را اندكي پيش از اين تاريخ گزارش كرده، ذونواس در زمستان 523 م حمله يا حملات خود را به نجران صورت داد.33 كتيبهها نشان ميدهند كه يوسف اسأر (ذونواس) با سپاه خود، به نواحي مسيحينشين و مركز آن نجران حمله ميبرد و به آتش زدن كليساها و آزار و اذيت و كشتن مردم ميپرداخت.34
منابعي همچون كتاب حميريان35 و اعمال قديس حارث36 با نامهاي متفاوتي از پادشاه حمير نام بردهاند. شماري از پژوهشگران اين اسامي را ضبطهاي گوناگون نام يك پادشاه دانسته; اما برخي نيز اين ضبطها را به دو نام براي دو پادشاه بازگرداندهاند.37 اين گزارشها پادشاه حمير را يهودي، مخالف مسيحيان و كافر توصيف كردهاند كه پس از محاصره نجران و ناكامي در تصرف آن، به سبب استواري باروي شهر، نزد سفيران صلح سوگند ياد كرد كه به مردم آسيب نرساند; اما پس از گشايش دروازهها، سوگند خود را شكست و سربازانش بسياري از مردم را نزد او آوردند.38
بر پايه گزارش متن يوناني اعمال قدّيس حارث،39ذونواس (= مسروق) خود شخصاً با ورود به شهر، مردم را بين پذيرش آيين يهود يا تن دادن به مرگ مخيّر كرد.40 بيشتر مردم به سبب پايداري بر سر ايمان خويش، از دم تيغ گذرانده شدند و گروهي ديگر در گودالي آكنده از آتش ـ كه به دستور ذونواس كنده شده بود سوزانده شدند.41 نام برخي از شهداي واقعه، از جمله عبداللّه رهبر نصرانيان، كه نام و شخصيت او با عبداللّه بن ثامرِ ياد شده در منابع تاريخي مسلمانان، كاملا همخواني دارد، در منابع آمده است.42 سرود يوحنّا شمار سوختگان را بيش از 200 نفر و نيز حكايت غمانگيز مادري را گزارش ميكند كه به خاطر فرزند خردسالش، در رفتن به سوي آتش مردّد شد; اما كودك به سخن درآمد و مادر را به پايداري در راه خدا و رفتن در آتش ترغيب كرد.43 پرداخت حماسي و تصوير پايداري در راه دين خدا تا پاي جان در روايات گوناگون حبشي ـ سرياني به چشم ميخورد. براي نمونه، در برخي گزارشها، از دختران و زنان مؤمني ياد ميشود كه بدون هراس از مرگ، هنگام برده شدن به قتلگاه، از يكديگر پيشي ميگرفتند.44
درباره انگيزه كشتار نجرانيان، افزون بر هراس ذونواس از گسترش مسيحيت به عنوان زمينه دستاندازيهاي دولت مسيحي حبشه به يمن ـ كه مؤثرترين عامل معرفي شده ـ به تعصّب ديني و انتقامجويي شاه يهودي و نيز همكاري نصاراي نجران با حبشياندر جريانحملاتآنهابه يمن نيز اشاره شده است.

حادثه نجران در منابع اسلامي

بيشتر مورّخان مسلمان نيز ذونواس را ـ با توجه به اختلافي كه در نام او وجود دارد ـ «صاحب اخدود» معرفي كردهاند.45 خاستگاه اين گزارشها ـ چنانكه شماري از پژوهشگران نيز باور دارند ـ به احتمال زياد، از طريق ابن اسحاق و قتاده به گروهي از مسيحيان نجران منتهي ميشود كه در زمان خليفه دوم در سال 13 ق / 634 م به عراق كوچانده شدند.46 پژوهشگراني همچون گويدي تصريح ميكنند كه مورّخان مسلمان، به ويژه ابن اسحاق گزارشهاي مسيحي ـ رومي مربوط به عصر جاهليت را از منابع سرياني ـ يوناني ميگرفتهاند.47 اين گزارشها، كه به چهار گونه روايت شدهاند، عمدتاً با محوريت شخصي به نام فيميون و گرايش نجرانيان به آيين مسيح(عليه السلام)آغاز و در ادامه، دچار پراكندگي ميشوند:
الف. بر پايه روايت نخست، كه وهب بن منبّه (م 114 ق) آن را گزارش كرده، فيميون يك مسيحي مستجابالدعوه و صاحب كرامت بود كه براي اجتناب از شناخته شدن، همواره از دياري به ديار ديگر ميرفت. او روزي پس از اسارت در صحرا، در نجران به بردگي فروخته شد. نجرانيان، كه درختپرستي آنها از سوي فيميون تقبيح شده بود، پس از نابودي درخت بر اثر دعاي وي، به دين مسيح(عليه السلام) گرويدند. ذونواس با آگاهي از اين امر، ضمن لشكركشي به نجران، كساني را كه از پذيرش آيين يهود سر باز زدند، از دم تيغ گذراند يا در گودالي از آتش سوزاند.48
هويّت شناخته شده وهب بن منبّه نشان ميدهد كه منشأ گزارش مزبور، به اهل كتاب باز ميگردد. نام او در شمار كعبالاحبار، عبداللّه سلام و قَصّاصان مشهوري ياد شده كه با استفاده از تورات و انجيل، به حكايت سرگذشت و اساطير گذشتگان در مساجد و ترويج اسرائيليات در جامعه اسلامي ميپرداختند.49 برخي از منابع او را يهودي50 و از آگاهترين افراد به ديگر كتب آسماني معرفي كرده و از خود وي نقل شده است كه 92 كتاب آسماني را خوانده بود.51
ب. بنا به روايت دوم، كه بر گزارش محمّدبن كعب قُرَظي و نيز شنيدههاي ابن اسحاق از برخي نجرانيان مبتني است، فيميون نزديك ساحري كه در يكي از قراي نجران، به جوانان سحر ميآموخت، خيمه زده بود و يكتاپرستي را تبليغ ميكرد. جواني به نام عبداللّه ثامر، كه در پي آشنايي با فيميون، خداپرست شده و به ترفندي اسم اعظم را فراگرفته بود، بيماران نجران را به شرط خداپرست شدن، با دعاي خود بهبود ميبخشيد. پادشاه بتپرست به جرم تباه كردن آيين نياكان، به قتل عبداللّه فرمان داد; اما هيچ حيلتي در كشتن وي كارگر نيفتاد. او با راهنمايي عبداللّه، كه تنها به شرط خداپرست شدن بر كشتن وي قادر خواهد بود، در دم ايمان آورد و عبداللّه را با ضربت نه چندان سخت عصاي خويش كشت و خود نيز در دم، به طور اسرارآميزي جان سپرد. نجرانيان با ديدن اين صحنه، به حقّانيت آيين عبداللّه پي بردند و بدان گرويدند.52
اين روايت شمار كشتگان به دست سپاه ذونواس را 20000 نفر گزارش و حكايت آن مادر و فرزند شيرخوارش را نيز نقل كردهاند.53 در برخي منابع، از اين كودك در كنار حضرت عيسي(عليه السلام)و به عنوان يكي از چند كودك صدّيق، كه در گهواره سخن گفتهاند، ياد شده است.54 اين گزارش با فرار يكي از نجرانيان به نام دوس ذوثعلبان به سوي قيصر روم، دادخواهي وي از او، تهاجم حبشه به يمن و سقوط دولت ذونواس با مرگ وي ـ كه براي فرار از اسارت با اسب وارد غرقاب دريا شد ـ به پايان ميرسد.55 اين روايت نيز برگرفته از منابع اهل كتاب است و محمّدبن كعب قرظي (م بين 118ـ120 ق) را نيز يهوديالاصل و از قصّاصان شمردهاند.56 بنا به نظر برخي پژوهشگران، گزارشهاي وي از طريق سيره ابن اسحاق وارد تاريخ طبري شده كه غالباً درباره سيره انبيا، چگونگي انتشار يهوديت و نصرانيت و مسائل مربوط به يهوديان حجاز و داراي صبغه اسرائيليات است.57
ج. روايت سوم بسيار نزديك به روايت قرظي، به نقل صُهيب رومي از پيامبر(صلي الله عليه وآله) در منابع روايي اهل سنّت آمده كه در عين پذيرش اعتبار، آن را غيرمشهور شمردهاند.58در اين گزارش، كه به جاي فيميون و عبداللّه ثامر، از يك راهب و جوان ياد ميشود، پادشاه بتپرست با راهنمايي جوان خداپرست، به وسيله تير و با گفتن «باسم رب الغلام» او را از پاي درآورد و نجرانيان پس از گرويدن به دين آن جوان مسيحي، توسط همين پادشاه سوزانده شدند.59
بر اين گزارش، از چند جهت خدشه وارد شده است: نخست آنكه با دو روايت پيشين، كه صاحب اخدود را ذونواس و يهودي معرفي كرده، در تناقض است. ثانياً، چنانكه برخي نيز گفتهاند، با اين احتمال قوي كه صُهيب با فرهنگ نصارا آشنا و ممكن بود سخن او باشد، انتساب آن به پيامبر(صلي الله عليه وآله)جاي ترديد دارد.60 صهيب را، كه به دنبال اسارت، در ميان روميان بزرگ شده بود،61 آشنا به زبان عبري و بسياري از روايتهاي مسيحي دانسته اند.62 افزون بر دو مورد ياد شده، مقايسه سياق گزارش با گفتار پيامبر(صلي الله عليه وآله) نيز بر اين ترديد ميافزايد.63
د. روايت چهارم از ابن عبّاس به نقل ضحّاك، شباهت زيادي با روايت صُهيب دارد، جز آنكه از پادشاه مذكور با نام يوسف بن شَرْحَبيل، ملقّب به «ذونواس» ياد شده و حادثه مربوط به زن و كودك شيرخوارش نيز آمده است. بر پايه اين گزارش، حادثه قتل عام نجران، 70 سال پيش از ولادت پيامبر اكرم(صلي الله عليه وآله)64 و بنا به نقلي 40 سال پيش از بعثت65 روي داده است.
درباره انگيزه كشتار نصاراي نجران، غالباً روايتهاي مورّخان مسلمان، هماهنگ با گزارشهاي سرياني، بر تعصّب ديني شاه يهودي و انتقامجويي وي انگشت نهادهاند. بر اساس روايتي، وي كه در روزگار قُصي بن كلاب، در جريان بازگشت از جنگ با ايران بر يثرب گذشته، متأثر از احبار آنجا به يهوديت گراييده و به تحريك آنان به نجران يورش برده است.66 برخي معتقدند: احبار وي را از گسترش نصرانيت در يمن، در نتيجه نفوذ حبشه در قلمرو حكومت وي و تسلط بر آن بيم دادهاند.67 بر پايه روايت طبري از هشامبن محمّد كلبي، ذونواس در پي دادخواهي يكي از يهوديان نجران به نام دوس، كه نصرانيان دو پسر او را به ستم كشته بودند، در حمايت از وي، به نجران لشكر كشيد68 و سرانجام ابن قتيبه هراس از نفوذ آل جفنه (شاهان غَسّان) را، كه همانند حبشيان با روميان همپيمان بودند و سالانه از آنان كمك مالي دريافت ميكردند، انگيزه قتل عام ميداند.69
بر پايه گزارش مورّخان مسلمان نيز ذونواس افزون بر سوزاندن اناجيل و كليساها،70 مردم را بين پذيرش آيين يهود و كشته شدن مخيّر كرد71 و بيشتر آنان را، كه سر بر سر آيين نهادن را افتخارآفرين ميدانستند، از دم تيغ گذراند يا در گودال آتش افكند.72 درباره شمار سوختگان، ناهمخواني گستردهاي وجود دارد; در بيشتر منابع، ضمن سخن گفتن از هزاران نفر، در كنار 12000 و 70000،73 غالباً 20000 نفر گزارش شده74 و در برخي منابع، از 7، 10،75 77 و 8076 نفر سخن به ميان آمده است. تفاوت بيشترين و كمترين عدد به حدّي زياد است كه نميتوان يكي را درست يا قرين به صحّت بيشتري دانست. ظاهراً چنانكه برخي نيز گفتهاند، در شمار سوختگان، مبالغه شده، تا با تصوير فجيعتر و هولناكتر حادثه، تأثير بيشتري بر مخاطب بگذارد. چه بسا مورّخي عددي را گفته و ديگران نيز از او پيروي كردهاند.77 يكي از پژوهشگران با ترديد در ارقام ياد شده، نجران را شهري كوچك دانسته كه شمار ساكنانش بيش از چند صد نفر نبوده است. افزون بر آن، با توجه به گزارشهاي تاريخي، ذونواس همه مردمان را نكشت. وي شماره بيش از 200 نفر را، كه در سرود يوحنا آمده است معقول و مقرون به صحّت بيشتري ميداند.78
حادثه اخدود مورد توجّه خاورشناسان نيز قرار گرفته است. پرفسور رودي پارت، مترجم و مفسّر قرآن به زبان آلماني، با ردّ نظر مفسّران مسلمان و در استنباطي غريب، مراد از «اخدود» را جهنّم و اصحاب اخدود را مشركان ستمگر مكّه دانسته است.79 پرفسور ويليام مونت گمري وات پس از كاوشهاي باستانشناسي عرفان شهيد، دانشمند مسلمان آمريكايي، و مدارك جديدي كه وي در كتاب شهداي نجران به دست داده، با بيان اشكالات زبانشناختي ديدگاه رودي پارت، به نقد آن پرداخته است. بر اساس كاوشهاي عرفان شهيد، بالغ بر 2000 نفر از نجرانيان در كليسا حبس و به وسيله انبوهي از هيزم انباشته شده در گرداگرد آن، سوزانده شدند.80

نقد و نظر

روايات چهارگانه ذكر شده، كه مايههاي اصلي آن از گزارشهاي منابع اهل كتاب درباره كشتار نصاراي نجران گرفته شده و در ادامه، دچار داستانپردازي و افسانهسرايي گشتهاند، به رغم تناقض آشكار و اشكالات آن، در تفسير سوره بروج و شرح تاريخي حادثه اخدود، مورد استناد بسياري از مفسّران قرار گرفتهاند، در حالي كه حادثه نجران، كه جدال پيروان مسيحيت و يهود را بر سر انگيزههاي سياسي و اقتصادي با پوشش مذهبي به تصوير ميكشد، با گزارش قرآن كه سبب كشتار مؤمنان را فقط ايمان توحيدي آنان ميداند (وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ) (بروج: 21) چندان سازگار نيست. بر اساس همين آيه، قاتلان در شمار موحّدان نبودند و مؤمنان را به پرستش غير خدا فرا ميخواندند81 و چنانكه شماري از پژوهشگران نيز گفتهاند، با يهودي بودن ذونواس و پيروانش همخواني ندارد،82 هرچند برخي با اين سخن كه در آن زمان، آيين يهود منسوخ و مسيحيت بر حق بوده، درصدد رفع اين اشكال برآمدهاند،83 همچنين بر پايه روايتي كه در آن حضرت علي(عليه السلام)نظر اسقف نجران درباره اصحاب اخدود را ناصواب دانسته، به احتمال بسيار زياد، حادثه نجران به عنوان مصداق واقعه «اخدود»، رد شده است.
يافتههاي باستانشناسي عرفان شهيد نيز ناسازگاري حادثه نجران را با گزارش قرآن، كه از گودال آتشين سخن ميگويد (بروج: 4ـ5) تأييد ميكند. بنابراين، از مجموع قراين برميآيد كه كشتار نجرانيان با توجه به گزارشهاي موجود آن، نميتواند مصداق حادثه اخدود باشد. گويا قرابت زماني حادثه نجران و ماندن خاطره آن در اذهانِ صحابه از يكسو،84 و گسترش گزارشهاي اهل كتاب در جامعه اسلامي و نفوذ آن در منابع تاريخي و حديثي از سوي ديگر، موجب انطباق گزارش قرآن بر اين حادثه شده است.
افزون بر حادثه نجران، گزارشهاي پراكنده ديگري در منابع حديثي، تفسيري و داستاني مسلمانان آمده كه اصحاب اخدود را به امم ديگري غير از نصاراي نجران مرتبط ميسازند:

2. پيروان پيامبر حبشي

در روايتي كه عيّاشي به سند خود از جابر از امام محمّدباقر(عليه السلام)نقل كرده، حضرت علي(عليه السلام)نظر اسقف نجران درباره هويّت اصحاب اخدود را نادرست خوانده و از پيامبري در حبشه سخن گفته كه كافران قوم در جنگ با وي، شماري از ياران او را كشتند و گروهي ديگر را به همراه خود وي اسير كردند. آنگاه او را همراه كساني كه از پيروي او دستبردار نبودند، وادار كردند كه خود را در گودال آتش افكنند.85 اين روايت به اين موضوع كه مراد از «اصحاب اخدود» كافران هستند يا مؤمنان، اشارهاي نكرده است. حبشي بودن اصحاب اخدود و پيامبر آنان از برخي طرق ديگر نيز از حضرت علي(عليه السلام) گزارش شده است كه در آن، حضرت ضمن خواندن آيه (وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلا مِن قَبْلِكَ مِنْهُم مِن قَصَصْنَا عَلَيْكَ...) (غافر: 78)، ظاهراً اصحاب اخدود را از جمله اقوامي دانسته كه در قرآن ذكري از پيامبر آنان نشده است.86 اين روايت با ظاهر گزارش قرآن نيز سازگار است.

3. مؤمنان منطقه مذارع

بر پايه روايت قتاده از حضرت علي(عليه السلام)، اصحاب اخدود گروهي از مردمان محلّي به نام «مَذارع» در يمن بودند كه دو بار بين آنان جنگ درگرفت و مؤمنان پيروز شدند. آنان با هم عهد كردند كه با يكديگر خدعه و نيرنگ نكنند; اما كافران از در مكر و حيله وارد شدند، با غلبه بر مؤمنان و پيشنهاد يكي از خود آنها، گودالي از آتش فراهم كردند، كساني را كه از پذيرش آيين كفر سر باز زدند، در آتش افكندند.87 اين گزارش از يكسو، به سبب سخن گفتن از مكر كافران، شباهتي به حادثه نجران دارد كه در آن ذونواس از راه سوگند، نجرانيان را فريفت و از سوي ديگر، بر خلاف ظاهر روايت قرآن، اصحاب اخدود را اعم از كافران و مؤمنان معرفي ميكند.

4. قومي از مجوس

در گزارش ديگري كه ابن اَبزَي و ابن جُبَير نقل كردهاند، حضرت علي(عليه السلام) ضمن اهل كتاب دانستن مجوس، از حلّيت شراب در شريعت آنان، آميزش يكي از شاهان مجوس در حال مستي با خواهر خود، پشيماني پس از هوشياري و چارهجويي او سخن ميگويد. بنابراين گزارش، وي در توجيه خطاي خود، از جواز شرعي ازدواج با خواهر سخن گفت و كساني را كه از صحّه گذاشتن بر آن سر باز ميزدند، در گودال آتش افكند.88اين گزارش نيز، كه منشأ نزاع را نسبت نارواي يك حكم به شريعت الهي و عدم پذيرش آن از سوي مردم، نه كفر و ايمان به خدا، و طرفين نزاع را پيروان يك دين توحيدي معرفي ميكند، با گزارش قرآن سازگار نيست.

5. گروهي از بني اسرائيل

روايت منسوب به ابن عبّاس و عطيه عوفي، اصحاب اخدود را گروهي از بنياسرائيل معرفي ميكند كه شماري از مردان و زنان مؤمن را در گودال آتش سوزاندند. ضحّاك نيز آنان را از بنياسرائيل دانسته است.89

6. پيروان دانيال نبي

برخي نيز اين داستان را بر دانيال نبي(عليه السلام) و يارانش تطبيق كردهاند كه به سبب سجده نكردن بر بت، به فرمان بُختُ نُصَّر در آتش افكنده شدند; اما آتش در آنان كارگر نيفتاد و رهايي يافتند.90 اين گزارش، كه تطبيق آن با حادثه اخدود مورد توجه و تأييد برخي پژوهشگران معاصر و نيز برخي خاورشناسان قرار گرفته،91 از عهد عتيق گرفته شده است، با اين تفاوت كه بر اساس روايت عهد عتيق، كساني كه به سبب سجده نكردن بر مجسّمه طلايي در ميدان شهر بابل و به فرمان نِبُوكَد نِصَّر (بُخت نُصَّر (605ـ562 ق م) در تنور آتش افكنده شدند، سه تن از ياران دانيال نبي(عليه السلام) بودند، نه خود وي كه از مقرّبان دربار بابل به شمار ميرفت و آتش بدون تأثير در آنان، نگهباناني را كه آنها را در آتش انداختند، در كام خود فرو برد.92 به اعتقاد جواد علي، هيچ گزارشي درباره اصحاب اخدود در تاريخ بابل، حتي در تاريخ يهود نيامده است.93 بنابراين، روايت مزبور از اسرائيليات و ظاهراً همان گزارش عهد عتيق درباره ياران دانيال نبي(عليه السلام) است كه به وسيله يهود و در شكل تحريف شده، در اختيار راويان مسلمان قرار گرفته است.94

7. گروهي از مؤمنان معتزل

ربيع بن انس در روايتي شبيه گزارش پيشين، اصحاب اخدود را گروهي از مؤمنان دانسته كه در روزگاري، از مردمان كناره گرفتند. ستمگري بتپرست آيين خود را بر آنان عرضه كرد و گروهي را كه از پذيرش آن سر باز زدند، در گودال آتش افكند; اما خداوند با قبض روح و پيش از سوختن، آنان را نجات داد و خود كافران گرفتار آتش شدند.95 دو گزارش اخير با روايت قرآن، ديدگاه جمهور مفسّران و نيز گزارشهاي ديگر، كه بر كشته شدن مؤمنان دلالت دارند، سازگار نيست.96

8. گروهي از بت پرستان يمن

بر اساس گزارش مبهمي از مقدسي، تُبَّع (ذونواس)، كه در مدينه به آيين يهود گرويده و دو تن از احبار را همراه خود به يمن آورده بود، با قوم خويش، كه يهودي شدن را بر او خرده ميگرفتند، دچار اختلاف شدند و براي داوري به كوهي رفتند كه از ديرباز جايگاه حلّ منازعه بود و آتشي در آن قرار داشت كه ميگفتند: ستمكاران را ميسوزاند و به ستمديده آسيبي نميرساند. آتش بتپرستان را سوزاند; اما احبار و همراهان نجات يافتند. از اينرو، مردمان زيادي از اهل يمن به آيين يهود گرويدند.97ظاهر اين گزارش نشان ميدهد كه بتپرستان يمن، كه يهودي شدن را بر ذونواس خرده ميگرفتند، در آتش سوختند. از اينرو، اشكالات گزارش پنجم و ششم بر اين روايت نيز وارد است. افزون بر آن، در اين روايت، سخن از «اُخدود» به ميان نيامده، بلكه از يك آتش افسانهاي ياد شده است.

9. قبيله بنيتميم

برخي نيز اصحاب اخدود را عمرو بن هند مشهور به «مُحرِق» و ياران وي دانستهاند كه 100 تن از افراد قبيله «بني تميم» را در آتش سوزاند.98 وي را پادشاه ستمگري دانستهاند كه در سالهاي 554ـ569 م بر حيره حكومت ميكرد.99
اين پراكندگي در محتواي گزارشها چه بسا ميتواند در مقام قضاوت و گزينش، ترديدآفرين باشد. از اينرو، مفسّراني همچون ابن كثير، فخر رازي و علّامه طباطبائي در مقام رفع تعارض، اين احتمال را مطرح ساختهاند كه شايد جماعتي با ويژگيهاي اصحاب اخدود، بيش از يك گروه بوده باشند و گزارش قرآن ناظر به همه آنهاست;100 چنانكه برخي مفسّران تابعي نيز بر اين باورند كه مصداق حادثه اخدود بيش از يك بار تحقق يافته است. بر اساس نقل عبدالرحمن بن جبير، اصحاب اخدود يك بار در زمان تُبَّع (ذونواس) در يمن، ديگر بار در زمان كنستانتين (306ـ337م) در قسطنطنيه، و بار سوم در زمان بُخت نُصَّر در بابل مصداق يافتهاند;101 اما برخي تاريخپژوهان تصريح كردهاند كه در تاريخ مسيحيت، گزارشي از شكنجه نصارا به دست كنستانتين نيامده است، بلكه برخي روايات از آن حكايت دارند كه وي در سال 311 م نصرانيت را به عنوان يكي از اديان رسمي در قلمرو امپراتوري خويش به رسميت شناخت; چنانكه برخي ديگر از گزارشها از نصراني شدن وي در سال 312 م حكايت ميكند.102 همچنين در نقلي، مصاديق اصحاب اخدود سه نفر گزارش شدهاند: يكي ذونواس، ديگري اُنطياخُوس رومي در شام و سومي بُخت نُصَّر در فارس. در اين نقل، گزارش قرآن فقط ناظر به حادثه نجران دانسته شده است.103

نقد و نظر

به نظر ميرسد با توجّه به اينكه گاهي از سوزاندن به عنوان كيفري شديد در اعصاري از تاريخ، مانند قرون وسطا، بر ضد مخالفان اعتقادي استفاده ميشد، حوادثي از اين دست بارها در ميان ملل گوناگوني روي داده و گزارش آنها در فرايند تماس فرهنگي، در جوامع ديگر، از جمله جوامع اسلامي راه يافته و با توجه به برخي مشابهتهاي ظاهري، در تفسير گزارش قرآن از حادثه اخدود، مورد توجه مفسّران قرار گرفته، در حالي كه بيشتر روايتهاي ذكر شده داراي نوعي ناسازگاري دروني ميان خود و ناسازگاري بيروني با ظاهر گزارش قرآن هستند و در هيچيك از آنها نيز سخن از تعدّد حادثه به ميان نيامده است.
افزون بر آن، سياق آيات مورد بحث، به ويژه ظاهر (إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ وَ هُمْ عَلَي مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ)(بروج: 6ـ7) و بيش از آن، ظاهر (أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ)همانند موارد مشابهي همچون (أَصْحَابَ الْكَهْفِ) (كهف: 9)، (أَصْحَابُ الْجَنَّةِ) (بقره: 83)، همچنين مفرد بودن «اخدود» و «ال» تعريف آن نشان ميدهد كه گزارش قرآن مربوط به يك حادثه و قوم است; چنانكه اين نظر از مقاتل نيز گزارش شده است. بنابراين، احتمال تعدّد، كه تنها براي جمع بين گزارشها و به قصد رفع تعارض و ترديدزدايي مطرح شده است، درست به نظر نميرسد و تنها گزارشي مانند روايت مربوط به پيامبر حبشي را ميتوان مصداق حادثه اخدود تلقّي كرد كه با نگرشي فراتر از نزاع قومي، سياسي، اقتصادي يا اختلاف دو گروه موحّد، يا پيروان يك آيين، به حادثه پرداخته و جدال مورد توجه قرآن ميان كفر و ايمان در آن قابل ترسيم است.

پيام داستان

روايت قرآن در بخشهاي مهمي تنظيم شده است: فضاسازي براي حكايت داستان، انعكاس نگاه خداوند به حادثه و حادثهآفرينان، تصوير اصليترين صحنهها، بيان زمينه پيدايش حادثه و ارزيابي آن، پرداختن به صحنهها و زواياي فراطبيعي، تصوير فرجام حقيقي هر يك از دو گروه و پاسخ به پرسشهاي احتمالي از اين قبيل است. داستان پيش از گزارش اصل حادثه براي زمينهسازي ذهني در مخاطبان، با سوگندهايي پي درپي آغاز ميشود تا از يكسو، با تأكيد فراوان براي بيان عظمت حادثه و كمال جدّيت و حتميت جواب قسم، افزون بر تأثيرگذاري بيشتر در ذهن مخاطبان، هرگونه شك و ترديد و انكار را از دل آنان بزدايد و از سوي ديگر، گستره داستان را فراتر از زمين، زمان، زندگي دنيوي و صحنههاي بسيار محدود و محسوس آن نشان دهد:104 (وَالسَّمَاء ذَاتِ الْبُرُوجِ وَالْيَوْمِ الْمَوْعُودِ وَشَاهِد وَ مَشْهُود.)(بروج: 1ـ3) جواب قسم هرچند مورد اختلاف است،105 اما ظاهراً چنان كه زمخشري و گروهي ديگر نيز معتقدند، جمله محذوفي است كه آيه (إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا...) (بروج: 10) و (قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ)(بروج: 4) قرينه آن هستند و در تقدير چنين است: «أُقسم بالسماءِ ... إِنّ الذين فتنوا المؤمنين و المؤمنات معذَّبون و ملعونون كما لُعن أَصحاب الاخدود»; زيرا اين سوره براي تهديد مشركان مكّه و تشويق مسلمانان به پايداري در برابر آزار و شكنجه آنان نازل شده است.106
چگونگي آغاز بخش بعدي بيانگر قضاوت خدا درباره كافران و حادثه مذكور است تا عامل بازدارندهاي در برابر همه شكنجهگران مؤمن باشد: (قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ النَّارِ ذَاتِ الْوَقُودِ إِذْ هُمْ عَلَيْهَا قُعُودٌ وَ هُمْ عَلَي مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ.)(بروج: 4ـ7) قريب به اتفاق مفسّرانِ معتقد به انشايي بودن «قُتل» با ادّعاي محال بودن دعا و نفرين به معناي حقيقي آن از سوي خدا،107 مراد از آن را «لُعِنَ» و به معناي طرد از رحمت الهي دانستهاند كه لازمه نفرين خداست،108 ولي چنانكه ثعالبي و برخي ديگر گفتهاند، خداوند ناگزير با زبان بشري بر آنان نفرين ميكند.109 اين تعبير، كه نشانگر اوج نفرت گوينده است، عيناً در چند جاي ديگر قرآن نيز آمده110و به معناي «مرگ بر...» و «مرده باد...» است. افزون بر آن، اگر مراد «لُعِن» بود، آوردن آن محذوري نداشت; زيرا واژه «لُعِنوا» به معناي انشايي و نفرين در قرآن آمده است.111در هر دو صورت، تعبير «قُتل» نشان ميدهد كه اقدام كافران از منظر خدا، گناه بسيار بزرگ و زشتي است كه اينگونه خشم خداوندِ حليم را بر ضدّ آنان برانگيخته است،112 به ويژه ظرف بودن «إِذ» براي «قُتل» حاكي از تقبيح شديد صحنه نشستن كافران در اطراف گودال و مشاهده سوزاندن مؤمنان از سوي خداست و اينكه صحنه مذكور بيش از اصل سوزاندن، موجب خشم و غضب الهي شده است.
از آيات 5ـ6، كه امكان تحليل شخصيت رواني هر دو گروه را فراهم ميآورد، برميآيد كه كافران بر اثر باورهاي كفرآميز و ارزشهاي شركآلود، چنان فاقد عواطف انساني بودند كه در كمال قساوت و خونسردي، به سوزاندن مؤمنان و تماشاي آن پرداختند. در مقابل، مؤمنان قطعاً از ايماني راسخ و قدرت روحي شگفتانگيزي برخوردار بودند كه چنان در اوج پايداري، سر بر سر آيين خويش تقديم كردند.113
آيه بعد افزون بر بيان زمينه حادثه، به شكل غيرمستقيم، باورهاي كافران و اقدام مذكورشان را تخطئه، و مؤمنان، ايمان توحيدي و پايداري آنان را تأييد ميكند:114 (وَ مَا نَقَمُوا مِنْهُمْ إِلَّا أَن يُؤْمِنُوا بِاللَّهِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ) (بروج: 8); زيرا با آوردن لفظ جلاله، كه بر ذات مستجمع جميع كمالات دلالت دارد، در كنار ذكر سه وصف انحصاري براي آن، به شايستگي انحصاري خدا براي ايمان و عبادت اشعار دارد. پس ناگزير ايمان به چنين موجود با عظمتي كاملا بر طريق صواب است و خردهگيري بر آن و سوزاندن مؤمنان به او جز از سر ناداني و شدت گمراهي نميتواند باشد.
در بينش مادي، اين درگيري، كه غلبه كافران و كشته شدن مؤمنان را در پي داشت، با فرجامي به ظاهر خسارتبار براي مؤمنان در همين جا پايان ميپذيرد; چون نه در قرآن و نه در جاي ديگر، سخني از كيفر كافران گفته نشده است; اما قرآن نگاه كاملا متفاوتي به نتيجه و فرجام واقعه دارد. از اينرو، با خبر از گواه بودن خدا بر همه چيز (وَاللَّهُ عَلَي كُلِّ شَيْء شَهِيدٌ) (بروج: 9) بر نظارت و ثبت كامل حادثه با همه جزئيات پيدا و پنهان آن، بدون گم شدن و فراموش گشتن در لايههاي هزار توي تاريخ و رسيدگي به حساب آن در روز موعود اشاره ميكند. از سوي ديگر، با تصوير صحنههاي فرازميني، حادثه را ناتمام تلقّي ميكند و با ارزيابي آن بر مبناي معيارهايي متفاوت با شاخصهاي سنجش بشري، از جايگاه بد و عذاب دردناك كافران خبر ميدهد:115(إِنَّ الَّذِينَ فَتَنُوا الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ ثُمَّ لَمْ يَتُوبُوا فَلَهُمْ عَذَابُ جَهَنَّمَ وَلَهُمْ عَذَابُ الْحَرِيقِ.) (بروج: 10)
چنانكه شماري از مفسّران نيز گفتهاند، ظاهراً مراد از (الّذين) همه كافران شكنجهگر، اعم از اصحاب اخدود، مشركان مكّه و ديگران هستند.116 اين با سبك بياني قرآن سازگارتر است كه از حوادث خاص نتيجه عام و قابل صدق در همه جا و هميشه ميگيرد. علاوه بر آن، ابتدائيه بودن جمله در كنار تصريح به «مؤمنات» بدون آنكه در گزارش مربوط به اصحاب اخدود آمده باشد. (وَ هُمْ عَلَي مَا يَفْعَلُونَ بِالْمُؤْمِنِينَ شُهُودٌ) (بروج: 7) ميتواند مؤيّد اين ديدگاه باشد; اما شماري ديگر مراد از (الّذين)را اصحاب اخدود و (فَتَنُوا) را اشاره به سوزاندن دانستهاند.117 زمخشري هر دو را جايز ميشمارد.118
درباره وجه تفصيل بين (عَذابُ جَهَنَّم) و (عَذابُ الحَريق)، كه اوّلي دومي را نيز دربر دارد، بين مفسّران اختلاف است. ديدگاه نخست هر دو را مربوط به آخرت ميداند، ولي به سبب وجود انواع ديگري از عذاب در جهنم، مانند زقّوم،119 غسلين (چرك و خون)120 و مقامع (گرزهاي آتشين)،121 آن دو از هم تفكيك شدهاند; عذاب جهنّم به سبب كفر كافران، و عذاب سوزان به علت شكنجه مؤمنان در انتظار آنان است.122
برخي تناسب بين نوع شكنجه مؤمنان در حادثه اخدود با كيفر آن را سبب تصريح به (عَذابُ الحَريق)دانستهاند.123 و سرانجام، ديدگاه سوم، كه منسوب به فرّاء، قتاده، ابوالعاليه و زجّاج است، عبارت (فَلَهُم عَذابُ جَهَنَّم) را اشاره به عذاب اخروي و جمله (و لَهُم عَذابُ الحَريق) را اشاره به آتش دنيا ميداند.124 تفسير اين گروه به ديدگاه آن دسته از مفسّران كه معتقدند خود كافران گرفتار شعلههاي آتش شدند، نزديك است. برخي نيز (عَذابُ الحَريق) را تفسير (عَذابُ جَهَنَّم)دانستهاند.125
قرآن در ادامه، ارزيابي ديگري از حادثه به دست ميدهد كه بر اساس آن، زندگي دنيا با همه رنجها و لذتهايش پايان كار و شاخص ميزان حقيقي سود و زيان و شكست و پيروزي طرفين نيست.126 از اينرو، با خبر دادن از باغهاي بهشتي و نعمتهاي آن، كه در انتظار مؤمنان صالح است، آن را (فوز كبير) ميخواند: (إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِن تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ذَلِكَ الْفَوْزُ الْكَبِيرُ) (بروج: 11); زيرا آنان در صورت دريغ كردن از جان خويش و پذيرفتن آيين كفر، اين چنين رستگار نميشدند.
داستان اخدود، كه بدون شك يكي از سختترين انتقامها و قهرآميزترين برخوردهاي كافران با مؤمنان را گزارش ميكند، چه بسا در نوع خود بينظير تلقّي شده، در دل مؤمنان هراس افكند. از اينرو، به نظر ميرسد چنانكه برخي مفسّران نيز گفتهاند، آيات بعدي در ارتباط با حادثه و پيام كلي سوره، از جمله تأكيد و تقريري از انذار و تبشير در آيات پيشين باشد.127 به همين دليل، انتقام قهرآميز خدا از كافران و مجازات سخت آنها بسيار شديدتر وصف ميشود:128(إِنّ بطش ربّك لشديد.) (بروج: 12) دلالت واژه «بطش» بر معناي برخورد قهرآميز در كنار دو حرف تأكيد و نيز واژه «شديد»، ميزان شدت انتقام الهي را بيان ميكند. اين بخش از سوره افزون بر تهديد شكنجهگران قريش، از جمله با توجه به تعبير (ربّك)ميتواند پيامبر(صلي الله عليه وآله) و مؤمنان مورد آزار و شكنجه را اميدوار كرده، به ياري خداوند دلگرم سازد.129 برخي مفسّران معتقدند: آيه (اِنَّهُ هُوَ يُبدِئُ و يُعيد)(بروج: 13) با معرفي خدا به عنوان تنها منشأ پيدايش نخستين و دوباره هر چيزي، شدت انتقام الهي را تعليل و تبيين ميكند; زيرا خداوند قادر است از يكسو، با پيشگيري از مرگ كافران در پي عذاب و نكاستن از شدت آن، (فاطر: 36)، و از سوي ديگر، با برگرداندن جسم آنها پس از هر بار سوختن به حالت پيش از آن (نساء: 56)، موجب تداوم و بيشتر شدن عذاب آنها شود، در حالي كه كافران تنها يك بار ميتوانند مؤمنان را سوزانده، نابود كنند.130 تفاسير ديگري نيز براي آيه مزبور گفتهاند.131
برخي آيه (وَ هُوَ الغَفُورُ الوَدود) (بروج: 14) را بشارت به مؤمنان درباره آمرزش و مودّت فراوان خدا، و برخي ديگر بشارت به كافران تائب دانسته و بعضي هم بين دو قول جمع كردهاند. آيات 15ـ18 گويا به اين پرسش احتمالي برخاسته از گزارش پاسخ ميدهند كه چرا بر خلاف بسياري از نزاعهاي كفر و ايمان به روايت قرآن، كافران گرفتار عذاب نشده و مؤمنان نجات نيافتهاند؟ از اينرو، قرآن با مقايسه داستانهاي اخدود، فرعون و ثمود، با نتيجه متفاوت هر يك، از «فعّال ما يشاء» بودن خدا بر اساس حكمت خويش سخن ميگويد: (فَعَّالٌ لِّمَا يُرِيدُ.)(بروج: 16) اراده او، كه حاكم جهان و داراي كاملترين ذات و صفات است: (ذُو الْعَرْشِ الَْمجِيدُ)(بروج: 15)، گاهي بر نجات مؤمنان مانند بنياسرائيل، حاكميت چند صباح آنها و عذاب فرعون و سربازانش در اين دنيا، و گاهي نيز بر هلاكت همه قوم ثمود و نجات گروه مؤمنان تعلّق ميگيرد: (هَلْ أَتَاكَ حَدِيثُ الْجُنُودِ فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ)(بروج: 17ـ18) گاهي هم مشيّت او كشته شدن مؤمنان، پيروزي ظاهري كافران و مهلت آنها را تا روز قيامت ميطلبد.132 درك اين حقيقت، كه همه حوادث ياد شده با نتايج متفاوت، بر اساس اراده حكيمانه خداوند رقم ميخورند مايه آرامش پيامبر(صلي الله عليه وآله)و مؤمنان شده و آنان را به رضاي او راضي ميكند.
برخي فعّال ما يشاء بودن خدا را در ارتباط با وعده و وعيد، و اشاره به داستان فرعون و ثمود را بيان نمونهاي از «بطش شديد» دانستهاند.133
بعضي نيز معتقدند: خداوند با يادآوري آن داستانها، پيامبر(صلي الله عليه وآله) را به صبر و پايداري همانند پيامبر آنان فرا ميخواند.134
نكته آخر اينكه دعوت مؤمنان به مقاومت فرهنگي تا پاي جان براي حفظ هويّت ديني و عدم پذيرش باورها و ارزشهاي غيرتوحيدي، از پيامهاي مهم اين داستان است. تاريخ اديان توحيدي، كه جلوههاي با شكوه و ماندگاري از پايداري يكتاپرستان را روايت ميكند، نشان ميدهد كه مؤمنان همواره با انواع فشارهاي اجتماعي و آزار و اذيتهاي جسمي و روحي از سوي كافران روبهرو بودهاند. قرآن، كه چنين مقاومتي را از مصاديق صبر در طاعت و جهاد في سبيلاللّه ميداند، با استفاده از روش الگويي براي تربيت مؤمنان، افزون بر انبياي الهي، از افراد و گروههاي موحّدي همچون اصحاب اخدود، ساحران فرعون،135 مؤمن آل فرعون،136 آسيه همسر فرعون،137 اصحاب كهف138 و مسلمانان صدر اسلام139 ياد ميكند كه به رغم حاكميت كافران و فرهنگ شركآميز و كفرآلود بر جامعه، در برابر انواع فشارها و شكنجهها مقاومت كردند و غالباً سر بر سر آيين خويش نهادند. اين كار آنان چنان بزرگ و با شكوه است كه خداوند آن را به غايت ستوده، يادشان را جاودانه و آنان را براي هميشه تاريخ، الگوي مؤمنان معرفي كرده است.
در مقابل، از سستباوراني ياد ميشود كه در مواجهه با فشارها و آزار و اذيت دينستيزان، تاب نياورده، از ايمان خود دست كشيدهاند: (وَ مِنَ النَّاسِ مَن يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِيَ فِياللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذَابِ اللَّهِ.)(عنكبوت: 10) قرآن خداباوري اينان را لقلقه زبان و تابعي از شرايط جامعه معرفي ميكند.140 نظر به اينكه آزار و اذيتها و فشارها براي تغيير هويّت فرهنگي مؤمنان و جوامع توحيدي141 از يكسو، و تماس فرهنگي بين جوامع توحيدي و غيرتوحيدي از سوي ديگر، همواره در جريان بوده است، داستان اصحاب اخدود و نظاير آن ميتواند بيانگر ديدگاه قرآن درباره فرهنگپذيري مؤمنان از كافران باشد كه بر اساس آن، تأثيرپذيري در حوزه مؤلّفههاي اصلي فرهنگ، همانند باورها، ارزشها، ايدئولوژي و هنجارهاي غيرتوحيدي نفي شده و فشار اجتماعي، حاكميت فرهنگ غير توحيدي بر جامعه و پيروي اكثريت از آن هرگز دليل موجّهي براي پذيرش آن به شمار نميآيد.
برخي احاديث اسلامي در ستايش از پايداري بر سر ايمان و دعوت به آن، از بعضي گذشتگان ياد ميكند كه به رغم تكه تكه شدن به وسيله ارّه، دست از آيين خود برنداشتند.142 فقها با استناد به چنين رواياتي گفتهاند: اگر كسي به گفتن سخنان كفرآميزي وادار شد، بهتر آن است كه مقاومت كرده، از گفتن آن خودداري كند.143
در روايتي از رسول خدا(صلي الله عليه وآله) و حضرت علي(عليه السلام)ضمن پيشگويي درباره كشته شدن هفت تن از نيكان كوفه در منطقه «عذراء» (قريهاي در شام)144 آنان به اصحاب اخدود تشبيه شدند.145 در برخي نقلهاي اين روايت، آنان همان حجر بن عدي و يارانش معرفي شدهاند كه تنها گناهشان ايمان به خداوند عزيز و حميد بود146 و قتلشان موجب خشم خدا و اهل آسمان است.147 در برخي منابع، امام حسين(عليه السلام) و ياران او نيز به اصحاب اخدود تشبيه شدهاند.148

نتيجه نهايي

قرآن در گزارش حادثه اخدود، درصدد پرداختن به جزئيات حادثه نيست، بلكه بر آن است كه يكي از قهرآميزترين برخوردهاي صورت گرفته با مؤمنان در طول تاريخ اديان توحيدي و همچنين حماسيترين مقاومت يگانهپرستان بر سر ايمان خويش را به تصوير كلي درآورد. در ادامه، با نگاهي فراتر از نگرشهاي مرسوم و ظاهري، جايگاه و فرجام بد كافران شكنجهگر و پاداش و فرجام بسيار خوش مؤمنان يادآوري و سوختگان در آتش برندگان نهايي خوانده ميشوند. هشدار به كافران شكنجهگر، بشارت به مؤمناني كه همواره به سبب ايمان خويش با فشارها، سختيها و آزار و اذيتهاي فراوان روبهرو هستند، و دعوت آنان به پايداري و دست نكشيدن از ايمان و عقايد توحيدي خويش و نيز ارائه نگرشي آخرتگرا و فراتر از محدوديتهاي زماني و جغرافيايي در تحليل رويدادهايي همچون حادثه اخدود، از پيامهاي مهم اين روايت داستاني است.
حوادث گوناگوني كه در منابع تاريخي و تفسيري بر حادثه اخدود تطبيق شده، اغلب داراي تناقض دروني با يكديگر و ناسازگار با ظاهر گزارش قرآن هستند. تلاشهاي انجام گرفته در اين زمينه، هرچند درخور ستايش بوده، ولي در عمل ترديدآفرين هستند. نكته بسيار مهم اينكه پيام مورد نظر قرآن بدون روشن شدن مصداق تاريخي اخدود نيز كاملا رسا و گوياست و اساساً قرآن در بيشتر روايتهاي داستاني، بدون پرداختن به جزئيات تاريخي، با سبك ويژه و در جهت اهداف تربيتي و هدايتي خود به گزارش حوادث ميپردازد.

پي نوشت ها

1ـ احمدبن محمّد فيومي، المصباح المنير، قم، دارالهجرة، 1450، ج 2، ص 333 / راغب اصفهاني، مفردات الفاظالقرآن، به كوشش صفوان عدنان داودي، دمشق، دارالقلم، 1412، ص 475، ماده «صحب».
2ـ راغب اصفهاني، پيشين، ص 475.
3ـ همان، ص 276 / محمّدبن احمد ازهري، تهذيباللغه، به كوشش احمد بردوئي، الدار المصرية، ج 6، ص 560 / ابن منظور، لسانالعرب، به كوشش علي شيري، بيروت، داراحياءالتراث العربي، 1408، ج 4، ص 33، ماده «خدد».
4ـ خليل بن احمد فراهيدي، ترتيب كتاب العين، به كوشش محمّدحسن بكايي، قم، انتشارات اسلامي، ص 214 / ابن منظور، پيشين، ج 4، ص 33 / محمّدبن احمد ازهري، پيشين، ج 6، ص 560، ماده «خدد».
5ـ حسن مصطفوي، التحقيق في كلمات القرانالكريم، تهران، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، 1374، ج 3، ص 24ـ25، ماده «خدد».
6ـ عبدالمجيد عابدين، بين الحبشة و العرب، بيروت، دارالفكر العربي، ص 103ـ105.
7ـ محمّدبن جرير طبري، جامعالبيان، به كوشش صدقي جميل العطار، بيروت، دارالفكر، 1415، مج 15، ج 30، ص 170 / محمّدبن حسن طوسي، التبيان، به كوشش احمد حبيب عاملي، بيروت، داراحياءالتراث العربي، ج 10، ص 316 / محمودبن عمر زمخشري، الكشّاف، چ دوم، قم، بلاغت، 1415، ج 4، ص 729 / فضل بن حسن طبرسي، مجمعالبيان، بيروت، دارالمعرفه، افست، تهران، ناصرخسرو، 1406، ج 10، ص 709 / جمالالدين جوزي، زادالمسير في علمالتفسير، چ چهارم، بيروت، المكتب الاسلامي، 1407، ج 9، ص 74ـ75 / محمّدبن احمد قرطبي، الجامع لاحكامالقرآن، چ پنجم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1417، ج 19، ص 193 / اسماعيل ابن كثير دمشقي، تفسير القرآنالعظيم، به كوشش يوسف مرعشي، چ سوم، بيروت، دارالمعرفه، 1409، ج 4، ص 526 / عبداللّه بن عمر بيضاوي، تفسير بيضاوي، بيروت، موسسة الاعلمي للمطبوعات، 1410، ج 4، ص 401 / سيد محمّدحسين طباطبائي، الميزان، چ سوم، بيروت، اعلمي، افست، قم، انتشارات اسلامي، 1393ق، ج 20، ص 251.
8ـ سيدكاظم موسوي بجنوردي و همكاران، دائرةالمعارف بزرگ اسلامي، تهران، مركز دائرةالمعارف بزرگ، 1372، ج 9، ص 105.
9ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 167 / فضلبن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 709 / محمّدبن عمر فخر رازي، التفسير الكبير، چ چهارم، قم، دفتر تبليغات اسلامي، 1413، ج 31، ص 119.
10ـ محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 119 / سيد محمود آلوسي، روحالمعاني، به كوشش محمّدحسين عرب، بيروت، دارالفكر، 1417، مج 16، ج 30، ص 160.
11ـ فضلبن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 709 / محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 119 / سيد محمود آلوسي، پيشين، مج 16، ج 30، ص 157.
12ـ سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 251.
13ـ سيد قطب، في ظلالالقرآن، چ نهم، قاهرة، دارالشروق، 1400، ج 6، ص 3873 / صلاح عبدالفتاح خالدي، مع قصصالسابقين فيالقرآن، دمشق، دارالقلم، 1996، ج 3، ص 272.
14ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 170ـ171 / محمود بن عمر زمخشري، پيشين، ج 4، ص 731 / فضلبن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 709.
15ـ همان.
16ـ فضلبن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 709 / سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3871ـ3872 / صلاح عبدالفتاح خالدي، پيشين، ج 3، ص 315.
17ـ محمودبن عمر زمخشري، پيشين، ج 4، ص 732 / سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 251 / محمّد صادقي، الفرقان في تفسيرالقرآن، چ دوم، تهران، فرهنگ اسلامي، 1365، ج 30، ص 265.
18ـ محمّدبن جرير طبري، تاريخ الامم والملوك (تاريخ طبري)، بيروت، دارالكتب العلمية، 1417، ج 1، ص 434 / مطهّربن طاهر مقدّسي، البدء و التاريخ، بيروت، دار صادر، افست، 1903، ج 3، ص 182 / ابن اثير، الكامل في التاريخ، به كوشش عبداللّه قاضي، بيروت، دارالكتب العلمية، 1407، ج 1، ص 425.
19ـ احمدبن حنبل شيباني، مسند احمد، چ سوم، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1415، ج 7، ص 27ـ28 / احمدبن خالد برقي، المحاسن، به كوشش سيد جلالالدين حسيني، چ دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1326، ص 250 / محمّدباقر مجلسي، بحارالانوار، چ سوم، بيروت، داراحياء التراث العربي، 1304، ج 14، ص 438ـ444.
20ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 165 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 705ـ707 / جلالالدين سيوطي، الدرالمنثور في التفسير بالمأثور، بيروت، دارالفكر، 1414، ج 8، ص 465ـ466.
21ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 167 / فضلبن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 709 / محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 119.
22ـ احمدبن يعقوب، تاريخ اليعقوبي، چ ششم، بيروت، دار صادر، 1415، ج 1، ص 199 / ابن اثير، پيشين، ج 1، ص 429 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 191.
23ـ عبدالمجيد عابدين، پيشين، ص 51 / جواد علي، المفصل في تاريخ العرب قبلالاسلام، چ دوم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1976، ج 3، ص 464.
24ـ همان.
25ـ جواد علي، پيشين، ج 2، ص 507 / ياقوت حموي، معجمالبلدان، بيروت، دار صادر، 1995، ج 5، ص 266 / احمد امين، فجرالاسلام، چ يازدهم، بيروت، دارالكتاب العربي، 1975، ج 1، ص 44.
26ـ علياكبر فيّاض، تاريخ اسلام، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1355، ص 25ـ35.
27ـ جواد علي، پيشين، ج 7، ص 282.
28ـ همان، ج 2، ص 626ـ627; ج 7، ص 282.
29ـ وهبةبن منبّه، التيجان في ملوك حمير، صنعاء، مركز الدراسات اليمنية، ص 301 / عبداللّهبن قتيبة، المعارف، به كوشش ثروت عكاشه، قم، شريف رضي، 1373، ص 637 / تئودر نولدكه، العرب علي حدود بيزنطة و ايران، ترجمه عبّاس زرياب، تهران، انجمن آثار ملّي، 1358، ص 89ـ105.
30ـ جواد علي، پيشين، ج 3، ص 462ـ463، 496ـ470.
31ـ عبدالمجيد عابدين، پيشين، ص 45.
32ـ تئودر نولدكه، تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ترجمه عبّاس زرياب، تهران، انجمن آثار ملّي، 1358، ص 330ـ331.
33ـ همان.
34ـ همان.
35ـ سيدكاظم موسوي بجنوردي و همكاران، پيشين، ج 9، ص 108.
36ـ همان.
37ـ عبدالمجيد عابدين، پيشين، ص 46ـ47.
38ـ سيدكاظم موسوي بجنوردي، پيشين، ج 9، ص 106ـ108.
39ـ همان.
40ـ همان، ص 108ـ109.
41ـ همان.
42ـ همان.
43ـ همان، ص 109.
44ـ همان، ص 109.
45ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 434 / مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 182 / ابن اثير، پيشين، ج 1، ص 428ـ429.
46ـ عبدالمجيد عابدين، پيشين، ص 52ـ55.
47ـ همان، ص 50.
48ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 434 / مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 182ـ185 / ابن اثير، پيشين، ج 1، ص 425ـ430.
49ـ ابن اثير، پيشين، ج 1، ص 313، 426 / شمسالدين ذهبي، تذكرة الحفاظ، بيروت، دار احياءالتراث العربي، ج 1، ص 100ـ101 / همو، سير اعلام النبلاء، به كوشش شعيب الارنؤوط، بيروت، الرساله، 1413، ج 4، ص 545.
50ـ محمود ابوريه، شيخ المضيرة ابوهريرة، بيروت، اعلمي، 1969، ص 24.
51ـ ابن سعد، الطبقات الكبري، به كوشش محمّد عبدالقادر عطاء، چ دوم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1418، ج 6، ص 70ـ71 / شمسالدين ذهبي، تذكرةالحفاظ، ج 1، ص 100ـ101 / محمّدبن احمدبن ذهبي، ميزان الاعتدال في نقدالرجال، به كوشش عليمحمّد بجاوي، بيروت، دارالمعرفة، 1382ق، ج 4، ص 352.
52ـ احمدبن يعقوب، پيشين، ج 1، ص 199 / محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 436 / ابن اثير، پيشين، ج 1، ص 426.
53ـ مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 182ـ183 / محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 436.
54ـ ابواسحاق ثعلبي، عرائسالمجالس في قصص الانبياء، بيروت، دارالمعرفه، ص 438 / ابوالفتوح رازي، روضالجنان و روحالجنان، به كوشش ياحقي و ناصح، مشهد، آستان قدس رضوي، 1375، ج 20، ص 216.
55ـ مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 182ـ183 / احمدبن يعقوب، پيشين، ج 1، ص 199 / محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 436.
56ـ ابوالعلا محمّد مبارك فوري، تحفةالاحوذي في شرحالترمذي، بيروت، دارالكتب العلميه، 1410، ج 8، ص 182ـ183.
57ـ جواد علي، پيشين، ج 6، ص 611.
58ـ محمّدبن عيسي ترمذي، سنن الترمذي، به كوشش عبدالوهاب عبداللطيف، بيروت، دارالفكر، 1402، ج 5، ص 107.
59ـ همان / احمدبن حنبل شيباني، پيشين، ج 7، ص 27ـ28 / مسلم بن حجّاج نيشابوري، صحيح مسلم، به كوشش محمّد سالم هاشم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415، ج 9، ص 471ـ474.
60ـ محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 189، 193 / اسماعيل ابن كثير دمشقي، پيشين، ج 4، ص 527.
61ـ ابن سعد، پيشين، ج 3، ص 170 / شيخ طوسي، اختيار معرفةالرجال (رجال كشي)، به كوشش حسن مصطفوي، مشهد، دانشگاه مشهد، 1348، ج 1، ص 189/ خيرالدين زركلي، الاعلام، چ دوازدهم، بيروت، دارالعلم للملايين، 1997، ج 3، ص 210.
62ـ ابوالعلا محمّد مبارك فوري، پيشين، ج 9، ص 183.
63ـ اسماعيل ابن كثير دمشقي، پيشين، ج 4، ص 527.
64ـ ابن اثير، پيشين، ج 1، ص 429.
65ـ محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 191.
66ـ مجملالتواريخ والقصص، به كوشش ملكالشعراي بهار، تهران، خاور، 1318، ص 169 / احمدبن داود دينوري، الاخبارالطوال، به كوشش عبدالمنعم عامر و ديگران، قم، منشورات رضي، 1412، ص 61 / مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 179ـ180.
67ـ محمّدهادي يوسفي غروي، موسوعة التاريخ الاسلامي، قم، مجمع الفكرالاسلامي، 1417، ج 1، ص 129.
68ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 436.
69ـ ابن قتيبه، پيشين، ص 637.
70ـ مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 182/ ابوالفرج اصفهاني، الاغاني، به كوشش علي مهنّا و سمير جابر، چ دوم، بيروت، دارالفكر، ج 22، ص 320ـ321 / محمّدبن حبيب هاشمي، المحبر، به كوشش ايلزه ليختن شتيتر، بيروت، دارالافاق الجديدة، ص 368.
71ـ مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 183 / محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 436 / ابن هشام، السيرةالنبويه، مصطفي السقاء و ديگران، بيروت، المكتبة العلميه، ج 1، ص 35.
72ـ مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 182 / وهببن منبّه، پيشين، ص 301 / عبداللّهبن قتيبه، پيشين، ص 637.
73ـ ابواسحاق ثعلبي، پيشين، ج 1، ص 439 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 192 / محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 118.
74ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 1، ص 436 / ابن اثير، پيشين، ج 1، ص 429 / ابن هشام، پيشين، ج 1، ص 35.
75ـ محمّدبن احمد تميمي، كتاب المحن، به كوشش يحيي وهيب جبوري، بيروت، دارالغرب الاسلامي، ص 119.
76ـ فضلبن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 707 / ابواسحاق ثعلبي، پيشين، ص 439.
77ـ محمّد بيومي مهران، دراسات تاريخيه من القرآن الكريم، بيروت، دارالنهضة العربية، 1408، ج 1، ص 362.
78ـ اسرائيل ولفنسون، تاريخ اليهود في بلاد العرب، به كوشش محمّد سيد وكيل، دار قطر النداء للنشر، 1995، ص 45.
79و80ـ حسين بادامچي، «اصحاب اخدود»، مجله بيّنات، قم، مؤسسه معارف اسلامي امام رضا(عليه السلام)، ش 21 (بهار 1378)، ص 51.
81ـ اسماعيلبن كثير دمشقي، پيشين، ج 4، ص 528 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 191 / ياقوت حموي، پيشين، ج 5، ص 268.
82ـ عمر فروخ، تاريخ الجاهليه، بيروت، دارالعلم للملايين، 1984، ص 74 / ياقوت حموي، پيشين، ج 5، ص 268 / محمّد بيومي مهران، پيشين، ج 1، ص 365.
83ـ محمّدهادي يوسفي غروي، پيشين، ج 1، ص 129.
84ـ حميد حاجيانپور، «اصحابالاخدود»، كيهان انديشه، ش 70 (بهمن و اسفند 1375)، ص 28 / محمّد خزائلي، اعلام قرآن، چ چهارم، تهران، اميركبير، 1371، ص 138.
85ـ فضلبن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 707 / احمدبن خالد برقي، پيشين، ص 250 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 191.
86ـ جلالالدين سيوطي، پيشين، ج 7، ص 306.
87ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 166 / جلالالدين سيوطي، پيشين، ج 8، ص 465ـ466.
88ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 165ـ166 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 706 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 191.
89ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 167 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 191.
90ـ محمّدبن علي صدوق، كمالالدين و تمامالنعمة، بيروت، اعلمي، 1412، ص 226 / محمّد طبري شيعي، نوادر المعجزات، قم، مؤسسه امام مهدي، 1410، ص 13 / اسماعيلبن كثير دمشقي، پيشين، ج 4، ص 526.
91ـ محمّد خزائلي، پيشين، ص 138.
92ـ الكتاب المقدّس (عهدين)، بيروت، دارالكتاب المقدّس في الشرقالاوسط، 1993 م، دانيال، 3:1ـ26.
93ـ جواد علي، پيشين، ج 6، ص 615.
94ـ محمّد بيومي مهران، پيشين، ج 1، ص 364.
95ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 169.
96ـ محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 119 / سيد محمود آلوسي، پيشين، مج 16، ج 30، ص 160.
97ـ مقدسي، پيشين، ج 3، ص 180ـ181.
98ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 165ـ169 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 189 / سيد محمود آلوسي، پيشين، مج 16، ج 30، ص 151ـ160.
99ـ مطهّربن طاهر مقدّسي، پيشين، ج 3، ص 203 / حمزةبن حسن اصفهاني، تاريخ سني ملوك الارض والانبياء، بيروت، دار مكتبة الحيات، ص 72 / ابن قتيبه، پيشين، ص 648.
100ـ اسماعيلبن كثير دمشقي، پيشين، ج 4، ص 529 / محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 118 / سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 257.
101ـ اسماعيلبن كثير دمشقي، پيشين، ج 4، ص 529 / اسماعيلبن كثير دمشقي، البداية والنهايه، به كوشش عليمحمّد معوض و عادل احمد، چ دوم، بيروت، دارالكتب العلميه، 1418، ج 2، ص 103.
102ـ محمّد بيومي مهران، پيشين، ج 1، ص 363ـ364.
103ـ فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 707 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 191 / اسماعيلبن كثير دمشقي، البداية و النهاية، ج 4، ص 529ـ530.
104ـ سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3837.
105ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 169ـ170 / محمود بن عمرزمخشري، پيشين، ج 4، ص 729 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 708.
106ـ محمودبن عمر زمخشري، پيشين، ج 4، ص 729ـ730 / عبداللّه بن عمر بيضاوي، پيشين، ج 4، ص 400 / سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 248ـ249.
107ـ محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 189 / سيد محمود آلوسي، پيشين، مج 16، ج 30، ص 157 / سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 251.
108ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 165 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 709 / اسماعيلبن كثير دمشقي، تفسير القرآنالعظيم، ج 4، ص 526.
109ـ عبدالرحمنبن محمّد ثعالبي، تفسير ثعالبي، بيروت، داراحياء التراثالعربي، 1418، ج 4، ص 400.
110ـ ذاريات: 10 / مدثّر: 19ـ20 / عبس: 17.
111ـ مائده: 64.
112ـ سيد محمود آلوسي، پيشين، مج 16، ج 30، ص 157 / سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3873 / سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 251.
113ـ محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 120 / سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3871 / وهبة زهيلي، التفسيرالمنير في العقيدة والشريعة والمنهج، بيروت، دارالفكر المعاصر، 1411، ج 30، ص 159.
114ـ سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 251 / سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3873 / محمّد صادقي، پيشين، ج 30، ص 265.
115ـ سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3874 / صلاح عبدالفتاح خالدي، پيشين، ج 3، ص 279ـ282.
116ـ محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 122 / سيد محمود آلوسي، پيشين، مج 16، ج 30، ص 162 / سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 252.
117ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 172 / فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 710 / عبداللّه بن عمر بيضاوي، پيشين، ج 4، ص 402.
118ـ محمودبن عمر زمخشري، پيشين، ج 4، ص 732.
119ـ دخان: 44.
120ـ حاقّه: 36.
121ـ حج: 21.
122ـ فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 710.
123ـ سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3874 / محمّد صادقي، پيشين، ج 30، ص 266.
124ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 172 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 194.
125ـ وهبة زهيلي، پيشين، ج 30، ص 161.
126ـ آلعمران: 185.
127ـ فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 710 / سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 252.
128ـ سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3875.
129و130ـ سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 253.
131ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، مج 15، ج 30، ص 173 / جمالالدين جوزي، پيشين، ج 9، ص 78 / محمّدبن عمر فخر رازي، پيشين، ج 31، ص 123.
132ـ سيد قطب، پيشين، ج 6، ص 3875 / صلاح عبدالفتاح خالدي، پيشين، ج 3، ص 321.
133ـ سيد محمّدحسين طباطبائي، پيشين، ج 20، ص 254.
134ـ فضل بن حسن طبرسي، پيشين، ج 10، ص 711.
135ـ طه: 71ـ75.
136ـ مؤمن: 26ـ45.
137ـ تحريم: 1، 11.
138ـ كهف: 13ـ20.
139ـ نحل: 105، 110 / آلعمران: 186.
140ـ حج: 11.
141ـ آلعمران: 186.
142ـ احمدبن خالد برقي، پيشين، ص 250 / محمّدبن يعقوب كليني، الكافي، تهران، دارالكتبالعلميه، 1363، ج 8، ص 248 / محمّدبن احمد قرطبي، پيشين، ج 19، ص 193.
143ـ ابن قدامة، المغي و الشرح الكبير، بيروت، دارالكتب العلمية، ج 10، ص 107ـ109.
144ـ محمّدبن جرير طبري، پيشين، ج 2، ص 228ـ229 / اسماعيلبن كثير دمشقي، البداية و النهايه، ج 8، ص 40.
145ـ موفّق بن احمد خوارزمي، المناقب، به كوشش مالك محمودي، چ دوم، قم، نشر اسلامي، 1411، ج 2، ص 307 / ابراهيم ثقفي كوفي، الغارات، به كوشش سيد جلالالدين محدث، 1355، ج 2، ص 815 / عبدالحسين اميني، الغدير في الكتاب و السنة والادب، چ دوم، تهران، دارالكتب الاسلاميه، 1366، ج 11، ص 54.
146ـ ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، به كوشش علي شيري،، بيروت، دارالفكر، 1415، ج 12، ص 227 / اسماعيلبن كثير دمشقي، البداية والنهايه، ج 8، ص 44ـ45.
147ـ ابن عساكر، پيشين، ج 12، ص 227 / ابن حجر عسقلاني، الاصابة في تمييز الصحابة، به كوشش عليمحمّد معوّض و ديگران، بيروت، دارالكتب العلميه، 1415، ج 2، ص 33 / اسماعيلبن كثير دمشقي، البداية والنهايه، ج 8، ص 44.
148ـ ابوالقاسم طاووس، سعد السعود للنفوس، به كوشش فارس تبريزيان، قم، دليل، 1421، ص 274ـ275.

 
جمعه 21 مهر 1391  1:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصحاب الاخدود

اصحاب الاخدود

حمید حاجیان پور

قرآن در سوره بروج (1) واقعه اصحاب اخدود و سوزانیدن مردان و زنان خداپرست، و نیز فرجام ستمکاران و برپاکنندگان خندق‏های آتش را بیان می‏دارد.این رویداد تاریخی دوران جاهلی در تواریخ و تفاسیر دوران اسلامی، هنگام بیان تفکر دینی و جدال عقیدتی یهودیت و مسیحیت در جزیرة العرب، به تفصیل آمده است.
این پژوهش چگونگی رسوخ و گسترش مسیحیت در جزیرة العرب و رویارویی پیروان دین مسیح و یهود و اشاره قرآن به این جدال عقیدتی و بحث‏های انتقادی محققان و مفسران را به اجمال مورد بررسی قرار می‏دهد.
قبل از ظهور اسلام، دو فرقه از مسیحیت در جزیرة العرب پیروانی داشتند:نسطوریان یا پیروان نسطوریوس(Nestorius)در حیره؛و یعقوبیان یا پیروان ژاکوب بارادیوس(Jacobus) در شام نزد غسّانیها.هر چند نمی‏توان تاریخ دقیقی برای نفوذ مسیحیت در جزیرة العرب تعیین کرد، لیکن مسلم است مسیحیت در قرن پنجم میلادی در سوریه و حیره رایج بوده است.منذر سوم، حاکم مشرک حیره در نیمه قرن ششم میلادی، زوجه مسیحی داشت و کلیسایی به نام مریم عذرا در حیره بنا کرد.در اواسط قرن ششم میلادی، نعمان پادشاه حیره، دین مسیح را پذیرفت.بنی‏نجران یمن در حیره اقامت داشتند و مذهب نسطوری را از حیره به نجران بردند.
در سال 525 میلادی با تسلط حبشیان بر جنوب عربستان، مذهب یعقوبی که با تبعیت سیاسی از روم توأم بود، در بخش جنوبی عربستان شیوع یافت.اندکی بعد، ذونواس یهودی، بر جنوب شبه جزیره حاکمیت یافت و با قتل عام مسیحیان نجران، کیش یهود را در آن حدود رواج داد.با هجوم مجدّد حبشیان و کشته شدن ذونواس، مذهب یعقوبی قوت گرفت.به رغم حبشیان، ایرانیان مذهب نسطوری را در جنوب عربستان تقویت می‏کردند. (2)
گذشته از شیوه نظامی در گسترش اندیشه دینی، مبلغین مسیحی از سال 575 تا 676 میلادی آئین مسیح را در عربستان بسط دادند. (3) در حدود بحرین و در عربستان قبائل متعددی مانند تنوخ، ربیعه، ثعلبیه، تیم، تمیم به کیش مسیح درآمدند.گروهی رهبانیت برگزیدند و یا دیر و صومعه بنا نمودند؛حنظله طائی قبیله و سامان خود را ترک کرد و در نزدیکی فرات دیری بنا نمود و به گوشه‏نشینی و انزوا و عبادت پرداخت.قس بن ساعده، خطیب مشهور عرب قبل از اسلام، نیز تحت تأثیر اینگونه تعالیم رهبانیت و بیابانگردی و ترک لذائذ پیشه کرد. امیة بن ابی الصلت، شاعر نامی، نیز به رهبانیت گرائید و لباس خشن پوشید.عدی بن زید، نعمان، امیر حیره را به نصرانیت و پذیرش رهبانیت فراخواند و نعمان لباس شاهانه را با دراعه پشمینه عوض کرد.

نجران و مسیحیت جزیرة العرب

شهر نجران، کانون عمده مسیحیت در جزیرة العرب بود.شهری ممتاز در یمن و مکانی آباد و پر جمعیت و از جهت کشت و صنعت و حریربافی و تجارت پوست و اسلحه‏سازی امتیاز داشت.حیات اجتماعی و حقوق مدنی دقیقی بر این شهر حاکم بود.احمد امین، استاد مصری، در ترسیم ساختار درونی نجران می‏نویسد:«امور و شئون اجتماعی این شهر تحت نظر سه کس اداره می‏شد:سید یا بزرگ شهر؛عاقب یا متصدی برقراری انتظامات و مجری قوانین؛اسقف یا رئیس روحانی شهر.» (4)
بنابر«معجم البلدان»یاقوت حموی، مسیحیان نجران معبدی داشتند که«بنو عمید المران بن دیان حارثی آن را به طرز کعبه مکه بنا نمودند، آن را نیز به اندازه کعبه تقدیس و تعظیم می‏کردند، و در آن چند رئیس روحانی هم اقامت می‏کردند.» (5) برخی محققین برآنند که این معبد قبل از مسیحیت، کعبه عرب آن سامان بوده است که با تسلط مسیحیان بر نجران، آن را معبد خود قرار دادند.
به رغم گسترش آئین مسیح در شیه جزیره، مسیحیت مذهب رسمی نگردید، اما در میان مردم انتشار یافت و نجران به صورت کانون مهمی تا دوران اسلامی برپا بود.مسیحیت نجران با امپراطوری بیزانس و دولت حبشه مناسبات نزدیکی داشت، به طوری که برخی معتقدند نجران، تابعیت دولت حبشه داشته است و والی شهر، حارثه، از طرف دولت حبشه حکومت می‏کرده است.بنابراین موضوع نصرانیت برای دولت یمن یک مسئله سیاسی بوده است. (6)
در مقابل مسیحیت، احتمالا بعد از خرابی اورشلیم، مهاجرین یهودی نیز یک کانون مذهبی- سیاسی در شبه جزیره ایجاد کردند.در واقع، واقعه اصحاب اخدود اشاره به این جدال دیرینه یهودیت و مسیحیت و پیکار عقیدتی در ادوار قبل از دوران اسلامی است.
طبری، ابن اثیر و ابن هشام روایات مختلفی در مورد رسوخ مسیحیت در نجران در اختیار ما قرار می‏دهند.این روایات، محقق را به واقعه‏ اصحاب اخدود یمن رهنمون می‏شوند:
بنابر روایت اول، که از وهب بن منبه یمنی گزارش شده است، یک مسیحی پارسا و کوچکنده به نام«فیمیون»در قرای شام منزل گزید و در گمنامی به روزه‏داری و عبادت پرداخت.مردی شامی به نام«صالح»به راه و رسم وی پی برد و مشتاقانه در تعقیب فیمیون در صحرا حرکت کرد. مرد خداپرست و مستجاب الدعوه در بیابان در نیایش پروردگار بود که ماری بزرگ، بنابر برخی منابع اژدهائی، بدو روی آورد.فریاد صالح و دعای عابد موجب مرگ مار گردید و فیمیون با آگاهی از حضور صالح، همراهی وی را پذیرفت.آنگاه هر دو در بخشی از سرزمین عربستان، به اسارت مردی تازی درآمدند و در نجران به بردگی فرودخته شدند. نمازگزاری فیمیون در خانه بزرگان نجران و نورانیت خانه، موجب شگفتی مردم شد.آشکار شدن موحد بودن عابد اسیر و نکوهش بتان و نشان دادن کرامت به مردم نجران، در خشکانیدن درخت خرمان که خداوند با دعای فیمیون بادی سخت فرو فرستاد و درخت نخل را از جای برکند، سبب روی آوردن مردم نجران به مسیحیت شد. (7)
روایت دوم، پذیرش مسیحیت در نجران را به گونه‏ای متفاوت از محمد بن کعب قرظی ثبت کرده است:مردی جادوگر در یکی از قراء نجران، کار آموزش جادوگری به فرزندان مردم نجران را بر عهده داشت.فیمیون در نقطه‏ای میان نجران و قریه ساحر مسکن گزید.عبداللّه بن ثامر در بازگشت از قریه جادوگر، فریفته نماز و نیایش عابد گشت و دین مسیح را پذیرفت.آسیب‏دیدگان و بیماران با پذیرش مسیحیت و با دعای عبداللّه التیام می‏یافتند.این امر دستگاه سیاسی را نگران ساخت.پادشاه نجران وی را فراخواند که میان من و مردم قریه را برهم زدی.سپس او را از کوهی به زیر افکندند و آسیبی ندید.او را به آبهای نجران انداختند، بدو گزندی نرسید.عبداللّه بن ثامر تدبیری اندیشید که قربانی شدن خویش و پادشاه نجران پی‏آمد آن بود، اما به مسیحی شدن مردم انجامید:عبداللّه پیشنهاد کرد در صورتی که پادشاه به آئین مسیح درآید، مجازات‏های وی مؤثر خواهد شد.چنین کرد و ضربه عصای پادشاه موجب مرگ عبداللّه بن ثامر گردید.پادشاه نیز در همان دم جان سپرد و این امر موجب رویکرد مردم نجران، به دین مسیح شد. (8)
روایت سوم را ابن اثیر به نقل از ابن عباس گزارش می‏دهد.اگر چه این روایت متناقض به نظر می‏رسد، اما برای نخستین بار به نام ذونواس برمی‏خوریم:پادشاه نجران یوسف بن شرحبیل، مشهور به ذونواس، جادوگری داشت و او تعلیم جادوگری عبداللّه بن ثامر را پذیرفت.عبداللّه در راه فریفته بانک انجیل راهبی شد و به دیر راهب‏ قدم نهاد و باب مراوده گشود.
در این روایت، کشتن مار بزرگ دلیل وجود نیروی خارق العاده در عبداللّه دانسته شد.از اینرو وی به درمان بیماران و نابینایان از جمله عموزاده پادشاه، که به خدای یگانه ایمان آورده بود، نایل آمد.عبداللّه به درگاه پادشاه فرا خوانده شد و به رغم اصرار پادشاه، پیشرفت خویش و قدرت شفاعت دادن را از آن خداوند دانست نه تعالیم جادوگر شاه.اگرچه راهب به فرمان پادشاه به قتل رسید، اما تدابیر وی برای از میان بردن عبداللّه بن ثامر مؤثّر واقع نشد.آوازه عبداللّه در یمن پیچید و مردم نجات وی را دلیل حقانیت دانستند.این روایت نیز مانند گزارش پیشین با پیشنهاد عبداللّه بن ثامر و ایمان آوردن مردم نجران پایان می‏یابد. (9)
هر چند این روایت با گزارش‏های بعدی ابن اثیر در مورد ذونواس سازگاری ندارد، اما برای نخستین بار از ذونواس که خندق‏های آتش را برافروخت، سخن به میان آمده است.این روایات تاریخی، به رغم تناقض و اشکالات آن، در تفاسیر در بحث از سوره بروج مورد استناد قرار گرفته است.با تکیه بر این گزارشات، واقعه اصحاب اخدود ناظر بر سوزانیدن مسیحیان نجران به دست ذونواس یهودی قلمداد گردید؛در حالی که برخی منابع، روایات مستندتری را دربردارند و واقعه اصحاب اخدود را فراتر از جدال پیروان مسیح و یهود می‏دانند.
روایت چهارم، را ابو الفتوح رازی به نقل از عبد الرحمن بن ابو لیلی، پیوسته به واقعه اصحاب الاخدود بیان می‏کند:«غلام ساحری که پادشاه آن روزگار در کار کشتن وی فروماند و آنگاه که به دستور خود غلام، بسم اللّه رب الغلام گفتند و او را بکشتند و همه مردم از دین پادشاه برگشتند و دین غلام گرفتند.پادشاه خندقی از آتش برپا کرد و همه را در آتش بسوازند.» (10)

اصحاب اخدود

روایات مورخان در مورد وقوع حادثه اصحاب اخدود، به اندازه روایات چگونگی رسوخ مسیحیت در نجران و شبه جزیره عربستان، متعدد و پیچیده است.قرآن و تواریخ و تفاسیر دوران اسلامی از جمله منابع مهم این رویداد تاریخی است.
آنچه از آیات قرآن کریم در سوره بروج مستفاد می‏شود این است که:عده‏ای باعث شدند جمعی از مردان و زنان مؤمن را در خندق آتش افکنند؛در حالی که خود برای مشاهده بر کنار آتش نشسته بودند و از مشاهده خویش لذت می‏بردند.آنان که طعمه حریق می‏شدند، جز ایمان به خداوند عزیز حمید که ملک آسمانها و زمین مخصوص اوست گناهی نداشتند.اما مستببین خود دچار آتش شدند یا شعله‏فزونی گرفت و ایشان را سوزانید و یا به دست همان جبار و یا جبار دیگری طعمه آتش گردیدند.
منابع تاریخی و متون تفسیری نیز روایات گوناگونی دارند.ذونواس، پادشاه حمیری، در کتابهای مورخان یونانی«دمیاس»و در منابع رومی «دمیانوس»خوانده شده است.در اسناد جدید «یوسف بن شرحبیل»و در کتب تاریخ عرب«زرعة بن تبان اسعد»نوشته‏اند. (11)
مؤلف گمنام«مجمل التواریخ و القصص»علت گرویدن ذونواس به آئین یهود را گزارش می‏کند:
ملک ذونواس، صاحب الاخدود، وی بود در عهد فیروز یزدجرد بودست و روزگار قصّی بن کلاب بر یثرب بگذشت و از عالمان یهودان سخنها شنید خوش آمدش و دین جهودی گرفت، پس جهودان بر آن داشتند که به نجران رود...پس ذونواس‏ مغاکی بکند و آتش در آن برافروخت بسیار، و هر که از ترسائی برنگشت و بهودی نپذیرفت، در آن مغاک افکندش، و ذونواس آنجا نشسته بود با مهتران خویش.و آنست که خدای تعالی یاد کردست قتل اصحاب الاخدود...و بیست هزار مرد در آن اخدود سوخته شدند و انجیلها همه بسوخت و مهتر ایشان عبداللّه بن الثّامر بود، دین جهودی بر وی عرضه کردند، نپذیرفت، ذونواس چوبی در دست داشت بر سر وی زد، مغزش بشکافت و اندر آن مرد....» (12)
ابن اثیر، به رغم گزارش روایت سوم، مبنی بر مسیحی بودن ذونواس، روایت یهودی بودن وی را نیز آورده است.اگرچه شیوه تاریخ‏نگاری ابن اثیر مقایسه روایات گوناگون و ثبت مستندترین آنها است، اما این دو روایت در گزارش ابن اثیر به هم درآمیخته است. (13)
ابو الفتوح رازی، و از متقدمین ابن اثیر، با افزودن بر تعدّد روایات، گزارش حادثه را تکمیل می‏کنند:زنی خداپرست که دو پسر خویش را در کام آتش دیده بود، زمانی که پادشاه کودک شرخوارش را گرفت تا در آتش اندازد، تصمیم بر ترک دین خود گرفت.اما کودک به زبان آمد که«یا اماه اصبری فانک علی الحق».آنگاه کودک، خویش را در آتش افکند. (14)
طبرسی در«تفسیر مجمع البیان»، به نقل از تفسیر عیاشی، ظهور پیامبری را در حبشه با واقعه اصحاب اخدود در ارتباط می‏داند.عیاشی به سند خود از جابر، از امام باقر(ع)روایت می‏کند که حضرت علی(ع)فرمود:خداوند مردی از اهل حبشه را به نبوت برگزید، مردم حبشه او را تکذیب کردند.پیامبر ایشان با کفار نبردی را آغاز کردند ولی یارانش همه به قتل رسیدند، و خود و جمعی از اصحابش اسیر شدند.آنگاه برای کشتن آنان گودالی از آتش درست کردند و هر کس از دین خود برنگشت در آتش سوزاندند.این روایت مانند گزارش پیشین، داستان کودک و مادر را بیان می‏دارد. (15)
طبری و مقدسی، در مورد لشکرکشی ذونواس و اصحاب اخدود، دو روایت انحصاری دارند. طبری، از هشام بن محمد کلبی، گزارش می‏کند: فردی یهودی به نام«دوس»از مردم نجران از ذونواس یهودی، پادشاه یمن، بر ضد مردم نجران که دو پسر او را به ستم کشته بودند، تظلم خواهی نمود و ذونواس از دین یهود حمایت کرد و به نجران حمله برد و قتل عام نصاری نمود. (16)
روایت مبهم مقدسی، دلیل حادثه را اختلاف ذونواس با احبار خویش می‏داند.بنابراین گزارش، پادشاه یمن و احبار برای داوری به کوه مشتعل رفتند که از دیرباز محل حل منازعه بود و ستمکاران را آسیب می‏رساند و ستمدیده را زیانی نمی‏بخشید.آتش، بت پرستان را سوزانید و احبار نجات یافتند و از این روی خلق بسیاری از اهل یمن به آئین یهود گرائیدند و«بر سر همین یهودیگری بود که مردم سوخته شدند.چنانکه خدای تعالی فرماید:و اهل گودال و اهل آتش هیزمدار هلاک شدند در آن هنگام که بر کنار گودال نشسته بودند.» (17)
مقدسی یک روایت انحصاری دیگری نیز دارد: «بعضی گویند که خداوند این آتش را برایشان«برد و سلام»کرد و ذونواس از این کار دست کشید.» (18)
در متون مسیحی نیز داستانی شبیه اصحاب اخدود می‏یابیم.بنابراین منابع، کوشیان نتوانستند بر اثر سرمای سخت سه ساله، فرمانروایی به یمن بفرستند.فردی یهودی از این خلأ قدرت استفاده کرد و بر مسیحیان نجران حکومت یافت و آنان را با داغ و درفش به قبول آئین یهود مجبورساخت. (19) در این گزارش از خندق آتش ذکری به میان نیامده است.
به رغم این دسته روایات در مورد اصحاب اخدود یمن، تفحص در منابع و مآخذ متقدم، انطباق واقعه قتل عام مسیحیان نجران با واقعه اصحاب اخدود را مورد تردید قرار می‏دهد. گزارشهایی در مورد قتل تمام پیروان هر دو آئین یهود و مسیح در دست است.پاره‏ای از روایات، بی‏آنکه از قتل عام پیروان آئینی سخن به میان آورند.واقعه اصحاب اخدود را قتل عام خداپرستان ثبت کرده‏اند.حتی آن دسته از منابعی که ذونواس یهودی را عامل قتل عام می‏دانند، روایاتی هم در مسیحی بودن و هم در یهودیگری وی آورده‏اند.برخی واقعه را به ستیز درونی یهودیان در یمن محدود می‏سازند.
دسته دیگری از منابع تاریخی، اشاره بر وقوع حادثه در میان اقوام مختلف دارند.جی جرتی معتقد است که مراد از اصحاب اخدود یاران دانیال نبی می‏باشند.چون در برابر تمثال بخت النصر سجده نکردند وی دستور داد آنان را در تون آتش افکندند.اما یاران دانیال در تنور آتش سالم ماندند و مأمورین بخت النصر در شعله آتش سوختند.در این گزارش دانیال نبی حضور ندارد و گویا در سفر بوده است. (20)
در میان منابع متقدم، طبری روایتی دارد که به موجب آن اصحاب اخدود بر یاران دانیال انطباق می‏یابد.در«تفسیر تبیان»نیز قولی منقول است که بر حسب آن اصحاب اخدود از آتش نجات یافتند. (21)
ثعلبی در«عرائس التیجان»، به روایت مقاتل، اصحاب اخدود یعنی کسانی را که به سبب ایمان خود در خندق آتش افتادند، سه گروه می‏داند: یک گروه در یمن، گروه دیگر در شام، و سومین گروه در فارس بدین شکنجه مبتلی شده‏اند.
گزارش اصحاب اخدود یمن در«عرائس التیجان»شبیه همان روایت سوم ابن اثیر از ابن عباس است.اما اصحاب اخدود شام، مردم مؤمنین بودند که«آن تیاخوس»ایشان را در خندق آتش افکند.ثعلبی در مورد اصحاب اخدود فارس، به روایت مقاتل، از حضرت علی(ع)می‏نویسد که: آن حضرت مجوسان را اهل کتاب دانسته و فرموده است که ایشان به کتاب آسمانی خود عمل می‏کردند.یکی از شاهان مجوس با خواهر خود همبستر شد و آن زن از پادشاه خواست که مدعی حلّیت تزویج با خواهر شود.اما مردم نپذیرفتند و این پادشاه عده‏ای از مردم مؤمن را که سخن وی را قبول نکردند در خندق آتش افکند. (22)
بدینگونه نمونه‏های تاریخی متعددی از واقعه اصحاب اخدود در میان اقوام و ملتهای مختلف در آثار پیشینیان ثبت گردیده است.این روایات تاریخی، به رغم کثرت و تنوع، ناظر بر یک واقعیت تاریخی است که قرآن کریم به روشنی از آن یاد می‏کند.در واقع، اصحاب اخدود در قرآن ناظر به سوزانیدن مؤمنان به سبب پای‏بندی به ایمان‏شان در ادوار قبل از ظهور اسلام است.این واقعه، حکایت از نابودی ظلم و ستم و دستگیری ستمدیدگان و مؤمنان از سوی خدای موحدان (23) است.
اختتام سخن اینکه، قرآن کریم اصحاب اخدود را به عنوان تجربه تاریخی فرا روی انسانها در همه قرون و اعصار قرار می‏دهد.اما نزدیکی واقعه مسیحیان نجران، با عصر اسلام و باقی ماندن خاطره آن در اذهان صحابه، موجب انطباق اصحاب اخدود قرآن با این حادثه شده و در تفاسیر و در شرح تاریخی واقعه اخدود و شأن نزول سوره بروج وارد گردیده است. (24)

یادداشتها

(1)-قتل اصحاب الاخدود النار ذات الوقود اذ هم عیها قعود و هم علی ما یفعلون بالمؤمنین شهود و ما نقموا منهم الا ان یؤمنوا باللّه العزیز الحمید.(بروج/8-4)
(2)-«مجمع روحانی»افس«Ephese»که در سال 341 میلادی تشکیل شد، عقیده نسطوریوس مبنی بر جدائی طبیعت الهی و طبیعت انسانی عیسی را الحاد اعلام کرد و با تکفیر وی، پیروانش از روم شرقی تبعید شدند و به جهت رقابت سیاسی دولت ایران با رومیان، اکثریت آنها به ایران مهاجرت کردند.ر.ک:
-شهرستانی، الملل و النحل، تصحیح و تعلیقات سید محمدرضا جلالی نائینی، بی‏جا:شرکت افست، جلد اول، ص 326، 1358.
(3)-نخستین هیئت مسیحی در سال 356 میلادی به وسیله امپراطور کونستانتیوس به ریاست تئوفیلوس به جنوب عربستان فرستاده شد.رقابت ایران و روم بر سر گسترش مناطق نفوذ در جنوب عربستان و بسط قدرت سیاسی انگیزه فرستادن این هیئت‏های مذهبی بود.ر.ک:
-حتی، فیلیپ.تاریخ عرب، ترجمه ابو القاسم پاینده، تبریز:کتابفروشی حاج محمدباقر کتابچی حقیقت، 1344، ص 78.
(4)-احمد امین، فجر الاسلام، ترجمه عباس خلیلی، جلد اول، ص 44، تهران:انتشارات اقبال، 1358.
(5)-همان کتاب، ص 45.
(6)-گذشته از نصرانیت، از روی کتیبه‏ها و آثار حبشه معلوم می‏شود که حبشیها به یمن و معادن و تجارت آن نظر داشته‏اند و چندین بار بر آنجا تاخته‏اند.ر.ک:فیاض، علی اکبر، تاریخ اسلام، ص 25، تهران:دانشگاه تهران، 1327.
(7)-ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمه ابو القاسم پاینده، جلد پنجم، صص 33-30، تهران:مؤسسه مطبوعاتی علمی. طبری.تاریخ رسل و الملوک، ترجمه ابو القاسم پاینده، جلد دوم، صص 668-672، تهران:بنیاد فرهنگ ایران، رفیع الدین اسحق بن محمد همدانی، سیرت رسول اللّه تصحیح اصغر مهدوی، صص 52-62، تهران:خوارزمی، 1361.
(8)-همانجا؛طبرسی، تفسیر مجمع البیان، جلد 26، ص 411-413.
(9)-الکامل، جلد پنجم، ص 36-42.سیرت رسول اللّه، ص 52-62.
(10)-رازی، ابو الفتوح، تفسیر، تصحیح مهدی الهی قمشه جلد اول، ص 261، تهران:شرکت تضامنی علمی.
(11)-ابن کلبی، الاصنام، ترجمه یوسف فضائی، ص 195، تهران: مؤسسه مطبوعاتی عطائی، 1348.
(12)-گمنام، مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک الشعراء بهار، ص 169، بی‏جا:چاپخانه خاور، 1318.
(13)-الکامل، جلد پنجم، ص 36.
(14)-تفسیر رازی، جلد اول، ص 261؛الکامل، جلد پنجم، ص 36.
(15)-تفسیر مجمع البیان، جلد 26، ص 414-415.
(16)-طبری، جلد دوم، ص 673.
(17)-مقدسی، مطهر بن طاهر، البداء و التاریخ، ترجمه محمدرضا شفیعی کدکنی، جلد سوم، ص 157، تهران:بنیاد فرهنگ ایران.
(18)-همان کتاب، ص 159.
(19)-خزائلی، محمد، اعلام قرآن، ص 119، تهران:امیرکبیر، 1341.
(20)-طبرسی، به روایت مقاتل، اصحاب اخدود فارس را بخت النصر بیان می‏کند.ر.ک:تفسیر مجمع البیان، جلد 26، ص 415.
(21)-نقل از:اعلام قرآن، ص 119.
(22)-نقل از:تفسیر مجمع البیان، جلد 26، ص 414.
(23)-سوره بروج از سوره‏های مکی است که خداوند در آن«انذار و بشارت»می‏دهد.برای تفسیر آیات بروج و شأن نزول آن در مکه ر.ک:
-طباطبائی، محمدحسین، تفسیر المیزان، ترجمه محمدباقر همدانی، جلد 20، صص 411-426، قم:دفتر انتشارات اسلامی، 1367.
(24)-منابع دیگری که در این پژوهش مورد استفاده قرار گرفته است:
-احمد بن ابی یعقوب، تاریخ یعقوبی، ترجمه محمدابراهیم آیتی، تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1342.
-مسعودی، علی بن حسین، مروج الذهب و معادن الجواهر، ترجمه ابو القاسم پاینده، جلد اول، تهران:بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
-حمزة بن حسن اصفهانی، سنی ملوک الارض و الانبیاء، ترجمه جعفر شعار، تهران:انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.
-حسن ابراهیم حسن، تاریخ سیاسی اسلام، ترجمه ابو القاسم پاینده، تهران:انتشارات جاویدان، 1356.
-بلاغی، صدر الدین، قصص قرآن، تهران:امیرکبیر، 1356.
-دهخدا، لغت‏نامه، ذل اصحاب اخدود.

 
جمعه 21 مهر 1391  1:37 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَصحاب اُخدود

اَصحاب اُخدود: كافرانى كه گروهى از مؤمنان را به جرم يكتاپرستى در گودالى از آتش سوزاندند

«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از مادّه «ص‌ـ‌ح‌ـ‌ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب، كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كسى يا چيز ديگر باشد.[1] اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
فرهنگ‌نويسان عربى، واژه اُخدود را بر وزن اُفعول، جمع آن را اخاديد[3] و به معناى شكاف مستطيلى شكل در زمين دانسته‌اند كه از ريشه «خ‌ـ‌د‌ـ‌د» به معناى ايجاد شكاف در زمين گرفته شده است.[4] برخى واژه‌پژوهان قرآنى بر اين باورند كه مفهوم مستطيلى بودن در ريشه واژه نهفته‌است; چه اين شكاف در زمين باشد يا در گوشت، پوست، چهره و غير آن، چنان كه داشتن وزن اُفعول نيز برجستگى و متمايز بودن آن را مى‌رساند.[5] يكى از پژوهشگران كه اخدود را برگرفته از زبان جعزى حبشه يا زبانهاى باستانى يمن دانسته و ريشه حبشى «حَدَد» به معناى ايجاد برش در زمين را براى آن احتمال داده، مى‌كوشد با اقامه شواهدى نشان دهد كه واژه ياد‌شده در اصل، جمع بوده‌است.[6]
گزارش حادثه اخدود در آيات 4‌ـ‌8 بروج/85 آمده و قرآن به جاى پرداختن به جزئياتى چون هويّت شخصيتها و زمان و مكان داستان، صبغه و تحليل توحيدى آن را به عنوان يكى از ويژگيهاى ثابت در قصص قرآنى، برجسته كرده است. اين روايت كه سوزاندن گروهى از مؤمنان را به جرم ايمان به خدا در گودالى از آتش انبوه حكايت مى‌كند، با تصوير يكى از شورانگيزترين صحنه‌هاى جدال حق و باطل و كفر و ايمان، مؤمنان را به پايدارى بر سر آيين خود فرا خوانده و با ترسيم جايگاه و فرجام بد كافرانِ شكنجه*گر وپاداش و فرجام بسيار خوش مؤمنان، انذار و تبشير مى‌كند. (بروج /85، 1‌ـ‌11)
بيشتر مفسّران
[7] اصحاب اخدود را كافرانى دانسته‌اند كه مؤمنان را در آتش افكندند، در نتيجه، قريب به اتفاق اين مفسران واژه «قُتل» در آيه 4 بروج /85 را جمله انشايى و به معناى لعن و طرد كافران از سوى خدا دانسته‌اند و اين برخلافِ شهرتى است كه برخى پژوهشگران، مبنى بر اِخبارى بودن «قُتِلَ» و حمل اصحاب اخدود بر مؤمنان سوخته در آتش ادعا كرده‌اند.[8] ظاهر گزارش قرآن (بروج/85، 4‌ـ‌8) و نيز دلالت صيغه «اُفعول» بر متمايز و برجسته بودن گودال، به اين نكته اشاره دارد كه اين حادثه در تاريخ اديان توحيدى، بى‌سابقه، بسيار تكان دهنده و گودال ياد شده منحصر به فرد بوده است، ازاين‌رو كافرانِ حادثه آفرين نيز با نام اين گودال، معرفى و شناخته مى‌شوند: «قُتِلَ أصحـبُ‌الأُخدود» (بروج/85،4) برخى چون ربيع‌بن‌انس، كلبى، ابوالعاليه، واقدى و ابواسحاق،«قُتل» را اِخبارى و گزارش از كشته شدن خود كافران دانسته و معتقدند كه خداوند با قبض روح مؤمنان، آنها را پيش از سوختن، نجات داد و شعله‌هاى آتش كه بر اثر وزش باد، زبانه كشيده بود، كافران پيرامون گودال را فرا گرفت[9]; اما اين سخن با ظاهر گزارش قرآن، (بروج/85، 6‌ـ‌8)، ديدگاه جمهور مفسران و نيز غالب روايتهاى غير قرآنى حادثه كه از سوختن مؤمنان حكايت مى‌كند، سازگار نيست.[10] برخى مفسران با احتمال اينكه شايد مراد از اصحاب اخدود، گروه مؤمنان باشند واژه «قُتل» را خبرى و دليل بر كشته شدن آنان گرفته‌اند[11]; اما چون ضمير جمع در «اِذ هُم عَلَيها قُعود» و به‌ويژه در «وهُم عَلى ما‌يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» و «وما‌نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ‌...» (بروج/85،6‌ـ‌8)، ظهور در رجوع به «اصحاب‌الاخدود» دارد، اين احتمال تضعيف مى‌شود.[12]
در آيه بعد، نوع تركيب واژه‌ها و كيفيت ارتباط آن با آيه پيشين، چگونگى آتش گودال را تصوير مى‌كند:«اَلنّارِ ذاتِ الوَقود». (بروج/85، 5) از يك سو بدل اشتمال بودن «النار» نسبت به «الاخدود» حكايت از اين دارد كه گودال، سراپا و يكپارچه آتش و شعلهور بوده است.[13] از سوى ديگر نظر به اينكه هر آتشى به نوعى داراى سوخت است، قرآن با تصريح به «ذاتِ الوَقود» بودن آتش مذكور، فراوانى هيزم و انبوه بودن آتش را به تصوير مى‌كشد.[14] صحنه اصلى حادثه در دو آيه بعدى تصوير شده است: «اِذ هُم عَلَيها قُعود * وهُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» (بروج/85، 6‌ـ‌7) از اين دو آيه برمى‌آيد كه گروهى از كافران به‌كارهايى چون برافروختن و شعلهور نگه‌داشتن آتش، آوردن مؤمنان به كنار گودال، واداشتن آنان به ارتداد و افكندن سر باز زنندگان در آتش پرداخته وگروهى ديگر از جمله سران آنها، با نشستن پيرامون گودال، كار سوزاندن و چگونگى سوختن مؤمنان را نظاره كرده[15] و فريادهاى جانسوز آنان را مى‌شنيده‌اند. به نظر مى‌رسد در كنار سوزاندن و كشتن مؤمنان، نوعى سرگرمى و تشفّى خاطر نيز مدنظر بوده است[16]، زيرا افزون بر امكان كشتن مؤمنان به‌گونه‌اى ديگر، نشستن پيرامون آتش و نظاره‌گر صحنه بودن كه قرآن به عنوان مهم‌ترين صحنه‌هاى حادثه بر آن انگشت نهاده، ضرورتى نداشت; همچنين از آيات 6‌ـ‌7 بروج / 85 و نيز عدم گزارش از واكنش اجتماعى بازدارنده‌اى در برابر شكنجه و آزار مؤمنان، به دست مى‌آيد كه افزون بر نوپا و اندك بودن گروه مؤمنان، حاكميت سياسى ـ اجتماعى و توده‌هاى مردم نيز در اختياركافران بوده است. بُعد ديگر حادثه كه در گزارش قرآن برجسته شده، زمينه پيدايش آن است: «وما نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ العَزيزِ الحَميد» (بروج/85،8) با آمدن ادات استثنا پس از «ما»ى نافيه ضمن نفى صريح هرگونه انگيزه و زمينه سياسى، اقتصادى و قومى، منشأ نزاع دو گروه منحصراً تقابل كفر و ايمان معرفى مى‌شود و اينكه كافران فقط به سبب ايمان به خداى يگانه از مؤمنان انتق*ام گرفتند; همچنين از آيه 8 بروج/85 برمى‌آيد كه حادثه اخدود در زمان و جامعه‌اى رخ داده كه اختناق و استبداد كامل بر آن حاكم بوده و كمترين آزادى براى عقايد توحيدى وجود نداشته است. باورها و ارزشهاى كفرآلود و شرك‌آميز، فرهنگ حاكم بوده و چنان در ذهن مردم و تار پود جامعه رسوخ كرده بوده است كه باورها و ارزشهاى توحيدى به شدّت طرد و ناهنجار تلقّى مى‌شده، به‌گونه‌اى كه مؤمنان را مستوجب شديدترين شكنجه‌ها و فجيع‌ترين نوع مرگ دانسته، كمترين ترحّمى به آنان روا‌نمى‌داشتند. قرآن با ذكر اوصافى براى خدايى كه مؤمنان مى‌پرستيدند، به شكل غير مستقيم، فرهنگ، فضاى اجتماعى ياد شده و برخورد كافران را تخطئه مى‌كند.[17] (بروج/85،8‌ـ‌9) (‌=>‌همين مقاله، پيام داستان)

گزارشهاى تاريخى و روايى اصحاب اخدود:

در منابع تاريخى[18] و حديثى[19] مسلمانان، گزارشهايى گوناگون درباره حادثه اخدود آمده كه گاه متضاد و آميخته با افسانه و داستان‌پردازى است. (‌=>‌همين مقاله، روايتهاى 1‌ـ‌7) اين روايتها به سبب ارتباط با گزارش قرآن همواره در طول تاريخ مورد توجه مفسران بوده و در منابع تفسيرى نيز راه يافته است[20] كه رد پاى آن به روشنى در اختلاف مفسّران در تفسير برخى آيات مربوط كاملا مشهود است.[21] براساس مشهورترين روايت، حادثه اخدود، مربوط به نصاراى نجران است كه چندى پيش ازاسلام به دست «ذونواس»، آخرين پادشاه حِميريان يمن قتل عام شدند.[22] گزارشهاى حادثه نجران كه در منابع مسيحى ـ‌اعم از سريانى و حبشى‌ـ آمده در تحليل تاريخى اين رويداد و انطباق يا عدم انطباق آن با گزارش قرآن بسيار كارگشاست. نامه شمعون، اسقف «بيت اَرْشام» به رئيس دير «جبله» از كهن‌ترين اين اسناد است كه نويسنده آن در سال 524 ميلادى، به عنوان سفير صلح «يُوستى يوسطينوم نِيانُوس» (518‌ـ‌528)، امپراطور روم شرقى به سوى مُنذر سوم، پادشاه حيره گسيل شده بود.[23] پژوهشگران، اين گزارشها را برگرفته از مستندات مكتوب و معتبرى مى‌دانند كه برخى از آنها اندكى پس از حادثه تدوين شده و اغلب بر شنيده‌هايى از شاهدان عينى مبتنى و در نتيجه از وضوح و اعتبار ويژه‌اى برخوردار است.[24]
نجران كه از ديرباز حاصلخيز بود، رونق تجارى و صنعتى داشت و راه مهم ارتباطى ميان عربستان جنوبى و شمالى بود، همواره در كانون توجه قدرتهاى حاكم بر منطقه قرار داشت[25] و پيش از اسلام و پس از آن نيز كانون عمده مسيحيت در عربستان بود.[26] در سده‌هاى پنجم و ششم ميلادى و در پى تلاش دولتهاى ايران و بيزانس (روم‌شرقى)، دو قطب قدرت آن روز، براى توسعه نفوذ سياسى خود در شبه جزيره عرب، ايران با در انحصار داشتن تجارت ابريشم از رسيدن آن به بيزانس، به ويژه در زمان جنگ جلوگيرى مى‌كرد، از اين‌رو بيزانس با هدف تأمين راهى جايگزين براى جاده زمينى، درصدد برقرارى امنيت راه دريايى شرق به غرب از طريق درياى سرخ برآمد.[27]در اين زمان حميريان ـ‌از قبايل معروف و با نفوذ يمن‌ـ كه در جنوب شبه جزيره، برخوردار از قدرت سياسى، از دولتهاى متنفّذ در درياى سرخ بودند، همواره با قتل عام كاروانهاى روم و ناامن كردن اين مسير، دولتهاى بيزانس و حبشه (اكسوم) را نگران مى‌ساختند. حبشه كه در منافع سياسى، اقتصادى و مواضع دينى با بيزانس همسو بود و يمن را به عنوان كشورى مسيحى‌نشين كه بتواند با دو دولت ياد شده، مثلّث تسلّط بر درياى سرخ را تشكيل دهد، پايگاه مناسبى مى‌ديد، بارها از طريق همپيمانى با بيزانس در امور يمن مداخله كرده و گاهى به تهاجم مستقيم نظامى دست مى‌زد.[28] اين كوشش مشترك، گسترش تدريجى و موفق مسيحيت در ميان مردم نجران را در پى داشت كه پيش از اين، گرايش خود را به آموزه‌هاى اين دين ـ‌كه از طريق راهبان، بازرگانان و بردگان مسيحى در ميان آنان نفوذ كرده بود‌ـ آشكار ساخته بودند. دولت ايران و بيزانس هريك با حمايت از شاخه‌اى از مسيحيت، عامل اشتراك مذهب را براى توسعه نفوذ سياسى خود در عربستان به‌كار مى‌گرفتند.[29]
در سده ششم ميلادى، پادشاهى حمير در پى حمله حبشيان، ساقط و حاكمى مسيحى جايگزين وى شد.[30] پس از اندكى[31] و در پى مرگ وى پيش‌از 523 ميلادى، گروهى از بوميان غيرمسيحى به‌سركردگى شخصى به نام «ذونواس» با آگاهى از عدم امكان ارسال نيروهاى‌پشتيبان و حاكم جانشين از سوى حبشه، به سبب زمستان و ضعف در امر كشتيرانى و با استفاده از ناتوانى لشگر بازمانده، زمام امور را در دست گرفتند.[32] بنابرنامه شمعون كه قتل عام نجرانيان را در ژانويه 524 ميلادى شنيده و وقوع آن را اندكى پيش از اين تاريخ گزارش كرده، ذونواس در زمستان 523ميلادى حمله يا حملات خود به نجران را صورت داده است.[33] كتيبه‌ها نشان مى‌دهد كه يوسف اسأر (ذونواس) با سپاه خود به نواحى مسيحى‌نشين و مركز آن نجران حمله مى‌برد و به آتش‌زدن كليساها و آزار و اذيت و كشتن مردم مى‌پرداخت.[34] منابعى چون كتاب حميريان[35]، اعمال قديس حارث[36] با نامهاى متفاوتى از پادشاه حمير نام برده است. شمارى از پژوهشگران، اين اسامى را ضبطهاى مختلف نام يك پادشاه دانسته; اما برخى نيز اين ضبطها را به دو نام براى دو پادشاه بازگردانده‌اند.[37]اين گزارشها، پادشاه حمير را يهودى، مخالف مسيحيان و شخصى كافر توصيف كرده كه پس از محاصره نجران و ناكامى در تصرف آن به سبب استوارى باروى شهر، نزد سفيران صلح سوگند ياد‌كرده كه به مردم آسيب نرساند; اما پس از گشايش دروازه‌ها، سوگند خود را شكست و سربازانش بسيارى از مردم را نزد او آوردند.[38] بر‌پايه گزارش متن يونانى اعمال قديس حارث[39] ذونواس (‌=‌مسروق) خود شخصاً با ورود به شهر، مردم را بين پذيرش آيين يهود يا تن دادن به مرگ مخير‌كرد.[40] بيشتر مردم به سبب پايدارى بر سر ايمان خويش از دم تيغ گذرانده شدند و گروهى ديگر در گودالى آكنده از آتش ـ‌كه به دستور ذونواس كنده شده بود‌ـ سوزانده شدند.[41] نام برخى از شهداى واقعه، از جمله عبدالله رهبر نصرانيان كه نام و شخصيت او با عبدالله‌بن‌ثامرِ ياد شده در منابع تاريخى مسلمانان، كاملا همخوانى دارد، در پاره‌اى منابع آمده است.[42] سرود يوحنّا شمار سوختگان را بيش از 200‌نفر و نيز حكايت غم‌انگيز مادرى را گزارش مى‌كند كه به خاطر فرزند خردسالش در رفتن به سوى آتش مردّد شد; اما كودك به سخن درآمد و مادر را به پايدارى در‌راه خدا و رفتن در آتش ترغيب كرد.[43]پرداخت حماسى و تصوير پايدارى در راه دين خدا تا پاى جان در روايات گوناگون حبشى ـ سريانى به چشم مى‌خورد; براى نمونه در برخى گزارشها از دختران و زنان مؤمنى ياد مى‌شود كه بدون هراس از مرگ، به هنگام برده شدن به قتلگاه از يكديگر پيشى مى‌گيرند.[44]
درباره انگيزه كشتار نجرانيان، افزون بر هراس ذونواس از گسترش مسيحيت به عنوان زمينه دست‌اندازيهاى دولت مسيحى حبشه به يمن ـ‌كه مؤثرترين عامل معرفى شده‌ـ به تعصب دينى و انتقامجويى شاه يهودى و نيز همكارى نصاراى نجران با حبشيان در جريان حملات آنها به يمن نيز اشاره شده است.
اغلب مورخان مسلمان نيز ذونواس را ـ‌با توجه به اختلافى كه در نام او وجود دارد‌ـ صاحب اخدود معرفى كرده‌اند.
[45] خاستگاه اين گزارشها، چنان‌كه شمارى از پژوهشگران نيز باور دارند، به احتمال زياد از طريق ابن‌اسحاق و قتاده به گروهى از مسيحيان نجران منتهى مى‌شود كه در زمان خليفه دوم در سال 13‌ق. 634‌م. به عراق كوچانده‌شدند.[46] پژوهشگرانى چون «گويدى» تصريح مى‌كنند كه مورخان مسلمان، به ويژه ابن‌اسحاق گزارشهاى مسيحى ـ رومى مربوط به عصر جاهليت را از منابع سريانى ـ يونانى مى‌گرفته‌اند.[47] اين گزارشها كه به 4 گونه روايت شده، عمدتاً با محوريت شخصى به نام «فيميون» و گرايش نجرانيان به آيين مسيح(عليه السلام)آغاز و در ادامه دچار پراكندگى مى‌شود; برپايه روايت نخست كه وهب‌بن‌منبه (م.‌114‌ق.) آن را گزارش كرده فيميون يك مسيحى مستجاب‌الدعوه و صاحب كرامتى بوده كه براى اجتناب از شناخته شدن، همواره از ديارى به ديار ديگر مى‌رفته است. او روزى پس از اسارت در صحرا، در نجران به بردگى فروخته شد. نجرانيان كه درخت‌پرستى آنها از سوى فيميون تقبيح شده پس از نابودى درخت بر اثر دعاى وى، به دين مسيح(عليه السلام)گرويدند. ذونواس با آگاهى از اين امر، ضمن لشكركشى به نجران، كسانى را كه از پذيرش آيين يهود سر باز زدند از دم تيغ گذراند يا در گودالى از آتش سوزاند.[48] هويت شناخته شده وهب‌بن‌منبه نشان مى‌دهد كه منشأ گزارش فوق، به اهل كتاب باز مى‌گردد. نام او در شمار كعب الاحبار، عبدالله سلام و قَصّاصان مشهورى ياد شده كه با استفاده از تورات و انجيل به حكايت سرگذشت و اساطير گذشتگان در مساجد و ترويج اسرائيليات در جامعه اسلامى مى‌پرداخته‌اند.[49] پاره‌اى منابع او را يهودى[50] و از آگاه‌ترين افراد به ديگر كتب آسمانى معرفى كرده و از خود وى منقول است كه 92 كتاب آسمانى را خوانده است.[51]
بنا به روايت دوم كه بر گزارش محمد‌بن‌كعب قُرَظى و نيز شنيده‌هاى ابن‌اسحاق از برخى نجرانيان مبتنى است فيميون نزديك ساحرى كه در يكى از قراى نجران، جوانان را سحر مى‌آموخت، خيمه‌اى زد و يكتاپرستى را تبليغ مى‌كرد. جوانى به نام عبدالله ثامر كه در پى آشنايى با فيميون، خداپرست شده و به ترفندى اسم اعظم را فرا گرفته بود، بيماران نجران را به شرط خداپرست شدن، با دعاى خود بهبود مى‌بخشيد. پادشاه بت‌پرست به جرم تباه كردن آيين نياكان به قتل عبدالله فرمان داد; اما هيچ حيلتى در كشتن وى كارگر نيفتاد. او با راهنمايى عبدالله كه تنها به شرط خداپرست شدن بر كشتن وى قادر خواهد بود، در دم ايمان آورد و عبدالله را با ضربت نه چندان سخت عصاى خويش كشت و خود نيز در دم، به‌طور اسرارآميزى جان سپرد. نجرانيان با ديدن اين صحنه به حقانيت آيين عبدالله پى برده و بدان گرويدند.[52] اين روايت شمار كشتگان به دست سپاه ذونواس را 000/20 نفر گزارش كرده، حكايت آن مادر و فرزند شيرخوارش را نيز نقل كرده است.[53] در برخى منابع از اين كودك در كنار حضرت عيسى(عليه السلام)و به عنوان يكى از چند كودك صديق كه در گهواره سخن گفته‌اند، ياد شده است.[54] اين گزارش با فرار يكى از نجرانيان به نام «دوس ذوثعلبان» به سوى قيصر روم، دادخواهى وى از او، تهاجم حبشه به يمن و سقوط دولت ذونواس با مرگ وى ـ‌كه براى فرار از اسارت با اسب وارد غرقاب دريا شد‌ـ به پايان مى‌رسد.[55] اين روايت نيز برگرفته از منابع اهل كتاب است و محمد‌بن‌كعب قرظى (م.‌بين 118‌ـ‌120‌ق.) را نيز يهودى الاصل و از قصاصان شمرده‌اند.[56] بنابه نظر برخى پژوهشگران، گزارشهاى وى از طريق سيره ابن‌اسحاق وارد تاريخ طبرى شده كه غالباً درباره سيره انبيا، چگونگى انتشار يهوديت و نصرانيت و مسائل مربوط به يهوديان حجاز و داراى صبغه اسرائيليات‌است.[57]
روايت سوم، بسيار نزديك به روايت قرظى، به نقل صُهيب رومى از پيامبر(صلى الله عليه وآله)در منابع روايى اهل سنت آمده است كه در عين پذيرش معتبر بودن، آن را غير مشهور شمرده‌اند.[58] در اين گزارش كه به جاى فيميون و عبدالله ثامر از يك راهب و جوان ياد مى‌شود پادشاه بت‌پرست با راهنمايى جوان خداپرست به وسيله تير و با گفتن «باسم‌رب‌الغلام» او را از پاى درمى‌آورد و نجرانيان پس از گرويدن به دين آن جوان مسيحى، توسط همين پادشاه سوزانده مى‌شوند.[59] بر اين گزارش از چند جهت خدشه وارد شده است; نخست آنكه با دو روايت پيشين كه صاحب اخدود را ذونواس و يهودى آورده‌اند در تناقض است. ثانياً چنان‌كه برخى نيز گفته‌اند با اين احتمال قوى كه صُهيب با فرهنگ نصارا آشنا بوده و مى‌تواند سخن او باشد انتساب آن به پيامبر(صلى الله عليه وآله) جاى ترديد دارد.[60] صهيب را كه به دنبال اسارت، در ميان روميان بزرگ شده بود[61] آشنا به زبان عبرى و بسيارى از روايتهاى مسيحى دانسته‌اند.[62] افزون بر دو مورد ياد شده، مقايسه سياق گزارش با گفتار پيامبر(صلى الله عليه وآله)نيز بر اين ترديد مى‌افزايد.[63]
روايت چهارم از ابن‌عباس به نقل ضحّاك، شباهت زيادى با روايت صُهيب دارد، جز آنكه از پادشاه مذكور با نام يوسف‌بن‌شَرْحَبيل، ملقّب به ذونواس ياد شده و حادثه مربوط به زن و كودك شيرخوارش نيز آمده است. بر پايه اين گزارش، حادثه قتل عام نجران، 70 سال پيش از ولادت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله)[64] و بنا به نقلى 40 سال پيش از بعثت[65] روى داده است.
درباره انگيزه كشتار نصاراى نجران، اغلب روايتهاى مورخان مسلمان، هماهنگ با گزارشهاى سريانى، بر تعصّب دينى شاه يهودى و انتقامجويى وى انگشت نهاده‌اند; بر اساس روايتى، وى كه در روزگار قُصىّ‌بن‌كلاب، در جريان بازگشت از جنگ با ايران بر يثرب گذشته، متأثر از احبار آنجا به يهوديت گراييده و به تحريك آنان به نجران يورش برده است.
[66] برخى معتقدند كه احبار وى را از گسترش نصرانيت در يمن، در نتيجه نفوذ حبشه در قلمرو حكومت وى و تسلط بر آن بيم داده‌اند.[67] برپايه روايت طبرى از هشام‌بن‌محمد كلبى، ذونواس در پى دادخواهى يكى از يهوديان نجران به نام «دوس» كه نصرانيان دو پسر او را به ستم كشته بودند و در حمايت از وى به نجران لشكر‌كشيد[68] و بالاخره ابن‌قتيبه هراس از نفوذ آل‌جفنه (شاهان غَسّان) را كه همانند حبشيان با روميان هم‌پيمان بوده و سالانه از آنان كمك مالى دريافت مى‌كردند، انگيزه قتل عام مى‌داند.[69]
بر پايه گزارش مورخان مسلمان نيز ذونواس افزون بر سوزاندن اناجيل و كليساها[70]، مردم را بين پذيرش آيين يهود و كشته شدن مخير كرده[71] و بيشتر آنان را كه سر بر سر آيين نهادن را افتخار‌آفرين مى‌دانستند از دم تيغ گذراند يا در گودال آتش افكند.[72] درباره شمار سوختگان، ناهمخوانى گسترده‌اى وجود دارد; در بيشتر منابع ضمن سخن گفتن از هزاران نفر، دركنار 000/12 و 000/70[73]، اغلب 000/20 نفر گزارش شده[74] و در برخى منابع از شماره 7، 10[75]، 77 و 80[76]‌نفر سخن به ميان آمده است. تفاوت بيشتر و كمترين عدد به اندازه‌اى زياد است كه نمى‌توان يكى را درست يا قرين به صحت بيشترى دانست. ظاهراً چنان‌كه برخى نيز گفته‌اند در شمار سوختگان، مبالغه شده تا با تصوير فجيع‌تر و هولناك‌ترى از حادثه، تأثير بيشترى بر مخاطب گذاشته شود. چه بسا مورخى عددى را گفته و ديگران نيز از او پيروى كرده‌اند.[77] يكى از پژوهشگران با ترديد در ارقام ياد شده، نجران را شهرى كوچك دانسته كه شمار ساكنانش بيش از چند صد نفر نبوده است، افزون بر آن با توجه به گزارشهاى تاريخى، ذونواس همه مردمان را نكشت. وى شماره بيش از 200 نفر را كه در سرود يوحنا آمده است معقول و مقرون به صحت بيشترى مى‌داند.[78]
حادثه اخدود مورد توجّه خاورشناسان نيز قرار گرفته است. پرفسور رودى پارت، مترجم و مفسر قرآن به زبان آلمانى با ردّ نظر مفسران مسلمان و در استنباطى غريب، مراد از اخدود را جهنّم و اصحاب اخدود را مشركان ستمگر مكه دانسته است.[79] پرفسور ويليام مونتگمرىوات پس از كاوشهاى باستان‌شناسى «عرفان شهيد»، دانشمند مسلمان آمريكايى و مدارك جديدى كه وى در كتاب شهداى نجران به دست داده است، با بيان اشكالات زبانشناختى ديدگاه رودى پارت، به نقد آن پرداخته است. براساس كاوشهاى عرفان شهيد، بالغ بر 2000 نفر از نجرانيان در كليسا حبس و به وسيله انبوهى از‌هيزم انباشته شده در گرداگرد آن، سوزانده شده‌اند.[80]
روايات چهارگانه ذكر شده كه مايه‌هاى اصلى آن از گزارشهاى منابع اهل كتاب درباره كشتار نصاراى نجران گرفته شده و در ادامه، دچار داستان‌پردازى و افسانه سرايى گشته است، به‌رغم تناقض آشكار و اشكالات آن، در تفسير سوره بروج و شرح تاريخى حادثه اخدود، مورد استناد بسيارى از مفسران قرار گرفته است، درحالى‌كه حادثه نجران كه جدال پيروان مسيحيت و يهود را بر سر انگيزه‌هاى سياسى و اقتصادى با پوشش مذهبى به تصوير مى‌كشد با گزارش قرآن كه سبب كشتار مؤمنان را فقط ايمان توحيدى آنان مى‌داند:«وما نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ العَزيزِ الحَميد» (بروج/85، 8) چندان سازگار نيست. براساس همين آيه، قاتلان در شمار موحدان نبوده و مؤمنان را به پرستش غير خدا فرا مى‌خوانده‌اند[81] و اين چنان‌كه شمارى از پژوهشگران نيز گفته‌اند با يهودى بودن ذونواس و پيروانش همخوانى ندارد[82]، هرچند برخى با اين سخن كه در آن زمان، آيين يهود منسوخ و مسيحيت برحق بوده، درصدد رفع اين اشكال برآمده‌اند[83]; همچنين بر پايه روايتى كه در آن على(عليه السلام) نظر اسقف نجران درباره اصحاب اخدود را ناصواب دانسته، به احتمال بسيار زياد، حادثه نجران به عنوان مصداق واقعه اخدود، رد شده است. يافته‌هاى باستان‌شناسى عرفان شهيد نيز ناسازگارى حادثه نجران را با گزارش قرآن كه از گودال آتشين سخن مى‌گويد (بروج‌/‌85، 4‌ـ‌5) تأييد مى‌كند، بنابراين از مجموع قراين برمى‌آيد كه كشتار نجرانيان با توجه به گزارشهاى موجود آن، نمى‌تواند مصداق حادثه اخدود باشد. گويا قرابت زمانى حادثه نجران و ماندن خاطره آن در اذهانِ صحابه از يك سو[84] و گسترش گزارشهاى اهل كتاب در جامعه اسلامى و نفوذ آن در منابع تاريخى و حديثى از سوى ديگر باعث انطباق گزارش قرآن بر اين حادثه گشته‌است.
افزون بر روايت ياد شده، گزارشهاى پراكنده ديگرى در منابع حديثى، تفسيرى و داستانى مسلمانان آمده كه اين رويداد تاريخى را به امم ديگرى غير از نصاراى نجران مرتبط مى‌سازد:
1.‌در روايتى كه عياشى به سند خود از جابر از امام محمد باقر(عليه السلام) نقل مى‌كند، على(عليه السلام) نظر اسقف نجران درباره هويت اصحاب اخدود را نادرست خوانده و از پيامبرى در حبشه سخن مى‌گويد كه كافران قوم در جنگ با وى شمارى از ياران او را كشته و گروهى ديگر را به همراه خود وى اسير مى‌كنند. آنگاه او را به همراه كسانى كه از پيروى او دست بردار نبودند، وادار مى‌كنند كه خود را در گودال آتش افكنند.
[85] اين روايت به اينكه مراد از اصحاب اخدود كافران‌اند يا مؤمنان اشارتى نكرده است. حبشى بودن اصحاب اخدود و پيامبر آنان از برخى طرق ديگر نيز از على(عليه السلام) گزارش شده است كه در آن، حضرت ضمن خواندن آيه «ولَقَد اَرسَلنا رُسُلاً مِن قَبلِكَ مِنهُم مَن قَصَصنا عَلَيكَ ومِنهُم مَن لَم نَقصُص عَلَيكَ...» (غافر/40، 78)، ظاهراً اصحاب اخدود را از جمله اقوامى دانسته كه در قرآن ذكرى از پيامبر آنان نرفته است.[86] اين روايت با ظاهر گزارش قرآن نيز سازگار است.
2.‌بر پايه روايت قتاده از على(عليه السلام) اصحاب اخدود گروهى از مردمان محلى به نام «مَذارع» در يمن بودند كه دو بار بين آنان جنگ درگرفت و مؤمنان پيروز شدند. آنان با هم عهد كردند كه با يكديگر خدعه و نيرنگ نكنند; امّا كافران از در مكر و حيله وارد شده، با غلبه بر مؤمنان و پيشنهاد يكى از خود آنها گودالى از آتش فراهم كرده، كسانى را كه از پذيرش آيين كفر سر باز زدند در آتش افكندند.
[87] اين گزارش از يك سو به سبب سخن گفتن از مكر كافران، شباهتى به حادثه نجران دارد كه در آن ذونواس از راه سوگند، نجرانيان را فريفت و از سويى ديگر برخلاف ظاهر روايت قرآن، اصحاب اخدود را اعم از كافران و مؤمنان معرفى مى‌كند.
3. در گزارش ديگرى كه ابن اَبزَى و ابن جُبَير نقل كرده‌اند، على(عليه السلام)ضمن اهل كتاب دانستن مجوس، از حليت شراب در شريعت آنان، آميزش يكى شاهان مجوس در حال مستى با خواهر خود، پشيمانى پس از هوشيارى و چاره‌جويى او سخن‌مى‌گويد. بنابراين گزارش، وى در توجيه خطاى خود، از جواز شرعى ازدواج با خواهر سخن‌گفت و كسانى را كه از صحه گذاشتن بر آن سرباز مى‌زدند، در گودال آتش افكند.
[88] اين گزارش نيز كه منشأ نزاع را نسبت نارواى يك حكم به شريعت الهى و عدم پذيرش آن از سوى مردم، نه كف*ر و ايما*ن به خدا، و طرفين نزاع را پيروان يك‌دين توح*يدى معرفى مى‌كند، با گزارش قرآن سازگار نيست.
4. روايت منسوب به ابن‌عباس و عطيه عوفى، اصحاب اخدود را گروهى از بنى‌اسرائيل معرفى مى‌كند كه شمارى از مردان و زنان مؤمن را در گودال آتش سوزاندند. ضحاك نيز آنان را از بنى‌اسرائيل دانسته است.
[89]
5. برخى نيز اين داستان را بر دانيال نبى و يارانش تطبيق كرده‌اند كه به سبب سجده نكردن بر بت، به فرمان بُختُ نُصَّر* در آتش افكنده شدند; امّا آتش در آنان كارگر نيفتاد و رهايى يافتند.[90] اين گزارش كه تطبيق آن با حادثه اخدود مورد توجّه و تأييد برخى پژوهشگران معاصر و نيز برخى خاورشناسان قرار گرفته[91] از عهد عتيق گرفته شده است، با اين تفاوت كه براساس روايت عهد عتيق كسانى كه به سبب سجده نكردن بر مجسمه طلايى در ميدان شهر بابل و به فرمان نِبُوكَد نِصَّر (بُختُ نُصَّر) (605‌ـ‌562‌ق.‌م.) در «تنور» آتش افكنده شدند، سه تن از ياران دانيال بودند; نه خود وى كه از مقربان دربار بابل به شمار مى‌رفت و آتش بدون تأثير در آنان، نگهبانانى را كه آنها را در آتش انداختند، در كام خود فرو برد.[92] به اعتقاد جواد على هيچ گزارشى درباره اصحاب اخدود در تاريخ بابل، حتى در تاريخ يهود نيامده است[93]، بنابراين، روايت فوق از اسرائيليات و ظاهراً همان گزارش عهد عتيق درباره ياران دانيال(عليه السلام)است كه به وسيله يهود و در شكل تحريف شده در اختيار راويان مسلمان قرار گرفته است.[94]
6. ربيع‌بن‌انس در روايتى شبيه به گزارش پيشين، اصحاب اخدود را گروهى از مؤمنان دانسته كه در روزگارى، از مردمان كناره گرفتند. ستمگرى بت‌پرست آيين خود را بر آنان عرضه‌كرد و گروهى را كه از پذيرش آن سر‌باز‌زدند در گودال آتش افكند; امّا خداوند با قبض روح و پيش از سوختن، آنان را نجات داد و خود كافران گرفتار آتش شدند.[95] اين دو گزارش اخير با روايت قرآن، ديدگاه جمهور مفسران و نيز گزارشهاى ديگر كه بر كشته شدن مؤمنان دلالت‌دارد، سازگار نيست.[96]
7. براساس گزارش مبهمى از مقدسى، تُبَّع (ذونواس) كه در مدينه به آيين يهود گرويده و دو‌نفر از احبار را همراه خود به يمن آورده بود، با قوم خويش كه يهودى شدن را بر او خرده مى‌گرفتند، دچار اختلاف شدند و براى داورى به كوهى رفتند كه از دير باز جايگاه حلّ منازعه بود و آتشى در آن قرار داشت كه مى‌گفتند: ستمكاران را سوزانده، به ستمديده آسيبى نمى‌رساند. آتش، بت‌پرستان را سوزاند; امّا احبار و همراهان نجات‌يافتند، از اين‌رو مردمان زيادى از اهل يمن به آيين يهود گرويدند.[97] ظاهر اين گزارش نشان‌مى‌دهد كه بت‌پرستان يمن كه يهودى‌شدن را بر ذونواس خرده مى‌گرفتند، در آتش سوختند; از اين‌رو اشكالات گزارش پنجم و ششم بر اين روايت نيز وارد است، افزون بر آن، در اين روايت سخن از «اُخدود» به ميان نيامده، بلكه از يك آتش افسانه‌اى ياد شده است.
8. برخى نيز اصحاب اخدود را عمرو‌بن‌هند مشهور به «مُحرِق» و ياران وى دانسته‌اند كه 100‌تن از افراد قبيله بنى‌تميم را در آتش سوزاند.
[98] وى را پادشاه ستمگرى دانسته‌اند كه در سالهاى 554‌ـ‌569 ميلادى بر حيره حكومت مى‌كرده است.[99] اين پراكندگى در محتواى گزارشها چه بسا مى‌تواند در مقام قضاوت و گزينش، ترديد آفرين باشد، از اين‌رو مفسرانى چون ابن‌كثير، فخر‌رازى و علامه طباطبايى در مقام رفع تعارض، اين احتمال را مطرح ساخته‌اند كه شايد جماعتى با ويژگيهاى اصحاب اخدود بيش از يك گروه بوده باشند و گزارش قرآن ناظر به همه آنهاست[100]، چنان‌كه برخى مفسران تابعى نيز بر اين باورند كه مصداق حادثه اخدود بيش از يك‌بار تحقق يافته است. براساس نقل عبدالرحمن‌بن‌جبير، اصحاب اخدود يك بار در زمان تُبَّع (ذونواس) در يمن، ديگر بار در زمان كنستانتين (306‌ـ‌337‌م.) در قسطنطنيه و بار سوم در زمان بُختُ نُصَّر در بابل مصداق يافته است[101]، امّا برخى تاريخ پژوهان تصريح كرده‌اند كه در تاريخ مسيحيت گزارشى از شكنجه نصارا به دست كنستانتين نيامده است، بلكه برخى روايات، از آن حكايت دارد كه وى در سال 311‌ميلادى نصرانيت را به عنوان يكى از اديان رسمى در قلمرو امپراطورى خويش به رسميت شناخت; چنان‌كه پاره‌اى ديگر از گزارشها از نصرانى شدن وى در سال 312 ميلادى حكايت مى‌كند[102]; همچنين در نقلى، مصاديق اصحاب اخدود سه كس گزارش شده است: يكى ذونواس، ديگرى اُنطياخُوس رومى در شام و سومى بُختُ نُصَّر در فارس. در اين نقل گزارش قرآن فقط ناظر به حادثه نجران دانسته شده است.[103]
به نظر مى‌رسد با توجّه به اينكه گاهى از سوزاندن به عنوان كيفرى شديد در اعصارى از تاريخ، مانند قرون وسطا، بر ضد مخالفان اعتقادى استفاده مى‌شد، حوادثى از اين دست بارها در ميان ملل گوناگونى روى داده است و گزارش آنها در فرايند تماس فرهنگى، در جوامع ديگر از جمله جوامع اسلامى راه يافته و با توجّه به برخى مشابهتهاى ظاهرى، در تفسير گزارش قرآن از حادثه اخدود مورد توجّه مفسران قرار گرفته است، درحالى‌كه بيشتر روايتهاى ذكر شده داراى نوعى ناسازگارى درونى ميان خود و بيرونى با ظاهر گزارش قرآن است و در هيچ يك از آنها نيز سخن از تعدد حادثه به ميان نيامده‌است، افزون بر آن، سياق آيات مربوط، به ويژه ظاهر «اِذ هُم عَلَيها قُعود * و هُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» (بروج/ 85، 6‌ـ‌7) و بيش از آن، ظاهر«اصحاب الأُخدود» ـ‌همانند موارد مشابهى چون «اصحاب‌الكهف»، «اصحاب الجنة» و‌...‌ـ همچنين مفرد بودن «اخدود» و «ال» تعريف آن نشان مى‌دهد كه گزارش قرآن مربوط به يك حادثه و قوم است، چنان‌كه اين نظر از مقاتل نيز گزارش شده است، بنابراين، احتمال تعدّد كه تنها براى جمع بين گزارشها و به قصد رفع تعارض و ترديدزدايى طرح شده، درست به نظر نمى‌رسد و تنها، گزارشى مانند روايت مربوط به پيامبر حبشى را مى‌توان مصداق حادثه اخدود تلقى كرد كه با نگرشى فراتر از نزاع قومى، سياسى، اقتصادى يا اختلاف دو گروه موحد، يا پيروان يك آيين به حادثه پرداخته و جدال مورد توجه قرآن ميان كفر و ايمان، در آن قابل ترسيم باشد.

پيام داستان:

روايت قرآن دربخشهاى مهمى تنظيم شده است; مانند: فضاسازى براى حكايت داستان، انعكاس نگاه خداوند به حادثه و حادثه آفرينان، تصوير اصلى‌ترين صحنه‌ها، بيان زمينه پيدايش حادثه و ارزيابى آن، پرداختن به صحنه‌ها و زواياى فراطبيعى، تصوير فرجام حقيقى هر يك از دو‌گروه و پاسخ به پرسشهاى احتمالى. داستان پيش از گزارش اصل حادثه براى زمينه‌سازى ذهنى در مخاطبان، با سوگندهايى پى‌درپى آغاز مى‌شود تا از يك سو با تأكيد فراوان براى بيان عظمت حادثه و كمال جديت و حتميت جواب قسم، افزون بر تأثيرگذارى بيشتر در ذهن مخاطبان، هرگونه شك و ترديد و انكار را از دل آنان بزدايد و از سوى ديگر گستره داستان را فراتر از زمين، زمان، زندگى دنيوى و صحنه‌هاى بسيار محدود و محسوس آن نشان‌دهد[1]:«و السَّماءِ ذاتِ البُروج * واليَومِ المَوعود * و شاهِد و‌مَشهود» (بروج/ 85،1‌ـ‌3) جواب قسم هرچند مورد اختلاف است[2]; امّا ظاهراً چنان‌كه زمخشرى و گروهى ديگر نيز معتقدند جمله محذوفى است كه آيه «اِنَّ الَّذينَ فَتَنُوا‌...» (بروج/85،10) و «قُتل أصحب الأُخدود» (بروج/ 85، 4) قرينه آن و در تقدير چنين است: «أُقسم بالسماءِ ... إِنّ الذين فتنوا المؤمنين و المؤمنت معذَّبون و ملعونون كما لُعن أَصحاب الأخدود»، زيرا اين سوره براى تهديد مشركان مكه و تشويق مسلمانان به پايدارى در برابر آزار و شكنجه آنان نازل شده‌است.[3]
چگونگى آغاز بخش بعدى، بيانگر قضاوت خدا درباره كافران و حادثه مذكور است، تا عامل بازدارنده‌اى در برابر همه شكنجه‌گران مؤمنان باشد: «قُتل أَصحب الأُخدود * ... * اِذ هُم عَلَيها قُعود * و هُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» (بروج/85،4‌ـ‌7) قريب به اتفاق مفسرانِ معتقد به انشايى بودن «قُتل» با ادّعاى محال‌بودن دعا و نفرين به معناى حقيقى آن از سوى خدا[4]، مراد از آن را «لُعِنَ» و به معناى طرد از رحمت الهى دانسته‌اند كه لازمه نفرين خداست[5]; ولى چنان‌كه ثعالبى و برخى ديگر گفته‌اند، خداوند ناگزير با زبان بشرى بر آنان نفرين مى‌كند.[6] اين تعبير كه نشان اوج نفرت گوينده است، عيناً در چند جاى ديگر قرآن نيز آمده (ذاريات/51، 10; مدثّر/74، 19‌ـ‌20; عبس/80، 17) و به معناى «مرگ بر...» و «مرده باد» است، افزون بر آن اگر مراد «لُعِن» بود، آوردن آن محذورى نداشت، زيرا واژه «لُعِنوا» به معناى انشايى و نفر*ين در قرآن آمده است. (مائده/5، 64) در هر دو صورت تعبير «قُتل» نشان مى‌دهد كه اقدام كافران از منظر خدا گناه بسيار بزرگ و زشتى است كه چنين خشم خداوندِ حليم را بر ضدّ آنان برانگيخته است.[7] به ويژه ظرف بودن «إِذ» براى «قُتل» حاكى از تقبيح شديد صحنه نشستن كافران در اطراف گودال و مشاهده سوزاندن مؤمنان، از سوى خداست و اينكه صحنه مذكور، بيش از اصل سوزاندن، موجب خشم و غضب الهى شده است. از آيات 5‌ـ‌6 كه امكان تحليل شخصيت روانى هر دو گروه را فراهم مى‌آورد برمى‌آيد كه كافران بر اثر باورهاى كفرآميز و ارزشهاى شرك آلود، چنان فاقد عواطف انسانى بوده‌اند كه در كمال قساوت و خونسردى به سوزاندن مؤمنان و تماشاى آن پرداخته‌اند. در‌مقابل، مؤمنان قطعاً از ايمانى راسخ و قدرت روحى شگفت‌انگيزى برخوردار بوده‌اند كه چنين، در اوج پايدارى، سر بر سر آيين خويش تقديم كرده‌اند.[8]
آيه بعد افزون بر بيان زمينه حادثه، به شكل غير مستقيم، باورهاى كافران و اقدام مذكورشان را تخطئه و مؤمنان، ايمان توحيدى و پايدارى آنان را تأييد مى‌كند[9]: «وما نَقَموا مِنهُم اِلاّ اَن يُؤمِنوا بِاللّهِ العَزيزِ الحَميد» (بروج/ 85، 8)، زيرا با آوردن لفظ جلاله كه بر ذات مستجمع جميع كمالات دلالت دارد، در كنار ذكر سه وصف انحصارى براى آن، به شايستگى انحصارى خدا براى ايمان و عبادت اشعار دارد، پس ناگزير ايمان به چنين موجود با عظمتى كاملاً بر طريق صواب و خرده‌گيرى بر آن و سوزاندن مؤمنان به او جز از سر نادانى و شدت گمراهى نمى‌تواند باشد.
در بينش مادى، اين درگيرى كه غلبه كافران و كشته شدن مؤمنان را در پى داشت، با فرجامى به‌ظاهر خسارتبار براى مؤمنان در همين جا پايان‌مى‌پذيرد، چون نه در قرآن و نه در جاى ديگر، سخنى از كيفر كافران گفته نشده است; امّا قرآن نگاه كاملا متفاوتى به نتيجه و فرجام واقعه دارد، ازاين‌رو با خبر دادن از گواه بودن خدا بر همه چيز: «واللّه على كل شىء شهيد» (بروج/ 85، 9) بر نظارت و ثبت كامل حادثه با همه جزئيات پيدا و پنهان آن، بدون گم شدن و فراموش گشتن در لايه‌هاى هزار توى تاريخ و رسيدگى به حساب آن در روز موعود اشاره مى‌كند. از سوى ديگر با تصوير صحنه‌هاى فرا زمينى، حادثه را ناتمام تلقى‌مى‌كند و با ارزيابى آن بر‌مبناى معيارهايى متفاوت از شاخصهاى سنجش بشرى، از جايگاه بد و عذاب دردناك كافران خبر مى‌دهد
[10]: «اِنَّ الَّذينَ فَتَنُوا المُؤمِنينَ والمُؤمِنـتِ ثُمَّ لَم‌يَتوبوا فَلَهُم عَذابُ جَهَنَّمَ ولَهُم عَذابُ الحَريق» (بروج/ 85،10) چنان‌كه شمارى از مفسران نيز گفته‌اند، ظاهراً مراد از «الّذين» همه كافران شكنجه‌گر، اعم از اصحاب‌اخدود، مشركان مكه و ديگران هستند.[11] اين، با سبك بيانى قرآن سازگارتر است كه از حوادث خاص نتيجه عام و قابل صدق در همه جا و هميشه مى‌گيرد، افزون بر آن، ابتدائيه بودن جمله در كنار تصريح به «مؤمنات» بدون آنكه در گزارش مربوط به اصحاب اخدود آمده باشد: «وهُم عَلى ما يَفعَلونَ بِالمُؤمِنينَ شُهود» (بروج،85،7) مى‌تواند مؤيد اين ديدگاه باشد; امّا شمارى ديگر مراد از «الّذين» را، اصحاب اخدود و «فَتَنُوا» را اشاره به سوزاندن دانسته‌اند.[12] زمخشرى هر دو را جايز مى‌شمارد.[13] درباره وجه تفصيل بين«عَذابُ جَهَنَّم» و «عَذابُ الحَريق» كه اولى، دومى را نيز در بر دارد، بين مفسران اختلاف است; ديدگاه نخست، هر دو را مربوط به آخرت مى‌داند; ولى به سبب وجود انواع ديگرى از عذاب در جهنم، مانند زقّوم (دخان/ 44، 43)، غسلين (چرك و خون) (حاقّه/69،36) و مقامع (گرزهاى آتشين) (حجّ/22،21)، آن دو از هم تفكيك شده‌اند; عذاب جهنّم به سبب كفر كافران و عذاب سوزان به علت شكنجه مؤمنان در انتظار آنان است.[14] برخى، تناسب بين نوع شكنجه مؤمنان در حادثه اخدود با كيفر آن را سبب تصريح به «عَذابُ الحَريق» دانسته‌اند[15] و بالاخره ديدگاه سوم كه منسوب به فراء، قتاده، ابوالعاليه و زجاج است، عبارت «فَلَهُم عَذابُ جَهَنَّم» را اشاره به عذاب اخروى و جمله «و‌لَهُم عَذابُ الحَريق» را اشاره به آتش دنيا مى‌داند.[16] تفسير اين گروه به ديدگاه آن دسته از مفسران كه معتقدند خود كافران گرفتار شعله‌هاى آتش شدند، نزديك است. برخى نيز «عَذابُ الحَريق» را تفسير «عَذابُ جَهَنَّم» دانسته‌اند.[17]
قرآن در ادامه، ارزيابى ديگرى از حادثه به‌دست مى‌دهد كه براساس آن، زندگى دنيا با همه رنجها و لذتهايش پايان كار و شاخص ميزان حقيقى سود و زيان و شكست و پيروزى طرفين نيست (آل‌عمران/3،185)، از اين‌رو با خبر دادن از باغهاى بهشتى و نعمتهاى آن‌كه در انتظار مؤمنان صالح است آن را «فوز كبير» مى‌خواند: «اِنَّ الَّذينَ ءامَنوا وعَمِلُوا الصّــلِحـتِ لَهُم جَنّـتٌ تَجرى مِن تَحتِهَا الاَنهـرُ ذلِكَ الفَوزُ الكَبير» (بروج/ 85،11)، زيرا آنان در صورت دريغ كردن از جان خويش و پذيرفتن آيين كفر اين چنين رستگار نمى‌شدند.
داستان اخدود كه بدون شك يكى از سخت‌ترين انتقامها و قهرآميزترين برخوردهاى كافران با مؤمنان را گزارش مى‌كند، چه بسا در نوع خود بى‌نظير تلقى شده و در دل مؤمنان هراس افكند، ازاين‌رو به نظر مى‌رسد چنان‌كه پاره‌اى مفسران نيز گفته‌اند، آيات بعدى در ارتباط با حادثه و پيام كلى سوره، از جمله تأكيد و تقريرى از انذار و تبشير در آيات پيشين باشد
[18]، براى همين، انتقام قهرآميز خدا از كافران و مجازات سخت آنها بسيار شديدتر وصف مى‌شود[19]: «إِنّ‌بطش ربّك لشديد» (بروج/ 85،12) دلالت واژه «بطش» بر معناى برخورد قهرآميز در كنار دو حرف تأكيد و نيز واژه «شديد» ، ميزان شدت انتقام الهى را بيان مى‌كند. اين بخش از سوره افزون بر تهديد شكنجه‌گران قريش، از جمله با توجه به تعبير «ربّك» مى‌تواند پيامبر(صلى الله عليه وآله)و مؤمنان مورد آزار و شكنجه را اميدوار كرده، به يارى خداوند دلگرم سازد.[20] برخى مفسران معتقدند آيه «اِنَّهُ هُوَ يُبدِئُ ويُعيد» (بروج/85،13) با معرفى خدا به عنوان تنها منشأ پيدايش نخستين و دوباره هرچيزى شدت انتقام الهى را، تعليل و تبيين مى‌كند، زيرا خداوند قادر است از يك سو با پيشگيرى از مرگ كافران در پى عذاب و نكاستن از شدت آن، (فاطر/35، 36) و از سوى ديگر با برگرداندن جسم آنها پس از هربار سوختن به حالت پيش از آن (نساء/4،56) موجب تداوم و بيشتر شدن عذاب آنها شود، درحالى‌كه كافران تنها يك‌بار مى‌توانند مؤمنان را سوزانده و نابود كنند.[21] تفاسير ديگرى نيز براى آيه فوق گفته‌اند.[22]
برخى آيه «وهُوَ الغَفُورُ الوَدود» (بروج/ 85،14) را بشارت به مؤمنان درباره آمرزش و مودت فراوان خدا و برخى ديگر بشارت به كافران تائب دانسته و بعضى هم بين دو قول جمع‌كرده‌اند. آيات 15‌ـ‌18 گويا به اين پرسش احتمالى برخاسته از گزارش پاسخ مى‌دهد كه چرا بر خلاف بسيارى از نزاعهاى كفر و ايمان به روايت قرآن، كافران گرفتار عذاب نشده و مؤمنان نجات نيافتند؟ ازاين‌رو قرآن با مقايسه بين داستانهاى اخدود، فرعون و ثمود با نتيجه متفاوت هريك، از «فعال ما يشاء» بودن خدا براساس حكمت خويش سخن مى‌گويد: «فعّال لما يريد» (بروج/85،16) اراده او كه حاكم جهان و داراى كامل‌ترين ذات و صفات است:«ذوالعرش المجيد» (بروج/ 85، 15)، گاهى بر نجات مؤمنان مانند بنى‌اسرائيل، حاكميت چند صباح آنها و عذاب فرعون و سربازانش در اين دنيا، و گاهى نيز بر هلاكت همه قوم ثمود و نجات گروه مؤمنان: «هَل اَتـكَ حَديثُ الجُنود * فِرعَونَ وثَمود» (بروج‌/‌85‌،‌17‌ـ‌18) تعلق مى‌گيرد. گاهى هم مشيت او كشته شدن مؤمنان، پيروزى ظاهرى كافران و مهلت آنها تا روز قيامت را مى‌طلبد.[23] درك اين حقيقت كه همه حوادث ياد شده با نتايج متفاوت براساس اراده حكيمانه خداوند رقم‌مى‌خورد مايه آرامش پيامبر(صلى الله عليه وآله) و مؤمنان شده و آنان را به رضاى او راضى مى‌كند. برخى فعّال ما‌يشاء بودن خدا را در ارتباط با وعده و وعيد، و اشاره به داستان فرعون و ثمود را بيان نمونه‌اى از «بطش شديد» دانسته‌اند.[24] بعضى نيز معتقدند، خداوند با يادآورى آن داستانها پيامبر(صلى الله عليه وآله)را به صبر و پايدارى همانند پيامبر آنان فرا مى‌خواند.[25]
نكته آخر اينكه دعوت مؤمنان به مقاومت فرهنگى تا پاى جان براى حفظ هويت دينى و عدم پذيرش باورها و ارزشهاى غير توحيدى، از پيامهاى مهم اين داستان است. تاريخ اديان توحيدى كه جلوه‌هاى با شكوه و ماندگارى از پايدارى يكتاپرستان را روايت مى‌كند، نشان مى‌دهد كه مؤمنان همواره با انواع فشارهاى اجتماعى و آزار و اذيتهاى جسمى و روحى از سوى كافران رو‌به‌رو بوده و هستند. قرآن كه چنين مقاومتى را از مصاديق صبر در طاعت و جهاد فى‌سبيل‌اللّه مى‌داند، با استفاده از روش الگويى براى تربيت مؤمنان، افزون بر انبياى الهى از افراد و گروههاى موحدى چون اصحاب اخدود، ساحران فرعون (طه/20، 71‌ـ‌75)، مؤمن آل‌فرعون (مؤمن/40، 26‌ـ‌45)، آسيه همسر فرعون (تحريم/66، 1، 11)، اصحاب كهف (كهف/18، 13‌ـ‌20) و مسلمانان صدر اسلام (نحل/16،105، 110; آل‌عمران/3، 186) ياد مى‌كند كه به رغم حاكميت كافران و فرهنگ شرك‌آميز و كفرآلود بر جامعه، در برابر انواع فشارها و شكنجه‌ها مقاومت‌كرده، اغلب سر بر سر آيين خويش نهادند. اين كار آنان چنان بزرگ و با شكوه است كه خداوند آن را به غايت ستوده، يادشان را جاودانه و آنان را براى هميشه تاريخ، الگوى مؤمنان معرفى كرده‌است.
در مقابل، از سست باورانى ياد مى‌شود كه در مواجهه با فشارها و آزار و اذيت دين‌ستيزان، تاب‌نياورده، از ايمان خود دست كشيده‌اند: «ومِنَ النّاسِ مَن يَقولُ ءامَنّا بِاللّهِ فَاِذا اوذِىَ فِى‌اللّهِ جَعَلَ فِتنَةَ النّاسِ كَعَذابِ اللّهِ» (عنكبوت/29،10) قرآن خداباورى اينان را لقلقه زبان و تابعى از شرايط جامعه معرفى مى‌كند. (حجّ/22،11) نظر به اينكه آزار و اذيتها و فشارها براى تغيير هويت فرهنگى مؤمنان و جوامع توحيدى (آل‌عمران/3، 186) از يك سو و تماس فرهنگى بين جوامع توحيدى و غير توحيدى از سوى ديگر، همواره در جريان بوده و خواهد بود، داستان اصحاب اخدود و نظاير آن مى‌تواند بيانگر ديدگاه قرآن درباره فرهنگ‌پذيرى مؤمنان از كافران باشد كه براساس آن، تأثيرپذيرى در حوزه مؤلفه‌هاى اصلى فرهنگ، همانند باورها، ارزشها، ايدئولوژى و هنجارهاى غيرتوحيدى نفى شده و فشار اجتماعى، حاكميت فرهنگ غير توحيدى بر جامعه و پيروى اكثريت از آن هرگز دليل موجهى براى پذيرش آن شمرده نمى‌شود.
برخى احاديث اسلامى، در ستايش از پايدارى بر سر ايمان و دعوت به آن، از بعضى گذشتگان ياد مى‌كند كه به‌رغم تكه تكه شدن به وسيله ارّه، دست از آيين خود برنداشته‌اند.
[26] فقها با استناد به چنين رواياتى گفته‌اند: اگر كسى به گفتن سخنان كفرآميزى وادار شد، بهتر آن است كه مقاومت كرده، از گفتن آن خوددارى كند.[27]
در روايتى از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) و على(عليه السلام) ضمن پيشگويى درباره كشته شدن 7 نفر از نيكان كوفه در منطقه عذراء (قريه‌اى در شام)[28] آنان به اصحاب اخدود تشبيه شده‌اند.[29] در برخى نقلهاى اين روايت، آنان، همان حجر‌بن‌عدى و يارانش معرفى شده‌اند كه تنها گناهشان ايمان به خداوند عزيز و حميد بوده[30] و قتلشان موجب خشم خدا و اهل آسمان مى‌شود.[31] در برخى منابع، امام‌حسين(عليه السلام) و ياران او نيز به اصحاب اخدود تشبيه شده‌اند.[32]

منابع

الاخبار الطوال; اختيار معرفة الرجال; اضمحلال الامبراطورية الرومانية و سقوطها; الاعلام; اعلام قرآن; اعلام‌الورى باعلام الهدى; الاغانى; انوار التنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى; البداية والنهايه; البدء و التاريخ; بين‌الحبشة و العرب; تاج‌العروس من جواهرالقاموس; تاريخ اسلام; تاريخ الامبراطورية البيزنطيه; تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان; تاريخ الجاهليه; تاريخ سنى ملوك الارض و الانبياء; تاريخ الامم و الملوك، طبرى; تاريخ‌العرب; التاريخ الكبير; تاريخ اليعقوبى; تاريخ اليهود فى بلاد العرب; تحفة الاحوذى فى شرح الترمذى; التحقيق فى كلمات‌القرآن; تذكرة الحفاظ; ترتيب كتاب العين; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير;; تفسيرالقمى; التفسير الكبير; التفسير المنير فى‌العقيدة و الشريعة والمنهج; تفسير نمونه; تنقيح المقال فى علم الرجال; تهذيب التهذيب; تهذيب‌اللغه; التيجان فى ملوك حمير; جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى; دراسات تاريخية من القرآن‌الكريم; دراسات فى تاريخ‌العرب; الدرالمنثور فى التفسيربالمأثور; روض‌الجنان و روح‌الجنان; سعدالسعود للنفوس; سنن الترمذى; سير اعلام النبلاء; السيرة النبويه، ابن‌هشام; شيخ المضيرة ابوهريره; الطبقات الكبرى; عرائس‌المجالس فى قصص الانبياء; العرب على حدود بيزنطة و ايران; عيون الاخبار; فجرالاسلام; الفرقان فى تفسير القرآن; قاموس الرجال; قصص الرحمن فى ظلال القرآن; الكامل فى التاريخ; الكامل فى ضعفاء الرجال; كتاب‌الشهداء الحميريين; كتاب المحن; كتاب مقدس; الكشاف; كمال‌الدين و تمام النعمه; كيهان انديشه; لسان‌العرب; مجلة المجمع العلمى العربى بدمشق; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; مجمل‌التواريخ والقصص; المحبر; المستفاد من قصص القرآن; مسند احمد‌بن‌حنبل; المعارف; معجم‌البلدان; معجم رجال‌الحديث; مع قصص السابقين فى القرآن; مفردات الفاظ القرآن; المفصل فى تاريخ العرب قبل الاسلام; من قصص‌التنزيل; موسوعة التاريخ الاسلامى; ميزان الاعتدال; الميزان فى تفسيرالقرآن; النكت والعيون، ماوردى.
على اسدى




[1]. المصباح، ج2، ص333; مفردات، ص475،«صحب».
[2]. مفردات، ص‌475.
[3]. همان، ص‌276; تهذيب اللغه، ج‌6، ص‌560; لسان‌العرب، ج‌4، ص‌33، «خدد».
[4]. ترتيب‌العين، ص‌214; لسان‌العرب، ج‌4، ص‌33; تهذيب اللغه، ج‌6، ص‌560، «خدد».
[5]. التحقيق، ج‌3، ص‌24‌ـ‌25، «خدد».
[6]. بين الحبشة والعرب، ص‌103‌ـ‌105.
[7]. جامع‌البيان، مج‌15، ج30، ص‌170; التبيان، ج10، ص‌316; الكشاف، ج‌4، ص‌729; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌709; زادالمسير، ج‌9، ص‌74‌ـ‌75; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌193; تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌526; تفسير بيضاوى، ج‌4، ص‌401; الميزان، ج‌20، ص251.
[8]. دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج‌9، ص‌105.
[9]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌167; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌709; التفسيرالكبير، ج‌31، ص‌119.
[10]. التفسيرالكبير، ج31، ص119; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌160.
[11]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌709; التفسير الكبير، ج‌31، ص‌119; روح المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌157.
[12]. الميزان، ج‌20، ص‌251.
[13]. فى ظلال‌القرآن، ج‌6، ص‌3873; مع قصص السابقين فى‌القرآن، ج‌3، ص‌272.
[14]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌170‌ـ‌171; الكشاف، ج‌4، ص‌731; مجمع البيان، ج‌10، ص‌709.
[15]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌170‌ـ‌171; الكشاف، ج‌4، ص‌731; مجمع البيان، ج‌10، ص‌709.
[16]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌709; فى ظلال‌القرآن، ج‌6، ص‌3871‌ـ‌3872; مع قصص‌السابقين فى‌القرآن، ج‌3، ص‌315.
[17]. الكشاف، ج‌4، ص‌732; الميزان، ج‌20، ص‌251; الفرقان، ج‌30، ص‌265.
[18]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌434; البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌182; الكامل، ج‌1، ص‌425.
[19]. مسند احمد، ج7، ص27‌ـ‌28; المحاسن، ص‌250; بحارالانوار، ج‌14، ص‌438‌ـ‌444.
[20]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌165; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌705‌ـ‌707; الدرالمنثور، ج‌8، ص‌465‌ـ‌466.
[21]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌167; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌709; التفسيرالكبير، ج‌31، ص‌119.
[22]. تاريخ يعقوبى، ج1، ص199; الكامل، ج1، ص429; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌191.
[23]. بين الحبشة و اليمن، ص‌51‌; المفصل، ج‌3، ص‌464.
[24]. بين الحبشة و اليمن، ص‌51‌; المفصل، ج‌3، ص‌464.
[25]. المفصل، ج2، ص507; معجم‌البلدان، ج5، ص266; فجرالاسلام، ج‌1، ص‌44.
[26]. تاريخ اسلام، ص‌25‌ـ‌35; الشهداء الحميريين، ص‌23.
[27]. المفصل، ج‌7، ص‌282.
[28]. المفصل، ج‌2، ص‌626‌ـ‌627; ج‌7، ص‌282.
[29]. التيجان، ص‌301; المعارف، ص‌637; العرب على حدود بيزنطة و ايران، ص‌89‌ـ‌105.
[30]. المفصل، ج‌3، ص‌462‌ـ‌463، 469‌ـ‌470.
[31]. بين‌الحبشة والعرب، ص‌45.
[32]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ص‌330‌ـ‌331.
[33]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ص‌330‌ـ‌331.
[34]. تاريخ ايرانيان و عربها در زمان ساسانيان، ص‌330‌ـ‌331.
[35]. ر.ك: دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص108.
[36]. ر.ك: دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج9، ص108.
[37]. بين‌الحبشة والعرب، ص‌46‌ـ‌47.
[38]. ر.ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج‌9، ص‌106‌ـ‌108.
[39]. ر.ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج‌9، ص‌106‌ـ‌108.
[40]. همان، ص‌108‌ـ‌109.
[41]. همان، ص‌108‌ـ‌109.
[42]. الشهداء الحميريين، ص‌16‌ـ‌17.
[43]. همان، ص‌109.
[44]. دائرة‌المعارف بزرگ اسلامى، ج‌9، ص‌109.
[45]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌434; البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌182; الكامل، ج‌1، ص‌428‌ـ 429.
[46]. بين الحبشة والعرب، ص‌52‌ـ‌55.
[47]. همان، ص‌50.
[48]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌434; البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌182‌ـ‌185; الكامل، ج‌1، ص‌425‌ـ‌430.
[49]. الكامل، ج‌1، ص‌313، 426; تذكرة‌الحفاظ، ج‌1، ص‌100‌ـ‌101; سير اعلام‌النبلاء، ج‌4، ص‌545.
[50]. شيخ المضيره، ص‌24.
[51]. الطبقات، ج‌6، ص‌70‌ـ‌71; تذكرة‌الحفاظ، ج‌1، ص‌100‌ـ‌101; ميزان‌الاعتدال، ج‌4، ص‌352.
[52]. تاريخ يعقوبى، ج‌1، ص‌199; تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌436; الكامل، ج‌1، ص‌426.
[53]. البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌182‌ـ‌183; تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌436.
[54]. عرائس المجالس، ص‌438; روض‌الجنان، ج‌20، ص‌216.
[55]. البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌182‌ـ‌183; تاريخ يعقوبى، ج‌1، ص199; تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌436.
[56]. تحفة الاحوذى، ج‌8، ص‌182‌ـ‌183.
[57]. المفصل، ج‌6، ص‌611.
[58]. سنن ترمذى، ج‌5، ص‌107.
[59]. همان; مسند احمد، ج‌7، ص‌27‌ـ‌28; صحيح مسلم، ج‌9، ص‌471‌ـ‌474.
[60]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌189، 193; تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌527.
[61]. الطبقات، ج‌3، ص‌170; اختيار معرفة الرجال، ج‌1، ص‌189; الاعلام، ج‌3، ص‌210.
[62]. تحفة الاحوذى، ج‌9، ص‌183.
[63]. تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌527.
[64]. الكامل، ج‌1، ص‌429.
[65]. تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌191.
[66]. مجمل‌التواريخ، ص‌169; الاخبارالطوال، ص‌61; البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌179‌ـ 180.
[67]. موسوعة التاريخ الاسلامى، ج‌1، ص‌129.
[68]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌436.
[69]. المعارف، ص‌637.
[70]. البدء و التاريخ، ج‌3، ص‌182; الاغانى، ج‌22، ص‌320‌ـ‌321; المحبر، ص‌368.
[71]. البدء و التاريخ، ج‌3، ص‌183; تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌436; السيرة النبويه، ج‌1، ص‌35.
[72]. البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌182; التيجان، ص‌301; المعارف، ص‌637.
[73]. عرائس المجالس، ص‌439; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌192; التفسير الكبير، ج‌31، ص‌118.
[74]. تاريخ طبرى، ج1، ص436; الكامل، ج1، ص‌429; السيرة‌النبويه، ج‌1، ص‌35.
[75]. المحن، ص‌119.
[76]. مجمع البيان، ج‌10، ص‌707; عرائس المجالس، ص‌439.
[77]. دراسات تاريخيه، ج‌1، ص‌362.
[78]. تاريخ اليهود، ص‌45.
[79]. بيّنات، ش‌21، ص‌51.
[80]. بيّنات، ش‌21، ص‌51.
[81]. تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌528; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌191; معجم‌البلدان، ج‌5، ص‌268.
[82]. تاريخ‌الجاهليه، ص74; معجم‌البلدان، ج‌5، ص‌268; دراسات تاريخيه، ج‌1، ص‌365.
[83]. موسوعة‌التاريخ الاسلامى، ج‌1، ص‌129.
[84]. كيهان انديشه، ش‌70، ص‌28; اعلام‌قرآن، ص‌138.
[85]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌707; المحاسن، ص‌250; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌191.
[86]. الدرالمنثور، ج‌7، ص‌306.
[87]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌166; الدرالمنثور، ج‌8، ص‌465‌ـ‌466.
[88]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌165‌ـ‌166; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌706; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌191.
[89]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌167; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌191.
[90]. كمال الدين، ص‌226; نوادر المعجزات، ص‌13; تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌526.
[91]. اعلام قرآن، ص‌138.
[92]. كتاب مقدس، دانيال 3: 1‌ـ‌26.
[93]. المفصل، ج‌6، ص‌615.
[94]. دراسات تاريخيه، ج‌1، ص‌364.
[95]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌169.
[96]. التفسيرالكبير، ج31، ص119; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌160.
[97]. البدء والتاريخ، ج‌3، ص‌180‌ـ‌181.
[98]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌165‌ـ‌169; تفسيرقرطبى، ج‌19، ص‌189; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌151‌ـ‌160.
[99]. البدء والتاريخ، ج3، ص203; تاريخ سنى ملوك‌الارض والانبياء، ص‌72; المعارف، ص‌648.
[100]. تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌529; التفسير الكبير، ج‌31، ص‌118; الميزان، ج‌20، ص‌257.
[101]. تفسير ابن‌كثير، ج‌4، ص‌529; البداية والنهايه، ج‌2، ص‌103.
[102]. دراسات تاريخيه، ج‌1، ص‌363‌ـ‌364.
[103]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌707; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌191; تفسيرابن‌كثير، ج‌4، ص‌529‌ـ‌530.
[1]. فى ظلال القرآن، ج‌6، ص‌3873.
[2]. جامع‌البيان، مج15، ج30، ص169ـ170; الكشاف، ج‌4، ص‌729; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌708.
[3]. الكشاف، ج‌4، ص‌729‌ـ‌730; تفسير بيضاوى، ج‌4، ص‌400; الميزان، ج‌20، ص‌248‌ـ‌249.
[4]. تفسير قرطبى ج‌19، ص‌189; روح المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌157; الميزان، ج‌20، ص‌251.
[5]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌165; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌709; تفسيرابن‌كثير، ج‌4، ص‌526.
[6]. تفسير ثعالبى، ج‌4، ص‌400.
[7]. روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌157; فى ظلال القرآن، ج‌6، ص3873; الميزان، ج‌20، ص251.
[8]. التفسير الكبير، ج‌31، ص‌120; فى ظلال‌القرآن، ج‌6، ص‌3871، 3874; المنير، ج‌30، ص‌159.
[9]. الميزان، ج‌20، ص‌251; فى ظلال القرآن، ج‌6، ص‌3873; الفرقان، ج‌30، ص‌265.
[10]. فى ظلال القرآن، ج‌6، ص‌3874; مع قصص السابقين فى القرآن، ج‌3، ص‌279‌ـ‌282.
[11]. التفسيرالكبير، ج31، ص122; روح‌المعانى، مج‌16، ج‌30، ص‌162; الميزان، ج‌20، ص‌252.
[12]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌172; مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌710; تفسير بيضاوى، ج‌4، ص‌402.
[13]. الكشاف، ج‌4، ص‌732.
[14]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌710.
[15]. فى ظلال القرآن، ج‌6، ص‌3874; الفرقان، ج‌30، ص‌266.
[16]. جامع البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌172; تفسير قرطبى، ج‌19، ص‌194.
[17]. المنير، ج‌30، ص‌161.
[18]. مجمع‌البيان، ج10،ص710; الميزان، ج20،ص252.
[19]. فى ظلال القرآن، ج‌6، ص‌3875.
[20]. الميزان، ج‌20، ص‌253.
[21]. الميزان، ج‌20، ص‌253.
[22]. جامع‌البيان، مج‌15، ج‌30، ص‌173; زادالمسير، ج‌9، ص‌78; التفسيرالكبير، ج‌31، ص‌123.
[23]. فى ظلال القرآن، ج‌6، ص‌3875; مع قصص السابقين فى القرآن، ج‌3، ص‌321.
[24]. الميزان، ج‌20، ص‌254.
[25]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌711.
[26]. المحاسن، ص‌250‌; الكافى، ج‌8‌، ص‌248‌; تفسير‌قرطبى، ج‌19، ص‌193.
[27]. المغنى، ج‌10، ص‌107، 109.
[28]. تاريخ طبرى، ج‌2، ص‌228‌ـ‌229; البداية والنهايه، ج‌8، ص‌40‌ـ‌45.
[29]. المناقب، ج‌2، ص‌307; الغارات، ج‌2، ص‌815; الغدير، ج‌11، ص‌54.
[30]. تاريخ دمشق، ج‌12، ص‌227; البداية والنهايه، ج‌8، ص‌44‌ـ‌45; شذرات الذهب، ج‌1، ص‌57.
[31]. تاريخ دمشق، ج12، ص227; الاصابه، ج2، ص33; البداية والنهايه، ج‌8، ص‌44.
[32]
. سعدالسعود، ص‌274‌ـ‌275.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اصحاب‌ اخدود

اصحاب‌ اخدود

فرامرز حاج ‌منوچهري‌

اَصْحاب‌ِ اُخْدود، نام‌ قومى‌ كه‌ در قرآن‌ كريم‌ از آنان‌ يادي‌ به‌ ميان‌ آمده‌ است‌ و غالب‌ مفسران‌، آنان‌ را گروهى‌ مؤمنان‌ِ عذاب‌ شده‌ از سوي‌ كافران‌ دانسته‌اند.
واژة اخدود، بر وزن‌ اُفعول‌ در لغت‌ به‌ معناي‌ «شكافى‌ در زمين‌» آمده‌ است‌. اين‌ واژه‌ از نظر ساختار صرفى‌ مفرد است‌ و جمع‌ آن‌را اخاديد گفته‌اند (نك: خليل‌، 4/138؛ ازهري‌، 6/560).برخى‌ از محققان‌، چون‌ عبدالمجيد عابدين‌ معتقدند كه‌ اين‌ كلمه‌ ريشه‌ در زبان‌ عربى‌ ندارد و وامواژه‌اي‌ است‌ از زبان‌ جعزي‌ حبشه‌ يا زبانهاي‌ باستانى‌ يمن‌. عابدين‌ ريشة حبشى‌ «حَدَد» به‌ معنى‌ «ايجاد برش‌ در زمين‌» را براي‌ واژه‌ پيشنهاد كرده‌ است‌ و با اقامة شواهدي‌، سعى‌ دارد نشان‌ دهد كه‌ كلمة اخدود، در اصل‌ جمع‌، و نه‌ مفرد بوده‌ است‌ (نك: 103- 105).
متن‌ داستان‌، آنگونه‌ كه‌ به‌ اشاره‌ در قرآن‌ كريم‌ آمده‌، از اين‌ قرار است‌ كه‌ توسط جماعتى‌ از كافران‌، آتشى‌ عظيم‌ افروخته‌ شد تا گروهى‌ از مؤمنان‌ را، به‌ آن‌ آتش‌ بسوزانند و خشم‌ آنان‌ بر مؤمنان‌، جز به‌ جهت‌ ايمانى‌ راستين‌ به‌ خداوند نبوده‌ است‌ (بروج‌/85 /4- 8).
غالب‌ مفسران‌، واژة قُتِل‌ را در آية «قُتِل‌ اصحاب‌ُ الاخدود» وجه‌ اخباري‌ تلقى‌ كرده‌، و آن‌ را خبري‌ از كشتار مؤمنان‌ يا اصحاب‌ اخدود از سوي‌ كافران‌ِ افروزندة اخدود دانسته‌اند؛ در حالى‌ كه‌ گروهى‌ از مفسران‌، «قُتِل‌» را در آيه‌، نه‌ اِخبار، كه‌ به‌ معناي‌ لعن‌ و نفرين‌ گرفته‌اند. از اينان‌، جماعتى‌ چون‌ نحاس‌ (5/192)، طبري‌ ( تفسير، 30/86 - 87)، ابوحيان‌ (8/450) و فخرالدين‌ رازي‌ (31/119) و جز آنان‌، بر آنند كه‌ كشته‌ شدگان‌ در اين‌ واقعه‌، گروه‌ مؤمنان‌ بوده‌اند، در حالى‌ كه‌ برخى‌ ديگر از مفسران‌ كشته‌ شدگان‌ را كافران‌ دانسته‌اند؛ از جمله‌ ربيع‌ بن‌ انس‌ و واقدي‌ معتقدند وقتى‌ مؤمنان‌ در آتش‌ افكنده‌ شدند، خداوند آسيب‌ آتش‌ را از آنان‌ دور كرد، پس‌ آتش‌ زبانه‌ كشيد و كفاري‌ را كه‌ در كنار آتش‌ به‌ نظاره‌ نشسته‌ بودند، فراگرفت‌. اين‌ سخن‌، به‌ تفسير فراء، قتاده‌، ابوالعاليه‌ و زجاج‌ نيز نزديك‌ است‌ كه‌ عبارت‌ «فلهم‌ عذاب‌ جهنم‌» را اشاره‌ به‌ عذاب‌ آخرت‌ و عبارت‌ «و لهم‌ عذاب‌ الحريق‌» را به‌ آتش‌ دنيوي‌ راجع‌ دانسته‌اند و به‌ عذابى‌ مثل‌ زده‌اند كه‌ كافران‌ به‌ هنگام‌ آزار مؤمنان‌ تحمل‌ كردند (نك: فراء، 3/253؛ ثعلبى‌، 439؛ فخرالدين‌ رازي‌، ابوحيان‌، همانجاها).
مفسران‌ و نويسندگان‌ مسلمان‌ انگيزة اشارة قرآن‌ به‌ اين‌ داستان‌ را موردتوجه‌ قرار داده‌اند و بيشتر بر اين‌ باورند كه‌ چون‌ در زمان‌ پيامبراكرم‌(ص‌) مسلمانان‌ مكه‌ از سوي‌ قريش‌ مورد آزار و اذيت‌ بسيار قرار مى‌گرفتند، اين‌ داستان‌ در قالب‌ آيات‌ قرآنى‌ بر پيامبر(ص‌) نازل‌ شد تا افزون‌ بر نكوهش‌ و نفرين‌ كافران‌ قريش‌ و برانگيختن‌ حس‌ مقاومت‌ مسلمانان‌، از صبر و پايداري‌ و استحكام‌ ايمان‌ ايشان‌ قدردانى‌ به‌ عمل‌ آمده‌ باشد. در اين‌ ميان‌ برخى‌ از گوشه‌هاي‌ داستان‌، همچون‌ شكيبايى‌ اصحاب‌ اخدود در برابر دشواريها، باز نمودن‌ و باز گفتن‌ حق‌ و دعوت‌ به‌ اسلام‌ همانند كردار عبدالله‌ بن‌ ثامر، ايمان‌ تزلزل‌ ناپذير به‌ دين‌ حق‌، حتى‌ در ميان‌ كودكان‌، موردتوجه‌ مفسران‌ قرار گرفته‌ است‌ (نك: زمخشري‌، 4/729-730؛ فخرالدين‌رازي‌، 31/117-119؛ قرطبى‌، 19/293؛ ابوحيان‌، 8/449). گفتنى‌ است‌ از همين‌ رو، گاه‌ در منابع‌ اسلامى‌، به‌ سان‌ اسوه‌اي‌ در صبر بر مصائب‌، اصحاب‌ اخدود را مثل‌ آورده‌اند (نك: ابوالعرب‌، 407؛ زمخشري‌، همانجا).
داستان‌ اخدود در منابع‌ اسلامى‌: داستان‌ اصحاب‌ اخدود طبعاً در منابع‌ قصص‌ قرآن‌ تفصيل‌ يافته‌، و گسترش‌ روايى‌ آن‌، پيوستن‌ بخشهاي‌ اصيل‌ و تاريخى‌ داستان‌ به‌ اساطير و شخصيت‌پردازيها را به‌ همراه‌ داشته‌ است‌. آنچه‌ در منابع‌ روايى‌، در مقام‌ مقدمه‌چينى‌ براي‌ جريان‌ اخدود بيان‌ گشته‌، و در بر دارندة جريان‌ ايمان‌ آوردن‌ اهل‌ نجران‌ به‌ دين‌ مسيحيت‌ است‌، به‌ گونه‌هايى‌ مختلف‌ در روايات‌ بازتاب‌ يافته‌ است‌. به‌ طور كلى‌، روايات‌ مربوط به‌ اين‌ بخش‌ را مى‌توان‌ به‌ دو گونه‌ تقسيم‌ كرد:
در گونة نخست‌، يعنى‌ روايت‌ وهب‌ بن‌ منبه‌، آغاز داستان‌ با شخصيتى‌ فيميون‌ نام‌ است‌ كه‌ به‌ عنوان‌ دينداري‌ صالح‌ و زاهد، و مردي‌ مستجاب‌ الدعوه‌ و صاحب‌ كرامت‌ معرفى‌ شده‌ است‌. او كه‌ از شناساندن‌ شخصيت‌ خود به‌ مردمان‌ پرهيز داشت‌، هرگاه‌ در دياري‌ شناخته‌ مى‌شد، آن‌ را ترك‌ مى‌گفت‌ و از همين‌ رو از دياري‌ به‌ دياري‌ در انتقال‌ بود. در يكى‌ از اقامتگاهها، شخصى‌ صالح‌ نام‌، شيفتة شخصيت‌ او شد و با او همراه‌ گشت‌. برپاية اين‌ روايت‌، فيميون‌ و صالح‌ راه‌ به‌ نجران‌ بردند و مردم‌ آن‌ ديار را به‌ ديانت‌ مسيح‌ (ع‌) رهنمون‌ گشتند (نك: ابن‌ هشام‌، السيرة...، 1/32- 35). داستان‌ در اين‌ گونة خود، در ادامه‌ با پراكندگى‌ گسترده‌اي‌ در روايات‌ روبه‌رو مى‌گردد. زمانى‌ كه‌ فيميون‌ به‌ نجران‌ درآمد، مردم‌ شهر را در حال‌ پرستش‌ درخت‌ بزرگى‌ يافت‌ كه‌ به‌ زيور آراسته‌ شده‌ بود (قس‌: ه د، اصحاب‌ رس‌). فيميون‌ دعوت‌ به‌ دين‌ الهى‌ را از خانه‌اي‌ آغاز كرد كه‌ ميزبان‌ او بود و به‌ زودي‌ دعوت‌ خود را چنان‌ در ميان‌ نجرانيان‌ گسترش‌ داد كه‌ پرستش‌ درخت‌ نزد آنان‌ منسوخ‌ گرديد و خداي‌ خالق‌ به‌ عنوان‌ تنها معبود سزاوار پرستش‌ شناخته‌ شد و دين‌ مسيح‌ (ع‌)، ديانت‌ غالب‌ در ميان‌ مردمان‌ گرديد (همانجا).
گونة دوم‌ داستان‌، بر پاية روايتى‌ از محمد بن‌ كعب‌ قُرَظى‌ و نيز شنيده‌هاي‌ ابن‌ اسحاق‌ از شخصى‌ نجرانى‌ استوار است‌ كه‌ در اساس‌ با داستان‌ وهب‌ شباهتهايى‌ دارد. در اين‌ قصه‌ چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ نجرانيان‌ روزگاري‌ مردمانى‌ مشرك‌ و بت‌پرست‌ بودند. در قريه‌اي‌ به‌ نزديكى‌ نجران‌، ساحري‌ سكنى‌ داشت‌ كه‌ نجرانيان‌ را سحر مى‌آموخت‌. وقتى‌ شخصيت‌ الهى‌ داستان‌ (مقصود فيميون‌ است‌ كه‌ در اين‌ روايت‌ نام‌ او به‌ صراحت‌ نيامده‌ است‌) به‌ آنجا رسيد، در نزديكى‌ قرية ساحر، خيمه‌اي‌ برپا كرد و زمينه‌ را براي‌ تبليغ‌ دين‌ يكتاپرستى‌ فراهم‌ ساخت‌. در اين‌ ميان‌ شخصى‌ به‌ نام‌ ثامر، فرزند خود عبدالله‌ را بر آن‌ داشت‌ تا نزد ساحر رفته‌، علم‌ آموزد. عبدالله‌ را در راه‌ رسيدن‌ به‌ خانة ساحر، گذار از خيمة فيميون‌ بود و رفتار فيميون‌ او را چنان‌ مجذوب‌ ساخت‌ كه‌ گه‌گاه‌ به‌ خيمة او وارد مى‌شد. او كه‌ محضر فيميون‌ را بر درس‌ ساحر ترجيح‌ مى‌داد، پس‌ از چندي‌ به‌ بهانة حضور در درس‌ ساحر، نزد فيميون‌ مى‌شتافت‌.
در روايت‌ چنين‌ آمده‌ كه‌ عبدالله‌ به‌ ترفندي‌ اسم‌ اعظم‌ را از فيميون‌ بياموخت‌ و به‌ اموري‌ خارق‌ عادت‌ پرداخت‌. پادشاه‌ بت‌پرست‌ آن‌ ديار چون‌ از راز وي‌ آگاهى‌ يافت‌، بياشفت‌ و به‌ قتل‌ او فرمان‌ داد، ولى‌ هيچ‌ حيلت‌ در كشتن‌ وي‌ كارگر نيفتاد و سرانجام‌ عبدالله‌ او را آگاه‌ كرد كه‌ تنها در صورت‌ گرويدن‌ به‌ دين‌ وي‌، توان‌ كشتن‌ او را خواهد يافت‌. پادشاه‌ در دم‌ ايمان‌ آورد و ضربت‌ نه‌ چندان‌ سخت‌ او بر عبدالله‌ با عصايش‌، به‌ گونه‌اي‌ اسرارآميز به‌ مرگ‌ عبدالله‌ و سپس‌ پادشاه‌ منجر شد. با ديدن‌ اين‌ رويداد، مردم‌ نجران‌ به‌ صدق‌ باور عبدالله‌ پى‌ بردند و دين‌ او را بر حق‌ دانستند (نك: ابن‌ هشام‌، همان‌، 1/35- 36؛ طبري‌، تاريخ‌، 2/121-122، قس‌: تفسير، 30/85 - 86). در منابع‌ حديثى‌ نيز روايتى‌ بسيار نزديك‌ به‌ اين‌ گونه‌ از داستان‌ ديده‌ مى‌شود كه‌ روايت‌ صهيب‌ از پيامبر(ص‌) است‌ (نك: احمد بن‌ حنبل‌، 6/16- 18؛ مسلم‌، 2/598 -599؛ ترمذي‌، 5/437-439).
منابع‌ اسلامى‌ در بسط ادامة داستان‌، به‌ نقل‌ و تفصيل‌ جريان‌ ذونواس‌، پادشاه‌ يهودي‌ حمير پرداخته‌، و دشمنى‌ او با مسيحيان‌ نجران‌ را عنوان‌ ساخته‌اند كه‌ به‌ لشكركشى‌ او به‌ نجران‌، افروختن‌ اخدود و كشتار مؤمنان‌ انجاميده‌ است‌ (براي‌ تفصيل‌، نك: سطور بعد).
افزون‌ بر روايات‌ مشهور كه‌ اصحاب‌ اخدود را با مسيحيان‌ نجران‌ و ذو نواس‌ پيوند داده‌اند، رواياتى‌ پراكنده‌ نيز در منابع‌ تفسيري‌ و داستانى‌ وجود دارد كه‌ جريان‌ اصحاب‌ اخدود را به‌ امتهاي‌ ديگر مرتبط مى‌سازد. از جمله‌ قولى‌ منتسب‌ به‌ ابن‌ عباس‌ و عطية عوفى‌ وجود دارد كه‌ اصحاب‌ اخدود را از بنى‌ اسرائيل‌ دانسته‌، و احتمال‌ داده‌اند كه‌ ايشان‌، همان‌ كشتگان‌ از اصحاب‌ دانيال‌ نبى‌ (ع‌) بوده‌اند (طبري‌، همانجا؛ قرطبى‌، 19/ 290). نقل‌ ابن‌ كثير (7/260-261) مبنى‌ بر اينكه‌ بخت‌ نصر در بابل‌ مردم‌ را امر به‌ سجدة بتان‌ كرد و تنها دانيال‌ و دو تن‌ از پيروانش‌ از اين‌ امر سر باز زدند، شايان‌ توجه‌ مى‌نمايد. بخت‌ نصر فرمان‌ داد تا متمردان‌ از اين‌ فرمان‌ را در آتش‌ افكنند؛ اما دانيال‌ و يارانش‌ از آتش‌ به‌ سلامت‌ رسته‌، آسيبى‌ نديدند (نيز نك: بيرونى‌، 464؛ قس‌: صحيفة دانيال‌، باب‌ 3).
در روايتى‌ ديگر چنين‌ آمده‌ كه‌ كشندة اصحاب‌ اخدود پادشاهى‌ از مجوس‌ بوده‌ است‌ (نك: ثعلبى‌، 438-439؛ زمخشري‌، 4/730-731). گفتنى‌ است‌ پرداخت‌ اين‌ حكايت‌ دربارة نقش‌ خواهر پادشاه‌ در تشويق‌ او به‌ كشتار مؤمنان‌، شباهتى‌ بسيار به‌ داستان‌ آحاب‌، پادشاه‌ بنى‌ اسرائيل‌ و همسرش‌ ايزابل‌ در عهد عتيق‌ («اول‌ پادشاهان‌»، باب‌ 21) دارد. سرانجام‌ بايد به‌ روايتى‌ در محاسن‌ برقى‌ (ص‌ 250) اشاره‌ كرد، مبنى‌ بر اينكه‌ خداوند پيامبري‌ حبشى‌ را بر قومش‌ مبعوث‌ گردانيد (راوندي‌، 246)؛ كفار قوم‌ در نبردي‌ مؤمنان‌ را شكست‌ دادند و اسيران‌ ايشان‌ را در «اخدودي‌» سوزاندند (نيز براي‌ اخدود در ميان‌ قوم‌ نبط، نك: طوسى‌، 277).
اين‌ پراكندگى‌ در مضمون‌ روايات‌، اگرچه‌ مى‌تواند در مقام‌ داوري‌ و گزينش‌، ترديدي‌ را پديد آورد، ولى‌ نگرش‌ مفسرانى‌ چون‌ فخرالدين‌ رازي‌ (31/118-119) بر اين‌ پايه‌ استوار است‌ كه‌ اين‌ اختلاف‌ در روايت‌، الزاماً به‌ معنى‌ تعارض‌ نيست‌. به‌ باور او، محتمل‌ است‌ كه‌ جماعتى‌ مطابق‌ با مشخصات‌ اصحاب‌ اخدود بيش‌ از يك‌ گروه‌ بوده‌ باشند. شايد اين‌ گفتة برخى‌ مفسران‌ تابعين‌ نيز شايان‌ توجه‌ باشد كه‌ در گذشته‌، بيش‌ از يك‌ بار مصداق‌ داستان‌ اصحاب‌ اخدود تحقق‌ يافته‌، و بنا به‌ نقل‌ عبدالرحمان‌ بن‌ جبير، اصحاب‌ اخدود يك‌بار در زمان‌ تُبَّع‌ در يمن‌، ديگر بار در زمان‌ كنستانتين‌ در قسطنطنيه‌ و باري‌ ديگر در زمان‌ بخت‌ نصر در بابل‌ مصداق‌ يافته‌ است‌. همچنين‌ در نقلى‌ از سُدّي‌، مصاديق‌ سه‌ گانة داستان‌ اخدود، يكى‌ در عراق‌، ديگري‌ در شام‌ و سوم‌ در يمن‌ بوده‌ است‌ (براي‌ اين‌ دست‌ روايات‌، نك: ثعلبى‌، 438؛ ابن‌ كثير، 7/259-261).
زمينه‌هاي‌ تاريخى‌ جريان‌ اخدود: آنچه‌ در منابع‌ اسلامى‌ به‌ عنوان‌ قول‌ مشهور در تفصيل‌ داستان‌ اصحاب‌ اخدود ياد شده‌ است‌، در اساس‌ با واقعه‌اي‌ تاريخى‌ ارتباط مى‌يابد كه‌ چندگاهى‌ پيش‌ از ظهور اسلام‌ در جنوب‌ شبه‌ جزيره‌ براي‌ مسيحيان‌ نجران‌ رخ‌ داده‌ است‌. از منابع‌ مختلف‌ مسيحى‌، اعم‌ از سريانى‌ و حبشى‌، مجموعه‌اي‌ از اطلاعات‌ به‌ دست‌ مى‌آيد كه‌ در تحليل‌ تاريخى‌ اين‌ رخداد، كارآيى‌ شايان‌ توجهى‌ دارد؛ اين‌ منابع‌ عبارتند از «نامة سيمون‌ بت‌ ارشام‌» به‌ رئيس‌ دير جبله‌، نيز «كتاب‌ حميريان‌» كه‌ در آن‌ از حملة مسروق‌ پادشاه‌ كافر حمير به‌ نجران‌ سخن‌ رفته‌ است‌، كتاب‌ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، «سرود يوحناي‌ افسوسى‌» و گزارش‌ يعقوب‌ رهاوي‌ (براي‌ فهرستى‌ از منابع‌ مسيحى‌ در اين‌ باره‌، نك: موبرگ‌، .(24-25
يكى‌ از كهن‌ترين‌ اين‌ اسناد، نامة سيمون‌ بت‌ ارشام‌ است‌ كه‌ نويسندة آن‌ در سال‌ 835 سلوكى‌/524م‌ به‌ عنوان‌ سفير صلح‌ يوستى‌نيانوس‌ امپراتور بيزانس‌ نزد پادشاه‌ حيرة منذر سوم‌ گسيل‌ شده‌ بود و حضور او در دربار حيره‌، با رسيدن‌ نامه‌اي‌ از سوي‌ شاه‌ حمير به‌ منذر مصادف‌ بود؛ در آن‌ نامه‌ پادشاه‌ حمير از كشتار مسيحيان‌ نجران‌ سخن‌ به‌ميان‌ آورده‌، و از منذر نيز خواسته‌ بود تا با مسيحيان‌ قلمرو خود همان‌ كند (براي‌ متن‌ نامه‌، نك: جفري‌، .(204-216 منابع‌ كهن‌ ديگر نيز كمابيش‌ همين‌ اخبار را - غالباً مفصل‌تر - روايت‌ كرده‌اند، تا جايى‌ كه‌ برخى‌ پژوهشگران‌ معاصر، مؤلف‌ پاره‌اي‌ از آنها را يكى‌ دانسته‌اند (مثلاً نك: شهيد، .(351
به‌ عنوان‌ پيشينه‌اي‌ تاريخى‌ بر واقعه‌، بايد يادآور شد كه‌ در سده‌هاي‌ 5 و 6م‌، حميريان‌ كه‌ از قدرتى‌ سياسى‌ در جنوب‌ شبه‌ جزيره‌ برخوردار بودند، به‌ عنوان‌ يكى‌ از دولتهاي‌ متنفذ در درياي‌ سرخ‌، همواره‌ موجب‌ نگرانى‌ دولتهاي‌ بيزانس‌ (روم‌ شرقى‌) و اكسوم‌ (حبشه‌) را فراهم‌ مى‌كردند كه‌ درياي‌ سرخ‌ مسير بازرگانى‌ آنها بود. دولت‌ اكسوم‌ كه‌ چه‌ در منافع‌ سياسى‌ و اقتصادي‌ و چه‌ در مواضع‌ دينى‌، خود را با بيزانس‌ - به‌ عنوان‌ يكى‌ از دو قطب‌ قدرت‌ در آن‌ روزگار - همسو مى‌ديد، با اين‌ دولت‌ هم‌ پيمان‌ شده‌، و بارها به‌ سركوب‌ حميريان‌ دست‌ زده‌ بود (نك: على‌،2/626،627،629،7/282؛نيز كنتى‌روسينى‌،«لشكركشيها...1»، .(35-36
يكى‌ از اهداف‌ اساسى‌ دولت‌ بيزانس‌ در درياي‌ سرخ‌ ، داشتن‌ هم‌پيمانى‌ در منطقه‌ بود كه‌ در جهت‌ برقراري‌ امنيت‌ راه‌ دريايى‌ شرق‌ به‌ غرب‌ و تأمين‌ راهى‌ جايگزين‌ براي‌ جادة زمينى‌، بيزانس‌ را ياري‌ رساند. در همين‌ جهت‌، دولت‌ مسيحى‌ حبشه‌ كه‌ هم‌ پيمان‌ بيزانس‌ بود، يمن‌ را به‌ عنوان‌ پايگاهى‌ مسيحى‌نشين‌ كه‌ بتواند با دو كشور ياد شده‌ مثلث‌ تسلط بر درياي‌ سرخ‌ را تشكيل‌ دهد، پايگاهى‌ مساعد مى‌ديد و در پى‌ تحقق‌ بخشيدن‌ به‌ همين‌ مقصود، به‌ هر مناسبتى‌ در امور يمن‌ مداخله‌ مى‌كرد و گاه‌ به‌ حملات‌ مستقيم‌ نظامى‌ دست‌ مى‌زد. حاصل‌ اين‌ كوشش‌ مشترك‌ بيزانس‌ و حبشه‌، رواج‌ تدريجى‌ و موفق‌ مسيحيت‌ در ميان‌ مردم‌ نجران‌ بود كه‌ پيش‌ از اين‌ گرايش‌ خود را به‌ تعاليم‌ اين‌ دين‌ آشكار ساخته‌ بودند.
بنابر گزارشهاي‌ رسيده‌، مسيحيت‌ نخست‌ توسط بازرگانى‌ بومى‌ به‌ نجران‌ راه‌ يافت‌ و سپس‌ با انگيزه‌اي‌ جديد، مذهب‌ «طبيعت‌ واحدة» (مونوفيزيت‌) رومى‌ در زمان‌ يوستى‌نيانوس‌ از طريق‌ مبلغانى‌ غير بومى‌ از دولت‌ غسانى‌، هم‌پيمان‌ بيزانس‌ در اين‌ شهر تبليغ‌ شد (ابن‌ هشام‌، التيجان‌، 301؛ ابن‌ قتيبه‌، 637). به‌ طور كلى‌ بايد گفت‌ كه‌ دولت‌ بيزانس‌، براي‌ گسترش‌ نفوذ خود در سرزمينهاي‌ دور دست‌، عامل‌ اشتراك‌ مذهب‌ را بسيار مؤثر، و گسيل‌ مبلغان‌ مسيحى‌ و برپايى‌ كليسا را از بهترين‌ راهها براي‌ نيل‌ بدين‌ مقصود يافته‌ بود. دولت‌ ساسانى‌ ايران‌ نيز در مقام‌ رقابت‌، از رواج‌ مذهب‌ طبيعت‌ واحدة نسطوري‌ پشتيبانى‌ مى‌كرد تا در برابر نفوذ مذهب‌ ملكانى‌ كه‌ از سوي‌ كليساي‌ قسطنطنيه‌ حمايت‌ مى‌شد، سدي‌ پديد آورد (نك: پيگولوسكايا، 89، 105).
در سدة 6م‌، حبشه‌ و بيزانس‌ متحداً، بر ضد پادشاهى‌ حمير كه‌ دستور توقيف‌ قافله‌هاي‌ تجار رومى‌ و كشتار آنان‌ را صادر مى‌كرد، به‌ يمن‌ لشكر كشيدند. در جريان‌ نبرد پادشاه‌ حمير كشته‌ شد و قواي‌ پيروز، اميري‌ مسيحى‌ را به‌ حكومت‌ متصرفات‌ حميريان‌ گماردند. گفتنى‌ است‌ كه‌ در ضبط نام‌ اين‌ پادشاه‌ حبشه‌، اختلافى‌ در منابع‌ تاريخى‌ ديده‌ مى‌شود، چنانكه‌ نام‌ وي‌ به‌ صورتهايى‌ چون‌ كالب‌، الااصبحه‌، ايدرك‌، ايدوج‌، السبآس‌ و ادد آمده‌ است‌ (مثلاً نك: على‌، 3/462-463، 469- 470؛ كنتى‌ روسينى‌، همان‌، 36 ؛ موبرگ‌، .(42
به‌ هر تقدير، روزگار فرمانروايى‌ امير دست‌نشانده‌ در سرزمين‌ حمير چندان‌ به‌ طول‌ نينجاميد و او پس‌ از اندكى‌ درگذشت‌ (عابدين‌،45). در پى‌ مرگ‌ او كه‌ پيش‌ از 523م‌ رخ‌ داده‌ است‌ (نك: سطور بعد)، دولت‌ حبشه‌ كه‌ در امر كشتيرانى‌ از چندان‌ قدرتى‌ برخوردار نبود، نتوانست‌ با ارسال‌ قواي‌ پشتيبان‌، سيادت‌ خود بر سرزمين‌ حمير را تثبيت‌ نمايد و جانشينى‌ براي‌ امير درگذشته‌ گسيل‌ دارد.در اين‌برهه‌ با آگاهى‌از ناتوانى‌ لشكر بازماندة حبشه‌، جماعتى‌ از بوميان‌ غير مسيحى‌ به‌ سركردگى‌ شخصى‌ به‌ نام‌ ذونواس‌، فرصت‌ را غنيمت‌ شمردند و با استفاده‌ از فصل‌ زمستان‌ و عدم‌ توانايى‌ حبشه‌ براي‌ لشكركشى‌، زمام‌ امور را در تختگاه‌ حمير به‌ دست‌ گرفتند (نك: جفري‌، 204 ؛ بل‌، 38 -37 ؛ نولدكه‌، 330-331؛ مورتمان‌، «طرح‌...1»، .(175
بنابر نامة سيمون‌ كه‌ خبر واقعة كشتار نجران‌ را در ژانوية 524م‌ شنيده‌ و وقوع‌ آن‌ را كمى‌ پيش‌ از اين‌ تاريخ‌ ياد مى‌كند، مى‌دانيم‌ كه‌ ذونواس‌ در زمستان‌ 523م‌ حمله‌ يا حملات‌ خود به‌ نجران‌ را صورت‌ داده‌ است‌ (نك: جفري‌، بل‌، نولدكه‌، همانجاها). بر پاية كتيبه‌ها، يوسف‌ اسأر (ذو نواس‌) با سپاه‌ خود به‌ نواحى‌ مسيحى‌نشين‌ و مركز آن‌ نجران‌ حمله‌ مى‌برده‌، و به‌ آزار و اذيت‌، كشتن‌ مردم‌ و آتش‌ زدن‌ كليساها مى‌پرداخته‌ است‌ (براي‌ منابع‌ كتيبه‌ها، نك: همانجاها). بازگشت‌ قدرت‌ به‌ حميريان‌ را به‌ گونه‌اي‌ نه‌چندان‌ كامل‌ با مندرجات‌ كتيبه‌اي‌ در حصن‌ غراب‌ 2633) EPIG. ، REP. نك: على‌، 2/ 594) مى‌توان‌ مورد تأييد قرار داد (نيز كتيبه‌هاي‌ 507 RY و 508 ، RY نك: ريكمانس‌، «آزار...2»، 16 -13 ، «كتيبه‌هاي‌ عربى‌ جنوبى‌3»، 284 به‌ بعد، «كتيبه‌هاي‌ تاريخى‌...4» ، 330 به‌ بعد). در اين‌ كتيبه‌ها شخصى‌ به‌ نام‌ يوسف‌ اسأر (= ذونواس‌)، به‌ عنوان‌ پادشاه‌ حمير شناسانده‌ شده‌، و چنين‌ آمده‌ است‌ كه‌ ظفار پايتخت‌ يمن‌ و ديگر مناطق‌ آن‌ تحت‌ تسلط حبشيان‌ بوده‌ است‌ (نيز نك: اسميت‌، .(458
در نامة سيمون‌، نامى‌ از پادشاه‌ حمير برده‌ نشده‌ است‌، ولى‌ در منابع‌ ديگر همچون‌ «كتاب‌ حميريان‌»، «اعمال‌ قديس‌ حارث‌» و گزارش‌ كسانى‌ چون‌ يوحناي‌ افسوسى‌، يوحناي‌ مزاميري‌، تئوفانس‌ و مالالا، نام‌ اين‌ پادشاه‌ به‌ صورتهاي‌ مسروق‌، فينحاس‌، ديميون‌، ديمنوس‌، داميانوس‌ و دوناآن‌ آمده‌ است‌ (نك: «كتاب‌ حميريان‌5»، 105 ؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌6»، 49 ؛ نيز مورتمان‌، «جنگ‌ حمير ...7»، 705 -704 ، به‌ نقل‌ از مالالا،يوحناي‌ افسوسى‌ و تئوفانس‌؛همو،«باستان‌شناسى‌...8»، 67 ؛ موبرگ‌، 71 ,42 ؛ كنتى‌ روسينى‌، نقد...9، 429 ، كه‌ Z'WNS نام‌ برده‌ شده‌ در «كتاب‌ حميريان‌» را با ذونواس‌ يكى‌ مى‌داند؛ نولدكه‌، 323-324، كه‌ براساس‌ سكه‌هاي‌ به‌دست‌ آمده‌ و نگاشته‌هاي‌ روي‌ آن‌ داميانوس‌ را پادشاه‌ حبشه‌، و نه‌ حمير مى‌داند).
شماري‌ از پژوهشگران‌ اين‌ اسامى‌ را با ضبطهاي‌ مختلف‌، اشاره‌ به‌ پادشاهى‌ واحد دانسته‌اند، اما برخى‌ نيز اين‌ ضبطها را به‌ دو نام‌ براي‌ دو پادشاه‌ بازگردانده‌اند و براي‌ نمونه‌ پذيرش‌ نام‌ ديمنوس‌ را به‌ عنوان‌ ضبطى‌ براي‌ ذونواس‌، دشوار شمرده‌اند (عابدين‌، 46-47).
در نگرشى‌ به‌ منابع‌ تاريخى‌ اسلامى‌ نيز، بايد يادآور شد كه‌ در سخن‌ از نام‌ ذونواس‌، عموماً زرعة و يوسف‌ به‌ عنوان‌ نام‌ اصلى‌ و نام‌ دوم‌ او مطرح‌ گرديده‌، و ذونواس‌ براي‌ وي‌ لقب‌ تلقى‌ شده‌ است‌ (نك: ابن‌ هشام‌، التيجان‌، 301؛ ابن‌ حبيب‌، 368؛ دينوري‌، 61؛ بيرونى‌، 180). بنا به‌ نقل‌ حمدالله‌ مستوفى‌ (ص‌ 73)، ذونواس‌ پادشاه‌ حمير، در زمان‌ شاهى‌ قباد ابن‌ فيروز (نيز نك: حمزه‌، 105-106، كه‌ او را معاصر با قصى‌ بن‌ كلاب‌ و فيروز پسر يزدگرد مى‌داند)، پس‌ از كشتن‌ پادشاهى‌ به‌ نام‌ ذوشناتر به‌ تخت‌ نشست‌ (نيز نك: ابن‌ حبيب‌، همانجا؛ درمورد سلسله‌ شاهان‌ حمير، نك: بن‌ زوي‌، .(174 او واپسين‌ پادشاه‌ حميريان‌ بود كه‌ گفته‌ شده‌ 36 سال‌ بر مسند حكومت‌ بود (نك: بيرونى‌، همانجا). بنا به‌ روايات‌ در منابع‌ اسلامى‌، ذونواس‌ كه‌ پيش‌تر بر ديانت‌ يهود نبود، چون‌ به‌ اين‌ دين‌ گرويد، بر آن‌ شد تا همگان‌ را به‌ اين‌ ديانت‌ درآورد و آنان‌ را كه‌ سربتابند، به‌ قتل‌ رساند (مثلاً نك: دينوري‌، همانجا؛ قس‌: بن‌ زوي‌، .(180
اخدود در روايات‌ اسلامى‌ و مسيحى‌: در بررسى‌ تطبيقى‌ داستان‌ در منابع‌ اسلامى‌ و گزارشهاي‌ كهن‌ مسيحى‌، نخست‌ بايد گفت‌ كه‌ اگر در منابع‌ اسلامى‌ انگيزة پرداختن‌ به‌ داستان‌ اصحاب‌ اخدود، همانا ياد كرد قرآن‌ كريم‌ از اين‌ قوم‌ است‌، ذكر ايشان‌ در گزارشهاي‌ مسيحى‌ بيشتر يادكردي‌ از شهيدان‌ بوده‌، و هدف‌ گزارشگران‌، شعله‌ور ساختن‌ احساس‌ مذهبى‌ در مسيحيان‌، و دربارة گزارشهاي‌ اقدم‌، برانگيختن‌ امپراتوري‌ بيزانس‌ و دولت‌ حبشه‌ برضد دولت‌ يهودي‌ حمير بوده‌ است‌ (نك: نولدكه‌، 330-331)؛ پيداست‌ كه‌ مؤلفان‌ اين‌ نوشته‌ها، به‌ مذهب‌ مورد حمايت‌ بيزانس‌ گرايش‌ داشته‌اند و اين‌ نكته‌ تحليل‌ ياد شده‌ را مؤيد مى‌سازد (نك: پيگولوسكايا، 29- 30؛ اشروتر، .(367
نوشته‌هاي‌ مسيحى‌ مورد بحث‌، از آن‌ رو كه‌ به‌ زمان‌ وقوع‌ حادثه‌ نزديك‌تر، و در بسياري‌ موارد مبتنى‌ بر شنيده‌هايى‌ از شاهدان‌ ماجرا بوده‌اند، از اعتبار ويژه‌اي‌ برخوردارند و اگرچه‌ در آنها بزرگ‌نماييهايى‌ راه‌ يافته‌ است‌، اما اين‌ نكته‌ از اعتبار آنها در حكايت‌ از اصل‌ واقعه‌ نمى‌كاهد. در اخبار اسلامى‌ و مسيحى‌، به‌ طور مشترك‌ ذونواس‌ (با توجه‌ به‌ اختلاف‌ نام‌ وي‌ در منابع‌) به‌ عنوان‌ يك‌ يهودي‌ مخالف‌ با مسيحيت‌وشخصى‌كافرشناسانده‌شده‌است‌(مثلاً نك:«كتاب‌حميريان‌»، 106 ,105 ، جم ؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 49 ؛ «سرود يوحنا10»، 404 ؛ براي‌ منابع‌ اسلامى‌، نك: سطور بعد).
به‌ عبارتى‌ چكيده‌، داستان‌ بدين‌ گونه‌ آغاز مى‌شود كه‌ ذونواس‌ به‌ هر دليل‌ به‌ نجران‌ لشكر كشيد و شهر را محاصره‌ كرد؛ اما به‌ سبب‌ استواري‌ باروي‌ شهر از ورود بدان‌ بازماند و او در فراسوي‌ بارو اردو زد. ذونواس‌ كه‌ در پى‌ تدبيري‌ براي‌ گشودن‌ دروازة شهر بود، نزد فرستادگان‌ِ صلح‌ قسم‌ ياد كرد كه‌ در صورت‌ صلح‌، به‌ اهالى‌ آن‌ ديار آسيبى‌ نخواهد رساند. پس‌ از گشايش‌ دروازه‌ها، ذونواس‌ به‌ سوگند خود وفادار نماند، در آغاز از آنان‌ اموالشان‌ را طلب‌ كرد و سپس‌ سربازان‌ خود را به‌ درون‌ شهر فرستاد كه‌ بسياري‌ از مردم‌ را دربند كرده‌، نزد او به‌ اردوگاه‌ آوردند (نك: «كتاب‌ حميريان‌»، 107 به‌ بعد؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 53 - 52 ؛ نيز: جفري‌، 205 ، به‌ نقل‌ از نامة سيمون‌ بت‌ ارشام‌).
شايستة ذكر است‌ كه‌ برپاية آنچه‌ در «اعمال‌ قديس‌ حارث‌» (متن‌ يونانى‌) آمده‌ است‌ (نك: موبرگ‌، 28 )، ذونواس‌ خود شخصاً به‌ شهر وارد شده‌، و رويارويى‌ او با مردم‌ نجران‌ در درون‌ شهر رخ‌ داده‌ بوده‌ است‌ (نيز قس‌: دينوري‌، 61 -62: كه‌ پس‌ از كشتن‌ عبدالله‌ بن‌ ثامر پيكر او را در حصار شهر انداختند). ذونواس‌ (= مسروق‌) مردم‌ شهر را بر سر دو راهى‌ قرار داد و آنان‌ را بين‌ قبول‌ دين‌ يهود و دوري‌ گزيدن‌ از اعتقادات‌ مسيحى‌ خود يا تن‌ دادن‌ به‌ مرگ‌ مخير كرد (نك: «كتاب‌ حميريان‌»، 109 ؛ قس‌: «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 52 ؛ «سرود يوحنا»، 403 ؛ جفري‌، همانجا؛ نيز: ابن‌ هشام‌، السيرة، 1/37؛ طبري‌، تاريخ‌، 2/123؛ مقدسى‌، 3/183). آشكار است‌ كه‌ براي‌ بيشتر مردم‌، پاي‌بندي‌ به‌ باورهاي‌ مذهبى‌ خويش‌ و قبول‌ راه‌ نخست‌، افتخارآفرين‌ بود و به‌ همين‌ دليل‌، به‌ بيان‌ مشترك‌ منابع‌ اسلامى‌ و مسيحى‌، لشكريان‌ ذونواس‌، مردم‌ را از دم‌ تيغ‌ گذرانيده‌، كليساها و اناجيل‌ را سوزانيدند (ابن‌ حبيب‌، 368؛ مقدسى‌، 3/ 182-183؛ ابوالفرج‌، 22/318؛ «كتاب‌ حميريان‌»، 110-111 ,102 ؛ نيز جفري‌، .(209
ديگر از مشتركات‌، آن‌ است‌ كه‌ ذونواس‌ افزون‌ بر كشتار مردم‌ به‌ تيغ‌، فرمان‌ داد تا گودالى‌ (در برخى‌ روايات‌ به‌ طول‌ 40 ذراع‌ و عرض‌ 12 ذراع‌) كندند و پس‌ از آكندن‌ آن‌ از آتش‌، مردم‌ِ معتقد به‌ دين‌ مسيح‌ (ع‌) را در آن‌ افكندند (ابن‌ هشام‌، التيجان‌، 301؛ ابن‌ قتيبه‌، 637؛ زمخشري‌، 4/730-731؛ «كتاب‌ حميريان‌»، 114 ,102 ؛ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، 55 ؛ نيز موبرگ‌، همانجا).
در منابع‌، در بارة شمار كشتگان‌ اخدود، ناهمخوانى‌ گسترده‌اي‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد: در برخى‌ منابع‌ اسلامى‌ حتى‌ سخن‌ از عدد 7 و 10 به‌ ميان‌ است‌ (مثلاً نك: ابوالعرب‌، 119؛ طبرسى‌، 10/ 707) و گاه‌ ارقامى‌ چون‌ 77 و 80 مطرح‌ شده‌ است‌ (ثعلبى‌، 439). در حالى‌ كه‌ در بيشتر منابع‌ اسلامى‌، گفت‌ و گو از هزاران‌ است‌ و در كنار رواياتى‌ كه‌ شمار سوختگان‌ را 12 هزار و 70 هزار آورده‌اند (همانجا؛ قرطبى‌، 19/292)، غالباً عدد ايشان‌ را 20 هزار نوشته‌اند (مثلا نك: ابن‌ هشام‌، السيرة، 1/37).
به‌ شيوة متداول‌ در ميان‌ مسيحيان‌ كهن‌، در اثري‌ سريانى‌ با عنوان‌ «كتاب‌ حميريان‌»، نام‌ بسياري‌ از شهداي‌ واقعة اخدود ذكر گرديده‌ كه‌ پژوهشگر معاصر اغناطيوس‌ افرام‌، فهرستى‌ از اين‌ اسامى‌ را گرد آورده‌ است‌ (نك: ص‌ 16-17). از مسائل‌ جالب‌ توجه‌ در مقايسة روايات‌ مسيحى‌ و اسلامى‌، همخوانى‌ در برخى‌ از اين‌ نامهاست‌. براي‌ نمونه‌، نام‌ «عبدالله‌» كه‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از قديسان‌ شهيد و شخصيتى‌ رهبر در جريان‌ اصحاب‌ اخدود ديده‌ مى‌شود (نك: «كتاب‌ حميريان‌»، 115 به‌ بعد)، كاملاً با نام‌ و شخصيت‌ عبدالله‌ بن‌ ثامر در روايات‌ اسلامى‌ قابل‌ مقايسه‌ است‌.
بخشى‌ از داستان‌ كه‌ سوگ‌ بر شهيدان‌ و نمود احساسات‌ انسانى‌ و گذشت‌ از عزيزترين‌ وابستگيها در راه‌ خداوند در آن‌ اوج‌ يافته‌ است‌، حكايت‌ غم‌انگيز مادر و فرزند خردسال‌ اوست‌ كه‌ راويان‌ مسلمان‌ و مسيحى‌، با پردازشهايى‌ متنوع‌ آن‌ را گسترش‌ داده‌اند (طبرسى‌، همانجا؛ ابن‌ اثير، 1/430-431، كه‌ از مادر و 3 فرزندش‌ ياد مى‌كند؛ «كتاب‌ حميريان‌»، 120 ؛ جفري‌، .(213-214 مادر كه‌ بر اعتقاد خود به‌ دين‌ راستين‌ استوار است‌، هنگامى‌ كه‌ به‌ سوي‌ آتش‌ كشانده‌ مى‌شود، در آغوش‌ خود به‌ فرزند خردسال‌ مى‌نگرد كه‌ وي‌ را از برداشتن‌ گامى‌ ديگر باز مى‌دارد. در اين‌ هنگام‌، كودك‌ شيرخوار به‌ سخن‌ مى‌آيد و مادر را به‌ پايداري‌ در پيروي‌ فرمان‌ الهى‌ و دوري‌ گزيدن‌ از تعلق‌ دنيوي‌ هشدار مى‌دهد (مسلم‌، 2/599؛ طبري‌، تفسير، 30/86؛ سورآبادي‌، 443). در روايات‌ مسيحى‌، گاه‌ نقش‌ اين‌ كودك‌ گسترش‌ يافته‌، و از برخاستن‌ او به‌ مناظره‌ با پادشاه‌ حمير سخن‌ رفته‌ است‌ (جفري‌، همانجا). گفتنى‌ است‌ كه‌ در منابع‌ اسلامى‌، اين‌ كودك‌ به‌ عنوان‌ يكى‌ از چند كودك‌ از صديقان‌ معرفى‌ شده‌ است‌ كه‌ در گهواره‌ سخن‌ گفته‌اند و نام‌ او از اين‌ جهت‌ در كنار حضرت‌ عيسى‌ مسيح‌ (ع‌) قرار گرفته‌ است‌ (ثعلبى‌، 438؛ ابوالفتوح‌، 5/504).
پرداخت‌ حماسى‌ و نماياندن‌ استواري‌ تزلزل‌ ناپذير در راه‌ دين‌ خداوند با پذيرش‌ بهايى‌ گزاف‌، در روايات‌ مختلف‌ حبشى‌ - سريانى‌ و عربى‌ اين‌ داستان‌ به‌ چشم‌ مى‌خورد؛ براي‌ نمونه‌، در بخشى‌ از متن‌ حبشى‌ «اعمال‌ قديس‌ حارث‌»، سخن‌ از زنان‌ و دخترانى‌ مؤمن‌ است‌ كه‌ چون‌ به‌ قتلگاه‌ برده‌ مى‌شوند، نه‌ تنها از مرگ‌ نمى‌هراسند، كه‌ سعى‌ در پيشى‌ گرفتن‌ بر يكدگر دارند (نك: ص‌ .(57-58
در خاتمه‌ بايد به‌ افسانه‌اي‌ مربوط به‌ روزگار خليفة دوم‌ اشاره‌ كرد كه‌ بر پاية نقل‌ ابن‌ اسحاق‌، شخصى‌ در خرابه‌اي‌ از نجران‌، گودالى‌ حفر كرد (براي‌ وقوع‌ همين‌ مطلب‌ در صنعاء يمن‌، نك: همدانى‌، 8/155) و در آن‌ جسدي‌ قديم‌ يافت‌ كه‌ دست‌ بر فرق‌ سر نهاده‌ بود. وقتى‌ دست‌ ميت‌ از سر برداشته‌ مى‌شد، خون‌ جاري‌ مى‌گشت‌ و وقتى‌ دوباره‌ به‌ حال‌ اول‌ درمى‌آمد ، جريان‌ خون‌ قطع‌ مى‌شد. چون‌ اين‌ خبر به‌ عمر رسيد و او واقف‌ گرديد كه‌ آن‌ جسدِ عبدالله‌ بن‌ ثامر است‌، دستور داد تا آن‌ را به‌ حال‌ پيشين‌ خود واگذارند (ثعلبى‌، همانجا؛ نيز نك: ترمذي‌، 5/439؛ راوندي‌، 247).
افسانه‌اي‌ ديگر كه‌ ابن‌ كثير (7/259-260) آن‌ را نقل‌ كرده‌ است‌، حكايت‌ از آن‌ دارد كه‌ ابوموسى‌ اشعري‌، در يكى‌ از وقايع‌ فتوح‌، به‌ ديواري‌ خراب‌ برخورد كه‌ تصميم‌ به‌ بازسازي‌ آن‌ گرفت‌. وي‌ آنچه‌ مى‌ساخت‌، پاي‌ نمى‌گرفت‌ و خراب‌ مى‌شد، تا آنكه‌ شكى‌ پديد آمد كه‌ شايد شخصى‌ صالح‌ زير اين‌ خاك‌ مدفون‌ بوده‌ باشد، و چون‌ خاك‌ را جست‌ و جو كردند، جسدي‌ ايستاده‌ و شمشير به‌دست‌ يافتند كه‌ در مكتوبى‌ بر دست‌ او چنين‌ آمده‌ بود: «من‌ حارث‌ بن‌ مضاض‌ هستم‌ كه‌ انتقام‌ اصحاب‌ اخدود را گرفته‌ام‌».

مآخذ:

ابن‌ اثير، الكامل‌؛ ابن‌ حبيب‌، محمد، المحبر، به‌كوشش‌ ايلزه‌ ليشتن‌ اشتتر، حيدرآباد دكن‌، 1361ق‌/1942م‌؛ ابن‌ قتيبه‌، عبدالله‌، المعارف‌، به‌كوشش‌ ثروت‌ عكاشه‌، قاهره‌، 1960م‌؛ ابن‌ كثير، تفسير، بيروت‌، 1388ق‌؛ ابن‌ هشام‌، عبدالملك‌، التيجان‌، حيدرآباد دكن‌، 1347ق‌؛ همو، السيرة النبوية، به‌كوشش‌ مصطفى‌ سقا و ديگران‌، قاهره‌، 1355ق‌/ 1936م‌؛ ابوحيان‌ اندلسى‌، محمد، تفسير البحر المحيط، قاهره‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ابوالعرب‌، محمد، المحن‌، به‌كوشش‌ يحيى‌ وهيب‌ جبوري‌، بيروت‌، 1403ق‌/1983م‌؛ ابوالفتوح‌ رازي‌، روح‌ الجنان‌، قم‌، 1404ق‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، الاغانى‌، به‌كوشش‌ محمدابوالفضل‌ ابراهيم‌، بيروت‌، 1972م‌؛ احمد بن‌ حنبل‌، مسند، قاهره‌، 1313ق‌؛ ازهري‌، محمد، تهذيب‌ اللغة، به‌كوشش‌ محمد عبدالمنعم‌ خفاجى‌ و ديگران‌، قاهره‌، 1384ق‌؛ اغناطيوس‌، افرام‌، «كتاب‌ الشهداء الحميريين‌»، مجلة المجمع‌ العلمى‌ العربى‌ بدمشق‌، دمشق‌، 1367ق‌/1948م‌؛ برقى‌، احمد، المحاسن‌، به‌كوشش‌ جلال‌الدين‌ محدث‌ ارموي‌، تهران‌، 1330ش‌؛ بيرونى‌، ابوريحان‌، آثار الباقية، ترجمة اكبر دانا سرشت‌، تهران‌، 1363ش‌؛ پيگولوسكايا، نينا، العرب‌ على‌ حدود بيزنطة و ايران‌، ترجمة صلاح‌ الدين‌ عثمان‌ هاشم‌، كويت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ ترمذي‌، محمد، الجامع‌ الصحيح‌، به‌كوشش‌ احمد محمد شاكر و ابراهيم‌ عطوه‌ عوض‌، قاهره‌، 1381ق‌؛ ثعلبى‌، احمد، قصص‌ الانبياء، بيروت‌، 1401ق‌/1981م‌؛ حمدالله‌ مستوفى‌، تاريخ‌ گزيده‌، به‌كوشش‌ عبدالحسين‌ نوايى‌، تهران‌، 1362ش‌؛ حمزة اصفهانى‌، تاريخ‌ سنى‌ ملوك‌ الارض‌، بيروت‌، دار مكتبة الحياة؛ خليل‌ بن‌ احمد فراهيدي‌، العين‌، به‌كوشش‌ مهدي‌ مخزومى‌ و ابراهيم‌ سامرايى‌، قم‌، 1405ق‌؛ دينوري‌، احمد، الاخبار الطوال‌، به‌ كوشش‌ عبدالمنعم‌ عامر، قاهره‌، 1960م‌؛ راوندي‌، سعيد، قصص‌ الانبياء، به‌ كوشش‌ غلامرضا عرفانيان‌، مشهد، 1409ق‌؛ زمخشري‌، محمود، الكشاف‌، بيروت‌، 1408ق‌؛ سورآبادي‌، ابوبكر، قصص‌ قرآن‌ مجيد، تهران‌، 1347ش‌؛ طبرسى‌، فضل‌، مجمع‌ البيان‌، به‌كوشش‌ هاشم‌ رسولى‌ محلاتى‌ و فضل‌الله‌ يزدي‌ طباطبايى‌، بيروت‌، 1408ق‌/1988م‌؛ طبري‌، تاريخ‌؛ همو، تفسير؛ طوسى‌، محمد، عجائب‌ المخلوقات‌، به‌كوشش‌ منوچهر ستوده‌، تهران‌، 1345ش‌؛ عابدين‌، عبدالمجيد، بين‌ الحبشة و العرب‌، بيروت‌، دارالفكر العربى‌؛ على‌، جواد، المفصل‌ فى‌ تاريخ‌ العرب‌ قبل‌ الاسلام‌، بيروت‌، 1969م‌؛ عهد عتيق‌؛ فخرالدين‌ رازي‌، محمد، التفسير الكبير، قاهره‌، المطبعة البهيه‌؛ فراء، يحيى‌، معانى‌ القرآن‌، به‌كوشش‌ عبدالفتاح‌ اسماعيل‌ ثعلبى‌، بيروت‌، 1407ق‌؛ قرآن‌ كريم‌؛ قرطبى‌، محمد، الجامع‌ لاحكام‌ القرآن‌، بيروت‌، 1967م‌؛ مسلم‌ بن‌ حجاج‌، صحيح‌، بيروت‌، 1397ق‌/1977م‌؛ مقدسى‌، مطهر، البدء و التاريخ‌، به‌كوشش‌ كلمان‌ هوار، پاريس‌، 1903م‌؛ نحاس‌، احمد، اعراب‌ القران‌، به‌كوشش‌ زهير غازي‌ زاهد، بيروت‌، 1405ق‌/1985م‌؛ نولدكه‌، تئودور، تاريخ‌ ايرانيان‌ و عربها در زمان‌ ساسانيان‌، ترجمة عباس‌ زرياب‌، تهران‌، 1358ش‌؛ همدانى‌، حسن‌، الاكليل‌، به‌كوشش‌ انستاس‌ كرملى‌، بغداد، 1931م‌؛ نيز:
Bell, R., The Origin of Islam in its Christian Environment, London, 1968; Ben-Zvi, I., X Les origines de l' E tablissement des tribus d'Isra M l en Arabie n , Le Mus E on, Louvain, 1961, vol. LXXIV; The Book of the Himyarites, ed. A. Moberg, London, 1924; Conti Rossini, C. , X Exp E - ditions et possessions des V aba l ? t en Arabie n , JA, 1921; id., Review on: X The Book of the Himyarites n , RSO , 1921 - 1923; vol. IX; Fell, W., X Die Christenverfolgung in S O darabien und die h imjarisch - L thio- pischen Kriege nach abessinischer Ueberlieferung n , ZDMG, 1881, vol. XXXV; X Geschichte der Bewohner Nagran's und das Martyrium des heiligen Hirut n (vide: Fell); X Hymne des Johannes Psaltes auf die himjaritischen M L rtyrer n (vide: Schr N ter ); Jeffery, A., X Christianity in South Arabia n , The Moslem World, New York, 1968, vol. XXXVI; Moberg, A., introd. The Book of the Himyarites (vide: The Book ...); Mordtmann, J. H., X Glaser's Skizze der Geschichte Arabiens... n , ZDMG, 1890, vol. XLIV; id, X Die himjarisch- L thiopischen Kriege noch einmal n , ZDMG, 1881, vol. XXXV; id, X Miscellen zur himjarischen Alterthumskunde n , ZDMG, 1977, vol. XXXI; Ryckmans, J., X Inscriptions historiques sab E ennes de l'Arabie Centrale n , X Inscriptions sud-arabes n , Le Mus E on, Louvain, 1953, vol. LXVI; id, La pers E cution des chr E tiens himyarites au sixi I me si I cle, Istanbul, 1956; Schr N ter, R., X Trostschreiben Jacob's von Sarug an die himjaritischen Christen n , ZDMG, 1877, vol. XXXI; Shahid, I., X The Book of the Himyarites, Authorship and Authenticity n , Le Mus E on, Louvain, 1963, vol. LXXVI; Smith, S., X Events in Arabia in the 6th Century A.D. n , Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 1965, vol. XVI.

جمعه 21 مهر 1391  1:41 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَحبار

اَحبار: عالمان يهود، كاهنان

واژه «اَحبار»، به‌صورت صريح 4 بار در قرآن كريم ذكر شده است; دو بار به همراه «ربّانيّون»* (مائده/5، 44 و 63) و دو بار به همراه «رُهبان». (توبه/9، 31 و 34) هم‌چنين آيات فراوان ديگرى بدون تصريح به نام احبار، درباره عالمان يهود سخن گفته‌اند.
واژه‌شناسان «احبار» را جمع «حِبر» دانسته و درباره قرائت آن ديدگاه‌هاى متفاوتى بيان كرده‌اند; ابوهيثم و ابوعبيد آن را به فتح حـاء
[1]، ابن‌اثير، فرّاء و جوهرى به كسر آن،[2] وليث و ابن‌سكّيت هر دو وجه را قرائت كرده‌اند[3] و اصمعى در تعيين قرائت به فتح يا كسر، اظهار بى‌اطلاعى كرده است.[4]
حِبر در لغت، به‌معناى «اثر نيكو»[5]، «زينت، جمال و بهاء»[6]، «مداد»[7]، «نوعى از لباس»[8]، «نعمت»[9]و‌... آمده و در اصطلاح به هر عالم اهل‌كتاب اگرچه بعداً مسلمان شده باشد گويند.[10]
واژه‌پژوهان در ايجاد ارتباط ميان معناى لغوى و اصطلاحى كوشش‌هاى فراوانى كرده‌اند; برخى با استدلال به آيات «اُدخُلُوا الجَنَّةَ اَنتُم واَزوجُكُم تُحبَرون» (زخرف/43، 70) و «فَاَمَّا الَّذينَ ءامَنوا وعَمِلُوا الصّــلِحـتِ فَهُم فى رَوضَة يُحبَرون» (روم/30، 15)، كه بيش‌تر مفسران آن را به‌معناى برخوردارى از نعمت تفسير كرده‌اند،[11] معناى حبر را «نعمت» دانسته و معانى ديگر مانند: شادمانى، سرور، اكرام، تحسين و‌... را از لوازم و آثار آن برشمرده‌اند.[12]برخى ديگر معناى آن را «اثر نيكو» دانسته و وجه نام‌گذارى عالم به حبر را ماندگارى آثار نيكوى آنها در ميان مردم ذكر كرده‌اند.[13] و كسانى‌كه «حبر» را «مداد» معنا كرده‌اند، دليل اين نام‌گذارى را كتابت عالِم به‌وسيله مداد بيان كرده و برخى از آنان گفته‌اند: «كعب الحبر» كه به اشتباه «كعب‌الأَحبار» شهرت يافته نيز از همين رو، چنين نام گرفته است.[14]
گروهى از لغويان بر عبرى بودن اين واژه تصريح كرده و آن را برگرفته از «حابر» به‌معناى سحر كردن و تمرين سحر، يا «حابار» به‌معناى ساحر و كاهن، دانسته، گفته‌اند: هر عالم يهودى از فرزندان هارون حبر است; زيرا سحر و كهانت در ميان علماى پيشين يهود رواج داشته است.[15] همچنين از شواهد تقويت اين ديدگاه قول كسانى است كه مى‌گويند: در زبان عبرى معناى ريشه‌اى «حبر» سحر است.[16]،[17]
«حبر» در زبان فارسى به «كاهن»[18] برگرفته از واژه عبرى [19](kohen) و «خاخام»[20] و در انگليسى [21]«Rabbi» ترجمه شده كه از لغت عبرى «Rabbi» به‌معناى «استاد من»، گرفته شده است.[22] اين واژه امروزه به رهبر روحانى و دينى جامعه يهودى اشاره دارد.[23] در كتاب مقدس (عهد عتيق و جديد) به‌صورت مكرر اين اصطلاح آمده است.

عهد عتيق:

اين اصطلاح پيش از ويرانى معبد دوم (سال 70‌ق.م) به‌كار نرفته است.[24] براساس گزارش عهد عتيق نخستين كسى كه به اين مقام دست يافت، «هارون» برادر موسى(عليه السلام)بود.[25] پس از وى پسرش «اليـعازار» جانشين او شد[26] اين منصب تا دوران «عيلى» كه از خانواده و سلسله «ايثامار» بود، در خاندان هارون حفظ شد.[27] پس از آن اين نام در مورد هر كسى كه به رهبرى امور دينى و معنوى مردم منصوب مى‌شد، اطلاق مى‌گرديد.[28] در دوران «تلمودى» (تقريباً 200 سال پيش از ميلاد تا 500 سال پس از ميلاد) ربّيان به دو دسته تقسيم مى‌شدند; «ربّيان عالم» (Teacher_Rabbi) و «ربّيان قاضى» (Judges_Rabbi)، دسته نخست وظيفه آموزش را بر عهده داشته و آن را به يادگيرى شريعت يهود و توانايى تفسير مشروط مى‌دانستند. آنان براى فعاليت‌هاى خود حقوقى دريافت نمى‌كردند و زندگى خود را با برخى تجارت‌ها و نذورات، تأمين مى‌كردند. دسته دوم براساس شناخت و اطلاعشان از شريعت، و توانايى‌هايى مانند قضاوت و وكالت و با استفاده از اسناد و مداركى ويژه، گزينش مى‌شدند. اين مراسم در طول 7 روز[29] و با آيين‌هايى مانند قربانى، مسح با روغن و پوشاندن لباس رسمى، انجام مى‌گرفت.[30] اينان در برابر زمانى كه براى فتوا و قضاوت صرف مى‌كردند، مبالغى را به عنوان حقوق دريافت مى‌كردند.[31] البته گاهى وظيفه تعليم و قضاوت در يك شخص جمع مى‌شد. بعد از نگارش كتب مقدس، انتخاب كاهنان و رئيس آنان، ابزارى در دست حاكمان بوده، آنان همواره به اقتضاى اميال و ديدگاه‌هاى شخصى خود، آنان را عزل و نصب مى‌كردند.[32] در قرن دوازدهم ميلادى براى اين‌كه كاهنان زمان بيشترى را در رسيدگى به فعاليت‌هاى دينى، صرف كنند، مقرر شد در برابر تلاش‌هاى آنان، مبالغى حقوق به آنان پرداخت شود تا براى تأمين زندگى خود به‌كار نياز نداشته باشند. اين گروه جديد از كاهنان به همين مناسبت، «كاهنان حقوق بگير» (Salaried)ناميده شدند.[33] پس از آن، وظايف كاهنان به‌صورت مكتوب به آنان ابلاغ شده، افزون بر قانون‌گذارى و تبليغ دين، كارهاى ديگرى مانند برپا كردن محاكم قضايى، رياست و اداره آنها، سرپرستى مدارس متوسط و عالى، شركت در مراسم ختنه، ازدواج و‌...‌، برعهده آنان گذاشته شد.[34] به برخى از اين وظايف در عهد عتيق نيز اشاره شده است. (‌=>‌‌همين مقاله وظايف كاهنان) از وظايف مدنى كه برعهده كاهنان گذاشته شد، جمع‌آورى ماليات براى حكومت بود. اين وظايف، باعث بالا رفتن مقام رئيس كاهنان شد.

عهد جديد:

در اناجيل عهد جديد، حواريان عيسى(عليه السلام)، مكرّر او را با عنوان «رِبّى» كه اصل آن «rab» واژه‌اى سامى به‌معناى «استاد‌ـ‌سيد» است و در آرامى «rabban» و در عبرى «rabbon» است كه با پسوند i به‌معناى «مال من»= «استاد من» به‌كار مى‌رود.[35] همان‌گونه كه عيسى(عليه السلام) در اناجيل «مرقس»[36] و «يوحنّا»،[37] «سيّد» يا «استاد» كه در يونانى به شكل «Pabbquej» نوشته مى‌شود،[38] خطاب شده و حواريان آن را خطابى احترام‌آميز مى‌دانستند.[39] غير از حواريان، مردمان ديگر نيز عيسى(عليه السلام) را با اين صفت مى‌خواندند.[40] در انجيل يوحنا از اين واژه معادل «Sisa,ka» به‌معناى «استاد» استفاده شده[41] و در اناجيل ديگر اغلب به عنوان جايگزين همان معنا در خطاب به عيسى(عليه السلام)به‌كار رفته است.[42] در انجيل لوقا كه هنوز واژه «ربّى» به‌كار برده نشده بود، عيسى(عليه السلام)با معادل يونانى ديگر (ETTl,Tata) كه به‌معناى «استاد» بود، خطاب مى‌شد.[43] به جز خطاب‌هايى كه به عيسى(عليه السلام)شده است، واژه ربّى تنها يك بار در خطاب به «يوحناى تعميددهنده»[44] و دو بار به شكل «سيد ما» در اعتراض به «كاتبان» و «فريسيان» (زاهدان) كه دوست داشتند، با اين عنوان خطاب شوند، به‌كار رفته است.[45]

وظايف كاهنان:

سومين سِفْر از اسفار پنج‌گانه تورات، «لاويان» نام دارد كه قوانين، آيين‌ها، مقدار و كيفيت هدايا و قربانيان و وظايف كاهنان را بيان مى‌كند و در زبان عبرى آن را سِفْر «شريعت كاهنان» نيز مى‌نامند.[46] وظايفى كه در آن سِفر بر عهده كاهنان نهاده شده، به اختصار عبارتند از: اجراى مراسم قربانى[47] (گاهى قيد شده است شرط پذيرش قربانى انجام آن به‌وسيله كاهن است)[48]، ذبح حيواناتى كه به عنوان كفاره به‌وسيله گنه‌كاران پرداخت مى‌شود،[49] پاشيدن خون به محراب و پرده مقدس[50]، تبليغ شريعت موسى(عليه السلام)[51]، توجه به برخى از بيماران و مداواى آنان بر طبق دستور شريعت،[52] تطهير بيماران مبتلا به بَرَص براساس آيين ويژه‌اى كه به اعتقاد يهود، خداوند به موسى(عليه السلام) تعليم داده است،[53] برگزارى مراسم عيد و زنده نگه داشتن «سَبْت» (روز شنبه) و حفظ تقدس آن[54]، پرداخت جريمه‌هاى ويژه در‌صورت ارتكاب گناه به‌وسيله كاهن[55]، قربانى گوساله‌اى جوان و بى‌عيب در روزى كه كاهن به مقام مسح روغن نايل‌مى‌شود.[56]
در برابر وظايفى كه بر عهده كاهنان نهاده شده، امتيازاتى نيز به آنان داده شده است كه برخى از آنها از اين قبيل‌اند: اعطاى برخى از هدايايى كه به عنوان كفاره گناهان پرداخت مى‌شود به كاهن به‌صورت هديه[57]، اختصاص پوست قربانى ذبح شده به كاهن به عنوان شرط پذيرش قربانى،[58] اختصاص همه هديه آردى كه در تنور پخته مى‌شود و هر چه در پاتيل يا تابه بريان مى‌شود به هارون و يكى از فرزندان كاهن او[59] (گاهى هديه قربانى به مذكّر بودن كاهن مشروط شده است).[60]

اَحبار در قرآن:

واژه اَحبار در قرآن كريم در مواردى همراه با «ربّانيّون» و در مواردى ديگر همراه «رُهبان» به‌كار رفته است، مفسران در اين‌باره ديدگاه‌هاى متفاوتى ارائه كرده‌اند.

اَحبار و ربّانيّون:

مفسران درباره يكى بودن «ربّانى» با «احبار» يا اختلاف آن دو و نوع اختلافشان، ديدگاه‌هاى متفاوتى ارائه كرده‌اند; برخى با گواه گرفتن آيه: «...و لـكِن كونوا رَبّـنِيّينَ بِما كُنتُم تُعَلِّمونَ الكِتـبَ و بِما كُنتُم تَدرُسون» (آل‌عمران/3، 79)، مراد از احبار را مطلق علما، و ربانيان را علماى حكيمى مى‌دانند كه به سياست و تدبير امور مردم آگاهى دارند و آنان را تربيت كرده به اصلاح امورشان مى‌پردازند.[61] از ضحّاك نقل شده كه «ربّانيان»، قرّاء و احبار، فقهاى يهودند.[62] مجاهد و قتاده «ربّانيان» را فقهاى يهود و «احبار» را ديگر علماى آنان دانسته‌اند.[63] ابن‌زيد «ربّانيان» را به واليان و حاكمان و «احبار» را به علما تفسير كرده است.[64] حسن بصرى معتقد است «ربّانيان» علماى مسيحى (اهل انجيل) و «احبار» علماى يهود (اهل تورات) هستند.[65]ابن‌جرير و ابى‌حاتم از سدّى نقل كرده‌اند كه مراد از آنها دو فرزند صوريا هستند كه يكى «ربّى» و ديگرى «حبر» بوده، و با پيامبر(صلى الله عليه وآله) عهد بستند كه به پرسش‌هاى آن حضرت درباره تورات و احكام موجود در آن پاسخ دهند.[66] فخررازى از ترتيب ذكرى در آيه: «يَحكُمُ بِهَا النَّبِيّونَ الَّذينَ أَسلَموا لِلَّذينَ هادوا والرَّبّـنِيّونَ والأَحبارُ‌...» (مائده/5، 44) استفاده كرده است كه مقام ربّانيان برتر از احبار است و ربّانيان مانند مجتهدان و احبار ديگر آحاد علمايند.[67]
عياشى از ابوعمرو و زبيرى نقل مى‌كند كه امام صادق(عليه السلام) فرمود: از ويژگى‌هايى كه براى امام لازم است، پاكى از گناه، علم منوّر، آگاهى از نيازمندى‌هاى مردم و حلال و حرام، علم به كتاب خدا، متشابهات، ناسخ و منسوخ آن و ... است. آن حضرت در پاسخ به درخواست ابى‌عمرو كه در پى استدلالى براى اين سخن بود، آيه«إِنّا أَنزَلنَا التَّورةَ فيها هُدىً ونورٌ يَحكُمُ بِهَا النَّبِيّونَ الَّذينَ أَسلَموا لِلَّذينَ هادوا والرَّبّـنِيّونَ والأَحبارُ‌...» را قرائت كرده، فرمود: پس اين امامان داراى مقامى پايين‌تر از انبيايى هستند كه با علمشان مردم را تربيت مى‌كنند و اما احبار، علمايى پايين‌تر از ربانيانند; زيرا خداوند در ادامه آيه فرموده است: «...بِمَا استُحفِظوا مِن كِتـبِ اللّهِ وكانوا عَلَيهِ شُهَداءَ‌...» و‌نفرمود: «بِمَا حمّلوا منه».[68] علامه طباطبايى با لطيف شمردن اين استدلال معتقد است ترتيب ذكر انبيا، ربّانيان و احبار در اين آيه گواهى بر برترى انبيا نسبت به ربّانيان و ربّانيان نسبت به احبار است; زيرا آيه در بيان علم ربّانيان «...بِمَا استُحفِظوا مِن كِتـبِ اللّهِ وَكانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ‌...» آورده و اگر علم آنان مانند علم ديگر علما بود مى‌فرمود: «بِما حُمِّلُوا مِنْ كِتابِ اللّه» چنان‌كه در سوره جمعه درباره احبار يهود فرمود: «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلوا التَّورةَ ثُمَّ لَم يَحمِلوها‌...» ; زيرا كلمه «استحفاظ» به‌معناى تكليف بر حفظ كتاب خداست كه برعهده ربّانيان است;و اين گفتار ما منافات با آن ندارد كه احبار هم مكلف بر حفظ و شهادت باشند; زيرا مكلف بودن احبار به حفظ كتاب خدا مطلبى است و اين‌كه نتوانستند حفظ كنند و دچار خطا و اشتباه شدند مطلبى ديگر است.[69] به‌هر حال با توجه به ظاهر آيه: «إِنّا أَنزَلنَا التَّورةَ...‌يَحكُمُ بِهَا...والرَّبّـنِيّونَ والأَحبارُ‌...» كه حكم به تورات را به ربّانيان و احبار نسبت مى‌دهد، و با توجه به سياق آيات قبل و بعد كه درباره يهود، سخن مى‌گويند، و با ملاحظه روايت امام صادق(عليه السلام)به نظر مى‌رسد ربّانيان و احبار هر دو از علماى يهودند; ليكن ربّانيان داراى مقامى برتر از احبارند، زيرا اين آيات پس از توضيحاتى كه درباره تورات و احكام موجود در آن مى‌دهند: «و‌كَتَبنا عَلَيهِم فيها أَنَّ النَّفسَ بِالنَّفسِ‌...» (مائده/5،‌45)، به نبوت عيسى(عليه السلام) و كتاب آسمانيش پرداخته، از مسيحيان مى‌خواهد براساس آنچه در انجيل آمده، حكم كنند: «و‌قَفَّينا عَلى ءاثـرِهِم بِعيسَى ابنِ مَريَمَ مُصَدِّقـًا ... وءاتَينـهُ الإِنجيلَ فيهِ هُدىً ونورٌ‌...» (مائده/5، 46) به‌ويژه با توجه به تعبير «قفّينا» روشن است كه آن‌چه پيش از اين اشاره شد، درباره يهوديان است.

احبار و رهبان:

همانند اختلافى كه درباره احبار و ربّانيان بود، درباره احبار و رهبان نيز ديدگاه‌هاى گوناگون ارائه شده است; جمهور مفسران «احبار» را عالمان يهود و «رهبان» را عابدان مسيحى مى‌دانند.[70] برخى «احبار» را علماى يهود و «رهبان» را عالمان مسيحى مى‌دانند.[71]

احبار و تورات:

نوع برخورد و عمل‌كرد احبار با كتاب آسمانى خود متفاوت وگاه ناشايسته بوده است. قرآن در برخى از موارد اين عمل‌كرد را مورد انتقاد قرار داده است:

1. ناديده گرفتن بشارت‌هاى تورات:

براساس گزارش قرآن كريم، در توراتى كه در دست عالمان يهود بوده، بشارت و گزارشى درباره پيامبر موعود بعد از موسى(عليه السلام) وجود داشته كه آنان با ناديده گرفتن آن، از دستورات تورات سرپيچى كرده‌اند: «و‌لَمّا جاءَهُم رَسولٌ مِن عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ اوتوا الكِتـبَ كِتـبَ اللّهِ وراءَ ظُهورِهِم كَاَنَّهُم لايَعلَمون» (بقره/2، 101) جمهور مفسران مراد از «الّذينَ أُوتُوا الكتِـب» را علماى يهود، «رسول» را حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و «كتاب اللّه» را «تورات» دانسته و گفته‌اند: آن حضرت توراتى را تصديق كرد كه در آن آمدن چنين پيامبرى بشارت داده شده بود.[72] از سدى نقل شده: هنگامى كه پيامبر اسلام مبعوث شد قرآن را بر يهود عرضه كرد و آنان ميان تورات و قرآن مقايسه كرده آن دو را در بسيارى از مسائل، به‌ويژه نبوت آن حضرت سازگار يافتند; ولى يهود* تورات را رها كردند و به كتاب «آصف» و سحر هاروت و ماروت روى آورده و به‌گونه‌اى عمل كردند كه گويا از تورات چيزى نمى‌دانند[73]: «...‌كاَنّهم لايَعلَمون.»

2. كتمان برخى مسائل تورات:

برخى از عالمان يهود بر اثر شناخت نادرست از خداوند اعتراض كردند كه خداوند هيچ چيزى بر هيچ انسانى نفرستاده است. آنان گويا هيچ توجهى به نزول تورات* بر موسى(عليه السلام)نداشتند. خداوند در پاسخ مى‌گويد: «... قُل مَن أَنزَلَ الكِتـبَ الَّذى جاءَ بِهِ موسى نورًا وهُدىً لِلنّاسِ تَجعَلونَهُ قَراطيسَ تُبدونَها وتُخفونَ كَثيرًا وعُلِّمتُم ما لَم تَعلَموا أَنتُم ولا ءاباؤُكُم قُلِ اللّهُ ثُمَّ ذَرهُم فى خَوضِهِم يَلعَبون.» (انعام/6،91) بنابر نقلى، روزى پيامبر(صلى الله عليه وآله)به شخصى از يهود به نام مالك‌بن ضيف كه با آن حضرت عناد و مخاصمه داشت فرمود: آيا مى‌خواهى تو را به آنچه از تورات بر موسى(عليه السلام)نازل شده راه‌نمايى كنم كه خداوند احبار چاق را دوست نمى‌دارد؟ مالك كه شخص فربهى بود، غضبناك شده و منكر نزول هرگونه كتاب آسمانى شد; پس اين آيه نازل شد.[74] سدى همين حكايت را درباره شخصى به نام فنحاص‌بن عازورا نقل كرده است.[75]برخى ديگر اين آيه را درباره مطلق يهود مى‌دانند كه منكر نزول هر گونه وحى شدند.[76]
آلوسى مدعى است كه از اين آيه چنين برمى‌آيد كه يهود برخى از مسائلى را كه در تورات بيان شده بود، كتمان مى‌كردند:[77]«... تَجعَلونَهُ قَراطيسَ تُبدونَها و تُخفونَ كثيرًا‌...‌.» بيش‌تر مفسران با استفاده از قرائت «تَجعَلونَهُ قَراطيسَ» با «تاء» گفته‌اند: يهوديان بخش‌هايى از تورات را كه به نفعشان بود يا ضررى براى آنان نداشت، در كاغذهايى مى‌نوشتند و براى مردم قرائت و بقيه را كتمان مى‌كردند.[78] برخى مفسران «تجعلونه قراطيس» را به‌معناى اين‌كه مقام تورات را به‌اندازه كاغذ پاره‌هايى پايين مى‌آوريد، دانسته‌اند.[79]

3. تحريف تورات:

يكى از نقش‌هاى ناپسند عالمان يهود، تحريف كتاب خدا بود: «أَفَتَطمَعونَ أَن يُؤمِنوا لَكُم وقَد كانَ فَريقٌ مِنهُم يَسمَعونَ كَلـمَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفونَهُ مِن بَعدِ ما‌عَقَلوهُ وهُم يَعلَمون.» (بقره/2،75) اين آيه، بنابر نقل ابن‌عباس خطاب به پيامبر است و دليل ذكر صيغه‌جمع«اَفَتَطمَعونَ» براى تعظيم آن حضرت است.[80] خداوند از آن حضرت مى‌خواهد به ايمان يهود اميدى نداشته باشد; زيرا عالمان آن‌ها (احبار) كه از بزرگان آنان به‌شمار مى‌آمدند كتاب‌خدا را تحريف كردند و دستورات آن را ناديده گرفتند. مفسران درباره محتواى «كلام اللّه» كه احبار به تحريف* آن پرداخته‌اند، ديدگاه‌هاى متفاوتى مطرح كرده‌اند; برخى برآنند كه علماى يهود با گرفتن رشوه احكام حلال و حرامى را كه در تورات بيان شده بود، به نفع رشوه* دهندگان تغيير مى‌دادند.[81] از ابن‌عباس، ربيع و ابن‌اسحاق نقل شده كه مراد از اين افراد، 70 نفرى هستند كه در پاسخ به در خواست يهود، موسى(عليه السلام) آنان را براى شنيدن كلام خدا برگزيد; ولى آنان با اين‌كه آن سخن را شنيدند آن را تحريف كرده، امر پروردگار را امتثال نكردند.[82] عده‌اى ديگر از مفسران كلام تحريف شده را ويژگى‌هايى مى‌دانند كه در تورات درباره پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و بعثت آن حضرت بيان شده بود.[83] شيخ طوسى با استفاده از واژه «يَسمَعونَ» كه ظهور در شنيدن مستقيم دارد قول دوم را ترجيح داده است[84]. با توجه به آيات فراوانى كه درباره صفت مذموم تحريف ميان يهود در قرآن وجود دارد (بقره/2، 79; نساء/4، 46; مائده/5، 41) به نظر مى‌رسد اختصاص دادن اين صفت به موردى خاصّ وجهى نداشته، يهود در جاهاى مختلف و هر جا آيات و دستورات خدا را به ضرر خود ديده، دست به تحريف زده است.

4. سرپيچى از احكام تورات:

عالمان يهود نه‌تنها با نزول قرآن كريم به دستورات آن عمل نكردند، حتى احكامى را كه در تورات بيان شده بود و يهود به آن علم داشتند، زير پا نهادند: «ولَمّا‌جاءَهُم رَسولٌ مِن عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ كِتـبَ اللّهِ وراءَ ظُهورِهِم كَأَنَّهُم لايَعلَمون.» (بقره/2،101) برخى مفسران اين عناد عالمان يهود را از حسادت آنان نسبت به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)ناشى دانسته‌اند[85]. در آيه‌اى ديگر بيان شده كه عالمان يهود دستورات تورات را به‌صورت گزينشى و منفعت‌گرايانه مى‌پذيرفتند: «...و مِنَ الَّذينَ هادوا سَمّـعونَ لِلكَذِبِ سَمّـعونَ لِقَوم ءاخَرينَ لَم‌يَأتوكَ يُحَرِّفونَ الكَلِمَ مِن بَعدِ مَواضِعِهِ يَقولونَ اِن اُوتيتُم هـذا فَخُذوهُ واِن لَم‌تُؤتَوهُ فَاحذَروا...‌.» (مائده/5،41) مفسران اين آيه را درباره حكم رجم زناى محصنه دانسته‌اند كه يهود براى فرار از حكم خدا و اميد تغيير آن، از پيامبر اكرم تقاضاى صدور حكم كردند.[86] برخى از مفسران نيز گفته‌اند: اين مسأله درباره مقتولى بوده است كه يهوديان به فرستاده‌هاى خود گفتند: اگر (حضرت) محمد(صلى الله عليه وآله)حكم به ديه داد بپذيريد، ولى اگر دستور قصاص داد آن را رها كنيد.[87] گفته شده اين آيه درباره داورى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)بين قبيله بنى‌نضير و بنى‌قريظه بوده است.[88] مفسران با استناد به روايتى از امام باقر(عليه السلام) در شأن نزول اين آيه گفته‌اند: يكى از اشراف يهودى خيبر با زنى از خانواده‌هاى اشرافى، زنا كرد. يهوديان كه از سويى مى‌خواستند در ظاهر پاى‌بندى خود را به احكام الهى نشان دهند و از سويى ديگر از اجراى حكم «رجم» كه در تورات به آن تصريح شده بود، درباره اين دو شخص اشرافى نگران و ناخشنود بودند، به يهوديان مدينه پيغام فرستادند كه از پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) بخواهند درباره آن دو حكم كند. پيامبر نخست از آنان اقرار گرفت كه به حكم ايشان رضايت دهند. يهوديان نيز پذيرفتند. در آن هنگام جبرئيل حكم رجم زناى محصنه را به پيامبر ابلاغ كرد; ولى آنان از پذيرش آن حكم سرباز زده، منكر وجود چنين حكمى در تورات شدند. پيامبر آنان را به دنبال «عبداللّه‌بن صوريا» كه به اعتراف خودشان آگاه‌ترين شخص به شريعت يهود بود، فرستاده، او را نزد آن حضرت آوردند، با سوگندهايى كه به او داد، از وى خواست كه حكم تورات را در اين باره روشن سازد. او به‌سبب سوگندهاى پيامبر، سخن آن حضرت را درباره وجود اين حكم در تورات تأييد كرد. او در پاسخ پرسش پيامبر درباره علت ترك اين حكم، گفت: ما اين حكم را در مورد افراد عادى و ضعيفان اجرا مى‌كرديم، ولى درباره ثروتمندان و اشراف آن را رها مى‌كرديم. پيامبر دستور داد آن دو را در مقابل مسجد سنگسار كنند.[89] در اين آيات بر اثر برخورد ناشايسته‌اى كه منافقان و يهوديان با پيامبر داشتند، و هر يك به‌گونه‌اى آن حضرت را مى‌آزردند، از آن حضرت مى‌خواهد اگر گروهى از يهوديان به نزد او آمده، از او صدور حكمى را خواستند، با آنان برخورد مناسبى كند; اگر خواست حكم كند و گرنه از آنان دورى بجويد; زيرا خداوند تورات را براى آنان فرستاده و حكمى را كه آنان در پى استفتاى آن هستند، مى‌توانند در تورات بيابند.

5. احبار و حفظ تورات:

از ديگر صفاتى كه خداوند متعال به ربّانيان و احبار نسبت داده، حفظ كتاب خداست: «والرَّبّـنِيّونَ والاَحبارُ بِمَا استُحفِظوا مِن كِتـبِ اللّهِ...‌.» مفسران در بيان مراد آيه و توجيه اين ويژگى، وحدت نظرى ندارند; ابن‌عباس آن را «بِمَا استودعوا مِن كِتـبِ اللّهِ‌...» معنا كرده،[90] جبايى گفته است: آنان به حفظ تورات و ترويج آن و ترك تضييع آن مأمور بوده‌اند.[91] برخى منظور از آن را حفظ تورات در سينه، ممارست با زبان، عمل به احكام و شرايع و جلوگيرى از تحريف آن دانسته‌اند.[92] برخى نيز به بيان محتواى كتاب كه احبار و ربّانيان آن را حفظ كرده‌اند، پرداخته مقصود از آن را حكم رجم كه مورد اختلاف آنان قرار گرفت و ايمان به پيامبرى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)، دانسته‌اند.[93]

6. احبار و گواهى بر حكم تورات:

از ديگر ويژگى‌هايى كه قرآن براى احبار و ربّانيان درباره تورات برمى‌شمارد، شهادت آنان است: «...و كانوا عَلَيهِ شُهَداءَ...‌.» (مائده/5، 44) مفسران درباره مرجع ضمير «عليه» و متعلَّق اين شهادت، ديدگاه‌هاى مختلفى ارائه كرده‌اند; ابن‌عباس متعلق شهادت را حكم پيامبر(صلى الله عليه وآله)درباره رجم زانى، تأييد آن و مطابقتش با تورات دانسته است; بنابراين، مرجع ضمير منطوق «يحكم بها النبييون» خواهد بود.[94] برخى با باز‌گرداندن ضمير به «كتاب اللّه»: «...بِمَا استُحفِظوا مِن كِتـبِ اللّهِ و كانوا عَلَيهِ شُهَداءَ‌...» متعلق شهادت را تأييد نزول آن از جانب خداوند[95] يا تأييد سخنان پيامبر(صلى الله عليه وآله)، و حقانيت او دانسته‌اند.[96] با توجّه به رجحان بازگشت ضمير «عليه»[97] به «كتاب» و تعلق جار و مجرور به «شهداء» در نظر بيش‌تر كسانى‌كه به بيان اعراب قرآن پرداخته‌اند، و يكى بودن آن‌چه در تورات آمده است با آن‌چه كه خداوند به احبار و ربّانيان دستور حفظ آن را داده است،[98] به نظر مى‌رسد كه شهادت آنان بر محتواى كتاب است كه با همه آن‌چه مفسران مختلف گفته‌اند، سازگارى‌دارد.[99]

ويژگى‌هاى احبار در قرآن

1. ترك نهى از منكر:

خداوند متعال ربّانيان و احبار يهود را بر اثر ترك نهى از منكر و بى‌توجّهى به آن توبيخ مى‌كند: «لَولا يَنهـهُمُ الرَّبّـنِيّونَ والاَحبارُ عَن قَولِهِمُ الاِثمَ و اَكلِهِمُ السُّحتَ لَبِئسَ ما كانوا يَصنَعون.» (مائده/5، 63)، هم‌چنان‌كه از ظاهر آيه برمى‌آيد، منكراتى كه ربّانيان و احبار به عنوان عالمان و برجستگان يهود نهى از آن را ترك كرده‌اند، «قول اثم» و «أكل سحت» است. مفسران «قول اثم» را به «كفر»،[100] «سخن دروغ»،[101] «تحريف كتاب خدا» (تورات)،[102] «هر سخن خلاف حق»،[103] و «أكل سحت» را «گرفتن رشوه در حكم، قضاوت و فتوا»،[104] «مطلق حرام‌خوارى»،[105] «ربا»[106] و «اجير شدن براى حمل مسكرات و گوشت خوك و آلات لهو و لعب»[107] تفسير كرده‌اند. در روايتى از امام‌صادق(عليه السلام)ثَمَن مردار و سگ، مهر بَغى (اجرت‌زنا)، رشوه در حكم و مزد كاهن، سُحت شمرده شده است.[108]
در ذيل اين آيه ابى‌حاتم از على(عليه السلام) نقل مى‌كند كه ايشان فرمودند: از سر نوشت احبار ويهودى كه بر اثر ارتكاب گناه و ترك نهى از منكر گرفتار عذاب شدند، عبرت بگيريد[109]; هم‌چنين ابن‌جرير و ابوالشيخ از ابن‌عباس نقل كرده‌اند كه آيه‌اى شديدتر از اين آيه در قرآن نيست.[110] ابن مزاحم و ضحاك نيز اين آيه را ترسناك‌ترين آيه قرآن دانسته‌اند.[111] برخى از مفسران با تمسك به اين آيه و آيه پيش كه مى‌فرمايد: «و‌تَرى كَثيرًا مِنهُم يُسـرِعونَ فِى الاِثمِ والعُدونِ و اَكلِهِمُ السُّحتَ لَبِئسَ ما كانوا يَعمَلون» (مائده/5، 62) معتقدند كه گناه ترك نهى* از منكر از گناه ارتكاب منكر بيش‌تر است; زيرا درباره مرتكبان گناه فرموده است: «...لَبِئسَ ما كانوا يَعمَلون» ; ولى درباره ترك كنندگان نهى از منكر: «...لَبِئسَ ما‌كانوا يَصنَعون» و «صنع» قوى‌تر از «فعل» است; چون به هر فعلى كه رسوخ داشته و كاملاً جا‌افتاده باشد صنع، گويند; بنابراين، جرم گناه‌كاران; غير راسخ و جرم ترك‌كنندگان نهى از منكر راسخ است.[112]

2. تغيير احكام الهى:

در قرآن كريم، خداوند يهود را به‌سبب قرار دادن احبار و رهبان به جاى خدا سرزنش مى‌كند: «اِتَّخَذوا اَحبارَهُم و رُهبـنَهُم اَربابـًا مِن دونِ اللّهِ والمَسيحَ ابنَ مَريَمَ و ما اُمِروا إِلاّ لِيَعبُدوا اِلـهـًا واحِدًا لا اِلـهَ اِلاّ هُوَ سُبحـنَهُ عَمّا يُشرِكون.» (توبه/9، 31) از ابوالبخترى روايت شده كه حذيفه درباره اين آيه از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پرسيد: آيا يهود احبار و رهبان را پرستيدند؟ آن حضرت فرمود: نه، ليكن احبار و رهبان حلال خدا را حرام و حرام خدا را حلال كردند و يهود نيز آن را پذيرفتند.[113] از امام صادق(عليه السلام)نيز روايت شده كه آنان مردم را به عبادت خويش فرا نخواندند; زيرا اگر چنين مى‌كردند، مردم از آنان روى برمى‌گرداندند، بلكه برخى از حلال‌ها را حرام و برخى از حرام‌ها را حلال مى‌كردند.[114] روايت‌هاى ديگرى با همين مضمون و اندكى تغيير در نوع بيان، از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) و امام صادق(عليه السلام)نقل شده است.[115] در ادامه اين آيه براى پاسخ به اين اشكال كه شايد به آن‌ها گفته نشده بود كه احبار و رهبان را به جاى خدا قرار ندهند، فرموده است:«...‌و‌ما‌اُمِروا اِلاّ لِيَعبُدوا اِلـهـًا واحِدًا لا اِلـهَ اِلاّ هُوَ سُبحـنَهُ عَمّا يُشرِكون.» گويا چنين دستورى در تورات و انجيل يا از زبان پيامبران به آنان ابلاغ شده بوده است.

3. اكل مال به باطل:

از ديگر ويژگى‌هاى ناپسندى كه خداوند به بيش‌تر احبار و رهبان نسبت مى‌دهد، خوردن مال به باطل است: «يـاَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا اِنَّ كَثيرًا مِنَ الاَحبارِ والرُّهبانِ لَيَأكُلونَ اَمولَ النّاسِ بِالبـطِـلِ...‌.» (توبه/9، 34) بيش‌تر مفسران مراد از أكل مال به باطل در اين آيه را تعبيرى مجازى براى گرفتن رشوه توسط عالمان و قاريان يهود و نصارا براى تحريف كتاب خدا و تخفيف در احكام مى‌دانند.[116] اين ديدگاه با برخى از آيات ديگرى كه به‌صورت صريح بر تحريف كتاب خدا از سوى عالمان يهود دلالت دارند، تأييد مى‌شود: «اَفَتَطمَعونَ اَن يُؤمِنوا لَكُم و قَد كانَ فَريقٌ مِنهُم يَسمَعونَ كَلـمَ اللّهِ ثُمَّ يُحَرِّفونَهُ مِن بَعدِ ما عَقَلوهُ و هُم يَعلَمون.» (بقره/2، 75; هم‌چنين نساء/4، 46; مائده/5، 13 و 41) طوسى و طبرسى با نقل اين تفسير از جبايى و حسن، معتقدند هرگونه دريافت مالى كه از راه غير حلال باشد، أكل مال به باطل است و وجه تعبير به «أكل» اين است كه بيش‌تر تصرّفات و تملّك‌ها براى خوردن است.[117] برخى از مفسران با استشهاد به آيه «فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هـذا مِن عِندِ اللّهِ لِيَشتَروا بِهِ ثَمَنـًا قَلِيلاً فَوَيلٌ لَهُم مِمّا كَتَبَت اَيديهِم‌...» (بقره/2،‌79) گفته‌اند: مراد از اكل مال به باطل، گرفتن پول از مردم براى نگارش كتاب‌هايى است كه آن‌ها را به خدا نسبت مى‌دادند.[118] عده‌اى از مفسران نيز آن را به كسب مال با ربا[119] و گرفتن وجوهاتى از گناهكاران براى بخشش گناهانشان كه با فروش اوراق مغفرت توسط آباء كنيسه و كليسا صورت مى‌گرفته،[120] تفسير كرده‌اند. علامه طباطبايى(رحمه الله)وجه بيان اين گناه از ميان گناهان ديگر يهود را اهميّت نقش مسائل مالى و اقتصادى در اصلاح يا افساد جامعه مى‌داند; به‌ويژه كه اين تخلّفات اقتصادى از جانب احبار و رهبان كه مربى و مصلح جامعه قلمداد مى‌شوند، سرزده باشد.[121]

4. جلوگيرى مردم از راه‌خدا:

«...ويصدّون عن سبيل اللّه‌...‌.» (توبه/9، 34) بيشتر مفسران، سبيل‌اللّه را به اسلام تفسير كرده، مراد از آيه را جلوگيرى يهود از پيوستن مردم به دين اسلام و پيروى از حضرت محمد(صلى الله عليه وآله)مى‌دانند.[122] علامه طباطبايى(رحمه الله) با توجه به اين‌كه اين آيه را اشاره‌اى به توضيح آيه «قـتِلُوا الَّذينَ ... لايَدينونَ دينَ الحَقِّ مِنَ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ‌...» (توبه/9،29)، مى‌داند، معتقد است مراد از «...و يصدّون عن سبيل اللّه‌...» ضعف يهود در اخلاق اجتماعى است كه باعث جلوگيرى از شكل‌گيرى يك حكومت عادلانه دينى است.[123]برخى مفسران نيز با بازگرداندن اين صفت به صفت مذموم نگارش كتاب‌ها و نسبت آن به خدا، مراد از آن را منحرف‌كردن مردم از شناخت واقعى خداوند دانسته‌اند.[124] در آيه ديگرى نيز به گمراه كردن مردم به‌وسيله برخى از عالمان يهود اشاره شده است: «اَلَم‌تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ يَشتَرونَ الضَّلــلَةَ و يُريدونَ اَن تَضِلُّوا السَّبيل.» (نساء/4،44)

5. ذخيره كردن طلا و نقره:

«...‌والَّذينَ يَكنِزونَ الذَّهَبَ والفِضَّةَ و لايُنفِقونَها فى سَبيلِ اللّهِ‌...‌.» (توبه/9، 34) اگرچه برخى مفسران با بيان اين‌كه اين جمله استينافيه و مراد از موصول «الَّذينَ» مسلمانان هستند،[125] آن را يكى از صفات آنان دانسته‌اند، ولى بيش‌تر مفسران با بهره‌گيرى از سياق آيه اين صفت را نيز به احبار و رهبان بازگردانده، يا اعم از احبار و رهبان و مسلمانان دانسته‌اند.[126] در روايتى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)به نقل از جابر و عبدالله‌بن عمر، آمده است: هر آن‌چه زكات آن پرداخت شود، كنز نيست.[127]برخى با استناد به اين روايت و روايت‌هاى مانند آن گفته‌اند: احبار و رهبان بدون پرداخت وجوهات واجبه اموال، آنها را تصرف مى‌كردند. آنها بخش دوم آيه (و‌لايُنفِقونَها فى سَبيلِ اللّهِ) را بر ادعاى خود گواه مى‌گيرند.[128] ابن‌سعد، ابن‌ابى‌شيبه، بخارى، ابن‌ابى‌حاتم، ابوالشيخ و ابن‌مردويه از ابنوهب نقل كرده‌اند كه ابوذر در پاسخ به سؤال از علت تبعيدش به ربذه، گفت: دليل آن مخالفت با معاويه است، زيرا او مصداق اين آيه را تنها اهل‌كتاب مى‌دانست، من آن را شامل مسلمانان نيز مى‌دانستم.[129] از سدى نقل شده كه مراد از «الّذين» همه اهل قبله‌اند.[130]
به‌هر حال، با توجه به اين‌كه بيشتر قراء «واو» در «والّذين» را استينافيه گرفته‌اند،[131] و با توجه به عموميت آيه و نبود دليل بر اختصاص آن، به نظر مى‌رسد اين بخش از آيه شامل احبار و رهبان و نيز مسلمانانى كه زكات نمى‌پردازند، بشود;[132]

6. كتمان نبوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله):

خداوند متعال پس از يادآورى انزال تورات به يهود، از احبار و ربّانيان مى‌خواهد به غير از او از كسى نهراسيده، آيات خدا را با قيمتى ناچيز نفروشند و به آن‌چه بر آنان نازل شد، حكم كنند: «...فَلاتَخشَوُا النّاسَ واخشَونِ و لاتَشتَروا بِـايـتى ثَمَنـًا قَليلاً و مَن لَم‌يَحكُم بِما‌اَنزَلَ‌اللّهُ فَاُولـئِكَ هُمُ الكـفِرون.» (مائده/5، 44) مفسران درباره اين‌كه خداوند، احبار و ربّانيان را از ترس چه چيزى برحذر داشته، و به حكم به چيزى دستور داده، اختلاف نظر دارند; از ابن‌عباس، سدّى و كلبى نقل شده كه خطاب اين آيه به عالمان يهود است كه آنان را از كتمان خصوصيت‌هاى حضرت محمد(صلى الله عليه وآله) و نبوت او و حكم رجم كه در تورات آمده، برحذر داشته است.[133] برخى از مفسران خطاب اين بخش از آيه را افزون بر احبار و ربّانيان، شامل انبيا نيز دانسته‌اند.[134] ابن‌جريح و ابن‌منذر و حسن بصرى اين خطاب را به پيامبر اسلام و امت او اختصاص داده‌اند.[135] به نظر مى‌رسد با توجه به سابقه بد يهود و برخى از علماى آنان در تحريف كتاب خدا و كتمان حق (نك: آل‌عمران/3،78 و 93، مائده/5،66 و 83، انعام/6،20 و اعراف/7،175) و با توجه به گزارش‌هاى فراوان درباره آگاهى يهود، به‌ويژه علماى آنان از نبوت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)،[136] نشانه‌هاى آن حضرت[137] و حتى روز تولد او[138] و دعاى آنان براى ظهور چنين شخصيتى،[139] و اشعارى كه در مدح او سروده بودند،[140] مى‌توان گفت: مقصود آيه چيزى بيش از كتمان حكمى ساده يا جزئى است; به‌ويژه اين‌كه در برخى از آيات به اين مطلب اشاره شده است كه يهود به نزول كتاب خدا (قرآن) و آنچه در آن بود و ويژگى‌هاى پيامبر موعود آگاهى داشتند: «اَلَّذينَ ءاتَينـهُمُ الكِتـبَ يَعرِفونَهُ كَما يَعرِفونَ اَبناءَهُمُ الَّذينَ خَسِروا اَنفُسَهُم فَهُم لايُؤمِنون» (انعام/6، 20; نيز بقره/2، 146; نحل/16، 83) و در برخى آيات نيز بر كتمان اين نبوت از سوى آنان اشاره شده است: «اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما‌اَنزَلنا مِنَ البَيِّنـتِ والهُدى مِن بَعدِ ما بَيَّنّـهُ لِلنّاسِ فِى الكِتـبِ اُولـئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ و يَلعَنُهُمُ اللّـعِنون.» (بقره/2، 159) مشهور مفسران مراد از كتمان «بيّنات» و «هُدى» را نبوت پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)مى‌دانند كه در تورات به آن تصريح شده است; ولى علماى يهود آن را انكار كردند;[141] ازاين‌رو به‌سبب اهميت چنين مسأله‌اى خداوند از آنان مى‌خواهد، چنين خبرى را در برابر مبلغى ناچيز نفروشند و در غير اين صورت كافر خواهند بود: «...‌و‌لا‌تَشتَروا بِـايـتى ثَمَنـًا قَليلاً و مَن لَم‌يَحكُم بِما اَنزَلَ اللّهُ فَاُولـئِكَ هُمُ الكـفِرون.» از‌محمدبن‌اسحاق نقل شده: روزى پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)به «بيت‌المدراس» آمده درباره داناترين فرد يهود پرسيد. عبداللّه*‌بن صوريا را به او معرفى كردند. پيامبر او را راهنمايى كرد و نعمت‌هاى خدا را بر وى يادآور شد. پرسيد: آيا مى‌دانى من رسول خدايم؟ ابن‌صوريا با اذعان به وجود ويژگى‌هاى آن حضرت در تورات، سبب مخالفت قوم خود با نبوت وى را حسادت آنان و ترس از تسلط اعراب بر يهوديان بيان كرد.[142] البته برخى از آنها با توجه به بشارت كتاب آسمانى آنان به آمدن پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) از آن حضرت پيروى كردند كه قرآن به سعادت و رستگارى آنان تصريح كرده است: «اَلَّذينَ يَتَّبِعونَ الرَّسولَ النَّبِىَّ الاُمِّىَّ الَّذى يَجِدونَهُ مَكتوبـًا عِندَهُم فِى التَّورةِ والاِنجيلِ ... اُولـئِكَ هُمُ المُفلِحون.» (اعراف/7،‌157)
هم‌چنين از برخى از آيات برمى‌آيد با اين‌كه در تورات به ظهور پيامبر موعود بشارت داده شده بود، عالمان يهود آن را ناديده گرفتند و پيامبر اسلام را تكذيب كردند: «و‌لَمّا جاءَهُم رَسولٌ مِن عِندِ اللّهِ مُصَدِّقٌ لِما مَعَهُم نَبَذَ فَريقٌ مِنَ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ كِتـبَ اللّهِ وراءَ ظُهورِهِم كَاَنَّهُم لايَعلَمون.» (بقره/2،101)

7. عمل نكردن به علم:

از اوصافى كه قرآن به احبار يهود نسبت داده، تشبيه آنان به الاغ حامل كتاب است: «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلوا التَّورةَ ثُمَّ لَم‌يَحمِلوها كَمَثَلِ الحِمارِ يَحمِلُ اَسفارًا‌...» (جمعه/62،5) از ابن‌عباس نقل شده است كه اين تشبيه ازاين‌رو است كه ميان كسى كه كتاب خدا و دستورات آن را انكار كند با الاغى كه كتب حكمت را بر پشت خود حمل مى‌كند تفاوتى نيست; زيرا هيچ يك از آن دو از حكمت و تعاليم آن كتاب بهره‌اى ندارند.[143] علامه طباطبايى مقصود از «تحميل» را «تعليم» و «حمل» را «عمل» و مصداق «الذين» را علماى يهود دانسته كه حضرت موسى(عليه السلام)معارف و شرايع موجود در تورات را به يهوديان آموخت; ولى آن‌ها بدان عمل نكردند; بنابراين، مانند حمارى خواهند بود كه از بار خود نتيجه‌اى جز تحمل سختى نمى‌گيرد.[144] مفسران از اين آيه استفاده كرده‌اند كه اگر كسى قرآن را تلاوت كند و معناى آن را نفهميده از آن اعراض كند اين تشبيه شامل حال او خواهد شد;[145] هم‌چنين در آيه ديگرى عالمان يهود به‌سبب ترك عمل به آن‌چه مى‌دانند و به مردم مى‌آموزند، سرزنش شده‌اند: «اَتَأمُرونَ النّاسَ بِالبِرِّ و تَنسَونَ اَنفُسَكُم و اَنتُم تَتلونَ الكِتـبَ اَفَلاتَعقِلون.» (بقره/2،44) از ابومسلم نقل شده است كه اين آيه درباره علماى يهود است كه پيش از بعثت، اعراب را بر ايمان به پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)تشويق مى‌كردند; ولى وقتى آن حضرت مبعوث شد، او را انكار كردند.[146] ابن‌عباس منظور از آيه را علماى يهودى مى‌داند كه مردم را به تمسك به تورات و عمل به آن فرا‌خواندند; ولى خود بدان عمل نكردند; زيرا يكى از بشارت‌هاى تورات ظهور پيامبر موعود بود; ولى آنان اين بشارت را ناديده گرفتند.[147] از انس‌بن‌مالك روايت شده كه پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)فرمود: شبى كه به معراج رفتم عده‌اى را ديدم كه لب‌هاى آنان را با قيچى‌هايى از آتش مى‌بريدند. درباره آنان پرسيدم. جبرئيل فرمود: آنان خطبايى هستند كه مردم را به نيكى فراخوانده، خود را فراموش مى‌كردند.[148]

8. توطئه‌گرى:

از برخوردهاى ناشايست احبار، توطئه* در برابر مسلمانان بود: «و‌قالَت طَـائِفَةٌ مِن اَهلِ الكِتـبِ ءامِنوا بِالَّذى اُنزِلَ عَلَى الَّذينَ ءامَنوا وَجهَ النَّهارِ واكفُرُوا ءاخِرَهُ لَعَلَّهُم يَرجِعون.» (آل‌عمران/3،72) از حسن و سدّى نقل شده كه اين آيه درباره 12 نفر از احبار يهودى خيبر است كه باهم توافق كردند تا در ابتداى روز به نزد مسلمانان رفته مدعى گرويدن به دين اسلام شوند، ولى در پايان روز از اين دين برگشته بگويند با تحقيق در كتاب و مشاوره با علما به اين نتيجه رسيده‌اند كه [حضرت]محمد(صلى الله عليه وآله) آن پيامبر موعودى نيست كه در تورات بدان بشارت داده شده و او دروغ‌گو است.[149] مجاهد، مقاتل و كلبى اين آيه را به زمانى مربوط مى‌دانند كه قبله مسلمانان به كعبه تغيير يافت. چون اين مسأله بر يهود سخت آمد، كعب‌بن اشرف يكى از احبار يهود به پيروانش دستور داد به خدا و آنچه بر پيامبر نازل شده ايمان آورند و هنگام صبح به‌سوى كعبه نماز گزارند، ولى شب هنگام قبله خود را تغيير دهند تا باعث ترديد مسلمانان شوند.[150]

9. ادعاى مصونيت:

احبار يهود بر اثر خود برتربينى و كوچك شمردن گناهان خويش، نسبت به عذاب الهى مدعى مصونيت بودند: «اَلَم‌تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ ... ذلِكَ بِاَنَّهُم قالوا لَن‌تَمَسَّنَا النّارُ اِلاّ اَيّامـًا مَعدودت و غَرَّهُم فى دينِهِم ما‌كانوا يَفتَرون.» (آل‌عمران/3، 23‌ـ‌24) علماى يهود ورود در آتش جهنم را از خود دور دانسته، با تعبير «لن» بر اين نفى تأكيد كردند; اگر چه ورود موقت و چند روز را پذيرفتند. مفسران درباره استثناى اين چند روز ديدگاه‌هاى متفاوتى ارائه كرده‌اند; در نقلى از ابن‌عباس، قتاده و سدّى اين ايام به اعتقاد علماى يهود و بر اثر پرستش 40 روزه گوساله سامرى، 40‌روز خواهد بود[151]. در نقل ديگرى از ابن‌اسحاق گفته شده: يهود بر اين باور است كه مدت عمر دنيا 7000 سال است و خداوند در برابر هر 1000 سال از دنيا يك روز در آخرت عذاب مى‌كند; بنابراين، مدت عذاب خود را 7 روز مى‌دانند.[152] به نقل از ابن‌عباس، يهود بر اين باورند كه مسير جهنم در تورات 40 سال گزارش شده و آن‌ها مسير هر سال را در يك روز مى‌پيمايند; بنابراين، طى اين مسير 40 روز به طول مى‌انجامد و پس از آن عذابى نيست.[153]

10. شرك:

با وجود اين‌كه برخى از احبار از مؤمنان بوده‌اند: «لـكِنِ الرّ‌سِخونَ فِى العِلمِ مِنهُم والمُؤمِنونَ يُؤمِنونَ بِما اُنزِلَ اِلَيكَ و ما اُنزِلَ مِن قَبلِكَ...‌.» (نساء/4،162) برخى ديگر از آن‌ها دچار شرك بوده، به غير خدا ايمان داشتند: «اَلَم‌تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ يُؤمِنونَ بِالجِبتِ والطّـغوتِ و يَقولونَ لِلَّذينَ كَفَروا هـؤُلاءِ اَهدى مِنَ الَّذينَ ءامَنوا سَبيلا.» (نساء/4،51) از مجاهد نقل شده كه اين آيه درباره كعب‌بن اشرف (عالم يهودى) و كافران قريش نازل شده است كه روزى كافران به نزد او آمده، درباره پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)پرسيدند. او پيامبر را كوچك و گمراه شمرد و ادعا كرد كفار از او هدايت‌شده‌تر هستند.[154] از ابن‌عباس، ضحاك و مجاهد نقل شده كه «جبت»، «حيى‌بن اخطب» و «طاغوت»، «كعب‌بن اشرف» است.[155]
برخى ديگر «جبت» را به «شيطان» و «طاغوت» را به «كاهن» تفسير كرده‌اند.[156] مراد از جبت و طاغوت هر كدام از مصاديق بالا باشد، اين امر مسلم است كه برخى از اين عالمان به غير خدا ايمان داشته‌اند.

11. دين‌فروشى:

«و‌اِذ اَخَذَ اللّهُ ميثـقَ الَّذينَ اُوتوا الكِتـبَ لَتُبَيِّنُنَّهُ لِلنّاسِ و لاتَكتُمونَهُ فَنَبَذوهُ وراءَ ظُهورِهِم واشتَرَوا بِهِ ثَمَنـًا قَليلاً فَبِئسَ ما يَشتَرون.» (آل‌عمران/3،187) گفته‌شده: عالمان يهود در برابر رشوه‌اى كه دريافت كردند آنچه را در تورات درباره پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)خوانده بودند، كتمان كردند،[157] يا به تحليل حرام و تحريم حلال پرداختند.[158]

كيفر احبار:

در برابر گناهان زيادى كه برخى از احبار مرتكب شدند، خداوند كيفرهايى را براى آنان قرار داده است كه برخى از آن‌ها در قرآن بيان شده است:

1. خوارى در دنيا:

«...و مِنَ الَّذينَ هادوا سَمّـعونَ لِلكَذِبِ سَمّـعونَ لِقَوم ءاخَرينَ لَهُم فِى الدُّنْيا خِزْىٌ‌...» (مائده/5، 41) مفسران خوارى دنيوى آنان را مجبور شدن آن‌ها در پرداخت جزيه با ذلت* و خوارى، اقرار به دروغ‌گويى در مسأله كتمان رجم زناكار محصنه و رانده شدن بنى‌نضير از ديار خود دانسته‌اند.[159] برخى نيز خوارى آن‌ها را در فتح قسطنطنيه و قتل عام آنان دانسته‌اند.[160]

2. عذاب اخروى:

«...‌لَهُمْ فِى‌الاْخِرَةِ عَذابٌ عَظيمٌ.» (مائده/5، 41) كيفر اخروى آنان عبارت است از: «ويل»: «فَوَيلٌ لِلَّذينَ يَكتُبونَ الكِتـبَ بِاَيديهِم ثُمَّ يَقولونَ هـذا مِن عِندِ اللّهِ» (بقره/2،79)، خوردن آتش: «اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ... اُولـئِكَ ما يَأكُلونَ فى بُطونِهِم اِلاَّ النّارَ» ، روى‌گردانى خداوند از آنان در قيامت: «...‌و لايُكَلِّمُهُمُ اللّهُ يَومَ القِيـمَةِ‌...» ، عذاب دردناك: «...‌و‌لَهُم عَذابٌ اَلِيم» (بقره/2، 174)، نداشتن راه نجات: «...‌فَلاتَحسَبَنَّهُم بِمَفازَة مِنَ العَذابِ و لَهُم عَذابٌ اَليم» (آل‌عمران/3،188)، محروميت از لطف خدا:«...‌و مِنَ الَّذينَ هادوا ... يُحَرِّفونَ الكَلِمَ مِن بَعدِ مَواضِعِهِ ... اُولـئِكَ الَّذينَ لَم‌يُرِدِ اللّهُ اَن يُطَهِّرَ قُلوبَهُم.» (مائده/5،41)

3. لعن و نفرين:

«اِنَّ الَّذينَ يَكتُمونَ ما‌اَنزَلنا مِنَ البَيِّنـتِ والهُدى مِن بَعدِ ما بَيَّنّـهُ لِلنّاسِ فِى الكِتـبِ اُولـئِكَ يَلعَنُهُمُ اللّهُ و يَلعَنُهُمُ اللّـعِنون» (بقره/2،159)، «اَلَم‌تَرَ اِلَى الَّذينَ اُوتوا نَصيبـًا مِنَ الكِتـبِ ... اُولـئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللّهُ و مَن يَلعَنِ اللّهُ فَلَن تَجِدَ لَهُ نَصيرا.» (نساء/4،51‌ـ‌52)

منابع

الاصول الستة عشر; املاء ما مَن به الرحمن; انوارالتنزيل و اسرار التأويل، بيضاوى; البحرالمحيط فى التفسير; البداية والنهايه; تاج‌العروس من جواهرالقاموس; تاريخ مدينه دمشق; التبيان فى تفسير القرآن; التحقيق فى كلمات القرآن; تحف‌العقول عن آل الرسول(صلى الله عليه وآله); ترتيب كتاب العين; تفسير التحريروالتنوير; تفسير روح‌البيان; تفسيرالعياشى; التفسير‌الكبير; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; تفسير المراغى; تفسير المنار; جامع‌البيان عن تأويل آى‌القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; الخصائص الكبرى او كفاية الطالب اللبيب فى خصائص الحبيب; الدرالمصون فى علوم الكتاب المكنون; الدرالمنثور فى تفسير بالمأثور; دلائل النبوه; روح‌المعانى فى تفسير القرآن العظيم; روض‌الجنان و روح‌الجنان; السيرة النبويه، ابن‌هشام; الصحاح تاج اللغة و صحاح العربيه; صحيح‌البخارى; الغريبين فى القرآن و الحديث; قاموس كتاب مقدس; كتاب مقدس; الكشاف; كشف‌الاسرار و عدة‌الابرار; كمال‌الدين و تمام النعمه; لسان‌العرب; لغت‌نامه; مجمع‌البيان فى تفسير القرآن; معجم مقاييس اللغه; مفردات الفاظ القرآن; مستدرك‌الوسائل; الميزان فى تفسير القرآن; النكت و العيون، ماوردى; واژه‌هاى دخيل در قرآن; الوجوه والنظائر لالفاظ كتاب اللّه العزيز.
ابوالفضل روحى




[1]. الصحاح، ج‌2، ص‌620; الغريبين، ج‌2، ص‌397.
[2]. همان، لسان‌العرب، ج‌3، ص‌15; التحقيق، ج‌2، ص‌154.
[3]. همان، التفسير الكبير، ج‌6، ص‌37; التحقيق، ج‌2، ص‌154.
[4]. همان، روح‌المعانى، مج‌6، ج‌10، ص‌122.
[5]. ترتيب‌العين، ص‌160; مفردات، ص‌215; الوجوهوالنظائر، ص115، «حبر».
[6]‌. مقاييس‌اللغه، ج2، ص127; الغريبين، ج2، ص397; التحقيق، ج‌2، ص‌162، «حبر».
[7]. ترتيب العين، ص‌160، الصحاح، ج‌2، ص‌619، «حبر».
[8]‌. مقاييس‌اللغه، ج‌2، ص‌127; التحقيق، ج‌2، ص‌164، «حبر».
[9]. التحقيق، ج‌2، ص‌155، «حبر».
[10]. ترتيب العين، ص160; تاج العروس، ج6، ص229; واژه‌هاى دخيل، ص106.
[11]. جامع‌البيان، مج‌13، ج‌25، ص‌122; مجمع‌البيان، ج‌7، ص‌466 و ج‌9، ص‌85; التبيان، ج‌9، ص‌215.
[12]. التحقيق، ج‌2، ص‌155.
[13]. مفردات، ص‌215; الوجوه و النظائر، ج‌1، ص‌290، «حبر».
[14]. التفسير الكبير، ج‌12، ص‌3; روح‌البيان، ج‌3، ص‌415; التحقيق، ج‌2، ص‌154.
[15]. التحقيق، ج‌2، ص‌155; واژه‌هاى دخيل، ص‌105.
[16]. التحقيق، ج‌2، ص‌155; واژه‌هاى دخيل، ص‌106.
[17]. See The Oxford English Dictionary P.84 The Encydlopedia of Religion V.11 , P. 182.
[18]. قاموس كتاب مقدس، ص‌760.
[19]. The Encyclopedia of Religion V.11, P.534.
[20]. لغت‌نامه، ج‌6‌، ص‌8145‌.
[21]. The Oxford, English Dictionary, P.83.
[22]. Ibid New Catholic Encyclopedia, V.I2, P.39.
[23]. New catholic EncycloPedia, V.I2, P.39.
[24]. Ibid.
[25]. كتاب مقدس، خروج، 28: 1‌ـ‌3.
[26]. اعداد، 3: 32 و 20: 28.
[27]. قاموس كتاب مقدس، 712.
[28]. New Catholic Encyclopedia, V.12 , P.39.
[29]. كتاب مقدس، خروج، 29: 35.
[30]. كتاب مقدس، لاويان، 8: 1‌ـ‌15.
[31]. New catholic EncycloPedia V.12, PP.39-40.
[32]. قاموس كتاب مقدس، 712.
[33]. The EncycloPedia of Religion V.11, P.182.
[34]. New Catholic Encyclopedia, V.12, P.39.
[35]. the Encyclopedia of Religion V.11, P.183 New Catholicencyclo Pedia V.12, P.40.
[36]. كتاب مقدس، مرقس، 10: 20.
[37]. كتاب مقدس، يوحنّا، 20: 15.
[38]. New Catholic Encyclopedia V.12, P.40 The Oxford English Dictionary, P. 84.
[39]. همان، متّى 26:25 و 49، مَرقُس 9:5، 11:21 و 14:45; يوحنّا 1:49، 4:31، 9:2 و 11:8.
[40]‌. همان، يوحنّا 3:2 و 6:25.
[41]. همان، يوحنّا، 1:38.
[42]. همان، متّى 8:19، 12:38; مرقس 4:38، 9:17 و 38; لوقا 7:4; يوحنّا، 8:4.
[43]. همان، لوقا 5:5، 8:24 و 45.
[44]. همان، يوحنّا، 3:26.
[45]. همان، متّى 23: 7‌ـ‌8.
[46]. قاموس كتاب مقدس، ص‌760.
[47]. كتاب مقدس، لاويان، 1: 7‌ـ‌17.
[48]. همان، 2: 3.
[49]. همان، 5: 9‌ـ‌11.
[50]. كتاب مقدس، لاويان، 4: 6.
[51]. همان، 5: 15‌ـ‌19.
[52]‌. همان، 14: 26‌ـ‌48.
[53]. همان، 14: 1‌ـ‌12.
[54]‌. همان، 23: 1‌ـ‌5.
[55]. همان، 4: 3‌ـ‌12.
[56]. همان، 6: 20، 4: 1‌ـ‌8.
[57]. همان، 5: 6‌ـ‌7.
[58]. همان، 7: 8‌ـ‌9 و 19.
[59]. همان، 7: 9‌ـ‌10.
[60]. همان، 7: 6.
[61]. جامع‌البيان، مج‌3، ج‌3، ص‌444 و مج‌4، ج‌6، ص339; مجمع‌البيان، ج3، ص305 و ج2، ص782; المنار، ج‌6، ص‌398.
[62]. جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص‌340.
[63]. همان; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌86‌.
[64]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6، ص‌340.
[65]. التبيان، ج‌3، ص‌579; مجمع‌البيان، ج‌3‌ـ‌4، ص‌335.
[66]‌. جامع‌البيان، مج 4، ج 6، ص‌340; الدرالمنثور، ج 3، ص‌86.
[67]. التفسير الكبير، ج‌12، ص‌4.
[68]. تفسير عياشى، ج‌1، ص‌323.
[69]. الميزان، ج‌5، ص‌361‌ـ‌362.
[70]. التبيان، ج‌5، ص‌206; جامع‌البيان، مج‌6، ج‌10، ص‌146، مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌37.
[71]. الدرالمنثور، ج‌4، ص‌176.
[72]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌622; التبيان، ج‌1، ص‌368; البحرالمحيط، ج‌1، ص‌521.
[73]. الدر المنثور، ج‌1، ص‌233; تفسير ابن‌كثير، ج‌1، ص‌138‌ـ‌139; التبيان، ج‌1، ص‌368.
[74]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌515; التبيان، ج‌4، ص198‌ـ‌199; روح‌المعانى، مج5، ج7، ص‌317.
[75]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌515; التبيان، ج‌4، ص‌198; جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌347.
[76]. التبيان، ج‌4، ص‌199; الكشاف، ج‌2، ص‌44.
[77]. روح‌المعانى، مج‌5، ج‌7، ص‌317.
[78]. مجمع‌البيان، ج‌4، ص‌515; روح‌المعانى، مج‌5، ج‌7، ص‌319; جامع‌البيان، مج‌5، ج‌7، ص‌350‌ـ‌351.
[79]. روح‌المعانى، مج‌5، ج‌7، ص‌319.
[80]. روح‌المعانى، مج‌1، ج‌1، ص‌470; التفسير الكبير، ج‌3، ص‌133.
[81]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌285; التبيان، ج‌1، ص‌313.
[82]. مجمع البيان، ج‌1، ص‌285; التبيان، ج‌1، ص‌313.
[83]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌521; روح‌المعانى، مج‌1، ج‌1، ص‌470.
[84]. التبيان، ج‌1، ص‌313.
[85]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌622‌.
[86]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌301; التبيان، ج‌3، ص‌522; جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌323.
[87]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌301; التبيان، ج‌3، ص‌523.
[88]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌323; تفسير قرطبى، ج‌6‌، ص‌115.
[89]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌315‌ـ‌316; التبيان، ج‌3، ص‌525; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌299.
[90]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌341; التبيان، ج‌3، ص‌533; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌306.
[91]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌306; روض‌الجنان، ج‌6‌، ص‌390; روح‌البيان، ج‌2، ص‌397.
[92]. روح‌المعانى، مج‌4، ج‌6‌، ص‌211; التفسير الكبير، ج‌12، ص‌4; كشف‌الاسرار، ج‌3، ص‌138‌ـ‌139.
[93]. الدرالمنثور، ج‌3، ص‌86‌.
[94]. روح‌المعانى، مج‌4، ج‌6‌، ص‌212; التبيان، ج‌3، ص‌533; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌306.
[95]‌. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌306; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌86‌.
[96]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌341; روض‌الجنان، ج‌6‌، ص‌390.
[97]‌. الدرالمصون، ج‌4، ص‌272; البحرالمحيط، ج‌4، ص‌268.
[98]. املاء ما منّ به‌الرحمن، ج1، ص216; الدرالمصون، ج4، ص271.
[99]. البحرالمحيط، ج‌4، ص‌268.
[100]. روح‌المعانى، مج‌4، ج‌6‌، ص‌262; التبيان، ج‌3، ص‌577.
[101]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌402; الكشاف، ج‌1، ص‌653‌.
[102]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌335.
[103]. مجمع‌البيان، ج 3، ص‌336.
[104]‌. روح‌المعانى، مج‌4، ج‌6‌، ص‌262; التبيان، ج‌3، ص‌577; جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌402.
[105]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌336; روض‌الجنان، ج‌7، ص‌48.
[106]. تفسير ماوردى، ج‌2، ص‌50.
[107]. تفسير قمى، ج‌1، ص‌198; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌303.
[108]. الاصول الستة عشر، ص‌76; مستدرك الوسائل، ج‌2، ص‌347.
[109]. الدرالمنثور، ج‌3، ص‌111‌ـ‌112; تحف‌العقول، ص‌237.
[110]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌403;الدرالمنثور، ج‌3، ص‌112.
[111]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌6‌، ص‌403; التفسير الكبير، ج‌12، ص‌40.
[112]. التفسير الكبير، ج‌12، ص‌40‌ـ‌41.
[113]. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌147; الدرالمنثور، ج‌4، ص‌174.
[114]. تفسير عياشى، ج‌2، ص‌87‌.
[115]. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌148; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌37.
[116]. روح‌المعانى، مج‌4، ج‌6‌، ص‌126; جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌151; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌40.
[117]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌40; التبيان، ج‌5، ص‌210.
[118]‌. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌151; الدرالمنثور، ج‌4، ص176.
[119]. تفسير مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌108.
[120]. تفسير قرطبى، ج‌8‌، ص‌78; تفسير مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌109; الميزان، ج‌9، ص‌249.
[121]. الميزان، ج‌9، ص‌248‌ـ‌249.
[122]. التبيان، ج‌5، ص‌210; مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌40; جامع‌البيان، مج6‌، ج‌10، ص‌151.
[123]. الميزان، ج‌9، ص‌247‌ـ‌249.
[124]. تفسر مراغى، مج‌4، ج‌10، ص‌110.
[125]. روح‌المعانى، مج‌6‌، ج‌10، ص‌126.
[126]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌40; التفسير الكبير، ج‌15، ص‌43; تفسير قرطبى، ج‌8، ص‌79.
[127]‌. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌152‌ـ‌153; الدرالمنثور، ج‌4، ص‌177.
[128]. جامع‌البيان، مج‌6‌، ج‌10، ص‌151‌ـ‌152; التفسيرالكبير، ج15، ص‌43.
[129]. صحيح‌البخارى، ج 2، ص‌110; جامع‌البيان، مج 6‌، ج 10، ص‌157.
[130]. تفسير قرطبى، ج‌5، ص‌79.
[131]. البحرالمحيط، ج‌5، ص‌411.
[132]. مجمع‌البيان، ج‌5، ص‌40; البحرالمحيط، ج‌5، ص‌411.
[133]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌306; التبيان، ج‌3، ص‌533.
[134]. التحريروالتنوير، ج‌6‌، ص‌210; روح‌المعانى، مج‌4، ج‌6‌، ص‌212.
[135]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌306; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌86‌.
[136]. الخصائص الكبرى، ج‌2، ص‌33; دلائل النبوه، ج‌2، ص‌74; السيرة‌النبويه، ج‌1، ص‌204.
[137]. الخصائص الكبرى، ج‌2، ص‌33; البداية و النهايه، ج‌2، ص‌257.
[138]. تاريخ دمشق، ج‌3، ص‌417 و 426.
[139]. الخصائص الكبرى، ج‌2، ص‌39; دلائل النبوه، ج‌2، ص‌76.
[140]. تاريخ دمشق، ج‌3، ص‌429‌ـ‌431.
[141]. جامع‌البيان، مج‌2، ج‌2، ص‌73; مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌441; روح‌المعانى، مج‌2، ج‌2، ص‌40.
[142]. البداية و النهايه، ج‌2، ص‌257.
[143]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌430; التبيان، ج‌10، ص‌5.
[144]. الميزان، ج‌19، ص‌266.
[145]. مجمع‌البيان، ج‌10، ص‌430; التبيان، ج‌10، ص‌5.
[146]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌215.
[147]. مجمع‌البيان، ج‌1، ص‌215; جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌368; التفسير الكبير، ج‌3، ص‌46.
[148]. التفسير الكبير، ج‌3، ص‌47.
[149]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌774; روح‌المعانى، مج‌3، ج‌3، ص‌318‌ـ‌319.
[150]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌774; روح‌المعانى، مج‌3، ج‌3، ص‌319.
[151]. جامع‌البيان، مج1، ج1، ص538‌ـ‌540; مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌723.
[152]. جامع‌البيان، مج‌1، ج‌1، ص‌540; الدرالمنثور، ج‌1، ص‌207.
[153]. التبيان، ج‌1، ص‌323; الدرالمنثور، ج‌1، ص‌207.
[154]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌187; التبيان، ج‌3، ص‌223.
[155]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌184‌ـ‌185; التبيان، ج‌3، ص224.
[156]. جامع‌البيان، مج‌4، ج‌5، ص‌184; مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌93.
[157]. مجمع‌البيان، ج‌2، ص‌904; جامع‌البيان، مج‌3، ج‌4، ص‌268.
[158]. التبيان، ج‌3، ص‌74.
[159]. مجمع‌البيان، ج‌3، ص‌302; الدرالمنثور، ج‌3، ص‌77‌ـ‌79; التبيان، ج‌3، ص‌524‌ـ‌526.
[160]
. الدرالمنثور، ج‌3، ص‌79.

 

جمعه 21 مهر 1391  1:42 PM
تشکرات از این پست
siasport23
siasport23
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1391 
تعداد پست ها : 16696
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

اَصحاب كَهف

  عنوان مقاله : داستان اصحاب الجنة (صاحبان باغ) در قرآن کریم

دریافت فایل pdf

 

 

 

 

 

اَصحاب كَهف: مؤمنانى پناهنده در غار

«اصحاب» جمع «صاحب» (اسم فاعل) از ماده «ص‌ـ‌ح‌ـ‌ب» و معناى مصدرى آن همراهى كردن است و صاحب كسى يا چيزى است كه ملازم و همراه كس يا چيز ديگر باشد.[1] اين ملازمت و همراهى بايد عرفاً فراوان باشد.[2]
«كهف» به معناى شكاف در دل كوه (غار) است; امّا برخى لغت دانان[3] «كهف» را بزرگ‌تر از «غار» دانسته‌اند. اصحاب كهف به معناى «ياران و ملازمان غار» است.
قرآن كريم در آيات 9‌ـ‌26 كهف/18 از جوانانى مؤمن نام مى‌برد كه از آيين بت پرستى دوران خويش بيزارى جستند و با مأوا گزيدن در غار*، به رحمت الهى پناه برده و از درگاه او درخواست هدايت كردند. خداوند نيز آنان را به مدت 309 سال به خوابى عميق فرو برد و جايگاه امنى برايشان فراهم ساخت.

اصحاب‌كهف در منابع مسيحى:

داستان اصحاب كهف از معدود داستانهايى است كه بر خلاف بسيارى از داستانهاى ديگرِ قرآن، در منابع يهودى به دلايلى از آن ياد نشده است[4]; امّا در منابع مسيحى ذكر شده است. ساختار داستان در منابع مسيحى همگونى خاصى با نقلهاى اسلامى دارد و به «هفت خفتگان» و «هفت‌خفتگان شهر اِفِسوس» معروف است.[5]
گيبون، مورخ معروف انگليسى، داستان اصحاب كهف را چنين نقل مى‌كند: هنگامى كه مسيحيان گرفتار ستمگريهاى امپراتور ديكيوس (Decius) بودند، 7 تن از جوانان اشراف زاده شهر «افسوس» (Ephesus) در غار وسيع و عميقى در كوهى، در كنار شهر پنهان شدند. امپراتور ستمگر براى نابودى جوانان، فرمان داد دهانه غار را با ساختن تپه مستحكمى از سنگهاى بزرگ و ضخيم ببندند. در اين حال، جوانان به خوابى عميق فرو رفتند. اين خواب به‌گونه‌اى معجزه آسا 187 سال به طول انجاميد، بدون آنكه در اين مدت به قواى حياتى ايشان آسيبى برسد. پس از اين مدت، بردگان «ادوليوس» (Adolius)، كه وارث كوه مزبور بود، براى احداث ساختمان مجلل روستايى در آن محل، آن سنگهاى ضخيم را برداشتند. با برداشتن سنگها، اشعه آفتاب به درون غار نفوذ كرد و عامل بيدار شدن جوانان خفته در غار گرديد. آنان كه مى‌پنداشتند ساعاتى اندك در خواب بوده‌اند احساس گرسنگى كردند، ازاين‌رو بر آن شدند كه يكى از آنان به‌طور مخفيانه و ناشناس به شهر بازگردد و غذايى فراهم آورد. آنان «جامبليكوس» (Jamblichus) را براى اين كار برگزيدند; امّا اين جوان ـ‌اگر روا باشد كه پس از اين خوابِ دراز مدت، نام «جوان» بر وى اطلاق كنيم‌ـ نتوانست منظره شهر بومى خود را كه پيش‌تر با آن آشنا بود، باز شناسد. هراس او هنگامى فزونى يافت كه صليب بزرگى را بر دروازه بزرگ شهر اِفِسوس مشاهده كرد. لباس شگفت‌آور و منفرد و لهجه قديمى و متروك او نانوا را متحير و سراسيمه كرد. هنگامى كه جامبليكوس پول* قديمى رايج در دوران امپراتور ديكيوس را، به نانوا داد نانوا پنداشت كه اين جوان به گنجى دست‌يافته است، ازاين‌رو وى را نزد قاضى برد و در آنجا با تبادل پرسش و پاسخهايى، داستان حيرت‌انگيز و درنگ دراز مدت نزديك به دو قرن آنان در غار روشن شد. در پى اين رخداد، اسقف شهر اِفِسوس، كاهنان، حاكمان و مردم شهر و حتى خود امپراتور «شيودوسيوس» براى مشاهده غار مورد نظر شتافتند. پس از آنكه 7 جوان، خود را به حاضران رسانيدند و ماجراى خود را براى ايشان بازگو كردند مرگ آنان فرا رسيد و با كمال آرامش از دنيا رفتند.[6]

پادشاه و عصر اصحاب كهف:

در مورد پادشاه دوران اصحاب كهف اختلاف نظر است; امّا بيشتر مورخان پادشاه ظالمى را كه اصحاب كهف از ستم وى به غار پناه برده‌اند «دقيانوس» دانسته‌اند; يعنى پادشاه و امپراتور روم* كه در تاريخ با نام «دكيوس» يا «ديكيانوس» شناخته مى‌شود و بين سالهاى 249‌ـ‌251 ميلادى حكومت داشته است; نيز پادشاه صالحى را كه اصحاب كهف در دوران وى از خواب برخاستند «تيذوسيوس دوم» (تاودوسيوس و به نقلى ثيودوسيوس دوم) دانسته‌اند; امپراتورى كه در تاريخ به «تيدوسيوس دوم» معروف بود، و بين سالهاى 408‌ـ‌450 ميلادى حكومت كرده است.[7] منابع مسيحى نيز در اين مورد با همين نقل هماهنگ است.[8]

شمار و نامهاى اصحاب كهف:

شمار اصحاب كهف، چنان كه از عنوان داستان در منابع مسيحى، يعنى «هفت خفتگان» پيداست، 7 نفر است. برخى نيز آنان را 5 تن و برخى نيز 13 تن نقل كرده‌اند.[9] نامهاى اصحاب كهف، طبيعتاً، نامهايى يونانى است، زيرا اِفِسوس، از شهرهاى يونان است. اين نامها عبارت است از: مكسملينا، يلميخا، ديمومدس (ديموس)، امبليكوس، مرطونس، بيرونس، كشطونس.[10] روشن است كه اين نامها با ورود به نوشتارهاى اسلامى و عربى دستخوش تغييراتى شده است، چنان كه طبرى نامهاى ايشان را اين گونه نقل كرده است: مكسلمينا، محسلمينا، يمليخا، مرطونس، كسطونس، ويبورس، ويكرنوس، يطبيونس و قالوش.[11] خود وى نيز بر اساس روايتى ديگر نامهاى ديگرى را با اندكى تفاوت ذكر مى‌كند.[12]
قرآن مجيد هيچ‌گونه تصريحى درباره شمار اصحاب كهف ندارد و تنها بيان مى‌كند كه مردم در عدد اصحاب كهف اختلاف نظر داشته‌اند; برخى ايشان را با سگ همراهشان 4 تن و برخى 6 تن و برخى 8 تن دانسته‌اند: «سَيَقولونَ ثَلـثَةٌ رابِعُهُم كَلبُهُم ويَقولونَ خَمسَةٌ سادِسُهُم كَلبُهُم رَجمـًا بِالغَيبِ ويَقولونَ سَبعَةٌ وثامِنُهُم كَلبُهُم» (كهف/ 18،22) و چون «رَجمـًا بِالغَيبِ» را كه اشاره به بى‌دليل بودن سخن مردم است پس از دو قول اول ذكر كرده و قول سوم را بدون چنين تعبيرى آورده، برخى نتيجه گرفته‌اند كه قرآن نظر سوم را تأييد مى‌كند[13]، به هر روى، قرآن شمار كسانى را كه از عدد اصحاب كهف آگاه بودند اندك مى‌داند: «قُل رَبّى اَعلَمُ بِعِدَّتِهِم ما يَعلَمُهُم اِلاّ قَليلٌ» (كهف/ 18،22)، ازاين‌رو به رسول خدا(صلى الله عليه وآله)دستور مى‌دهد كه جز به نحو مستدل با ايشان در اين مورد به گفتوگو نپردازد: «فَلا تُمارِ فيهِم اِلاّ مِراءً ظـهِرًا». (كهف/ 18،22) «مراء ظاهر» به معناى بحث غالب و مسلط است; بدين معنا كه با آنان چنان با استدلال سخن بگو كه گفتار تو بر نظر آنان غالب و مسلط گردد. احتمال ديگر اين است كه با آنان در خلوت بحث و گفتوگو نكن، زيرا گفتار تو را تحريف مى‌كنند، بلكه آشكارا و در حضور مردم گفتوگو كن تا نتوانند حقيقت امر را تحريف كنند[14] و چون خداوند خود از همه آگاه‌تر است: «رَبّى اَعلَمُ بِعِدَّتِهِم» (كهف/ 18،22) ديگر از هيچ كس درباره اصحاب كهف سؤال مكن: «ولا تَستَفتِ فيهِم مِنهُم اَحَدا». (كهف/ 18،22)، زيرا علم خداوند تو را از هر چيز بى‌نياز مى‌كند.[15]

مكان غار اصحاب كهف:

درباره مكانِ غار اصحاب كهف ديدگاههاى متفاوتى وجود دارد: 1.‌حادثه مزبور در شهر «اِفِسوس» واقع شده و غار مزبور نيز در همان جا قرار دارد و افسوس (افسيس) از شهرهاى معروف آسياى صغير (تركيه كنونى و قسمتى از روم شرقى قديم) است. ويرانه‌هاى اين شهر هم اكنون در 73 كيلومترى شهرِ «ازمير» تركيه به چشم مى‌خورد و در كنار قريه «اياصولوك» در كوه «ينايرداغ» هم اكنون غارى بسيار وسيع ديده مى‌شود كه فاصله چندانى با افسوس ندارد و آثار صدها قبر در آن وجود دارد. ورودى اين غار در سمت شمال شرقى بوده و هيچ اثرى از مسجد، صومعه يا كنيسه در آن به چشم نمى‌خورد. به عقيده بسيارى، غار مورد اشاره در داستان، همين غار است.[16] اين قول، با نقلهاى مسيحى سازگار است.[17]
2.‌ غار مزبور در نزديكى پايتخت اردن، يعنى شهر عمان و در نزديكى روستاى «رجيب» واقع است. بر بالاى اين غار صومعه‌اى ديده مى‌شود كه براساس پاره‌اى از قراين، مربوط به قرن پنجم ميلادى است و پس از آنكه مسلمانان آنجا را فتح‌كردند، به مسجد تبديل شد.[18]اطراف اين غار از دو سمت شرقى و غربى باز است و آفتاب بر آن مى‌تابد و ورودى غار در سمت جنوب قرار دارد و در داخل غار 7 يا 8 قبر به چشم مى‌خورد. در سال 1963 ميلادى هيئتى اكتشافى از اردن با حفّارى به كشف اين غار متروك نايل شد.[19]
3. غار اصحاب كهف در بتراء از شهرهاى فلسطين است.[20]
4. در كوه «قاسيون» نزديك دمشق سوريه واقع است.[21]
5. در شبه جزيره اسكانديناوى، در اروپاى شمالى قرار دارد.[22]
6. در نزديكى شهر نخجوان در كشور قفقاز واقع است.[23]
علامه طباطبايى بنا به دلايلى ديدگاه اول را، به‌رغم شهرتش، مردود مى‌داند; از جمله آنكه از آيه «و تَرَى الشَّمسَ اِذا طَـلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمال» (كهف/18،17) برمى‌آيد كه نور خورشيد به هنگام طلوع بر سمت راست غار و هنگام غروب بر سمت چپ آن مى‌تابيده است، بنابراين بايد ورودى غار در سمت جنوب باشد، درحالى‌كه دَرِ ورودى غار موجود در شهر اِفِسوس به سمت شمال شرقى است; همچنين مضمون آيه «قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى اَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم مَسجِدا» (كهف/18،‌21) اين است كه در آن غار يا پيرامون آن، مسجد و عبادتگاهى بنا كردند، درحالى‌كه در غار اِفِسوس اثرى از مسجد يا صومعه يا عبادتگاه ديگر به چشم نمى‌خورد. البته در سه كيلومترى آن كنيسه‌اى وجود دارد كه به هيچ وجه با غار مزبور ارتباطى ندارد[24]، بنابراين از ميان چند ديدگاه ياد شده، ديدگاه دوم با ويژگيهاى ذكر شده در آيات قرآن سازگار است و برخى روايات نيز آن را تأييد‌مى‌كند.[25]

اصحاب‌كهف در روايات‌اسلامى:

روايات اسلامى معمولاً اصحاب كهف را همانند روايات مسيحى، جوانانى اشراف زاده دانسته كه در عيد بزرگى با مركبهاى خود به بيرون شهر رفتند و بتهايى را كه مى‌پرستيدند به همراه خود بردند. خداوند در دلهايشان نور ايمان برافروخت و آنان به خداوند يكتا ايمان آوردند و هر چند در آغاز، ايمان خود را از يكديگر پوشيده مى‌داشتند; امّا به تدريج ايمان خود را به يكديگر اظهار كردند.[26] بر پايه برخى روايات با اينكه پادشاه جبار و بت پرست عصر، همه كسانى را كه از پرستش بتها سرباز مى‌زدند مى‌كشت; ولى به اصحاب كهف مدتى مهلت داد تا از ايمان خود بازگردند. آنان از اين فرصت استفاده كرده و به غار پناه بردند.[27] برخى ديگر از روايات، آنان را امين و رازدار پادشاه عصر خود قلمداد كرده كه هدايت يافته و به غار پناه‌بردند.[28]
روايتى از وهب‌بن‌منبه، ماجراى ايمان آوردن اصحاب كهف را كاملاً متفاوت و مربوط به گرويدن جوانان شهر اِفسوس به يكى از حواريان حضرت عيسى دانسته است. براساس اين روايت، يكى از حواريان حضرت عيسى(عليه السلام)بر اثر سجده نكردن به بتِ سر درِ شهر از ورود به شهر ممنوع شده بود و به ناچار در گرمابه‌اى در بيرون شهر به‌كار و تبليغ دين خدا پرداخت و از اين راه برخى جوانان شهر به او گرويدند.[29]
همچنين براساس برخى روايات، اصحاب كهف جوانانى رومى بوده‌اند كه پيش از بعثت عيسى(عليه السلام)وارد غار شدند و پس از بعثت آن حضرت از خواب برخاستند[30]; امّا برخى روايات، همه ماجرا را مربوط به زمان پس از بعثت حضرت عيسى(عليه السلام) و آنان را افرادى دانسته كه بر شريعت عيسى(عليه السلام) بوده‌اند.[31]

اصحاب كهف در قرآن:

قرآن در طى 18 آيه به بيان اين داستان پرداخته است. از سياق نخستين آيه اين قصه: «اَم حَسِبتَ اَنَّ اَصحـبَ الكَهفِ والرَّقيمِ كانوا مِن ءايـتِنا عَجَبـا» (كهف/18،9) بر مى‌آيد كه اين داستان اجمالاً پيش از نزول آيات، معلوم بوده و قرآن به شرح و تفصيل آن پرداخته است.[32]
علت شگفت بودن ماجراى اصحاب كهف، درنگ 309 ساله آنان در غار و آنگاه برخاستن ايشان در كمال سلامت بوده است. خواب* طولانى اصحاب كهف از شگفت‌انگيزترين نشانه‌هاى الهى است كه موجب شده مفسران نيز به فراخور حال به بحث درباره آن و اثبات آن به لحاظ علمى و تجربى بپردازند.[33]
براساس رواياتى كه در شأن نزول اين آيات وارد شده، قريش شمارى از ياران خود را براى تحقيق درباره دعوت پيامبر اسلام(صلى الله عليه وآله) به سوى عالمان يهود در مدينه فرستادند تا نظر آنان را در‌اين مورد جويا شوند. عالمان يهود با طرح چند‌پرسش گفتند: اگر محمّد(صلى الله عليه وآله) از عهده پاسخ به‌اين پرسشها برآمد، او پيامبر خدا و گرنه دروغگوست. در پرداختهاى روايى گوناگون، اين پرسشها كاملاً يكسان نقل نشده است; امّا در همه روايات، يكى از اين پرسشها به اصحاب كهف مربوط است كه آيات مورد اشاره در پاسخ به آن نازل شده است.

چگونگى ايمان آوردن اصحاب كهف:

براساس ظاهر آيات، اصحاب كهف جوانانى بودند كه به خدا ايمان آوردند و خداوند نيز بر هدايتشان افزود:«اِنَّهُم فِتيَةٌ ءامَنوا بِرَبِّهِم وزِدنـهُم هُدًى». (كهف/ 18،14) «فتيه» جمع «فتا» به معناى جوان است.[34] براساس برخى روايات، آنان سالمندانى با ايمان بودند و واژه «فتيه» كنايه از جوانمردى آنان است.[35]
به هر روى آنان به آيين بت پرستى قوم خود معترض و از كرنش كوركورانه قومشان در برابر بتان سخت اندوهگين بودند: «هـؤُلاءِ قَومُنَا اتَّخَذوا مِن دونِهِ ءالِهَةً لَولا يَأتونَ عَلَيهِم بِسُلطـن بَيِّن» (كهف/18،15) و اين كار را بزرگ‌ترين ظلم مى‌دانستند. «فَمَن اَظلَمَ مِمَّنِ افتَرى عَلى اللّهِ كَذِبا» (كهف/18،15)
اصحاب كهف از تأييد و يارى خداوند برخوردار بودند و خداوند دلهايشان را در راه ايمان محكم ساخته بود:«رَبَطنا عَلى قُلوبِهِم» (كهف/18،14) تا در برابر بت پرستى و مظاهر آن بايستند و آنان نيز بدون ترس از حوادث و سختيهاى آينده بر پا خاسته[36] و گفتند: پروردگار ما پروردگار آسمانها و زمين است و ما جز او معبودى را نمى‌خوانيم: «اِذ قاموا فَقالوا رَبُّنا رَبُّ السَّمـوتِ والاَرضِ لَن نَدعوا مِن دونِهِ اِلـهـًا» (كهف/ 18،14) اينكه اصحاب كهف اين جملات و اعتراضات را ميان خود گفتند يا در برابر پادشاه‌جبار عصر خود، مورد اختلاف است[37]، به هر روى، درحالى‌كه همه خدايان دروغين را كنار گذاشته و از قوم بت پرست خود جدا شده بودند به غار پناه‌برده و از خدا رحمت و راه نجات خواستند: «اِذ اَوَى الفِتيَةُ اِلَى الكَهفِ فَقالوا رَبَّنا ءاتِنا مِن لَدُنكَ رَحمَةً وهَيِّئ لَنا مِن اَمرِنا رَشَدا» (كهف/‌18،10)، «واِذِ اعتَزَلتُموهُم و ما يَعبُدونَ اِلاَّ اللّهَ فَأوُا اِلَى الكَهفِ» (كهف/ 18،16) خداوند نيز آنان را مشمول رحمت لايزال خود قرار‌داد و در كارشان گشايشى فراهم ساخت، چنان‌كه در ادامه آيه فوق از قول اصحاب كهف نتيجه پناه‌بردن به غار را رحمت خدا ذكر مى‌كند: «يَنشُر لَكُم رَبُّكُم مِن رَحمَتِهِ ويُهَيِّئ لَكُم مِن اَمرِكُم مِرفَقـا» (كهف/ 18،16)

درنگ در غار:

از قرآن كريم و روايات چنين برمى‌آيد كه خداوند اصحاب كهف را پس از ورود به غار، به خوابى عميق فرو برد[38]: «فَضَرَبنا عَلى ءاذانِهِم فِى الكَهفِ». (كهف/ 18،11) زمخشرى مى‌نويسد: در اين آيه مفعول «ضَرَبنا» حذف شده است و منظور اين است كه بر گوش آنان حجاب و مانعى قرار داديم تا مانع شنيدن صداها گردد; يعنى آنان را به خوابى سنگين فرو برديم.[39] طبرسى اين آيه را كنايه از مسلط كردن خواب برايشان و تعبير آيه را بسيار فصيح دانسته است.[40] به احتمالى ديگر كه علامه طباطبايى آن را بيان كرده مراد اين است كه خداوند همچون مادرى كه با ضربه‌هايى نرم و آهسته به گوش فرزند مى‌نوازد تا حواس او از پيرامون خود جدا شده، به خواب سنگين فرو رود، به گوش اصحاب كهف نواخته، تا به خواب عميق فرو روند.[41] مدت درنگ اصحاب كهف در غار از نظر قرآن 309 سال بوده است: «ولَبِثوا فى كَهفِهِم ثَلـثَ مِائَة سِنينَ وازدادوا تِسعـا» (كهف/ 18، 25); امّا براساس روايتى از ابن‌اسحاق، آنان پيش از خواب، مدتى در غار به زندگى طبيعى مى‌زيستند و يكى از آنان با لباس مبدل وارد شهر مى‌شد و به تهيه آذوقه و توشه و جمع‌آورى خبرها از شهر درباره خودشان مى‌پرداخت و پس از بازگشت ديده‌ها و شنيده‌هاى خود را باز مى‌گفت[42]; امّا با توجه به حرف «فاء» كه مفيد ترتيب اتصالى است: «فَضَرَبنا عَلى ءاذانِهِم» مى‌توان گفت آنان بلافاصله پس از ورود به غار در خواب فرو رفتند و خداوند آنان را به‌گونه‌اى قرار داده بود كه هركس بديشان مى‌نگريست آنان را بيدار مى‌پنداشت، حال آنكه در خواب بودند: «وتَحسَبُهُم اَيقاظـًا وهُم رُقودٌ» (كهف/ 18،18)[43] برخى مفسران از اين جمله چنين استنباط كرده‌اند كه چشمان اصحاب كهف به هنگام خواب، باز بوده است.[44]خداوند، در غار، شرايطى را حاكم ساخته بود كه كسى را ياراى نزديك شدن و آسيب رساندن به آنان نباشد; دورنماى آنان در غار به‌گونه‌اى بود كه هر كس آنان را مى‌ديد ناگزير از ترس مى‌گريخت: «لَوِ‌اطَّـلَعتَ عَلَيهِم لَوَلَّيتَ مِنهُم فِرارًا ولَمُلِئتَ مِنهُم رُعبـا» (كهف/‌18،18) و براى آنكه بدن اصحاب كهف بر اثر تماس دائم با زمين دچار فرسودگى و آسيبى نشود خداوند آنان را به چپ و راست مى‌گرداند: «و نُقَلِّبُهُم ذاتَ اليَمينِ وذاتَ الشِّمالِ» (كهف/18،18) و براى آنكه شرايط حيات براى آنان كاملا فراهم شود و از هر گونه آسيب جسمى به دور باشند خورشيد* نيز نور خود را ارزانيشان مى‌داشت: «وتَرَى الشَّمسَ اِذا طَـلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمالِ» (كهف/18،17) در اين ميان سگ آنها نيز در دهانه غار دستها را گشوده و به حالت نگهبانى خوابيده بود:«وكَلبُهُم بـسِطٌ ذِراعَيهِ بِالوَصيدِ». (كهف/18،18)
غار در نيمكره شمالى زمين و به‌گونه‌اى بوده كه خورشيد، صبحگاهان به سمت راست آن و هنگام غروب به سمت چپ آن مى‌تابيده است[45]: «وتَرَى الشَّمسَ اِذا طَـلَعَت تَزوَرُ عَن كَهفِهِم ذاتَ اليَمينِ واِذا غَرَبَت تَقرِضُهُم ذاتَ الشِّمالِ». (كهف/ 18،17) از سوى ديگر، آنان در محل وسيعى از غار قرار گرفته بودند: «وهُم فى فَجوَة مِنهُ». (كهف/ 18،17) برخى گفته‌اند: منظور اين است كه آنها در وسط و ميانه غار قرار گرفته بودند، به‌گونه‌اى كه خنكاى نسيم باد و هوا به ايشان مى‌رسيد.[46]

پس از بيدارى:

پس از 309 سال، مؤمنان خفته در غار، از خواب گران برخاستند. در واقع خواب آنان شبيه به مرگ و بيدارى آنها همچون رستاخيز بود و از همين رو قرآن كريم از بيدار كردن آنان به «برانگيختن و مبعوث كردن» تعبير كرده است: «وكَذلِكَ بَعَثنـهُم» (كهف/18،19) هر چند در برخى روايات از خواب آنان تعبير به «مرگ» و از بيدار شدنشان به «دميدن دوباره روح» تعبير شده است[47]; امّا به تصريح قرآن، مراد از آن، خواب و بيدارى است.[48] (كهف/18،18)
به هر روى، اصحاب كهف پس از بيدار شدن درباره مدت درنگشان در غار به گفتوگو پرداختند. يكى از آنان پرسيد: چه مدت درنگ كرديد؟ گفتند: يك روز يا بخشى از يك روز: «قالَ قائِلٌ مِنهُم كَم لَبِثتُم قالوا لَبِثنا يَومـًا اَو بَعضَ يَوم». (كهف/ 18،19) به گفته برخى علت ترديد آنها، اين بوده كه آنان در آغاز روز وارد غار شده و به خواب رفته بودند و در پايان روز بيدار شده بودند[49] و چون نتوانستند مدت درنگ خود را در غار، مشخص كنند، گفتند: خداوند به مدت درنگ ما آگاه‌تر است: «قالوا رَبُّكُم اَعلَمُ بِما لَبِثتُم». (كهف/18،19) برخى مفسران گفته‌اند: پاسخ دهنده يك نفر به نام «تمليخا» بوده است و تعبير به صيغه جمع: «قالوا» در اين گونه موارد معمول است.[50]
بلافاصله پس از اين گفتوگو، پيشنهاد كردند كه يكى از آنان به شهر رفته و با سكه‌هايى كه داشتند غذايى تهيه كند: «فَابعَثوا اَحَدَكُم بِوَرِقِكُم هـذِهِ اِلَى المَدينَةِ». (كهف/ 18،19) آنان تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد دقت كند كه طعام پاك‌ترى تهيه كند: «فَليَنظُر اَيُّها اَزكى طَعامـًا فَليَأتِكُم بِرِزق مِنهُ» (كهف/18،19) برخى از مفسران منظور از «اَزكى» را در اين آيه طعام* حلال و برخى آن را غذاى پاك و طاهر دانسته‌اند.[51] برخى نيز آن را كنايه از بهترين غذا (خيرٌ طعاماً) قلمداد كرده‌اند.[52] طبرى دو معناى حلال‌تر و طاهرتر را ترجيح داده است[53]، به هر روى، اصحاب كهف افزون بر آن تأكيد كردند كه كسى كه به شهر مى‌رود بايد مراقب باشد كسى از اوضاع ما آگاه نشود، زيرا در اين صورت به ما دست يافته و سنگس*ارمان مى‌كنند يا اينكه ما را به آيين خود باز مى‌گردانند و در اين صورت هرگز رستگار نخواهيم شد: «وليَتَلَطَّف ولا يُشعِرَنَّ بِكُم اَحَدا * اِنَّهُم اِن يَظهَروا عَلَيكُم يَرجُموكُم اَو يُعيدوكُم فى مِلَّتِهِم ولَن تُفلِحوا اِذًا اَبَدا». (كهف/ 18،19‌ـ‌20) قرآن مشخص نمى‌كند كه مأمور تهيه غذا كدام يك از آنان بود و نيز چگونگى آشكار شدن راز آنان را توضيح نمى‌دهد. امّا طبق برخى روايات «يمليخا» يا «تمليخا» داوطلب اين كار شد[54] و با لباس چوپانى روانه شهر شد; امّا چهره شهر را كاملاً دگرگون يافت، از جمله پرچمى را بر سر در شهر ديد كه بر آن نوشته شده بود: «لا اله الا الله عيسى رسول الله و روحه...»، ازاين‌رو بسيار شگفت زده شد و شگفتى او هنگامى فزونى يافت كه نانواى شهر با ديدن سكه‌اى كه متعلق به بيش از 300 سال پيش بود، ازوى پرسيد: آيا گنجى يافته‌اى؟ به تدريج مردم از قراين حال فهميدند كه اين مرد يكى از چند جوانى است كه نامشان را در تاريخ‌300 سال پيش خوانده و شنيده‌اند. پس وى را نزد پادشاه آوردند و او ماجراى خود را بيان داشت.[55]

هدف از داستان اصحاب كهف:

قرآن هدف از آشكار كردن راز اصحاب كهف را اثبات عملى رستاخيز انسانها دانسته است: «وكَذلِكَ اَعثَرنا عَلَيهِم لِيَعلَموا اَنَّ وعدَ اللّهِ حَقٌّ واَنَّ السّاعَةَ لا رَيبَ فيها». (كهف/ 18،21) در برخى روايات نيز آمده است كه در آن زمان زمامدار صالح و موحدى بر آن سرزمين حكومت مى‌كرد; امّا مردم مملكت وى به نحله‌هاى گوناگونى گرويده بودند; گروهى از آنان منكر معاد بودند. اين پادشاه از اين وضع بسيار اندوهگين بود و همواره به درگاه الهى ناله و تضرع مى‌كرد، تا اينكه خداوند با فاش ساختن ماجراى اصحاب كهف، معاد و رستاخيز انسانها را عملا ثابت كرد.[56] برخى نيز اختلاف مردم را در جسمانى يا روحانى‌بودن معاد دانسته‌اند.[57]
پس از فاش شدن اين راز مردم رهسپار غار شدند. پادشاه در حضور همگان با اصحاب كهف به گفتوگو پرداخت و خدا را بر اين رحمت عظيم سپاس گفت، درحالى‌كه پادشاه در ورودى غار ايستاده بود، اصحاب كهف به مكان خود بازگشته و در آنجا به جوار الهى شتافتند.[58] براساس نقل منابع مسيحى آنها پس از گواهى دادن به معاد جسمانى همچون قديسان به جوار حق شتافتند.[59]
مردم پس از اين واقعه نيز اختلاف نظر پيدا كردند: «اِذ يَتَنـزَعونَ بَينَهُم...». (كهف/18،21) همچنان‌كه برخى از مفسران گفته‌اند اين تنازع، همان كشمكشى است كه پس از اطلاع از حال اصحاب كهف و مردن آنها پس از بيدار شدن از خواب طولانى واقع شده است. در واقع ميان طرفداران معاد و مخالفان آن، نزاع و بحث درگرفت; مخالفان مى‌خواستند خواب و بيدارى اصحاب كهف به زودى فراموش شود و اين دليل استوار و شاهد روشن را از دست مؤمنان خارج سازند، از همين رو پيشنهاد ساختن بنايى بر روى آنان دادند: «فَقالوا ابنوا عَلَيهِم بُنيـنـًا» (كهف/18،21) و براى آنكه مردم ديگر در اين مورد كنجكاوى نكنند و ماجرا سربسته به انجام رسد گفتند: خداوند به حال ايشان آگاه‌تر است: «رَبُّهُم اَعلَمُ بِهِم» (كهف/ 18،21)، ازاين‌رو ما را نسزد كه درباره ايشان به منازعه و احتجاج بپردازيم; امّا مؤمنان راستين كه ماجراى اصحاب كهف را شاهدى روشن براى اثبات معاد به معناى حقيقى آن مى‌ديدند سعى در ماندگار كردن داستان در اذهان كرده و گفتند كه بايد بر آنان مسجدى* بسازيم[60]: «قالَ الَّذينَ غَلَبوا عَلى اَمرِهِم لَنَتَّخِذَنَّ عَلَيهِم‌مَسجِدا». (كهف/ 18،21) نام اين مسجد طبق برخى نقلها «التين» بود.[61]

اصحاب كهف و رقيم:

در آيه 9 كهف/18 با عطف «الرقيم» بر «الكهف» آمده‌است: «اَم‌حَسِبتَ اَنَّ اَصحـبَ الكَهفِ والرَّقيمِ...» و‌اين بحث ميان مفسران به پيروى از برخى روايات، مطرح شده كه آيا اصحاب كهف و رقيم يك گروه هستند يا دو گروه جدا تا براى اصحاب رقيم نيز تفسير و شأن نزول جداگانه‌اى ذكر كنند; اما اين قول بسيار بعيد به نظر مى‌رسد. (‌=>‌اصحاب‌رقيم)

منابع

اعلام قرآن; اهل الكهف فى التوراة و الانجيل و القرآن; بحار الانوار; البدء و التاريخ; البرهان فى تفسير القرآن; تاريخ الامم و الملوك، طبرى; تفسير الصافى; التفسير الكبير; تفسير القرآن العظيم، ابن‌كثير; تفسير القمى; تفسير نمونه; جامع البيان عن تأويل آى القرآن; الجامع لاحكام القرآن، قرطبى; خلق الكون بين العلم و الايمان; روح المعانى فى تفسير القرآن العظيم; الروض الانف; روض الجنان و روح الجنان; السيرة النبويه، ابن‌هشام; عرائس المجالس فى قصص الانبياء; قاموس كتاب مقدس; قصص الانبياء، راوندى; الكامل فى التاريخ; الكشاف; كشف الاسرار و عدة الابرار; لسان العرب; مجمع البيان فى تفسير القرآن; المصباح المنير; المعارف; معجم البلدان; مفردات الفاظ القرآن; مناقب آل‌ابى‌طالب; الميزان فى تفسير القرآن.
The Encyclopedia Britannica.
The Decline And Fall Of The , Gibbon.
منصور نصيرى




[1]. المصباح، ج2، ص333; مفردات، ص475،«صحب».
[2]. مفردات، ص‌475، «صحب».
[3]. لسان العرب، ج‌12، ص‌176.
[4]. اهل الكهف، ص‌57.
[5]. The Encyclopedia Britanica, Vol .20, P.270-8 Gibon The Decline And Fall Of The Roman Empire, Vol. I, P, 544-5.
[6]. The Decline And Fall Off The Roman Empire, Vol. I.pp. 544-545.
[7]. اهل الكهف، ص‌89‌ـ‌90.
[8]. The Encyclopedia Britanica, Vol.20, p.270.
[9]. اهل الكهف، ص‌88.
[10]. اهل الكهف، ص‌88.
[11]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌276.
[12]. همان، ص‌252.
[13]. الميزان، ج‌13، ص‌267‌ـ‌268; نمونه، ج‌12، ص‌383.
[14]. نمونه، ج‌12، ص‌384.
[15]. الميزان، ج‌13، ص‌270.
[16]. قاموس كتاب مقدس، ص‌87; نمونه، ج‌12، ص400‌ـ‌401، اهل الكهف، ص91‌ـ‌92.
[17]. See,The Encyclopedia Britannica, Vol .20, P.270 - 8 The Decline And Fall Off The Roman Empire, Vol.I, P. 544-5.
[18]. الميزان، ج13، ص297; نمونه، ج12، ص‌401.
[19]. الميزان، ج13، ص297; نمونه، ج12، ص‌401.
[20]. همان، ص‌299.
[21]. همان، ص‌299.
[22]. همان، ص‌299.
[23]. همان، ص‌299.
[24]. الميزان، ج‌13، ص‌296‌ـ‌297.
[25]. همان، ص‌298‌ـ‌299.
[26]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌256; تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌78‌ـ‌79.
[27]. همان، ص‌253.
[28]. عرائس المجالس، ص‌371‌ـ‌374; البرهان، ج‌3، ص‌622.
[29]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌257; روض الجنان، ج12، ص318ـ319; الكامل، ج1، ص355‌ـ‌356.
[30]. المعارف، ص‌54.
[31]. تاريخ طبرى، ج‌1، ص‌373.
[32]. الميزان، ج‌13، ص‌244.
[33]. نمونه، ج‌12، ص‌407‌ـ‌409; خلق الكون، ص‌155‌ـ‌157.
[34]. مفردات، ص‌625، «فتى»; الميزان، ج‌13، ص‌247.
[35]. همان، ص‌283.
[36]. الميزان، ج‌13، ص‌292.
[37]. روح المعانى، مج‌9، ج‌15، ص‌316.
[38]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌225; البرهان، ج‌3، ص‌624; عرائس المجالس، ص‌375.
[39]. الكشاف، ج‌2، ص‌705.
[40]. مجمع البيان، ج‌6، ص‌698.
[41]. الميزان، ج‌13، ص‌248.
[42]. جامع البيان، مج‌9، ج‌1، ص253.
[43]. الميزان، ج‌13، ص‌255‌ـ‌256.
[44]. همان، ج‌13، ص‌256.
[45]. نمونه، ج‌12، ص‌368.
[46]. الصافى، ج3، ص235; جوامع‌الجامع، ج2، ص356.
[47]. البرهان، ج‌3، ص‌624.
[48]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌269; الصافى، ج‌3، ص‌234; الميزان، ج‌13، ص‌249.
[49]. جوامع الجامع، ج‌2، ص‌357; تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌81; نمونه، ج‌12، ص‌373.
[50]. نمونه، ج‌12، ص‌374.
[51]. الميزان، ج13، ص‌260.
[52]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌279.
[53]. جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌279.
[54]. عرائس المجالس، ص‌375; روض الجنان، ج‌12، ص‌320; البرهان، ج‌3، ص‌624.
[55]. عرائس‌المجالس، ص375ـ376; روض‌الجنان، ج12، ص‌320‌ـ‌323; البرهان، ج‌3، ص‌624‌ـ‌625.
[56]. تفسير ابن‌كثير، ج‌3، ص‌81‌ـ‌82.
[57]. همان; جامع البيان، مج‌9، ج‌15، ص‌281.
[58]. جامع‌البيان، مج9،ج15، ص275ـ277; روض‌الجنان، ج‌12، ص‌323‌ـ‌325.
[59]. The Encyclopedia Britannica Vol.20,p.270. And The Decline And Fall The Roman Empire, (Gibbon) Vol. I, P. 544-5.
[60]. الميزان، ج‌13، ص‌265‌ـ‌267.
[61]. تفسير قرطبى، ج‌20، ص‌75.

 

 

 

جمعه 21 مهر 1391  1:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها