یادمه بچه بودم رفتیم دهات بعد مامانم رفت بیرون منو ابجی دوقلوم وابجی بزرگم که اون موقع اونم کوچیک بود موندیم خونه مامان بزرگم که نمیدونست ماخونه اییم دروقفل کرده بود
حالا من هی گیر دادم که میخوام برم بیرون
دراصلی که اخرین دربودواسه خارج شدن از خونه میله میله های بزرگ داشت که من کاملا ازبینشون رد میشدم........
امااصن نمیدونم چرا سرم گیر کرد حالاهی زور بزن مگه سرم درمیومد ازبین میله ها
نمیدونین چه فیلم جذابی شده بوددوتا ابجیام هرچی زور میزدن که میله هارو بکشن تایکم بازشن نمیتونستن حالا بدنم بیرون خونه بود سرم توحیاط!
منم همش میخندیدم خیلی واسم جالب بود وکیف داشت
اقااین ابجی بزرگه ی بی معرفت وقتی اوضاع خطری شدوبه سرم فشار اومد اعتراف کرد که این از اول کلید داشته
دروباز کرد منه بیچاره هم اویزون دربودم.
رفته نیروی امداد دهاتو اورده واسه کله ی من اونام همه بابیل اومده بودن کم نذاشته بودن
هیچی دیگه زورشون رسید میله روگشاد کردن منم درحالیکه خون تومغزم جمع شده بد جستم بیرون
اقاگوشام قرمز شده بود ولی انگار که نه انگار حالانخند کی بخند..
خیلی کیف کرده بودم
تااینکه بعد از یک هفته که اومدیک قم کله مبارک بنده باز بین دوتا میله پنجره گیر کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!