چرا از تو نگویم ؟ چرا اشک های تو را نسرایم ؟ وقتی
همه ی دریاها در قلب مهربان تو جریان دارند چرا من یک
قطره ی پر هیاهو نباشم ؟
چه شبها که به یاد تو فانوس دعا را در ایوان تنهایی آوریختم . چه روزها
که به یادتو بادرختان پرحوصله ی گرده درد دل کردم آنقدر منتظرت ماندم
که همه ی پنجره ها مرا می شناسند .
یک بار آرام تر از خواب درختان به سراغ من بیا می خواهم با شکوفه های
سیب برایت تابلویی بکشم و با اشکهایم گردوغبار را از کفشهایت بشویم .
می خواهم تمام بغض هایم بر شانه های تو آب شود . چرا دلم برایت تنگ
نشود ؟ چرا دست های تورا ستایش نکنم ؟ چرا خوشبوترین گلهای دنیا را
برای تو نچینم ؟ چرا عطرماه را در شیشه ای نریزم و به تو تقدیم نکنم ؟؟