پاسخ به:مشاعره فجرآفرینان
تو را ای کهن زاد بوم بزرگان بزرگ آفرین نامور دوست دارم
مبادا خویشتن را واگذاریم امام خویش را تنها گذاریم
می خواستم به شور تو شیدا شوم، نشد در تار و پود عشق تو معنا شوم، نشد
دست تو باز می کند پنجره های بسته را
هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را
ابر هزار جنگل جان را ز چشم خویش باریده ام که در تو هویدا شوم، نشد
دیری است دلم چشم به راهت دارد ای عشق! سری به خانۀ ما نزدی
یادگار از تو همین سوخته جانی است مرا شعله از توست اگر گرم زبانی است مرا
اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
به بانگ چنگ مخوری که محتسب تیز است
تازه جوانه زده بود انقلاب
کفر بر آن شد که زمینش زند
خواند به دورش همه اهریمنان
تا که به تن ترکش و مینش زند
تیغ و است که پوسیده به میدان یارب!
کاخها سبز شد از خون شهیدان یارب!
بار امانتی که فلک بر نتافتش بر دوش جان نهاده در این راه برده اند
دل طوفانی من باز چه غوغاست تو را
که در این موج و خطر میل به دریاست تو را...
افتاده سری سویی، گلگون شده گیسویی دیگر نبود دستی، تا موی کند شانه
های خواص بی بصیرت ، مایه ننگ ملت
این گفته ملت و، رهبر با تدبیر است
سازشِ با آمریکا، یک خواب بی تعبیر است