مناجات شب قدر
بگذار تا بمیرم در این شب الهى
ورنه دوباره آرم رو روى روسیاهى
چون رو کنم به توبه، سازم نوا و ندبه
چندان که باز گردم گیرم ره تباهى
چون رو کنم به احیاء، دل زنده گردم اما
دل مرده مىشوم باز با غمزه گناهى
گرچه به ماه غفران بسته است دست شیطان
بدتر بود ز ابلیس این نفس گاه گاهى
اى کاش تا توانم بر عهد خود بمانم
شرمنده ام ز مهدى وز درگهت الهى
تا در کفت اسیرم قرآن به سر بگیرم
چون بگذرم ز قرآن اُفتم به کوره راهى
من بندگى نکردم با خویش خدعه کردم
ترسم که عاقبت هم اُفتم به قعر چاهى
با اینکه بد سرشتم با توست سرنوشتم
دانم که در به رویم وا مىکنى به آهى
اى نازنین نگارا تغییر ده قضا را
گر تو نمى پسندى تقدیر کن نگاهى
دل را تو مى کشانى بر عرش مى کشانى
بال ملک کنى پهن از مهر روسیاهى
دل را بخر چنان حُر تا آیم از میان بُر
بى عجب و بى تکبّر از راه خیمه گاهى
امشب به عشق حیدر ما را ببخش یکسر
جان حسین و زینب بر ما بده پناهى
آخر به بیت زینب بیمار دارم امشب
از ما مگیر او را جان حسن الهى
در این شب جدایى در کوى آشنایى
هستم چنان گدایى در کوى پادشاهى
***
اى در غرور نفس به سر برده روزگار
برخیز ، کارکن ، که کنونست وقت کار
اى دوست ! ماه روزه رسید و تو خفتهاى
آخر زخواب غفلت دیرینه سر برآر
سالى دراز بودهاى اندر هواى نفس
ماهى ، خداى را شو و دست از هوا بدار
پنداشتى که چون بخورى ، روزه تو نیست
بسیار چیز هست جز آن شرط روزهدار
هر عضو را بدان که به تحقیق روزهاى است
تا روزه تو روزه بود نزد کردگار
اول نگاه دار نظر ، تا رخ چو گل
در چشم تو نیفکند از عشق خویش خار
دیگر ببند گوش زهر ناشنیدنى
کز گفتوگوى هرزه شود عقل تار و مار
دیگر زبان خویش که جاى ثناى اوست
از غیبت و دروغ فرو بند استوار
دیگر بسى مخسب که در تنگناى گور
چندانت خواب هست که آن هست در شمار
دیگر ز فکر آینه دل چنان بکن
کز غیر ذکر حق نشیند برو غبار
این است شرط روزه اگر مرد روزهاى
گرچه ز روى عقل یکى گفتم از هزار
شیخ فریدالدین عطار