0

از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 
 
 
 
در طول مدتی كه من با عباس در آمریكا هم اتاق بودم، همه تفریح عباس در آمریكا در سه چیز خلاصه می شد : ورزش، عكاسی، و دیدن مناظر طبیعی. او همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد ، صبحانه و شام.
هیچ وقت ندیدم كه ظهرها ناهار بخورد . من فكر كنم عباس از این عمل ، دو هدف را دنبال می كرد ؛ یكی خودسازی و تزكیه نفس و دیگری صرفه جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش كه بیشتر در جاهای دوردست كشور بودند. بعضی وقت ها عباس همراه شام، نوشابه می خورد ؛ اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و .... كه در آن زمان موجود بود ؛ بلكه او همیشه فانتای پرتقالی می خورد. چند بار به او گفتم كه برای من پپسی بگیرد ، ولی دوباره می دیدم كه فانتا خریده است .
یك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسی نمی خری ؟ مگر چه فرقی می كند و از نظر قیمت كه با فانتا تفاوتی ندارد ،آرام و متین گفت :« حالا نمی شود شما فانا بخورید؟»
گفتم:« خب ، عباس جان برای چه ؟» سرانجام با اصرار من آهسته گفت :« كارخانه پپسی متعلق اسرائیلی هاست ؛ به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم كرده اند .»
به او خیره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل ، آفرین گفتم . 
(راوی: خلبان آزاده امیر اكبر صیادبورانی)

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

شنبه 4 بهمن 1393  3:26 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
zare58
zare58
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اردیبهشت 1393 
تعداد پست ها : 2180
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

 

ساواک پرسیده بود به چی اعتیاد داری؟ 

گفته بود به مطالعه!

تو زندان بود که به درجه اجتهاد رسید.




منبع: کتاب دیده‌بان انقلاب، شهید اسدالله لاجوردی

 

بزرگترین عیب برای دنیا همین بس که بی‌وفاست . . .
(حضرت علی علیه‌السلام)

 

شنبه 4 بهمن 1393  3:29 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ghalbeiran2
ghalbeiran2
کاربر طلایی3
تاریخ عضویت : دی 1391 
تعداد پست ها : 798
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

اللهم الرزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک بحق محمد و آل محمد

اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای

http://ghalbeiran.rasekhoonblog.com

شنبه 4 بهمن 1393  4:19 PM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

سمانه علی‌کاهی گفت: رضا مظلومیت خاصی داشت، بسیار نجیب بود و هنگام صحبت‌کردن نگاهش به زمین بود به نوعی می‌توانم بگویم همین خصوصیات باعث شد که به درخواست ازدواج او پاسخ مثبت بدهم.

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:15 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

رهبر انقلاب فرمودند: مصطفی احمدی روشن، شهیدی که شهادتش دل ما را سوزاند... امام را درک نکرد، جنگ را درک نکرد، دوران انقلاب را درک نکردند، اما این‌جور با شجاعت، با شهامت درس می‌خوانند، تحصیلات می‌کنند، مقامات عالی را طی می‌کنند.

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:16 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

«علم‌الهدی» الگوی مقاومت لبنان بود

دکتر سید حمید علم‌الهدی برادر کوچکتر شهید علم الهدی: سید حسین بسیار مودب و منظم و مومن و خیلی اجتماعی، صمیمی ‌و شوخ بود.

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:17 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

در بین مصیبت‌های امام حسین (ع) بیشتر از همه برای سه‌ساله امام حسین اشک می‌ریخت و عاقبت هم وقتی دخترش سه سال بیشتر نداشت به شهادت رسید.

به مطالعه قسمتی از زندگی نامه سردار شهید "محمد صادق انبار لویی" می پردازیم .

پدر شهید انبارلویی ، مرد باایمان و زحمت کشی بود. بعد از ازدواج خانه کوچکی تهیه‌ و از راه کارگری مخارج زندگی را تأمین می‌کرد. محمدصادق چهارمین فرزند خانواده بود، که ۲۰ مهر ۱۳۳۴ در قزوین به دنیا آمد. دو- سه سال بیشتر نداشت که به‌شدت بیمار شد. یک هفته  کار مادر شده بود دوا و درمان فرزندش ، اما هیچ‌کدام افاقه نمی‌کرد و دکترها هم به علت ضعف بیش از حد کودک در اثر بیماری از او قطع امید کرده بودند. پدر هر شب که به خانه می‌آمد با دیدن کودک بیمارش خستگی تمام روز درجانش می ماند و تنها کاری که از دستش برمی آمد اشک ریختن و دعا برای شفا کودک بود تا درنهایت در یک شب خوابی دید ، به او عنایتی شد و محمدصادق شفا یافت.دوباره صدای شادی و بازی‌های کودکانه او دل پدر و مادر را پر از گرمی و نشاط کرد.

روزهای کودکی و نوجوانی را سپری کرد. دوران سربازی را در حالی گذراند که هر نقطه از کشور آبستن حوادث انقلاب بود، او حتی در طی این دو سال هم‌دست از کارهای انقلابی اش برنداشت. هر بار که برای مرخصی به قزوین می‌آمد در تکثیر اعلامیه ها  به برادرش کمک می کرد و با اتمام مرخصی، وقتی باید برای ادامه خدمت به شیراز برمی گشت تعدادی اعلامیه هم با خود می‌برد و درواقع رابطی بین این دو شهر بود.

بعد از پایان دوران سربازی ازدواج نمود، شرطش برای ازدواج این بود که همسرش دستگیری، زندان، شکنجه، و شهادت او را بپذیرد.
هنوز زمانی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که دشمنان جنگ تحمیلی هشت ساله را پیش آوردند. محمدصادق که جوانی ۲۵ ساله بود جزء اولین گروه‌ها از طرف بسیج به سومار اعزام شد. در سال ۶۱ خداوند به او فرزند پسری عنایت نمود و در سال ۶۳ صاحب دختری شد. هرسال ماه محرم که می‌آمد حال و هوایش جور دیگری بود در بین مصیبت‌های امام حسین (ع) بیشتر از همه برای سه‌ساله امام حسین اشک می‌ریخت و عاقبت هم وقتی دخترش سه سال بیشتر نداشت به شهادت رسید.

 راه شهید انبارلویی برای رسیدن به شهادت:

در امام زاده اسماعیل دعا می خواندیم و در آن اوج دعا من از خدا شهادت خواستم و برگشتم به دل خودم رجوع کردم که آیا در دلم نیز این را می خواهم یا فقط در زبان است که می گویم و دیدم که زبان و دلم یکی نیست و زبانم به خاطر اینکه همه دارند این را می گویند و مجلسی است عمومی در جهت این مسائل و بچه های بسیجی شهادت طلب در بین ما می گویند زبان من هم این را می گوید: به خودم گفتم تو ضعف داری وباید این ضعف را از بین ببری و این بود که در این جهت کوشش کردم و الحمدالله به این مرحله رسیدم که شهادت در تمام وجودم باشد و قلب و زبانم یکی شود.

خاطره هاشم ذوالقدر همرزم شهید محمدصادق انبار لویی:

ایشان به مسائل مذهبی مقید بودند و عشق و علاقه بسیاری به آقا امام زمان داشت، حتی اسم بچه هایشان را مهدی و مهدیه گذاشت. می گفت می‌خواهم هر چه قدر خدا به من بچه بدهد اسم امام زمان را روی آن ها بگذارم. هرکس به مظلوم کمک می‌کرد موردعلاقه ایشان بود و نسبت به بیت المال بسیار حساس بود. ما حالت عصبانیت در ایشان ندیدیم. اگر کاری را به بچه ها دستور می‌داد اول خودش دست به کار می‌شد.

سال ۶۴ در طلاییه مجروح شد. زمانی که خانواده به عیادتش رفتند، پدر که همیشه نگران خانواده و فرزندان او بود گفت خدا را شکر تو دیگر مجروح شدی و به جبهه نمی‌روی. محمدصادق در جواب پدر لبخندی زد و گفت: اگر شما به همراه من به جبهه بیایید و معجزات و معنویتی که در جبهه هست را ببینید دیگر این حرف را نمی‌زنید و ادامه داد: این بار پایم را در جبهه جا گذاشتم، و برای آوردن آن باید بروم.

با آن وضعیت به جبهه برگشت. معاون لجستیک تیپ الهادی بود که در ۶۶/۱۲/۲۲ در منطقه بندیخان (ارتفاعات بالامکو) و در عملیات والفجر ۱۰ براثر برخورد ترکش خمپاره به درجه رفیع شهادت نائل گردید.

خاطره‌ای از زبان هم رزم شهید جابرالله شیخ:

در منطقه عملیاتی بارندگی شده بود شهید انبار لویی هم آنجا فعالیت می کرد. مجروح بود و پایش از مچ قطع شده بود و پای مصنوعی داشت، برای راه رفتن عادی هم درد زیادی تحمل می‌کرد چه برسد به آن هوای بارانی و زمینی که پر از گل بود.  هر بار که قدم برمی‌داشت پای مصنوعی از پایش جدا می شد و همین‌که او پای مصنوعی را محکم می کرد، دوباره این اتفاق تکرار می‌شد اما هیچ به روی خودش نمی آورد و به کارش ادامه می داد.

سید محمد عبد حسینی لحظاتی قبل از شهادت او را اینگونه روایت می‌کند:

لحظات قبل از عملیات بود، من با فرزند یکی از شهدا، تجهیزاتمان را کامل بستیم و داشتیم می رفتیم، در حال رفتن بودیم که انبار لویی ما را صدا کرد، او به خاطر سادات بودنم، علاقه زیادی به من داشت. گفت: عبد حسینی بیا اینجا، سپس آن فرزند شهید را هم‌صدا کرد. دوتایی رفتیم پیش او، گفت: یک خواهش از شما دارم. گفتم: چه خواهشی گفت: بایستید روبه قبله و دست هاتونو بالا بگیرید، من یک دعایی می‌کنم، شما هم آمین بگوئید و هیچ سؤالی هم نکنید. ما هم دوتایی روبه‌قبله ایستادیم و دستهایمان را بلند کردیم و منتظر شنیدن دعایش شدیم. انبارلویی گفت: یا فاطمه زهرا (س) به حرمت دست این فرزندت و این بچه‌ی شهید، دیگه منو خلاص کن. این دعا را که کرد ما موضوع را انداختیم به شوخی و گفتیم: ما شما را حالا حالاها نیاز داریم، تو به این زودی‌ها شهید نمی شوی. گفت: نه، شما را به خدا آمین بگوئید، محکم هم بگوئید، دست‌هایتان را هم پایین نیاورید. ما هم آمین را گفتیم و راه افتادیم. حدود نیم ساعت بعد عملیات شروع شد و همه بچه‌ها وارد صحنه نبرد شدند، درست نیم ساعت دیگر بی‌سیم دوستم جاوید مهر مرا صدا کرد و گفت: امیر امیر، سید؟ گفتم: به گوشم. گفت: انبار لویی برات مفهومه؟ گفتم: آره. گفت: همین الآن رفت بهشت.

فرازی از وصیت‌نامه شهید صادق انبار لویی:

راهی که امام حسین (ع) رفت، اگر ما نرویم، شیعه نیستیم. سوگند یاد می‌کنم نایب حضرت مهدی (عج)، حضرت روح‌الله خمینی است او بر حق است او بر همه ولی است.

او بر همه ولایت دارد هر که از او سرپیچی کند انگار از مهدی (عج) و محمد (ص) و خدا سرپیچی کرده است. خدایا تو گواه باش من اسلامت را دوست دارم. امام زمانت را دوست دارم و امام خمینی را دوست دارم و با دوستان او دوست و با دشمنانشان دشمن هستم. خدایا تو گواه باش من او را ولی خودم می‌دانم و او را اطاعت می‌کنم.

امروز در حالی وصیت می‌نویسم که اسلام عزیز و غریب است. درزمانی وصیت می‌نویسم که اسلام در حال جنگ با کفار است و هر که در این موقعیت اسلام را کمک کند یعنی جنگ را ادامه و یاری کند انگار زمان پیامبر گرامی شمشیر زده است.

من به‌عنوان یک سرباز اسلام خدمت هم مسلکان خود عرضه می‌دارم که مبادا این نعمت الهی را شکر گذار نباشید و خدای بزرگ بر شما سخت گیرد و ظالمی را بر همه ما مسلط سازد. راهی که امام حسین (ع) رفت، همگی ما اگر نرویم شیعه نیستیم. مگر خون حسین (ع) و اصحابش از ما سؤال نمی‌کند. مگر زمین کربلا فریاد برنمی‌آورد که چه شد که درک خون فرزند پیغمبر را نکردید؟ ...

برای مشاهده تصاویر منتشر نشده و کمیاب از شهید محمد صادق انبارلویی به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

محمد صادق انبار لویی,پشتیبانی,امام حسین,شهید محمد صادق انبارلویی,شهید,حضرت رقیه,جنگ,دفاع مقدس,سه ساله

کودکی شهید محمد صادق انبارلویی

محمد صادق انبار لویی,پشتیبانی,امام حسین,شهید محمد صادق انبارلویی,شهید,حضرت رقیه,جنگ,دفاع مقدس,سه ساله

حضور شهید محمد صادق انبارلویی در تیم فوتبال

محمد صادق انبار لویی,پشتیبانی,امام حسین,شهید محمد صادق انبارلویی,شهید,حضرت رقیه,جنگ,دفاع مقدس,سه ساله

شهید محمد صادق انبارلویی در لباس سربازی

محمد صادق انبار لویی,پشتیبانی,امام حسین,شهید محمد صادق انبارلویی,شهید,حضرت رقیه,جنگ,دفاع مقدس,سه ساله

شهید محمد صادق انبارلویی در لباس سربازی

محمد صادق انبار لویی,پشتیبانی,امام حسین,شهید محمد صادق انبارلویی,شهید,حضرت رقیه,جنگ,دفاع مقدس,سه ساله

شهید محمد صادق انبارلویی

محمد صادق انبار لویی,پشتیبانی,امام حسین,شهید محمد صادق انبارلویی,شهید,حضرت رقیه,جنگ,دفاع مقدس,سه ساله

کارت بسیج شهید محمد صادق انبارلویی

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:19 AM
تشکرات از این پست
ria1365 omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

سردار سید محمد باقرزاده، فرمانده کمیته جستجوی مفقودین ستاد کل نیروهای مسلح در روایت‌هایش از صحنه‌های خاص مواجهه با پیکر شهدا در جریان تفحص به خاطراتی اشاره می‌کند که سال‌ها بعد از دفاع مقدس زمینه‌ای از شگفتی‌های این جریان را به نمایش می‌گذارد. او در همین رابطه به خاطره‌ای در هور و احداث پل و ترمیم جاده‌ها اشاره کرده و آن را اینگونه روایت می‌کند:

ماجرای احداث پل روی هور که منجر به کشف پیکر 700 شهید شد

در بعضی نقاط برای انجام کار تفحص حتی جاده‌ها قطع شده بود. جاده سیدالشهدا از این جمله بود. یک کیلومتر و نیم از 13 کیلومتر این جاده قطع شده بود. وقتی می‌خواستیم به جاده وارد شویم و آن را تعمیر کنیم، یک عده آمدند و گفتند فلانی می‌خواهد اینجا جاده ترمیم کند و اگر این جاده مرزی ترمیم شود ممکن است عراقی‌ها نفوذ کنند. جناب سرهنگ غلامی به من گفت بچه‌ها خیلی نگرانند اگر ممکن است یک مشورتی بکنید. گفتم با چه کسی مشورت کنم؟ گفت با بزرگترها. گفتم من با خدا مشورت می‌کنم. گفتم خدایا تکلیف ما اینجا چیست؟ وسط هور در دریا و این همه آب. می‌بایست دستگاه ببریم و پل بزنیم تا به آن نقطه مورد نظر برسیم. پرسیدیم تکلیف چیست؟ و تفألی به قرآن زدم. جواب آمد: «وَلَقَدْ أَوْحَیْنا إِلى مُوسى أَنْ أَسْرِ بِعِبادی فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِیقًا فِی الْبَحْرِ یَبَسًا لا تَخافُ دَرَکًا وَلا تَخْشى: ما به موسی وحی کردیم که بندگانم را شبانه (از مصر) حرکت بده و برای آن‌ها از میان دریا راهی خشک پدید آور و از تعقیب دشمن و غرق شدن در دریا هراسی به خود راه مده.»

بعد از این آیه تصمیم خود را گرفتیم و آمدیم که کار ترمیم جاده را شروع کنیم. عده‌ای که مخالف ما بودند شروع کردند به دکتر فیروزآبادی رئیس ستاد کل نیروهای مسلح نامه نوشتند که فلانی اینجا دارد جاده می‌زند و اتفاقاً ایشان بدون اینکه از من بپرسد نامه زده بود همه شما موظفید به ایشان کمک کنید. یکدفعه دیدیم دستگاه‌های مهندسی همگی سرازیر شد سمت ما. در مدت یکماه جاده تعمیر شد و ما رفتیم و در همان فاز اول 90 شهید یافتیم. و بعد از آن هم شهدای دیگر تا جایی که 700 شهید در پد شرقی پیدا شد.

تفحص شهدا در سرمای زمستان حاج عمران

در حاج عمران الان بچه‌های تفحص دارند کار می‌کنند. زمستان است و سرد. در شهرهایی که بچه‌های ما در عراق استقرار دارند گازکشی نیست. ما در زمین به منظور تفحص شهدا تا به حال هر چه بیل زده‌ایم یا شهید پیدا شده یا فشنگ و لباس و اینجور وسایل. اخیرا ماجرای جالبی پیش آمد. 48 ساعت بود بچه‌ها نفت نداشتند. رفتند کار کنند. سرد بود و اذیت می‌شدند. بخاری‌ها نفتی بود. بیل زدند یکدفعه دیدند یک گالن 20 لیتری آکبند نفت از زیر خاک پیدا شد. سابقه نداشت چنین چیزی از زیر خاک پیدا شود. من به بچه‌ها گفتم ببینید خدا دوست ندارد حتی شما سرما بخورید.

شهدای تفحص کار بزرگی کردند. برخی از خانواده شهدا را شیاطینی آمدند که گول بزنند، به عراق ببرد و مصاحبه‌ای کنند و می‌گفتند ما بچه‌های شما را می‌آوریم، آن‌ها زنده هستند. شیاطین آمدند برنامه ریزی کردند. بعضی خواستند از طریق کویت وارد عراق شوند برخی به ساجده زن صدام نامه نوشتند و استمداد کرده بودند. که در چنین اوضاع و احوالی این بچه‌های تفحص گفتند ما دلسوز خانواده شهدا هستیم ما جانمان را هم برای شهدا می‌دهیم. شهیدان پازوکی و محمودوند از این جمله بودند.سايت آويني

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:21 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

فرازی از وصیتنامه سردار شهید حاج اسماعیل اسکندری

ای جوانان نکند در رختخواب و با ذلت بمیرید که حسین(ع) در میدان نبرد شهید شد.
ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که علی(ع) در محراب عبادت شهید شد.
ای جوانان مبادا در غفلت بمیرید که آیت الله مدنی، دستغیب، صدوقی، اشرفی اصفهانی در محراب شهید شدند، همانند مطهری‌ها، مفتح‌ها، دیلمی، ربانی، قاسم زاده و دهقان‌ها باشید...
ای پدران و مادران مبادا از رفتن فرزندان‌تان به جبهه جلوگیری کنید که فردا در محضر خدا نمی‌توانید جواب حضرت زینب(س) را بدهید. مانند مادر وهب جوانان‌تان را به جبهه بفرستید و حتی جسد او را تحویل نگیرید زیرا مادر وهب فرمود سری را که در راه خدا داده‌ام پس نمی‌گیرم...

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند        فرزند و عیال و خانمان را چه کند
دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی               دیوانه تو هر دو جهان را

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:23 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

اسماعيل آغازين روزهای زندگی خود را در آغوش پدر ومادر سپری نمود و تحت توجهات اين دو بزرگوار رشد و تربيت يافت. در شش سالگی پا به پای كودكان روستا راهی مدرسه شد. امّا هنوز سال ششم ابتدائی را به پايان نرسانده بود كه از تحصيل بازماند و همدوش با پدر به كار و تلاش پرداخت.

در سال 1347 ازدواج نمود و صاحب 8 فرزند شد. اما مهر خانواده و فرزند، او را از مسئوليت عظيمی كه بر عهده داشت غافل نساخت و با شروع جنگ تحميلی دل به امواج بلند ايثار سپرد و راهی عرصه‌های خون و حماسه گرديد.

برادرش ماجرای جبهه رفتنش را اینگونه نقل می‎کند:

اسماعیل کارگر کوره آجرپزی بود، آنقدر در کارش پشت کار داشت که خیلی زود پیشرفت کرد و توانست در نزدیکی روستای محل سکونتش یک کوره آجرپزی به پا کند. کلی در میان مردم کوار و روستا اعتبار داشت اما افتتاح کوره آجرپزی مصادف شد با آغاز جنگ و فرمان امام برای پر کردن جبهه‌ها. اسماعیل هم کار و اعتبار و زن و هشت فرزندش را گذاشت و رفت جبهه!

آنقدر کم به مرخصی می‎آمد که دست آخر مجبور شد زن و فرزندانش را ببرد اهواز که نزدیکش باشند، اما با این حال باز هم به ندرت از خانواده سرکشی می‌کرد.

اولین باری که به مرخصی آمد گفتم «برادر شما بزرگ ما هستید، شما پیش خانواده بمانید تا ما به جبهه برویم». آن زمان برادر دیگرمان هم مجروح و در بیمارستان بستری بود، زیر بار نرفت و گفت: کوره را تعطیل کنید با کارگران هم تسویه کنید تا بروند، امروز اسلام در خطر است، من نمی‌توانم اینجا بمانم امروز تکلیف همه ماست که از مرزهایمان دفاع کنیم، شما هم اگر می‌خواهید، به جای خودتان به جبهه بیایید نه بجای من!

حضرت زهرا,حضرت فاطمه,شهید,شهادت,شهدا,تدارکات,حضرت زینب,زینب,پشتیبانی,جسد

همسر شهید از خاطرات آن روزهایشان می‌گوید:

ساکن روستا بودیم با ۶تا بچه، گفتم بسه دیگه جبهه نرو!
دلش شکست.شب حضرت فاطمه(س) را در خواب دیدم فرمودند: مانعش نشو!
بعد از شهادتش هم کنارم بود، و در مشکلات کمکم می‎کرد. یادم هست یکبار مشکل مالی داشتیم به خوابم آمد و گفت:خرجی شما رافلان جا گذاشتم بردارید...

یکی از خاطرات شهید حاج اسماعیل اسکندری :

ماه رمضان بود و عملیات رمضان. با تویوتا که پر بود از اسلحه و مهمات به سمت مقر فرماندهی می رفتم که رسیدم به یک سنگر کمین عراقی. دو تا عراقی روی سنگر کنار یک ضد هوایی دولول نشسته بودند. کنار آنها ایستادم و گفتم: “بیاید پائین”

دو عراقی را پشت ماشین سوار کردم، ضد هوایی را هم به ماشین یدک کردم و به راهم ادامه دادم. صد متر بیش نرفته بودم که دوباره یک سنگر با دو عراقی و یک ضد هوایی دولول دیگر دیدم. پیاده شدم، دو عراقی را مثل قبلی ها اسیر کردم و به پشت ماشین فرستادم، ضد هوایی را هم کنار قبلی بستم. از میدان مینی که توسط بچه ها باز شده بود عبور کردم به حاج نبی، فرمانده لشکر برخورد کردم. حاجی گفت: «این جانور ها را از کجا آوردی؟»

فکرکردم اشاره اش به ضد هوایی هاست. بعد فهمیدم نه، منظورش چهار عراقی است که پشت ماشین سوار کرده ام. حاجی نگذاشت جواب بدهم، متحیرانه نگاهی به عراقی ها و مهماتی که پشت ماشین سوار بود انداخت و گفت: "چه طور، با چه اعتباری این عراقی ها را کنار این همه مهمات و دو پدافند ضد هوایی جا داده ای"

خندیدم و گفتم: «حاجی خدا دست و پای اینها را بسته و هیچ کاری نمی توانند بکنند، خداوند آنها را کور کرده و نمی توانند از خود عکس العملی نشان دهند!»

خاطرات روزهای جنگ به نقل از همرزمان شهید:

عملیات محرم بود و ما در 500 متری پل چنتره بنه تدارکات به پا کرده بودیم. ساعت 9 صبح قرار بود مقداری مهمات و آذوقه برای رزمندگان که در حال پیشروی بودند ببریم. تا شب قبل جاده مواصلاتی در دست عراقی‎ها بود برای همین گرا دقیق آن را داشتند و بی وقفه گلوله کاتیوشا و خمپاره بود که روی جاده فرود می‌آمد.

از چندتا راننده‌ای که در بنه داشتیم هیچ کدام حاضر به رفتن نشدند چون جاده از دور پیدا بود که از دامنه تپه‌ها پیچ می‌خورد و بالا می‌رفت و می‌دیدیم که سرتاسر جاده زیر آتش است. راننده‌ها به حاج اسکندر می‌گفتند: «حاجی اجازه بده آتش سبکتر شود می‌رویم!» حاجی منتظر آنها نشد، کلاشش را برداشت، پشت یکی از ماشین‌ها که آماده بود نشست.

اولین بار بود که احساس می‌کردم این بار آخر است که حاج اسکندر را می‌بینم، رفتم جلو شوخی و جدی گفتم: «حاجی خدا رحمتت کند! برو به سلامت!».

حاجی که راه افتاد هیچ کس از جایش تکان نخورد همه چشم به جاده داشتیم و حاج اسکندر که پیش می‌رفت گلوله‌های کاتیوشا بی‌وقفه به جاده می‌خورد و گرد و خاک حاصل مثل قارچ سمی در میان جاده قد می‌کشید، اما حاجی با شهامت و مارپیچ از میان انفجارها عبور می‌کرد.

همه به اشک افتاده بودیم و برایش دعا می‌کردیم تا زمانی که ماشین از چشم ما ناپدید شد. ساعتی بعد حاجی به سلامت از همان جاده به بنه برگشت.

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:26 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

خاطره شهید حاج موسی رضازاده از فتح خرمشهر:

ساعتی از آزادسازی خرمشهر می گذشت که وارد خرمشهر شدم. روی سکویی نشستم تاخستگی در کنم. لحظه ای بعد ۴ نفر دیگر هم کنار من نشستند. اسلحه یکی از آنها روی پایم بود و ناراحتم می کرد. گفتم:« برادر اسلحه رو بردار. »

تا گفتم برادر، هر ۴ نفر که بر خلاف من مسلح بودند، اسلحه ها را جلو من انداختند و بلند گفتند: «دخیل یا خمینی! »

محمد رضا سطوتي از همرزمان شهید – می‌گوید:

از بهترين خاطراتي كه من از شهيد رضازاده دارم و هيچ وقت فراموش نمي كنم در طول مدت آشنايي كه با ايشان داشتيم روزهاي دوشنبه و پنج شنبه يك روز روزه مي گرفتند. من ياد ندارم كه يك شب نماز ايشان ترك شده باشد حتي شبهاي عمليات يادم هست در شب عمليات كربلاي 5 در شلمچه زمانيكه عمليات در حال شروع بود ايشان بالاي سنگر رفته بود در نزديكي هاي خط بر روي خود پتو كشيده بود و مشغول نماز خواندن بود و از همه مهمتر اينكه با زبان روزه در عمليات والفجر 10 به شهادت رسيدند. 

شهادت:

سرانجام حاج موسی رضازاده در اسفندماه سال ۱۳۶۶ با سمت معاونت لجستیکی لشکرالمهدی (عج) پس از عمری تلاش و مبارزه، در عملیات والفجر ۱۰ بر اثر استنشاق گازهای سمی به آرزوی دیرینه خویش نائل گردید و شهادت را عاشقانه در آغوش کشید.

تدارکات,پشتیبانی,روزه,رهبر,شهید,المهدی,جنگ,دفاع مقدس,لشکر,حاج موسی رضازاده

فرازی از وصیت‌نامه سردار شهید اسلام  قائم‌مقام لجستکی لشکرالمهدی حاج موسی رضازاده:

ای امت مسلمان!
ما از جان خود سیر نیستیم و آرزو داریم که در تمام جبهه به ‌ویژه در رکاب حضرت امام زمان (عج) زنده بوده و بجنگیم ولی در این موقعیت که ناموس و مملکت و قرآن ما به مخاطره افتاده بر ما واجب می‌شود که از شرف و حیثیت و مملکت اسلامی خود دفاع نمائیم.

ای خواهر و ای برادر:
برایم گریه نکنید و اشک نریزید پیراهن سیاه نپوشید زیرا برای این‌ها کشته نشده‌ام برای بقای اسلام و برای بیداری بی‌خبران و بی‌خردان کشته شده‌ام و برای رضای خدا جان خویش را می‌دهم و از خداوند می‌خواهم که به ما اجری دهد و به فرزندانم سفارش می‌کنم که:

رهبر عزیزم را تنها نگذارید و برای رسیدن به پیروزی نهائی از هیچ کوششی دریغ ننمائید.

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:27 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

در ویدیویی کوتاه که پایگاه‌های وابسته به تروریست‌ها تکفیری از زمان به اسارت درآمدن این رزمنده‌ حزب‌الله منتشر کرده‌اند شهید عزالدین به سوالات پیاپی تروریست تکفیری به شرح زیر پاسخ داده است:

تروریست‌ تکفیری: اسمت چیه؟
ذوالفقار حسن: محمد
ــ : اهل کجایی؟
ذوالفقار حسن: از زهیران
ــ : لبنانی؟
ذوالفقار حسن: آره لبنانیم
ــ : جز ارتش حزب‌الله هستی؟
ذوالفقار حسن درحالی که به آنان نگاه می‌کند سخنی نمی‌گوید...
ــ : برای چی آمدی اینجا؟
ذوالفقار حسن با تأخیر می‌گوید: ما در راه خدا اینجا هستیم
ــ : تو برای چی اینجا هستی؟ در راه حزب خدا؟ به خاطر بشار اینجا هستی؟
ذوالفقار حسن: نه به خاطر بشار نیست
ــ : به خاطر چی اینجا هستی؟
ذوالفقار حسن: به خدا به خاطر مقدسات آمده‌ام
ــ : به خاطر زینب(س)؟
ذوالفقار حسن از درد به خود می‌پیچد و دو بار آه بلندی می‌کشد و در پایان وقتی تروریست‌ تکفیری بار دیگر می‌پرسد: برای چه کسی آمدی؟ ذوالفقار حسن چیزی نمی‌گوید...


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


گفتنی است منابع خبری لبنانی چندی پیش گزارش داده‌ بودند که نیروهای حزب الله در سوریه توانستند پیکر شهید ذوالفقار حسن عزالدین را که تروریست‌‌های تکفیری پس از به شهادت رساندن وی با خود برده بودند پس بگیرند. اما این خبر از سوی خانواده این شهید و حزب‌الله و مقاومت اسلامی تایید نشده است و بدون شک پیکر شهید کماکان در تصرف تکفیری‌های داعش قرار دارد.

خانواده این شهید والامقام از دوستانش روایت کردند که وی در خواب دیده که سرش گوش تا گوش بریده می‌شود، با ترس از خواب بیدار شده و بار دیگر به خواب می‌رود. این‌بار حضرت امام حسین(ع) را در خواب دیده که به وی می‌فرماید: عزیز من! سر تو را خواهند برید همانطور که بر سر من در واقعه کربلا گذشت. اما دردی حس نخواهی کرد، چون فرشتگان از هر طرف تو را دربر خواهند گرفت.


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


شایان ذکر است سردار حاج قاسم سلیمانی در مراسم چهلمین روز درگذشت مادر شهیدان حسین و اصغر ایرلو که با عنوان سنگ صبور برگزار شد، در بیان مصداق و مثال عینی درباره قدرت ایدئولوژی مبتنی بر وحی خاطره‌‌ای گفت که بغض گلویش خود و حاضرین در مراسم را گرفت و به احتمال زیاد این خاطره از شهید عزالدین باشد:


شهید مدافع حرم,شهید,عزالدین,داعش,تکفیری,حزب الله,حزب الله لبنان,لبنان,شهادت,اسارت


«نوجوان ۱۷ ساله ای که اخیراً(در سوریه) شهید شد، به مادرش می‌گوید، با توجه به خوابی که دیده‌ام این آخرین ناهاری است که باهم می‌خوریم، مادر اجاره تعریف خواب را نمی‌دهد. برای دوستانش اینگونه تعریف کرده بود. ۲ شب است که خواب می‌بینم که روی سینه‌ام نشسته‌اند تا سرم از تنم جدا کنند، فریاد می‌زنم و آنوقت است که امام حسین(ع) می‌آید و می‌گوید، نترس درد، ندارد... را هم بریدند، درد نداشت.»

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:30 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

نامه‌ای از مادر شهید «ذوالفقار حسن عزالدین» به فرزندش

فرزندم ذوالفقار..خدا تو را رو سفید بگرداند همینطور که مرا در مقابل زهرا(س) روسفید کردی...من روز قیامت با افتخار می‌ایستم در حالی‌که سر خونی تو را در بغل دارم و با دست خودم خون تو را به آسمان پرتاب می‌کنم تا فرشتگان با خون تو بال‌های خود را آراسته کنند...شکایت خود را از قومی که با بریدن سر فرزندم قلب مرا شکستند و مرا از شرکت در عروسیش(تشییع جنازه) محروم کردند به امیرمؤمنان(ع) خواهم کرد..فرزندم خون تو ضامن من نزد خدا خواهد بود و باعث افتخار من است..

فکر نکنید که با کشتن فرزندم طاقت مرا می‌گیرید...
فکر نکنید که با بریدن سر فرزندم قلب زینبی مرا پاره می‌کنید...

به خدا قسم که من منتظر بازگشت پیکر فرزندم هستم تا عطر سرورم زینب(س) را از آن استشمام کنم...

می‌خواهم او را در سینه خود فشار بدهم و عطر شهادت را استشمام کنم...

می‌خواهم بایستم و با صدای بلند بگویم خداوندا این قربانی را از ما بپذیر...

و خون تو را بر آسمان بریزم تا زهرا(س) خون تو را بگیرد...

پسرم قلب من برای تو بی‌تابی می‌کند ولکن زینب(س) با صبر خود بر قلب من دست کشید...

پسرم ما هر روز منتظر بازگشت تو هستم تا با ریختن گل روی پیکرت عروسی تو را بگیرم...

منتظر تو هستم و اشکها مرا آتش می‌زنند..تهنیت پسرم که در بهشتی...تهنیت...مريم كاظم‌زاده به اصرار خانواده‌اش براي ادامه تحصيل در سال55 به انگلستان سفر مي‌كند و در همان سال‌ها براي ديدار با امام به فرانسه مي‌رود. در سال57، قبل از پيروزي انقلاب به همراه خانواده امام به ايران مي‌آيد و پس از پيروزي انقلاب، به خاطر علاقه به روزنامه‌نگاري در روزنامه انقلاب اسلامي شروع به فعاليت مي‌كند.مشرق نيوز

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:31 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 mosadegh
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

سردار شهید "مهدی نظر فخاری" در سال ۱۳۳۸ همزمان با سالروز میلاد با سعادت منجی عالم بشریت در ساوه و در خانواده‌ای مذهبی متولد شد و در دامان عشق و ارادت به اهل بیت (ع) پرورش یافت.

جوانی او با اوایل انقلاب مصادف بود، او با سیل خروشان مبارزه مردمی همراه شد و در راهپیمایی‌های مختلف علیه رژیم منحوس پهلوی شرکت کرد. در دوران انقلاب و برای حفظ ارزش‌های نظام تلاشی مستمر را در کمیته انقلاب اسلامی و پس از آن در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی آغاز کرد.

اندیشه تعلیم و تربیت و پرورش نسل نوپای انقلاب او را به سمت خدمت در آموزش و پرورش سوق داد و پس از مدتی به ریاست آموزش و پرورش نوبران از توابع ساوه منصوب شد.

او دغدغه دفاع از ارزش‌های الهی و میهن را داشت، با شروع جنگ تحمیلی سنگر دفاع از ارزش‌ها را جایگزین سنگر تعلیم و تربیت کرد. 

او مسوول پشتیبانی لشکر ۱۷ علی بن ابیطالب(ع) بود. در گرما گرم حمله‌ها و عملیات‌های مختلف رزمندگان در منطقه جنوب، در آن شرایطی که شوق حمله به بعثی‌ها در وجود رزمندگان شعله ور بود در برابر صلاحدید فرماندهان تسلیم شد و نیروهای خود را به سمت غرب سوق داد. معتقد بود: "ما به جنگ آمده‌ایم، نه آتش بازی، هر کجا که مسوولان تشخیص دهند، ما آماده‌ایم ... جنگ برای ما یک وظیفه شرعی است، آن هم در هر مسوولیتی و مکانی که باشد، اگر ادای وظیفه در جنوب باشد، بسم الله ! اگر در غرب است ... اگر در مریوان ...، آماده ایم."

تدارکات,پشتیبانی,اطاعت,ولی امر,شهید,شهدا,جنگ,دفاع مقدس,غرب,مریوان

امانتدار بیت المال در جبهه ها بود. با مسوولیتی که در لشکر داشت ، خود را حافظ اموال و مقسم آن درمیان نیروها می دانست و در این راه ، عدل عدالتگر حقیقی ، علی (ع) را سرمشق خود قرار داده بود ، در این راه از همه چیز خود می گذشت ، از دوستی ، تعارفات معمول ، تسامح در امور بیت المال و ... با هیچ کس رو دربایستی و تعارف نداشت در تقسیم بیت المال ، بر همه و از همه بیشتر ، برخود بسیار سخت می گرفت ؛‌ تا مطمئن نمی شد که امکانات بیت المال در میان همه بدرستی تقسیم نشده از آن استفاده نمی نمود. این رفتار مایه تعجب بسیاری از دوستان او شده بود و از سوی دیگر ، مایه اطمینان خاطر مسوولین لشکر :
« با توجه به بافت تشکیلات پشتیبانی ، لازم بود فردی در این مرکز ، مسوولیت داشته باشد که از یک سو به نیازهای رزمندگان ، شناخت کافی داشته باشد و از سوی دیگر به ظواهر دنیوی ، بستگی و تعلق نداشته باشد.

با آن که « شهید نظر فخاری » خود مسوولیت بزرگی در جنگ داشت و از نفوذ خویش می توانست استفاده شایان توجهی به نفع خود ببرد ، با این حال هرگز هوای نفس و خواهش دل را بر هیچیک از امور جنگ در جبهه ، دخالت نمی داد. به عبارت دیگر می توان گفت که در امر جنگ و مبارزه ،‌تسلیم محض بود و هر چه فرماندهان صلاح می دانستند ، عمل می کرد.

یکبار که عازم «حج» بود بنا به تشخیص مسوولان، مبنی بر این که ماندن در جبهه ارجح است، دل از سفر حج، برید و اوج اطاعت خویش را نشان داد. او باور داشت که اطاعت از «فرماندهان» اطاعت از «ولی امر» و در نتیجه گوش سپاری به امر «ولی عصر (عج )» می‌باشد.

کلام نورانی « النظافه من الایمان » را سرلوحه کار خود را قرارداده بود ، حتی در مناطق جنگی که امکان تمیزی و پاکیزگی محض نبود ، او بسیار نظیف و آراسته ظاهر می شد.هنگامی که نیروهایش را به « مریوان » برده بود ، مقر نظامی را اندکی نامنظم و آشفته دیده بود ؛‌ بنابراین اولین کار او هماهنگ کردن نیروها برای تمیز کردن ، رنگ کردن و آراستن آن محیط بود ؛‌ تا حالت سربازخانه نیروهای اسلام را پیدا کند.

نیروهای تحت امر او ، بارها دیده بودند که دور از چشم همگان ، به نظافت « مقر » پرداخته واطراف چادرها وکانیکسها را مرتب وتمیز می نماید، دقت او در امر « نظافت » از او یک الگوی تمام عیار ساخته بود.

تدارکات,پشتیبانی,اطاعت,ولی امر,شهید,شهدا,جنگ,دفاع مقدس,غرب,مریوان

مادر این شهید بزرگوار برایمان از خاطرات پسرش می‌گوید:

-    بعضي وقت‎ها مي‎ديدم كه برخي از وسايل منزل در خانه نيست؛‌ مثلاً حلب نفت، اتو، جارو برقی و ... از بچه‌ها سوال می‎ كردم كه «شما اطلاع نداريد ؟ «حاج مهدی با لحن شيرينی با مزاح می‎گفت: « حتماً‌ جايش را فراموش كرده‎ای!»
بعد از چند روز، متوجه می‌شدم كه حاجی آنها را می‌آورد!‌ می‌گفت: «كسی لازم داشت، دادم كه كارش را انجام بدهد؛‌ حالا آورده‌ام.» معلوم بود كه به نيازمندان می‎دهد.

-    روزی برادر كوچكش قصد داشت به جبهه برود و چون «حاجی» و برادر ديگرش در جبهه بودند، من موافقت نمی‌كردم؛ برحسب اتفاق مهدی به ساوه آمد، من به او گفتم: «مادر! تو با مصطفی صحبت كن و از رفتن به جبهه منصرفش كن.» گفت: «من با او صحبت می‎كنم شما به كارت برس.»
من به مسجد رفته بودم، وقتی برگشتم ديدم ساك مصطفی را بسته و مصطفي نيز خوشحال ايستاده است!‌ گفت: «مادر! امروز روز ياری اسلام است؛‌ درخت انقلاب، آبياري می‌خواهد. من ديروز كه آمدم جنازه شهيدی را با خود آوردم كه قبلاً‌ برادرش نيز شهيد شده است. روزی كه هر خانواده يك شهيد داشته باشد، اين انقلاب برای هميشه بيمه خواهد شد.»
گفتم: «خدا نكند!‌ ان شاء الله همگي سالم باشيد و جنگ با پيروزی اسلام به پايان برسد.»

-    در زمان مرخصی از جبهه، حضور در گلزار شهدا و دیدار با خانواده معظم آنان در اولویت برنامه های مهدی قرار داشت. یک بار نخستین روز مرخصی او از جبهه، مقارن با آغاز سال جدید بود، او طبق همیشه به گلزار شهدای ساوه رفت و به غبار روبی آنجا پرداخت و سپس به منزل برگشت.

وقتی وارد شد با دیدن انواع شیرینی و میوه برای پذیرایی از مهمانان نوروزی، برآشفته شد و گفت: این همه تهیه و تدارک پذیرایی برای چیه؟
در جواب او گفتم: برای پذیرایی از مهمانان عید نوروز است.

او گفت: امروز پیکر پاک شهید "مهدی یعقوب زاده" را تشییع می‌کنند و آن وقت ما خود را برای دید و بازدید سال نو آماده می‌کنیم؟ شهید متعلق به همه ملت است و همگان باید برای جایگاه آنان ارزش و احترام خاصی قائل باشند. سپس به همراه اعضای خانواده در مراسم تشییع پیکر مطهر این شهدای والامقام شرکت کردیم و به یک دید و بازدید ساده با آشنایان بسنده کردیم.

تدارکات,پشتیبانی,اطاعت,ولی امر,شهید,شهدا,جنگ,دفاع مقدس,غرب,مریوان


ابوالفضل كرمی که از دوستان شهید فخاری است می‌گوید:

قرار شده بود كه هر روز يكي از واحدهای لشكر، مامور جمع آوری زباله‌‎‌ها باشد؛ اين تصميم خيلی جالب بود و پيامد خاص هم داشت،‌ شايد بعضي ها، كسر شأن خودشان می‎دانستند كه چنين كارهايی انجام دهند و ...
در همان روزها « حاجي » را ديدم كه با دو سه نفر از نيروها مشغول جمع زباله می‌باشد. شايد خيلی‌ها كه «حاجی» را با آن حال – در حالیكه « قائم مقام واحد اطلاعات عمليات لشگر » بود ديدند، بعد از آن تصميم گرفتند كه در اين كارها پيشقدم باشند.

حسينعلي خديوي - یکی دیگر از همرزمان شهید – می‌گوید:

وقتي از او پرسيديم كه « چرا از سنگر استفاده نمي كني ؟ » با حالت خاص گفت: « بچه ها كه با دشمن مي جنگند ، جان پناهي ندارند ؛ اگرچه وضعيت كاري من مانع من شده كه در كنارآنها باشم ، مي خواهم جايگاهم مثل آنها باشد. »

تدارکات,پشتیبانی,اطاعت,ولی امر,شهید,شهدا,جنگ,دفاع مقدس,غرب,مریوان

علی صبوحی - یکی دیگر از همرزمان شهید – می‌گوید:

مدت‎ها بود كه مي خواستم به نحوی اندكی از زحمات « حاجي » را جبران كنم چرا كه خود را مرهون او می دانستم. دريكي ازتابستانهايی كه به ايران بازگشته بودم از « حاجي » خواستم كه « حالا كه عازم حج هستم ، اگر چيزی لازم داری بفرما تا بياورم ... » او فقط گفت كه « در حجر اسماعيل برای پيروزی رزمندگان دو ركعت نماز بخوان !‌» گفتم : « چشم !‌ اما باز هم اگر ... » به هر حال در برابر اصرار بيش از حد من تسليم شد و گفت كه « حالا كه مي خواهی چيزی بياوری ، لطف كن و يك ماشين اصلاح برقی بياور ، من كه در جبهه ، سربچه ها را با ماشين دستی اصلاح می كنم خيلی وقت گير است و ... »
 او خيلی بزرگ بود. همه آرزوهايش هم خلاصه در جنگ و بچه های جبهه شده بود!

تدارکات,پشتیبانی,اطاعت,ولی امر,شهید,شهدا,جنگ,دفاع مقدس,غرب,مریوان


محمود احمد لو لحظه شهادت این سرباز اسلام را اینگونه بیان می‌کند:

درگير و دار عمليات « كربلاي پنج » بوديم كه « حاجي » آمده بود خط؛ امكاناتي هم با خودش آورده بود، مثل هميشه سرحال و با نشاط، چفيه ای هم دور گردنش انداخته بود كه او را باشكوه تر كرده بود ... غذا را كه بين بچه ها تقسيم كرد ، دوباره عازم عقبه شد. چند نفر اسير عراقی داشتيم كه همراه او كرديم تا آنها را به عقب ببرد ، اما مقدر شده بود در ميان بچه هاي خط باشد و عروج كند ... چند دقيقه ای نكشيد كه صدای انفجاری ، ما را به خود آورد. در اين ميان « حاجی » بود كه پرواز كرده بود.

تدارکات,پشتیبانی,اطاعت,ولی امر,شهید,شهدا,جنگ,دفاع مقدس,غرب,مریوان

پیکر شهید مهدی نظر فخاری بعد از شهادت

سردار شهید "مهدی نظر فخاری" برای خدا زیست، برای خدا مبارزه نمود و در نهایت مزد رنج‌ها و زحمات خود را از خداوند گرفت و مصداق بارز « ان الله اشتری من المومنین باموالهم و انفسهم بان لهم الجنه » گردید و رضوان الهی و جنت موعود را به دست آورد. در سال ۶۵ همزمان با نیمه شعبان در کربلای پنج در شلمچه به فیض شهادت نائل شد.

فرازهایی از سخنان سردار شهید مهدی نظر فخاری:

-   من به بسيجيان ، زياد علاقه مندم چون امام [ره] فرمودند كه من يك بسيجي هستم. دستورات امام را عمل كنيد ، سرمشق تمام كارهايتان را از امام بگيريد اگر آنچه ايشان فرموده اند عمل كنيد و انجام دهيد ، هيچ وقت مشكلي پيدا نمي كنيد.»

-    مادر ! امروز روز ياري اسلام است ؛‌ درخت انقلاب ، آبياري مي خواهد.
همه بچه هاي رزمنده را فرزند خود بدانيد و براي همه شهدا همانند فرزند خودتان عمل كنيد.
 

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:31 AM
تشکرات از این پست
mosadegh omiddeymi1368
ayeneh
ayeneh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آبان 1388 
تعداد پست ها : 2761
محل سکونت : تهران

پاسخ به:از شهدا بیاموزیم... (امتیاز ویژه)

حاج موسی رضازاده در سال ۱۳۱۸ در خانواده‌ای متدین و مذهبی از کوی علیای کازرون چشم به جهان گشود. مهربانی و مردانگی او از همان بدو تولد در چهره او موج می‌زد و آزادی و عدالت‌خواهی در تون صدایش معلوم بود.

كسانی كه سيرت و سيمای كودكيش را به خاطر دارند می‌گويند:

او صورتی محبوب و دوست داشتنی داشت. آرامش عجبی بر وجودش سایه انداخته بود و عطوفت و مهربانی در چهره‌اش هویدا بود از کودکی با مسجد و منبر آشنا بود. فرزند معنوی روحانیت و دل‌بسته و عاشق امام حسین (ع) بود. به انس با قرآن و نماز شب و توسل به اهل‌بیت علیهم‌السلام از همان کودکی عادت داشت، طوری که تا لحظه شهادت نماز شبش ترک نمی‌شد.

استفاده اخروی از تامین معاش :

سردار شهيدحاج موسي در سال ۱۳۴۵ با بعضي از دوستانش و همفكرانش به منظور تامين معاش و به قصد تبليغ راهي نور آباد ممسني شد با سر مايه اندكي كه داشت مغازه محقري به راه انداخت كاسب و حبيب خدا گشت اهل معامله بود ليكن با خدايش خوب معامله كرد . شهيد شد و شاهد بر ما خاكيان در راه مانده...

حاج موسي شديدا از فروش اجناسي كه باعث تقويت رژيم پهلوي مي شد خودداري مي كرد و تغير محل كارش از اين روستا به آن روستا براي نزديكانش تعجب آور بود چون قبل از اينكه نيت اقتصادي داشته باشد شرايط فرهنگي و سياسي چنين اقتضا مي كرد كه هر از گاهي جهت ارشاد مردم تغير مكان دهد. وي با اندك سرمايه اي كه داشت نياز تهدستان و فقيران برطرف مي كرد .و نمي گذاشت به خاطر عدم تمكن مالي به دام كمونيستها بيفتند . او در كنار كسب و كارش اقدام به پخش كتب مذهبي و رساله حضرت امام مي نمود و با مرحوم باقري نژاد همكاري نزديكي در ارشاد اهالي منطقه داشت .در واقع مغازه او كانون گرمي جهت تبليغ و نشر احكام اسلامي بود.

پناه دادن به شهید محراب:

در سال‌های اختناق ستم‌شاهی که شهید محراب آیت‌الله مدنی به نورآباد ممسنی تبعید شده بود. حاج موسی میزبان ایشان بود و روزهای بسیاری از اخلاص، صفا، محبت و فضل این روحانی بزرگوار بهره گرفت. در واقع حاج موسی به‌ عنوان امین رابط شهید مدنی با روحانیونی چون آیت الله یزدی، آیت الله موسوی تبریزی و آیت الله دستغیب و دیگر علما و روشنفکران در قم، یزد، تهران، همدان و شیراز بود. سرانجام با ارسال گزارش عناصر منحوس پهلوی به تهران و شیراز حضور شهید مدنی را در جمع انقلابیون منطقه خطرآفرین اعلام کردند، رژیم نیز آیت الله مدنی را مجدد تبعید و حاج موسی و دیگر همراهانش را نیز دستگیر و روانه زندان کازرون و شیراز می‌نمایند.

پيروزي انقلاب و تشكيل سپاه:

حاج موسي بالافاصله پس از پيروزي انقلاب با همفكري دوستانش اقدام به تشكيل سپاه نمود و جبهه جديدي را عليه گروهكها ،خان و فئدالها تدارك ديديند او پاسدار شد و جان بركف خويش را وقف نظام انقلاب نمود.

حضور  شهید حاج موسی رضازاده در دفاع مقدس و تشكيل لشكر المهدي:

شروع جنگ تحمیلی آغاز دوره‌ای نوین از فعالیت‌های مبارزاتی او را رقم زد؛ با دلی سرشار از شور و ایمان راهی عرصه‌های خون و حماسه گردید .حاج موسي كه در اولين روزهاي جنگ در تبريز نزد آیت الله مدني بود سراسيمه با حاج اسدي عازم اهواز شده و با ديگر دوستان و همرزمان تيپ المهدي را بنيان نهادند شهيد حاج موسي لباس بسيجي پوشيد و آماده جنگ با دشمن شد و در عملیات‌های متعددی ازجمله فتح المبین، طریق‌القدس، محرم، رمضان، خیبر، کربلای  4و 5، ثامن‌الائمه و والفجر شرکت کرد و حماسه‌هایی ماندگار از خود به یادگار گذاشت و در عمياتهاي متعددي نيز مجروح شد اما نگذاشت حتي نزديكترين افراد خانواده از اين امر مطلع شوند تمامي بچه هاي جنگ مخصوصا لشكر المهدي حاج موسي را كاملا مي شناختند و او را استاد اخلاق خويش مي دانستند در امورات بيت المال بسيار حساس بود او كه خانواده اش از اول شروع جنگ به اهواز برده بود حاضر نشد حتي براي يك بار از امكانات دولتي استفاده كند.

حاج اسدي فرمانده لشكرالمهدي در اين باره مي گويد اين شهيد عزيز ما مظلوم و گمنام بود در عين اينكه تمام امور لشكر را به تنهايي مي چرخاند اما هيچ جا حاضر نبود اسمي از ايشان برده شود وقتي ما از تبليغات لشكر يك عدد فيلم ايشان را خواستيم اصلا وجود نداشت.

خاطره شهید حاج موسی رضازاده از فتح خرمشهر:

ساعتی از آزادسازی خرمشهر می گذشت که وارد خرمشهر شدم. روی سکویی نشستم تاخستگی در کنم. لحظه ای بعد ۴ نفر دیگر هم کنار من نشستند. اسلحه یکی از آنها روی پایم بود و ناراحتم می کرد. گفتم:« برادر اسلحه رو بردار. »

تا گفتم برادر، هر ۴ نفر که بر خلاف من مسلح بودند، اسلحه ها را جلو من انداختند و بلند گفتند: «دخیل یا خمینی! »

محمد رضا سطوتي از همرزمان شهید – می‌گوید:

از بهترين خاطراتي كه من از شهيد رضازاده دارم و هيچ وقت فراموش نمي كنم در طول مدت آشنايي كه با ايشان داشتيم روزهاي دوشنبه و پنج شنبه يك روز روزه مي گرفتند. من ياد ندارم كه يك شب نماز ايشان ترك شده باشد حتي شبهاي عمليات يادم هست در شب عمليات كربلاي 5 در شلمچه زمانيكه عمليات در حال شروع بود ايشان بالاي سنگر رفته بود در نزديكي هاي خط بر روي خود پتو كشيده بود و مشغول نماز خواندن بود و از همه مهمتر اينكه با زبان روزه در عمليات والفجر 10 به شهادت رسيدند. 

شهادت:

سرانجام حاج موسی رضازاده در اسفندماه سال ۱۳۶۶ با سمت معاونت لجستیکی لشکرالمهدی (عج) پس از عمری تلاش و مبارزه، در عملیات والفجر ۱۰ بر اثر استنشاق گازهای سمی به آرزوی دیرینه خویش نائل گردید و شهادت را عاشقانه در آغوش کشید.

تدارکات,پشتیبانی,روزه,رهبر,شهید,المهدی,جنگ,دفاع مقدس,لشکر,حاج موسی رضازاده

فرازی از وصیت‌نامه سردار شهید اسلام  قائم‌مقام لجستکی لشکرالمهدی حاج موسی رضازاده:

ای امت مسلمان!
ما از جان خود سیر نیستیم و آرزو داریم که در تمام جبهه به ‌ویژه در رکاب حضرت امام زمان (عج) زنده بوده و بجنگیم ولی در این موقعیت که ناموس و مملکت و قرآن ما به مخاطره افتاده بر ما واجب می‌شود که از شرف و حیثیت و مملکت اسلامی خود دفاع نمائیم.

ای خواهر و ای برادر:
برایم گریه نکنید و اشک نریزید پیراهن سیاه نپوشید زیرا برای این‌ها کشته نشده‌ام برای بقای اسلام و برای بیداری بی‌خبران و بی‌خردان کشته شده‌ام و برای رضای خدا جان خویش را می‌دهم و از خداوند می‌خواهم که به ما اجری دهد و به فرزندانم سفارش می‌کنم که:

رهبر عزیزم را تنها نگذارید و برای رسیدن به پیروزی نهائی از هیچ کوششی دریغ ننمائید.

 

اللهم صل علی محمد وآل محمد و عجل فرجهم و العن اعدائهم

یک شنبه 5 بهمن 1393  11:32 AM
تشکرات از این پست
omiddeymi1368 zare58 mosadegh
دسترسی سریع به انجمن ها