یه شعر از خودم که بی ارتباط به سرمای زمستان نیست
تا به کی چشم را به انتظار تو نشانم
بر پیکر بی قراری
که شاخ و برگ زندگی در پاییز عمر
بر نسیم بهاری تو نشسته
کوته عمری را که دارم
چگونه در زمستانی که سوز و سرمایش
در قلب عاشقم می دواند قندیل های
سرد و ناامیدی را
از برای تو بگذرانم
که باشد
نور چشمت
نورورزی
و خود بهاری تا آخر عمرم