يكي بود
يكي نبود
حالا خيلي ام مهم نيست كي نبود
خدا بود
خيليا بودن
همونا كه آدماي زير گند كبودن
يكي بود
يكي بود
آسمون يه گنبد آبي نبود
زير اون دود بود و دود
يكي بود كه زندگيش يه قصه بود
آسمون بدنش خيلي كبود
تو دلش ابراي خاكستري رنگ مث دود
زير چشماش ديگه گود افتاده بود
يكي قصه ي ما يكدفعه گير افتاده بود
گير كي ؟
گير اون يكي هاي بد تو جنگ زندگي
همونا كه هي مي تاختن قفسو
مي زدن كه له كنن
مي كوبيدن
مي بريدن نفسو
يكي قصه ي ما يكي نبود
مي رسيدن پرو بال شكسته ها يكي يكي
يكي خونريزي داره
يكي خونمردگي داره بدنش
يكي بي پر
يكي بي بال
يكي بال بال مي زنه
يكي ام افتاده بي حال
يكييا زياد بودن
نديدي بنوي ام خيلي برايت سخته عزيز
يه قفس پر پرنده
همشون خسته
مريض .
يكي زير پا داره لگد مي شه
مي ميره نفس نفس
يكي رم با دستاي كثيفشون
مي خوان ازش حرف بكش
مي كشن يكي يكي شاپراشو
ولي اون هيچ چي نمي گه از رفيقاش كه كجان
تازه كور خوندن و آدرسو مي خوان
نمي گه -
اما او و كور مي كني ،
ولي اون
به خاطر پرنده ها مهر بون
كه نشستن توي آشيون دعاشون مي كنن
صدا شم در نمياد
مگه فرق ام داره كه كيا زنده بمونن
همشون آبي آسمون خيلي دوست دارن
همشون بايد پرنده بمونن
همشون قول قرار دارن خدا رو بخونن
داره يادش مياد اون پرنده ها دور حرم
مي پريدن مث هم دعا كنون بال زنون
دلشون پر مي كشيد به آسمون
خود شونو ميزدن به سقف گنبد كبود .
يكي بود
يكي نبود
حالا خيلي ام مهم نيست كي بود
اما اون كه با دعاش رد نمي شد
هر كي از خدا مي خوند ديگه صدايش بد نمي شد
يكي وقتش شده بود
واسه اون يكي هنوز زود بود زود
يكي خسته خسته زخمي مي پريد
يه صدا بهش تابيد . گفت كه بپر
از اين جا كه هستي بپر با لاتر
يكي قصه ما گفت چه خوري ؟
من كه دارم ميرم نفس مفس
توي غربت تو قفس
صدا گفت : آخرشه !
يكي قصه ما ديد بدنش كبود شده
تو دلش ابراي خاكستري مثل دود شده
خواست نمازشو نشسته بخونه
مي زدن كه نتونه
حالا ديگه ديده ميشد قاف نور
صدا باز تابيده مي شد تو بلور
ديد نبايد بمونه
ديگه وقتش شده بد بازم پريد
خودشو كوبيد به سقف آسمون
قفس و شكست رسيد بالاي گنبدكبود
خدا بود هيچ كي نبود.
منبع: كتاب "امواج ارغواني "
به كوشش : سيد ضياء الدين شفيعي
برگزيده آثار هفدهمين كنگره ي شعر دفاع مقدس
ناشر: بنياد حفظ آثار و ارزش هاي دفاع مقدس