چقدر چله نشيني؟ چهل... چهل... تا چند؟!
چقدر جمعه گذشت و نيامدي؟
سوگند-
به دانه دانه ي تسبيح مادرم موعود
كه بي تو هيچ نيامد به ديدنم لبخند
كه روزها همه مثل همند- سرد و سياه-
غروب ها و سحرهاش خسته ام كردند
كشانده اند مرا روزها، به تنهايي
گمان كنم كه مرا« منتظر» نمي خواهند!
تو نيستي و جهانم پر از فراموشي ست
جهان عاشقي ام را غروب ها آكند...
تو نيستي كه « قيامت كني به آن قامت»
تو نيستي كه درختان به خويش مي بالند
تو نيستي... و چقدر از زمان من باقي ست؟
چقدر بي تو بگويم غزل؟
غزل يكبند-
به چشم هاي كسي احتياج دارد كه
زند به شاخه ي ادراك خاكي اش پيوند
به چشم هاي كسي كه شبيه يك منجي
زلال، آبي، روشن- شبيه تو- باشند
***
چقدر چله نشيني؟ چقدر« ندبه» و اشك؟
چقدر بي تو سرودن قصيده هاي بلند؟
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت