چشم خود را غروب خواهي كرد ودلت را اسير هرچه غم است
روح گريان قامت تاريخ نااميدي ترحم ستم است
من كه يك گوشه از دلم دادم او كه دار و ندارش اينجا رفت
پس چرا ضجه مي زنم امشب، رود رودم به آسمانها رفت؟
رود رودم عزيز تشنه لبم من ربابم كه درد نوشيده
ازميان تمام طايفه ام كودكم رخت جنگ پوشيده
يك گلوگاه و صد عطش بوسه، و كماني كه شرم مي بارد
اي خداوند عشق با ما باش، تا كه ما راكسي نيازارد
شاعر اما درون خيمه نشست، ازهمان گوشه جنگ را مي ديد
كودكي را به دست او دادند تير را از گلوي او كه كشيد
نينوايي به جان او افتاد، شعرخود را بخوان براي رباب
آن زني كه به عشق آغشته ست تا براتت دهد بدون حساب
من كه لايق نبوده ام بانو، دل من در گذارتان جا ماند
اين سفر هرچقدر تلخ و شور حالش هميشه برجا ماند
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت