0

كوچه

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

كوچه

دردلم هر غروب مي ريزم غصه هاي تمام عالم را
زير و رو مي كنند پنداري در درونم هزار و يك بم را

سال پنجاه و درد خورشيدي مردي آمد غريب و خاكي پوش
پشت هم هي مثال مي آورد زينب و كوفه و محرم را

مادرم گريه كرد و فهميدم گريه، يعني پدر نمي آيد
بچه بودم ولي نفهميدم واژه اي مثل جنگ مبهم را

با همان دست كوچكم رفتم، پاك كردم نگاه خيسش را
قول دادم كه خوبتر باشم، برندارم مداد مريم را

بعد از آن هي سپيد تر مي شد، موي مادر و قصه هايش آه!
اينكه بيژن به چاه افتاده ست اينكه ديوي سياه رستم را...

درهمين كوچه ها قدم مي زد مادرم با پدر كه باران بود
آه! شايد هنوز يادش هست، كوچه ان خاطرات نم نم را

منبع: كتاب اين شرح بي نهايت

شنبه 27 آذر 1389  3:22 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها