نخ هاي اين خيابان از جنس پيراهن توست
روزهايت كه به خير گذشت
بايد براي شب به خبرهايت پيراهني مي خريدم
تابستان را از روي خاك برمي داري
خاك بر سرمان مي كني
از كوچه سرمان مي كني
خانه ي كار تني خودم را برمي دارم
ميزنم به سيم آخر
زر و سيم هاي جهان را
با آدامس هايم مي جوم
مي گذرم روي بادبادك هايم
و با سيم هاي ظرف شويي ام
وارد آشپزخانه هايتان مي شوم
ازهمين ميدان شهدا
بگير و برو
تا كنار خودم كه به خواب مي روم
و خيابان هي روي خواب هايمان پا مي گذارم
مي دوزم خودم را به خدا
با تمام وصله هاي ناجوري كه به من زده اند
امپراطور كودكان خياباني مي شوم
به جيب هاي جهان دستبرد مي زنم
ومهمان ناخوانده دست هايتان
به شكل بلندترين روزنامه لوله مي شوم
مگس ها رويم تحصن مي كنند
اعتصاب غذايي مي خواهم
دوباره مرا
كنار ميدان شهدا بزايد
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت