دست كرامت ندارند اين اختران سيه پوش
تا شعله اي را ببخشند، مستم كند، مست ، مدهوش
جام لبالب سياهم درحسرت شعله اي مرد
من ماندم و حسرتي تلخ در شب ترين روز خاموش
من ماندم و نيزه هاي اين اختران هوايي
من ماندم و بارش زخم، بر دست ، برسينه، بردوش
من ماندم و گريه هايي، سوزانتر از هرم آتش
درغربتي سهمگينم، اي شب مرا مي كني گوش؟
اي آسمان و ستاره! آيا مرا مي شناسيد؟
در تار و پود شبي تلخ، كرديد من را فراموش !
با اين همه، شعله هاتان يك روز هم گر بيايد
درشب ترين فصل روزم، خواهم كشيدش به آغوش
اي دوستان زميني! اي شاعران صميمي!
دست كرامت ندارند اين اختران سيه پوش
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت