دهان من به لب لعل تو ارادت داشت
دلم به ديدن زيبايي تو عادت داشت
تو ياس بودي و من باغبان ولي اي دوست
خزان به جمع مصفاي ما حسادت داشت
ولي چه باك كه اين را تو خوب فهميدي
دلم چقدر به عشق تو استقامت داشت
اسير شد گل ياسي كه « حمزه» نامش بود
اگرچه درسرش انديشه ي شهادت داشت...
***
سلام بر گل افتاده ي قلاويزان
به آن كبوتر دلداده ي قلاويزان
سلام بر دل از شوق كربلا بي تاب
سلام برلب مجروح ماه در مرداب
خبر رسيد هم اندوه آسمان شده ام
ومن برادر اين چند استخوان شده ام
خبر رسيد ولي باز بي خبر مانديم
براي ديدن روي تو در بدر مانديم
نگاه خسته مادر به روي درمانده
هنوز منتظر ديدن پسر مانده
كه نوزده سال است انتظار و ديگر هيچ
حضور زرد خزان دربهار و ديگر هيچ
گل شكسته بابا چرا نمي آيي؟
غزال خسته بابا چرا نمي آيي
دگر به ديدن مادر كسي نمي آيد
به دلخوشي برادر كسي نمي آيد
هنوز هم گل زيباي باغ دل هايي
بهانه همه گريه هاي بابايي
به قامتت كه دگر قامتي نمانده مرا
عزيز من به خدا طاقتي نمانده مرا
چراغ شام شرربار من تويي داداش!
ر جمع هم قفسان يار من تويي داداش!
اسيرچنگ زمينيم و نيستي اي مرد
به نام و ننگ عجينم و نيستي اي مرد
فداي پيرهن سبز پاره پاره ي تو
فداي شانه ي مجروح وبي ستاره ي تو
تو زنده اي و كسان سوگوار، حمزه ي من!
خبر نداري از اين حال زار، حمزه ي من
تو استخوان شده باشي؟ محال مي دانم
تو بي نشان شده باشي؟ محال مي دانم
دوباره ياد تو افتاده ام دلم خون است
كه حال هر شب من حال و روز مجنون است
بگو كه زخمي سوز كدام تير شدي
تو را چگونه شكستند كه اسير شدي
شنيده ام پر و بالت شكسته بود ان روز
وگرنه دست تو را كس نبسته بود آن روز
ببين چگونه به من زندگي حرام شده
چقدر صبركنم، طاقتم تمام شده!
هنوز چشم به راه تو مانده مادرمان
پس ازتو غرقه به خون ديده، يك برادرمان
بيا كه مرهم دستان مردم باشي
به جاي خالي « جعفر» برادرم باشي
هنوز خسته و تنها نشسته مادرمن
هنوز منتظر اين جا نشسته مادر من
نگاه اوست كه برقفل دركليد شده
چرا كه يك پسرش پيش ازاين شهيد شده
و كوچه را به دوچشمان تار مي پايد
به اين اميد كه يك روز حمزه مي آيد...
***
سلام عزيز دل و نور چشم ما، حمزه!
سلام اي گل دربادها رها، حمزه!
بگو چه مي كنيم از حال خود حكايت كن
مرا بخوان وپر از گرمي صدايت كن
مرا ببر به تماشاي باغ بي برگي
به من بنوشان يك جرعه شهد بي مرگي
دوباره فكر تو درخاطر من افتاده ست
دوباره خاطره ات كار دست دل داده ست
حديث داغ تو و بي قراري دل من
عبور شاد تو و سوگواري دل من
چه سال ها كه به سوداي تو نشستم من
درانتظار تماشاي تو شكستم من
چه سال ها كه براي به خواب ديدن تو
به آيه آيه ي قرآن دخيل بستم من
تو روز حادثه پيمان شكستي و رفتي
هنوز بر سر پيمان خويش هستم من!
شكسته قامتم از داغ سخت و ممتد تو
ازاين مصيب سنگين، عزاي بي حد تو
پدر به عشق تماشاي قامتت زنده ست
اگرچه جانش از اندوه و درد آكنده ست...
به نام نامي تو يك پلاك آوردند
از آن گل تن تو، مشت خاك آوردند
هنوز قامت رعناي تو به يادم هست
هنوز صورت زيباي تو به يادم هست
به من دروغ نگوييد، يار من زنده ست!
گل عزيز هميشه بهار من زنده ست!
به من دروغ نگوييد: « جاودان شده است
برادرت همه يك مشت استخوان شده است»
چه سال ها كه مرا منتظر نشاندي باز
به روزگار سياهي مرا كشاندي باز
چه طعنه ها كه به دل از سرنيامدنت
رسيد و كهنه حديث فراق خواندي باز
قرار بود بيايي و آمدي، اما
وزيد حادثه بر تو، ز راه ماندي باز
***
كه گفته قامت تو زير خاك ها ماند؟
كه گفته جان تو از جمع ما جدا مانده؟
كه گفته است: نشان تو يك پلاك شده؟
كه ديده اينكه بهار تن تو خاك شده؟
به من دروغ نگوييد، يار من زنده ست
گل عزيز هميشه بهار من زنده ست
كنار ميله زندان نشسته ياور من
غريب و خسته و تنهاي من، برادر من
كسي كه منتظر با بهار برگردد
نسيم وار به اين لاله زار برگردد
كسي كه روز من از دوري اش سياه شده است
و از نديدن او هستي ام تباه شده است
***
دو بال سرخ تو و ترك آسمان، هيهات!
شكوه اوج تو، اين چند استخوان؟ هيهات!
تويي كه جان مرا غرق نور خواهي كرد
مرا ميان همه پر غرور خواهي كرد
اگرچه چند صباحي ست بي وفا شده اي
مسافر سفر شهر ناكجا شده اي
فداي قامت رعنا و دست بسته ي تو!
فداي صورت مجروح و پاي خسته ي تو!
فداي زانوي دركنج غم گرفته ي تو!
فداي زمزمه هاي دل شكسته ي تو!
***
هنوز بوي تو را مي دهد خيابان ها
و ذكر خير تو جاري ست در شبستان ها
بيا كه مردم اين شهر، بي قرار تواند
و كوچه هاي قديمي در انتظار تو اند
خراب و خسته و مجروح و بي نفس تا كي؟
اسير و زخمي و افتاده در قفس تا كي؟
بيا كه چهره ي مادر به خنده باز شود
دوباره كوچه به يُمن تو سرفراز شود!
***
به راه عشق اگر بي برادريم همه
چه باك، پيرو فرمان رهبريم همه
نه چپ، نه راست، كه اهل ولايتيم هنوز
خراب و تشنه ي شهد شهادتيم هنوز
دل شكسته مادر هواي خامنه اي ست
تمام هستي ما هم فداي خامنه اي ست...
منبع: كتاب اين شرح بي نهايت