درست نمي دانم چه احساسي دارم ، نمي دانم خوابم يا بيدار، نمي دانم آيا هنوز زنده ام و روي زمين راه مي روم يا همه چيز در كابوسي وهم انگيزگذشته است . دلم مي خواهد پلكهايم را روي هم گذاشته و دوباره باز كنم و ديگر هيچ چيز از آنچه ديده ام و احساس كرده ام ، باقي نماند، اما همه آنچه را كه از آن بيزارم و دائم سعي مي كنم ازروبه روشدن با آن و تصورش بگذرم ، حقيقت محض است .
هيچ خيال نمي كردم همه چيز به اين سادگي از هم فروبپاشد باوركردني نيست كه داغي آن عشق و دلدادگي ، روزگاري به سردي چون يخ بگرايد. هيچ دختري پاي سفره عقد وقتي زنان ودختران جوان فاميل روي پارچه سفيد بالاي سرعروس قند مي سايند و او در آيينه ، بخت خويش را با عشق و اميد مي نگرد، به فروپاشيدن بنايي كه تمام آمال و آرزوهايش را، پاي آن گذاشته و ياواژه اي تلخ و سياه چون طلاق نمي انديشد...
هيچ فكر نمي كردم او مثل خيالات وبلندپروازي هايش هنرپيشه موفقي از آب درآيد.خوب مي دانستم روي كارآمدن و چند صباحي چهره آشناي محافل هنري شدن ، صرف يك تصادف عجيب و نتيجه دوستي او با پسر اولين كارگرداني بود، كه با بازي در نقش دوم فيلم نامه اش به محبوبيت رسيد. در آن فيلم ، كه پيامي جز افسارگسيختگي گروهي از جوانان نداشت ، «پوريا» نقش جواني را بازي كرده بود كه به خاطر شكست در عشق و براي جبران موقعيت وتثبيت بزرگي اش نزد خانواده دختر، با راه انداختن گروهي جوان عصيانگر و خشن ، به اخاذي و كيف قاپي مبادرت مي ورزيد.
نقش پوريا جدا از آن كه فقط يك نقش بود، به خاطر برخي ژست هاي خشن و حركات نمايشي غلوآميز او، موجبات دلزدگي از فيلم را فراهم كرد. حس مي كردم در شرايطي كه دو روز ديگر به امتحانات پايان ترمم باقي است ، بسيار ابلهانه وقت خود را حرام كرده ام .
خيلي عجيب است ، وقتي از آن روز مي نويسم و يا قدري به آن فكر مي كنم ، به نظرم مي رسدهمه آنچه اتفاق افتاد، در زماني بسيار دور بر من گذشته است ، اما از عمر اين كابوس تنها دو زمستان مي گذرد.
من دانشجوي فيزيك بودم ، اما به موسيقي وسينما علاقه خاصي داشتم . فكر مي كنم به خاطرآن بود كه بهترين تفريح من از بچگي سينما رفتن به اتفاق خانواده بود. شايد اولين جرقه هاي آشنايي با هنر و مباحث آن از همان روزها درذهنم نقش بست . آن قدر مفتون موسيقي بودم كه پدرم با آنچه كه از حقوق كارمندي بيمه توانسته بود با كمك مادر پس انداز كند، در نهمين سالگردتولدم ، ارگ كوچكي برايم خريد، اما امكان گرفتن معلم موسيقي برايم نبود. خواهر بزرگم برخلاف من به هنرهاي تزييني و كاردستي بانوان علاقه بسياري داشت . خانه ما مملو از دكورهاي زيباي پارچه اي ، مومي ، گل سازي و گلدوزي محبوبه بود و او به خوبي ولع و اشتياق مرا به آموختن نت ها و ملودي ها درك مي كرد، به همين خاطر يكي از زيباترين تابلوهاي گلسازي اش را به يكي از استادان آموزشگاهش فروخت ، تا من بتوانم چند صباحي درآموزشگاهي نواختن را بياموزم .
كم كم شناخت رديف هاي موسيقي سنتي ،كشش خاصي نسبت به آموختن و نواختن سنتوردر من ايجاد كرد. كار سختي بود و نيازمند اعتمادبه نفس فراوان ، ولي چون دلم مي خواست بياموزم ، ادامه مي دادم و پيشرفت من همه را به تعجب و شادي وامي داشت ; به طوري كه در 17سالگي در ميان دوستان و همسالان و حتي اساتيدم به «انگشت طلايي » معروف شدم . با اين همه ، علاقه به موسيقي هرگز باعث نشد از سينماغافل بمانم . بسياري از آشنايان و حتي خانواده ام خيال مي كردند من هنر را به عنوان رشته تحصيلي و شغلي آينده ام برگزيده ام ، ولي با شركت دركنكور رياضي و انتخاب و قبولي در رشته فيزيك ،همه را مطابق معمول متحير و متعجب ساختم .
من در تمام طول دوران تحصيل مدرسه ،شاگرد خوبي بودم ، با اين حال علاقه اي به اول شدن در مدرسه ، آن هم براي تحصيل نداشتم .
فكر مي كردم در حد متوسط نيز مي شودموفقيت هاي زيادي كسب كرد، به همين خاطربراي به دست آوردن نمره بالاتر و عنوان شاگرداولي هيچ كوششي نكردم . بسياري ازهمكلاسي هايم ، كه به مراتب در تحصيل از من باهوش تر و ساعي تر بودند، پس از گرفتن ديپلم ،علي رغم گذراندن كلاسهاي كنكور وپشت سرگذاشتن انواع نظريات و تئوري هاي مشاوران تحصيلي ، يا به آنچه مي خواستندنرسيدند و از اصل هدف خود دلزده و گريزان شدند و يا دل خود را راضي كردند تا به آنچه كه به دست آورده بودند، خوش باشند. وقتي اسم من در فهرست قبول شدگان كنكور به چاپ رسيد،هنوز باورم نمي شد، من بازيگوش و يكدنده وخونسرد، در اولين سال حضور در كنكور با رتبه دورقمي قبول شوم راه يافتن به دانشگاه تيري بودكه از كمان آرزوهايم رها شد و چند هدف راتحت الشعاع قرار داد.
فيزيك را به خاطر پيچيدگي ساده اش دوست داشتم ; در ضمن خوشم نمي آمد از راههايي به دنبال رسيدن به مقصد باشم كه براي همگان آشناست . هميشه لذت و كشش محك زدن هر چيزنويي ، مرا به وجد مي آورد.
دانشگاه ، اوج دستيابي من به پهنه گسترده اي ازخيالات بچگي و نوجواني ام بود. غرق درخواندن ، جستجو كردن و يافتن بودم ومي خواستم همه چيز را با تمام وجود احساس كنم .لمس يك برگ درخت نيز به تنهايي گاه موجب به اوج رسيدن احساس در من شد و تا بي كرانه ها،مرا به پرواز درمي آورد.
قديم ترها وقتي حرف از هنر مي شد، همه نگاهها و افكار به سوي هنرپيشگان سينما جذب مي شد و يا تعداد محدودي از خوانندگاني كه اغلب به نظر مي رسيد، نان چهره و تيپشان رامي خورند تا هنرشان را، اما امروز ديگر دستيابي به صحنه ها و پرده ها چندان سخت نيست .
پوريا دانشجوي سينما بود، نمي دانم چطوري دري به تخته خورده بود و او را به دانشكده هنرراه داده بودند، اما از نظر من و هر كسي كه به هنرفقط در محدوده آنچه روي پوسترها وبيلبوردهاي تبليغاتي به چشم مي خورد، هنر و باورآن بسيار فراتر از چهره ها و رنگها بود; پوريا وامثال او نماينده نسل ناپخته اي بودند كه عمر برصحنه ماندنشان بسيار كوتاه بود. هرگز با قصد قلبي نخواستم او را برنجانم و يا غرورش را جريحه داركنم ، ولي سرنوشت چنين بود كه من برخلاف ديگرهمكلاسي ها و دوستانم به عنوان يكي ازجدي ترين و سرسخت ترين منتقدان آخرين اثرسينمايي كه پوريا به طور ناباورانه اي نقش اول آن را ايفا كرده بود، بايستم و با بيان نكته هاي نه چندان مشخص و دور از ذهن به قول خودش ، اورا سنگ روي يخ كنم . با اين حال نمي دانم اگر اوچنين احساسي را در من دريافته بود، چرا به عوض تلافي ، خواست تا از نزديك با او، كارش ومحل زندگي اش آشنا شوم .
به نظرم او باور نمي كرد در ميان دختران زيبا وسركش و شيفته سينما، يكي هم وجود دارد كه برخلاف سايرين ، زبان تيز و بي رودربايستي داردو دربند عكس و امضاء گرفتن نيست .
بعدها وقتي دست سرنوشت ما را سر راه يكديگر قرار داد و همه چيز به واقعيت پيوست ، ازاو پرسيدم اكثر مردم به دنبال توافق هاي ضمني وگاه گول زننده ، يكديگر را براي شروع يك زندگي مشترك برمي گزينند، تو چگونه جرات تقسيم سرنوشت خود را با كسي پيداكرده اي كه دراولين قدم با آن شدت در مقابلت ايستاد؟
هنوز هم پاسخ او به پرسش من مثل برق زده هااز ذهنم دور مي شود. او هميشه به اين سوال يك جواب باارزش مي داد: «صراحت لهجه تو مرا، كه از هيچ كس صداقت نديده بودم ، دگرگون ومطيع خواسته هايت كرد». شايد هم همه اينهاتعارف بود.
نمي دانم مردها چرا وقتي به مقصود دل خودمي رسند، برعكس زنها بناي ناسازگاري مي گذارند، ولي ما زنها علي رغم همه ايستادگي هادر مقابل احساساتمان ، بلافاصله قافيه را مي بازيم .
خواستم از او و حسي كه او در دلم زنده كرده بود، بگذرم ، اما رفته رفته فهميدم به او عادت كرده ام . شايد واقع بينانه ترين شرايط آن است كه اعتراف كنم عاشقش شدم . در دل معتقد بودم زندگي بدون عشق ، هيچ است ، اما باورم نمي شدكه عشق بتواند تنها بهانه خوشبختي باشد.
گاه ايستادگي و مقابله من با او چنان جدي تلقي مي شد كه دوستانم تصور مي كردند من و اودو طبع متفاوت از هم داريم و با يكديگر كنارنمي آييم . شايد به همين خاطر با شنيدن خبرنامزدي و ازدواج ما كسي باور نمي كرد اين خبرحقيقت محض باشد.
وقتي كه خوب فكر مي كنم ، مي بينم همه احساس برانگيخته شده من ، كه آن روزهابي شباهت به عشق و دلدادگي نبود، فقط زاييده كمبودهايي بود كه از كودكي با آنها دست به گريبان بودم . وقتي او اولين بار به مشكلات خانوادگي اش اشاره كرد و بازي سرنوشتي را كه دچار آن بود، برايم توضيح داد، سعي كردم باهمه آنچه شنيده بودم ، منطقي برخورد كنم .خوب يادم هست تا دو روز با شخصيت هاي قصه زندگي پوريا دست و پنجه نرم كردم ، او تنها فرزندپدرومادرش بود. پدرش بازيگر مستعد تئاترهاي لاله زارنو، مردي خانه به دوش و پركار، اماكم درآمد بود كه تمام اموراتش از بازي هاي خوب ، ولي تكراري مي گذشت . او از وقتي مشهدرا به قصد تهران ترك كرد، فكر و خيالي جز بازي در يكي از تئاترهاي پرتماشاچي تهران نداشت .
يوسف پيردوست زود خود را به برترين هاي صحنه شناساند، ولي كم كم غرور صحنه و آشنايي بابرخي از واسطه هايي كه قول كارهاي بالا وپيشنهادهاي خوب در محافل بالاشهر رامي دادند، او را فريفت . مدتي بعد پيردوست درحالي كه فقط با يكي دو بازي كمي بالاتر و يا نقش دومي در تالارهاي جدي بازي كرد، براي هميشه از صحنه رانده شد. پناه بردن او به مواد مخدر هم آن اوايل تفنني بود، اما چندي نگذشته بود كه اين عادت منحوس ، اعتيادي دائمي را براي او در پي داشت . بعد از آن بود كه همسرش او را ترك كرد.آن روزها پوريا سه سال و نيمه بود. مادر او يكي دو سالي را با كار در خياطخانه ها، سپري كرد، امازني جوان ، بدون ياور و حامي ، زيبا و تنها، باجامعه اي مملو از نگاههاي عصيانگر و بي حيايي كه او را طعمه اي براي بلعيدن مي ديدند، زن رامجبور به تصميم سرنوشت ساز ديگري كرد.
اين بار نيز او تن به تقدير سپرد. «هدايت خان ظهيري » مرد كار و كسب و حجره و بازار،پارچه فروش آبرومندي كه همسر اولش را سرزا ازدست داده بوده ، شد مرد و قيم زن جوان وكودك بي پناهش . پوريا هيچ برخورد جدي وخشني از هدايت خان به ياد نداشت ، اما هرگز نيزنتوانست او را پدر خود و يا به عنوان آشنايي حساب كند كه در خانه اش نان و نمك خورده است .
به عقيده او هدايت خان نماينده نسلي بود كه عمري را گوشه حجره خود لميده و چرتكه انداخته و اسكناس جمع كرده بودند.
پوريا خوش نداشت زياد با مادرش رفت و آمدكند. گاهي به نظرم مي رسيد او به خوشبختي مادرخودش نيز حسادت مي كند.
نمي دانم چرا فكر مي كردم او را خوب شناخته ام و نمي دانم چرا احساس مي كردم غير ازاو هيچ مرد ديگري نمي تواند خوشبختم كند من دختر ساده و بي آلايشي بودم كه همه تفريحم درموسيقي ، رفتن به سينما و مطالعه خلاصه مي شد. بااين حال گوشه گير بودم و دو، سه تا دوست صميمي داشتم . اما او جواني پرشور و حرارت بادوستان فراوان بود كه گاه چون درك حريم دوستي هايش برايم قابل درك نبود، مرا دچارياس و بن بست مي كرد.
از نظر من خطاب نام كوچك افراد، نشانه اي ازصميميت بسيار و يا فاميلي بود و نمي توانستم به مرد غريبه اي ، حتي استاد يا همكلاسي ام اجازه بدهم مرا به نام كوچك بخواند، اما در عالم هنرگويا اين چيزها پيش پاافتاده ترين رويدادهايي بود كه گاه مرا از آينده ام متوحش و دلگيرمي ساخت .
با اين حال دلم نمي خواست همسرم مراحسود و بدبين قلمداد كند. نمي دانم شايد اوج حماقتم از همان نقطه اي آغاز شد كه سرسختانه تلاش كردم احساسات زنانه ام را حفظ كنم واجازه ندهم عقلم برخي از روابط و رفتارها راحلاجي كند و براي تبرئه كسي كه زندگي ام را باتمام وجود به پايش ريخته بودم ، با قلب و احساس بينديشم .
گاهي وقتي به آن روزهاي طلايي تجرد وآزادي فكر مي كنم ، نمي توانم حتي باور كنم كه به اين سادگي فريب قلبم را خورده ام . من بااحساسم فكر كردم و با عقلم روي نتايج احساسم صحه گذاشتم . خانواده ام از ابتدا چندان رغبتي به اين وصلت نداشتند، اما هرگز يادم نمي رود كه پدرم به خاطر نشان دادن مخالفت خود باجمله اي تند و صريح مرا از اين ازدواج منع كرده بود: «نكنه گول معروفيت و عكس هاي بزرگ سينمايي ش رو خوردي ؟ هان »؟ زبانم بندآمده بود.
من دومين فرزند خانواده ام بودم . خواهربزرگم محبوبه علي رغم برخورداري از تحصيل دررشته حقوق و زيبايي و كمالات فراوان در پي يك اتفاق ساده ، با همسرش آشنا شد. شوهر محبوبه مردي مهربان و خوش قلب ، امابسيار ساده لوح بود. با اين كه در رشته مديريت بازرگاني تحصيل كرده و تجارب مختلفي در جاهاي گوناگون كسب كرده بود، اما عرضه چسبيدن به كاري را نداشت .از طرف ديگر چون تنها پسر خانواده بود و پدرش از سالها پيش ، از كارافتاده و خانه نشين شده بود،بايد جور خانواده پدرش را هم مي كشيد.
با اين همه مادر علي رضا دائم انتظارات مختلفي از او و محبوبه داشت و بدتر از همه آن كه با كوچكترين مسئله يا اختلاف نظري كه با محبوبه پيدا مي كرد، چپ و راست علي رضا را تحت فشارقرار مي داد و علي رضا نيز خواهرم را مي آزرد.
محبوبه به شوهر و زندگي اش علاقمند بود.هميشه از ازدواجش ابراز شادي و خوشحالي مي كرد تا اين كه اولين برخورد جدي او وعلي رضا ما را در خشم و تعجب فرو برد. علي رضابر سر يك مسئله كوچك چنان دعوايي به پا كرد ودو تا سيلي به صورت خواهرم نواخت كه محبوبه از ترس از حال رفت . نه من ، نه محبوبه و نه برادركوچكمان مرتضي هيچ كدام تا آن روز صداي بلند و بگومگو و يا عصبانيت پدر و مادرمان رانديده بوديم ، ما در محيط آرامي زندگي كرده بوديم كه همه اعضاي آن احترام يكديگر را يك اصل و وظيفه مي دانستند.
بعد از آن اتفاق ديگر علي رضا نتوانست مهر ازدست رفته در دل ما را به دست آورد. بدتر ازهمه آن كه اصولا او نمي توانست براي مدت طولاني بر سر كاري باقي بماند. اين عدم ثبات شغلي باعث شده بود خواهرم مجبور شود بامادرشوهر و دو تا برادرشوهر مجرد خود در يك خانه زندگي كند. محبوبه از خود هيچ اختياري نداشت . ما نيز چون دلمان نمي خواست او تحت فشار باشد، بجز يك بار هيچ وقت به خانه او نرفتيم .محبوبه هم به خاطر آن كه كمتر بهانه به دست مادرشوهر و شوهرش بدهد، به خانه ما مي آمد.
هيچ وقت روز خواستگاري پوريا از خودم رافراموش نمي كنم . محبوبه اولين كسي بود كه ازديدن پوريا دلسرد شده بود و گفت : «مرجان خوب فكرات رو كردي ؟ اين پسره مثل علي رضاكار درست و حسابي و معلومي نداره ها، تازه به امروزش ، كه يكي دو تا فيلم بازي كرده نمي شه دل بست . پس فردا هم اگه معروفتر بشه ، ديگه دست از سرش برنمي دارن ، مي توني اين شرايطرو تحمل كني ؟ مثلا وقتي تو خيابون با شوهرت قدم مي زني ، ناگهان زنها و دختراي جوون دورتون جمع شن و بخوان از شوهرت عكس وامضا بگيرن ... مي توني تحمل كني »؟
هيچ وقت خود را آن قدر حساس نمي شناختم ، اما حتي اين كوچكترين و به ظاهرپيش پاافتاده ترين مسئله براي من و پوريا به يك معضل اساسي تبديل شد. اگر چه پوريا طي زندگي مشتركمان چند نقش محدود در چند فيلم وسريال تلويزيوني بازي كرده بود، اما چهره جذاب و نقش هاي دوست داشتني او از نظر نسل جوان باعث شده بود ما آرامش نداشته باشيم .شماره تلفن منزل و تلفن همراه او را همه داشتند،روزي نبود كه با چند مزاحم تلفني درگيري لفظي نداشته باشيم و بدتر از همه رفتار پوريا بود كه روزبه روز بدتر، خشن تر و مرموزتر مي شد، تا اين كه آن اتفاق تلخ رخ داد.
او تازه با كارگردان آن فيلم سينمايي به توافق رسيده بود. همه مي دانستند پوريا چندان علاقه اي به بازي در آن فيلم نداشت ، اما به طورناگهاني نظرش عوض شده بود. من اين را مسئله تلفني از دستيار كارگردان شنيدم و همين نكته كوچك ، حس حساسيت مرا برانگيخت تا پي به اصل ماجرا ببرم . تا قبل از آن اتفاق باورم نمي شدپوريا مرد هوسبازي باشد و با رسيدن به شهرت نسبي و پول ، من و زندگي اش را به خاطر هوسهاي زودگذرش تباه كند.
من بايد تصميم مي گرفتم ، بايد بين بد و بدتريكي را انتخاب مي كردم . زندگي با خون دل و بعدانتظار تولد بدبختي مثل خود را كشيدن و ياطلاق ...
وقتي دفتر طلاق را امضا مي كردم ، به يادلحظه اي افتادم كه بر سر سفره عقد به زندگي رويايي آينده ام ، خانه و فرزندانم فكر مي كردم وبه آيينه بختي كه شكست .