توضيح صحنه : مردی ميان سال و کوتاه قد، بلوز و شلوار سفيد به تن دارد و موهای کوتاهش را به سختی دمب اسبی کرده. او کفش سياه و کمربندی مشکی دارد. پشت ميز کارش در کتاب فروشی نشسته - ميز، سمت راست صحنه در انتها [و به صورت اُريب وجود دارد چون مغازه کوچک است] قرار گرفته. روی ميز، تلفن قديمی سياه رنگ و چند کتاب که روی هم قرار گرفته اند به علاوه ی يک پارچ و يک ليوان وجود دارد- کنار ميز سمت راست، شوفاژی وجود دارد و روی آن چند تکه نان و راديو. دور تا دور مغازه در طبقات مختلف کتاب چيده شده جز طبقه ای که رو به روی تماشاچی است و در وسط طبقات کتاب فروشی، روی آن عکس حضرت علی (ع) و زيرش ساعت می باشد. - سمت چپ انتهای صحنه ميزی با پايه های کوتاه قرار دارد که روی آن پر است از کاسه های چهل کليد، مهر، تسبيح، سنگ، نعل اسب، عکس ائمه، مهره مار، گياه های مختلف و چشم نظری- بعضی از آن ها در گونی های کوچک دور ميز قرار دارند- بيرون مغازه چند رديف کتاب وجود دارد که دورشان رُل کشيده اند- در مغازه شيشه ای است و چراغی هم بيرون و در بالای در وجود دارد. مغازه سمت چپی و سمت راستی کرکره هايشان را پايين کشيده اند- داخل مغازه پشت ميز پايه کوتاه پلکانی اُريب وار ديده می شود که به طبقه بالا راه دارد. (طبقه بالا ديده نمی شود.) ... راديو روشن است اما صدای بسيار کمی دارد. ... مرد (حسين آقا) در حال صحبت با تلفن است. او لهجه خاصی دارد.
حسين آقا: نه واللهِ ، به جان شما همين الانِِ رفت، نه، نه، نگران نشو بابام جان، ... دروغم چيه، حتی ديدم عجله داره گفتم کتاب ها رو تو نيار بذار همون جا بيرون مغازه خودم می برم، آره بابا بنده خدا همچی تندی کتاب ها رو سريع گذاشت و رفت، الانِ ميرسه نگران نباش، قوربونِ شما، يا علی.
[تلفن را می گذارد و از پشت ميز بيرون می آيد؛ می خواهد به بيرون مغازه برود، مکثی کرده و سرش را به عقب می چرخاند و به بالای پله ها نگاهی می اندازد- سرش را تکان می دهد و بعد بيرون مغازه می رود و کتاب ها را به سختی داخل می آورد، چراغ بيرون مغازه را خاموش کرده و کرکره مغازه را کمی پائين می کشد. وقتی در را می بندد، علامت ''تعطيل'' را از دورشان باز می کند.]
- نمی دونی، با اين کاری که کردی چقدر خودت رو تو دلم همچين جا کردی، (به بالای پله ها نگاهی می اندازد) می گم از صبح ها؛ همه اش دارم فکر می کنم اگه تو نبودی چی می شد؟ به خدا سرنوشتم ها همچين عوض می شد. حالا از الانِ به بعد همه چی برام يه جور ديگه می شه، اصلاًها زندگی انگاری همچين يه جور ديگه ای شده؛ يه جورهايی ها همچين تو دلم قيلی ويلی ميره... ، دِ بيا پايين، دِ ما هم دلمون برات تنگ شد آخه!... بيا قشنگ ها؛ هی قوربون صدقه ی هم بريم؛ البته می دونم من بايد بيشتر قربون صدقه برم... هی چه می دونم نازت رو بکشم، نوزت رو بکشم، هی همچين همچين بکنم هی لوس موست کنم... بيا ديگه؛ شيطون... [به طرف پله ها رفته می گويد] راستی ها؛ تا اون جايی يه نگاه هم به اون تاس کبابِ بنداز؛ همچين انگار يه بو موهايی مياد... راستی اون تارِ منم بيار پايين که چی، امشب دلم می خواد يه عالمه چيزهای با حال بخونم و بزنم. [به طرف کتاب ها رفته آن ها را داخل کتابخانه قرار می دهد. با يکی از دستانش به سختی کار می کند و نمی تواند درست کتاب بگيرد.] اِی خدا شکر شکر، بالاخره ها بعدِ اين همه سال منم به آرزوم رسيدم. خدا جونم خودت ها همه رو به آرزوشون برسون... [همين لحظه تاری از طبقه بالا پرت می شود پايين و به پله ها می خورد.] اِوا... اين چه کاری بود؟... اگه می شکست چی؟... [تار را می بوسد] شکر خدا سالمه... [چند زخمه می زند] بردار اون غذا رو بيار پايين که مرديم از گشنگی. [می خواند] کبوتر بچه بودم مادرم مرد- مرا دادند به دايه - دايه هم مرد... [صدای کشيدن سيفون از طبقه بالا شنيده می شود.]
[تار را زمين می گذارد و بالا می رود] ببينم چرا از صبح اين قدر دستشويی ميری تو؟... اوه اوه اين غذا که سوخت... اَه چه بويی راه انداختی اسهال مسهالی!؟ [از پله های پايين می آيد] غذا رو آوردم پايين ها [به طرف نان ها روی شوفاژ می رود تا برشان دارد.] يه چيزی ميشه پرسيد؟... ببخشيدها جناب عالی از وقتی اومديد همچين چرا اين مدلی شديد؟ بله؟... لال مونی گرفتی چرا؟... به به چه تاس کبابی شده!... ببينم خوشحال نيستی منم دارم به سر و سامون می رسم. چه کيفی ميده يک نفر بشه دو نفر... ای خدا عاشقی چه چيز خوبی بوده ما نمی دونستيم... به به چی درست کردم... [از بالا سبدی با طناب به پايين می افتد] اَه مگه قهری سبد می اندازی؟... [به بالا نگاه می کند] چيه؟ باز که اون قيافه ی کوفتی ات رو اوجوری کردی... گلوت رو چرا اون جوری می کنی؟ به جهنم خسته شدم اين قدر از صبح ناز آقا رو کشيدم. نمی آی پايين خوب نيا [غذا را لقمه کرده در سبد می اندازد، کسی که بالاست مدام طناب را تکان می دهد] بگير اينم غذات. کوفتت شه. نکنه ها! همچين حسودی داری می کنی؟ هان؟ آره ها من چقدر خنگم... پس حسودی می کنی هان؟... آخه چرا اين قدر بچه ای تو که نمی تونی جای زنِ منو بگيری... تو جات يه جای ديگه هستش... اينو خودت هم خوب ميدونی... ببين ها؛ دخترِ ها صد بار هم زنِ من شه جای تو رو نمی گيره... به خدا راست می گم. منم خل و چل نيستم بشينم راجع به تو به اون چيز ميز بگم. اون ها... هيچ وقت نمی فهمه، چی؟ که تو هستی... باور کن... اين مثل يه راز بين تو و حسين آقا تا ابد می مونه، باور کن... [ساعت زير عکس حضرت علی (ع) زنگ می زند. حسين آقا فوری ساعت و راديو را خاموش کرده و بعد از پارچ آب می ريزه داخل ليوان و کنار دهان گرفته و با تسبيحی که در جيبش داشت چيزی می شمرد، زير لبی می خواند و به آب می دمد. بعد از کشوی ميز، سورنگی در مياورد و آب را داخل آن می کشد. آهسته به طرف در می رود و نگاه می کند که کسی دور و بر نباشد. آهسته آب را دور سردر مغازه - دم در مغازه - داخل و گوشه های در و ديوار مغازه می پاشد. به قفسه ای از کتاب ها تعظيم می کند و نفس عميقی می کشد. بعد انگار که موجود نامرئی کوتاه تر از خودش کنارش باشد شروع می کند به حرف زدن با آن] چيه؟ اين جوری نگاه می کنی... بالاخره از اون بالا استعفا دادی!... زبونم مو در آورد به علی اون قدر صدات کردم. ببينم تو فکر می کنی من خرم نمی فهمم؛ از وقتی فرستادمت خونه دختره يه جورهايی شدی. قيافه ات رو عين مُنگول ها می کنی... مگه قرار نبود مواظب چشمهات ها باشی؟ نگاه نگاه داره از کاسه ميفته. منو نيگاه [تار را در دست می گيرد و چند زخمه می زند] حسين آقات داره زن می گيره؛ تو هم حق نداری به زن حسين آقا حسودی کنی. می دونی که اگه با من بد تا کنی چه جوری می شه. وقتی بهت می گم راجع به تو به دختره هيچی نمی گم بايد بگی فهميدم، چشم، هر چی شما بگيد، نه اين که دل درد بگيری، قهر کنی بری اون بالا لنگر بندازی بعد هم جوابِ منو ندی... [می رود پشت ميز می نشيند و عود روشن می کند. (بوی عود به طرف تماشاچی می رود.] وضعشون چه طور بود؟ [تلفن زنگ می زند] بله؟... به به... بله بله. حال شما؟ [روی گوشی را با دست می گيرد و رو به نامرئی می گويد] حال کن... دختره است. (می خندد) [دستش را برداشته حرف می زند] ميگم ها... اِ... شما خوبيد؟ منم بد نيستم. اِ ؟ برای چی؟ [با خنده بدجنسی به تلفن اشاره می کند] نه نگران نباشيد حتماً اثر می کنه. اين دعاها خيلی کارسازِ من به مادرتون هم گفتم. اِ ؟ يعنی خواستگارا قهر کردن رفتن؟ دوباره؟ [رو به نامرئی- دستش را به طرف گوشی می گيرد] آفرين. کارت عالی بود. دعاهِ اثر نكرده... آخ جونم [به تلفن] نگران نباشيد. ميگم شايد از کجا می دونيد يه بخت بهتر بياد سراغتون؟... هان؟ نظرتون چيه؟... ميگم ها شما جوونيد درست نيست دختر به اين ماهی به اين خوشگلی که... که نبايد غُصه يه پدر سوخته رو بخوره. اين رو می خواستم بگم... نه... که [رو به نامرئی] دِ نپر نكبت، نپّر. نيشت رو ببند... می شينم پا می شم ها، ديوونه ام کردی امروز... اون جا... ياالله برو اون جا... اَه [دوباره با دختر صحبت می کند] نه والله حواسم فقط با شماست جانم... ببين اون ها اسمش چشم نپامِ. شما که تحصيلکرده ای بايد بدونی...، (بلخی) ميگه ((بيا نگارا از چشم بد بترس و مکن - چرا نداری با خود هميشه چشم نپام)) اين نپام كه ميگه همون چشم نپامِ همون چي ميگن خرمكِ؛ چشم زدِ... هان؟ نه هيچ ربطي به امير ارسلان هاي من نداره؛ من ها؛ همه امير ارسلان هام رو خودم با اين دستهاي خودم صفحه ي اولش روها با جلدش رو كندم... (با تعجب) چي؟... حا... حاجي؟.. بـَ بله... كيه كه حاجي رو نشناسه... خوب...، چي؟ واقعاً!! اِ .!. اِ .!.. خوب. چي چي بگم!... نه شما يك هفته صبر كنيد فقط يك هفته اگر دعاهاي من اثر نكرد بريد پيش حاجي؟... خوب؟ بله ايشون پول زياد مي گيرن... خوب بابا جان يك هفته اون دندون رو روي جيگر بذار... درست ميشه اِن شا ا... [رو به نامرئي] پدرت رو درميارم الاغچه صبر كن... [با تلفن] من مطمئنم. خودم ستاره ي شما رو ديدم. شما ستارتون با اون آقاي خواستگار جفته ... بله... چشم من ميگم... خواهش مي كنم... يا علي [گوشي را مي گذارد - سخت عصباني است] [به بالاي كتاب ها نگاه مي كند] بيا پايين پدرسوخته... مي خندي؟... به من مي خندي... بيا پايين [نامرئي به طرف ديگري مي رود] حالا ديگه سر منو كلاه ميذاري؟! هان؟... من بهت گفتم بري اون جا دعاي منو باطل كني كه خودت عاشق دختره شي!... پدرسوخته... بشينم پاشم!؟ [سيگارش را برمي دارد و روشن مي كند] حالا به من خيانت مي كني؟ [با بغض] بعد اين همه سال... به اين مكافات عاشق شدم. آخه اينم كار بود تو كردي... اي خدا خدا كاش پاي اون آقاي خواستگار مي شكست و نمي رفت خونه ي اون ها كه بعدم قهر كنه و دختره مجبور شه با نه نه اش بياد اين جا... اي خدا كاش چشمهاي واموندم اون دخترو زودتر مي ديد يا... يا اصلاً نمي ديد... [با داد] آخه تو از من اجازه گرفتي رفتي عاشق شدي؟... مي دوني دختره با نه نه اش رفته پيش حاجي... حاجي كف دستش رو نگاه كرده گفته يه جنّ عاشقت شده براي همين بخت و اقبالت بسته است... گفته هفته ديگه برن اون جا همه چي رو درست كنه... دِ مي دوني كه چي كار ميكنه... قشنگ تو رو دفن ميكنه مي كشدت... بعد هم... بعد هم دختره مي ره با اون خواستگارش ازدواج ميكنه... تو هم مي ميري... چقدر بي انصافي تو... نخند... دِ بيا برو گم شو از مغازه من برو بيرون... اون جا نه... بيرون... مي رم آينه ميارم ها... خاك تو سرم كنند كه اين قدر بهت اعتماد كردم... خاك... نبايد جلوي تو مي گفتم عاشق شدم... تو عمداً اين كار رو كردي مي دونم... [آب مي خورد] اي خدا حالا چي كار كنم... اگه حاجي بفهمه من جنّ مسخّر دارم، اگه بفهمه خودم عاشق دختره شدم!... اگه بفهمه اينِ عاشقش شدم پاك آبروم ها ميره... دِ زليل مرده مگه نگفتم برو بيرون [خم شده و يقه ي نامرئي را مي گيرد و لگدي به پشتش مي زند و پرتش مي كند بيرون] از صبح لال موني گرفته براي من... تخم جن... رفته او جا از عوضِ اينكه... لا اله الا ا.. ... [به طرف كتاب ها ميرود و سعي مي كند جابجايشان كند] حالا چي كار كنم؟ خدا خدا، زودتر ببندم برم!؟... بقيه اين ها كو؟... [از طبقه بالا صداي سيفون شنيده مي شود و بعد صداي محكم قدم هاي جن كه دارد بالا راه مي رود...] مگه نگفتم برو... هان؟... چي كارم داري آخه... اين كتاب ها رو چرا اين جوري كردي... همه ''فن علوم غريبه'' هام نيست... نگاه... آخ دستم... نگاه... سيميا، ريسميا، كيميا، باز بقيه نيست... ببين وقتي قورباغه ها رو انداختم به جونت، وقتي آينه آوردم بهت مي گم عشق و عاشقي يعني چي... اصلاً خودم مي رم پيش حاجي مي گم دفنت كنه... [از بالا يك گوني نخود ريخته مي شود پايين] چي كار مي كني؟ [به طرف پله ها مي رود.] قيافه ات رو چرا كش مي دي... بيا پايين... همه جا رو به هم ريختي... نگاه... [گوش نامرئي را مي كشد] اون چشمهاي باباقوري ات رو باز كن... دستم رو ببين... همچين درست و حسابي... ها... آهان... ببين چي كارم كردي حسود الدّوله... اين زيگيل شاهكار توي مادر مرده است... همون موقع كه اين كار رو كردي بايد مي فهميدم مار تو آستينم دارم... گوشهات رو باد نكن... اصلاً از اين ريخت زهرماري ات خوشم نمي آد... اون قدر اين وري شدي اون وري شدي پايين شدي بالا شدي چه مي دونم همچين همچين كردي كه حواسم پرت شد و آب شلنگ رو ريختم روي گربه... اونم كدوم گربه... گربه اي كه حيوونكي خاكي اومده بود خونه من... دِ تو كه مي دونستي اگه گربه خاكي بياد دم خونه اي يعني چي؟... از همون موقع من احمق بايد مي فهميدم تو حسودي... هزار بار بهت گفته بودم اگه گربه خاكي بياد در خونه يعني مسافري مهموني چيزي تو راهه... لج كردي مي دونم مخصوصاً حواسم رو پرت كردي آب رو بريزم روش كه خيالت راحت شه... نكنه فكر كرده بودي دختره است؟... آخه بي انصاف هنوز يك هفته ام نشده من عاشق شدم...
[آرام و با بغض... مي نشيند روي زمين و با نخودها ور مي رود و مي گريد:] اين همه وقت ما مثل دو تا دوست با هم كار كرديم... من اين همه چيز بهت ياد دادم... آخه اين درسته؟ من اگه پسر داشتم مي شد همسن و سال تو؟... آخه اين سن هم وقت عاشقي بود؟... بهت گفتم بيا برو اون جا تا دعاي منو براي خواستگاره نخوندن برش دار بيار اين جا... آخه تو كه مي دونستي چرا؟! مي دونستي يه هو، يه لحظه وقتي داشتن از مغازه ي من مي رفتن بيرون چشمم دختره رو گرفت... [آه] بعد تو رفتي هم دعاي منو باطل كردي هم خودتم عاشق شدي...؟ ما مثل دوست بوديم، نبوديم! همچين بوي چي؟ بوي خيانت مياد... [در همين لحظه تا كه گوشه اي قرار دارد خود به خود تكان خورده نواخته مي شود.] چيه؟ تو هم غم منو داري مي دونم... مي دونم... ببين يه دقيقه اون تار رو بذار كنار... [صداي تار قطع مي شود.] آفرين پسر خوب... بيا يه كاري كن.... تا پيش حاجي نرفتن بيا تو آبروي جفتمون رو بخر... اگه تو اين عشق رو توي دلت بكشي، گره ي بخت اون دختره هم خود به خود باز ميشه... نه... نترس... من نمي رم بگيرمش... باور كن... ببين به من اعتماد كن... باشه؟... بذار همه چي مثل قبل شه... اين جوري كه تو خودت هم مي دوني تا هزار سال عاشق دختره هم باشي نمي توني باهاش ازدواج كني... همچين اون دوزاري كجت افتاد...! پس بيا اين عشق رو فراموش كن، بذار نه آبروي من بره نه حاجي با آينه و دعا معاش تو رو دفن كنه... خوب؟ تو هم زنده مي موني... منم زنده مي مونم دختره هم ميره پي كارش زن همون خواستگاره مي شه... مي گم اصلاً مي خواهيم چي كار... اصلاً مي دوني مادرش به من چي گفت... گفت دخترش كچله براي همين هم خواستگاراش قهر مي كنن و ميرن... آفرين [جن را مي بوسد] الانم برو اون كتاب هايي رو كه اجي مجي كردي رو بردار بيار بذارمشون سرجاش كه بريم خونه... آفرين... خودم يه دعا برات مي نويسم همچين يه دختر جنّي رو عاشقت مي كنم حالا ببين... ببين چه ماه مي شي وقتي مي خندي... آفرين [همين لحظه نخود ها (با نخ نامرئي) به صورت معلق از روي زمين در فضا قرار مي گيرند.] اِ ؟... اذيت نكن... اين علامت اينه كه تو به حرفم گوش دادي... آفرين... حالا اون ها رو درست كن زود باش يه كي رد شه شك مي كنه (نخودها مي افتند)... بدو... [در مغازه را باز مي كند و جن را مي گيرد و بيرون مي اندازد] زود بيا اون كتاب ها رو هم بردار بيار... گره دختره رو باز كن ها... آفرين... [حسين آقا كركره مغازه را تا آخر پايين مي كشد... صداي خنده هاي شيطنت آميز و خنده ي حقه بازش را مي شنويم...]