0

چند حكایت جالب !

 
mohsen222
mohsen222
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 99
محل سکونت : تهران

چند حكایت جالب !

كوله بارت بربند ! شاید این چند سحر فرصت آخر باشد! كه به مقصد برسیم و بشناسم خدا را و بفهمیم كه یك عمر چه غافل بودیم ، میشود آسان رفت، میشود كاری كرد كه رضا باشد او . ای سبك بال در این راه  شگرف در دعای سحرت در مناجات خدایی شدنت هرگز از یاد مبر من جا مانده بسی محتام .....   التماس دعا از همگی . 
        
mostafa2_gh اللهم عجل لویك الفرج و العافیه و انصر و اجعلنا من خیر انصاره و اعوانه و المستشهدین بین یدیه mostafa2_gh
 
 


یک روز ملانصرالدین به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!ملا گفت : این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند !

_ - _ - _ - _ - _ mostafa2_gh _ - _ - _ - _-_

حكیمی بر سر راهی می‌گذشت. دید پسر بچه‌ای گربه خود را در جوی آب می‌شوید. گفت: گربه را نشور، می‌میرد! بعد از ساعتی كه از همان راه بر می‌گشت دید كه بعله...! گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته. گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، می‌میرد؟ پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد، موقع چلاندن مرد !

_ - _ - _ - _ - _ mostafa2_gh _ - _ - _ - _-_

شبی ملانصرالدین خواب دید كه كسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می كند كه ۱۰ دینار بدهد كه عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت : « باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم

_ - _ - _ - _ - _ mostafa2_gh _ - _ - _ - _-_

شخصی از ملانصرالدین پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله كشیده ای محكم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری !

_ - _ - _ - _ - _ mostafa2_gh _ - _ - _ - _-_

روزی ملانصرالدین از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده استدزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!روز بعد که ملا برای خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟

_ - _ - _ - _ - _ mostafa2_gh _ - _ - _ - _-_

پیرزن بد اخلاقی نزد طبیب آمد و گفت:

حال من خوب نیست.غذایم هضم نمی شود.چشم هایم خوب نمی بیند.اطرافیانم حرف من را گوش نمی دهند...

طبیب گفت داروی درد تو این است که تا سه روز پیاپی هیچ نخوری و نیاشامی!

پیرزن گفت: آن وقت خواهم مرد.

طبیب گفت من هم همین را می خواهم.هم خودت راحت می شوی هم اطرافیانت.

 

 

 

 

 

    

التمـــــــــــــــاس دعـــــا

چهارشنبه 18 شهریور 1388  4:40 PM
تشکرات از این پست
hassanbabaki
hassanbabaki
کاربر تازه وارد
تاریخ عضویت : شهریور 1388 
تعداد پست ها : 51
محل سکونت : مازندران

پاسخ به:چند حكایت جالب !

خیلی جالب مخصوصا اولی
حسن بابکی
یک شنبه 22 شهریور 1388  3:01 AM
تشکرات از این پست
wb_incubus2007
wb_incubus2007
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : دی 1387 
تعداد پست ها : 291
محل سکونت : اصفهان

پاسخ به:چند حكایت جالب !

خیلی قدیمی و تکراری بود
با خیال راحت بخواب ،خدا بیدار است
یک شنبه 22 شهریور 1388  12:04 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها