یک روز ملانصرالدین به گرمابه رفته بود
تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت
هر کدام تخم مرغی با اورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام
قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران
را بپردازد!ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او
پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!ملا گفت : این همه مرغ یک
خروس هم لازم دارند
!
_
-
_
-
_
-
_
-
_
mostafa2_gh
_
-
_
-
_
-
_-_
حكیمی بر سر راهی میگذشت. دید پسر بچهای گربه خود را در
جوی آب میشوید. گفت: گربه را نشور، میمیرد! بعد از ساعتی كه از همان راه
بر میگشت دید كه بعله...! گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته. گفت: به
تو نگفتم گربه را نشور، میمیرد؟ پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد،
موقع چلاندن مرد
!
_
-
_
-
_
-
_
-
_
mostafa2_gh
_
-
_
-
_
-
_-_
شبی ملانصرالدین خواب دید كه كسی
۹
دینار به او می دهد،
اما او اصرار می كند كه
۱۰
دینار بدهد كه عدد تمام باشد. در این وقت، از
خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت
: «
باشد، همان
۹
دینار را بده، قبول دارم
.»
_
-
_
-
_
-
_
-
_
mostafa2_gh
_
-
_
-
_
-
_-_
شخصی از ملانصرالدین پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملا بلافاصله كشیده ای محكم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری
!
_
-
_
-
_
-
_
-
_
mostafa2_gh
_
-
_
-
_
-
_-_
روزی ملانصرالدین از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند
را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود
بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسید ناگهان دید
که گوسفندش تبدیل به جوانی شده استدزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را
اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی
بود دوباره به حالت اول بازگشتم. ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی
ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!روز بعد که ملا برای
خرید به بازار فته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر
احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
_
-
_
-
_
-
_
-
_
mostafa2_gh
_
-
_
-
_
-
_-_
پیرزن بد اخلاقی نزد طبیب آمد و گفت:
حال من خوب نیست.غذایم هضم نمی شود.چشم هایم خوب نمی بیند.اطرافیانم حرف من را گوش نمی دهند...
طبیب گفت داروی درد تو این است که تا سه روز پیاپی هیچ نخوری و نیاشامی!
پیرزن گفت: آن وقت خواهم مرد.
طبیب گفت من هم همین را می خواهم.هم خودت راحت می شوی هم اطرافیانت.
التمـــــــــــــــاس دعـــــا