0

داستانی از جبران خلیل جبران.

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

داستانی از جبران خلیل جبران.


داستانی از جبران خلیل جبران.


داستانی از جبران خلیل جبران.

برگ علفی به برگ پاییزی گفت:
" هنگام سقوط چه همهمه ای می كنی، تو همه خواب زمستانی مرا می آشوبی."

برگ پاییز خشمگین گفت:
"ای فرومایه و درون جایگاه! ای بی آواز و تندخو! تو در بلندای آسمان زندگی نمی كنی و نمی توانی با صدایی [خوش] نغمه سرایی كنی."

آنگاه برگ پاییزی به زمین سقوط كرد و به خواب رفت. هنگامی كه بهار آمد. از خواب برخاست. او "برگ علف" بود.

وهنگام پایئز كه خواب زمستانی او را در خود گرفته بود، بالای سرش در فضا،برگ ها سقوط می كردند، او با خود می گفت:"آه، این برگهای پاییزی! جه همهمه و جنجالی می كنند! آن ها همه’ خواب زمستانی مرا میآشوبند."!!!


ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

پنج شنبه 13 آذر 1393  3:50 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها