0

سیگار دامادی

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

سیگار دامادی

 

سیگار دامادی

سلام!

خیره می شوم به دهانه ی سنگر. جلوتر که می آید، مو و ریش کوتاه و سبیلش توی ذوق می زند، به سختی او را می شناسم. مثل پرده ی سینما برخورد تند یه هفته قبل او می آید جلو چشمم...

رزمندگان

ـ دیگه یه دقیقه تو گردان نمی مونم!

ـ چیزی شده؟

ـ یه هفته تو یی خط صاحب مْرده، سیگار نکشیدم! اینم شد جبهه!؟

 ـ همین، فکر کردم عراقیا حمله کردن!

 ـ من یکی حالیم نیس. سیگار می خوام!

ـ مگه جبهه خونه ی خاله هس؟

ـ می زنم...لااالله...اصلن نوکرتم، نه نون می خوام، نه آب! فقط سیگار بهم برسون. صَدام رو کت بسته تحویلت می دم!

 ـ ببین این جا جای خوبیه برای ترک سیگار!

 ـ انگار حالت خوش نیس، سیگار می خوام!

ـ شرمنده، این یه قلم جنس رو ندارم! 

ـ من بی ترمزم، همین جوری که داوطلب اومدم جبهه، می رم رد کارم...اصلاً سیگار نمی خوام! چند ساعت مرخصی بده، بقیه اش با خودم. 

ـ نمی شه جبهه رو برای سیگار خالی کرد!

ـ می گم نَره، می گی بدوش! فکر نکنی فرمانده هسی. لاالا...

کوتاه نیایم کار دستم می دهد. اما نباید بفهمد عقب نشینی کرده ام. حرفش را می برم.

ـ تند نرو! من از تو کله شق ترم...اما از شهامتت خوشم اومد. دفعه ی آخرت باشه برای سیگار قشقرق به پا می کنیا! کاغذ بده تا چند ساعتی برات بنویسم! 

ـ کاغذم کجا بود، بیا پشت همین پاکت خالی سیگار، بنویس!

... امروز که برگشته زمان خوبی است تا برخورد هفته ی پیش او را تلافی کنم. با طعنه شروع می کنم: « خبر می دادی گوسفند پیش پات بکشیم...ده روز فرار...» 

صدایش را بلند می کند. « من فرار نکردم!»

اشاره می کنم به سر و رویش.

ـ این  چه سر و وضعیه برای خودت درست کردی، اگه فرار نکردی، کجا بودی؟

سر بالا می کند و می گوید: «شرمنده!»

ـ همین!؟ حالا کجا بودی؟

ـ قصه اش درازه!

ـ قصه!؟ بعد یه هفته فرار از جنگ، آمدی قصه بگی!

با انگشت هایش بازی می کند.

ـ ا اجازه بـ بدین، می گم براتون!

ـ فعلن که اجازه ی همه دست توه...بگو ببینم!

ـ مرخصی ساعتی که گرفتم، رفتم اهواز سیگار بخرم. دلم گرفت. سه ماه مرخصی نرفته بودم. هوایی شدم اونم هوای...

حرفش را می خورد. می پرسم: « زن داری؟»

ـ دختر خاله ام از کوچکی اسمش رو منه! چند ماه پیش عقد کردم!

نفس عمیق می کشد.

ـ یهو دلم برای ننه ی پیرم، ده و هر کی رو می شناختم تنگ شد! وقتی خودم رو روی پل فلزی دیدم، هی به کارون نیگاه کردم و هی سیگار دود کردم، بلکه دلم باز بشه و برگردم خط.

آه کشید!

ـ باز که نشد هیچی، بدتر هم شد! بلیط اتوبوس گرفتم و نفهمیدم کی و چه جوری سر از خونه درآوردم. ننه منو که دید بال در آورد! همش یه طرف، بدبختی اون جا یه طرف! 

 ـ بدبختی!؟

دست هایش را از هم که باز می کند، کف آن رنگ حنا دارد لبخند می زند و ادامه می دهد: « پام که رسید ده، ننه پاهاش رو تو یه کفش کرد که تا نَمردم باید زن بگیری!»

ساکت می شود و انگار شرم دارد. می گویم: « بعدش!» 

انگار که منتطر اجازه باشد، به حرف می آید: « هر چی گفتم ننه باید برم جبهه، عروسی بمونه برای بعد. به خرجش نرفت که نرفت! از پیرزن که زن بگیر، از من که دفعه ی بعد!

 ـ بالاخره کی زور شد؟

 ـ ننه...با اجازه ی شما، منم بعله رو گفتم!

نفس عمیق می کشم: « تو بله رو گفتی یا دختر خاله؟»

می خندد و دندان های زردش پیدا می شود. می گویم: « مرد حسابی، پیغوم، پسغوم می دادی.»

 ـ نشد به خدا!

می گویم: « مبارکه!»

 ـ روتون مبارک!

 ـ حالا شیرینیت کو؟

 ساکش را برمی دارد و جعبه ی شیرینی بیرون می آورد. سرش را باز می کند و می گوید: « قابل شما رو نداره!»

گْْلی از شیرینی برمی دارم و توی دهان می گذارم و با دهان پْر می گویم: « یه هفته غیبت رو بخشیدم! ده روز هم روش، جای شیرینی عروسیت! حالا هم تا دیر نشده خودت رو برسون به عروس خانم!

ـ ممنون! ولی.

ـ ولی نداره، برو تا پشیمون نشدم!

ـ می مونم! همون یه هفته هم دلم پوسید. روز پنج، ششم دلم برای جبهه تنگ شد. هر چی هم سیگار کشیدم، افاقه نکرد که نکرد. ساکم رو برداشتم و اومدم به قولم عمل کنم.

ـ کدوم قول؟

ـ تحویل َصدام!

شنبه 8 آذر 1393  3:28 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها