0

نگهبانی که خوابش برد

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

نگهبانی که خوابش برد

 

نگهبانی که خوابش برد

 


 

جیغ زدم: ˝یا ابوالفضل. بچه‌ها بپرید بالا! آفتاب زده!˝ فرمانده خواب‌آلود بلند شده بود و مثل سکته‌ای‌ها می‌گفت: ˝چیه؟ چه خبره؟˝ گفتم: ˝هیچی! چه خاکریزی زدیم امشب!˝.

 


 

نگهبانی که خوابش برد

محسن صالحی حاجی‌آبادی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس است. سنگرسازان بی‌سنگر، بچه‎های کم سن و سالی که به جغله‌های جهاد معروف بودند بهانه‌ای شدند تا او خاطرات بسیاری را برای بازگو کردن به نسل جنگ‌ ندیده امروز داشته باشد:

«شلمچه بودیم. آتیش خیلی سنگین بود. نمی‌شد خاکریز زد. فرماندمون سردار قیصریان دستور داد برگردیم مقر. ساعت حدود 12 شب بود.

به مقر که رسیدیم فرمانده گفت: "یه مرد می‌خوام امشب بیدار بمونه. آتیش سبک شد بیدارمون کنه." یکی گفت: "من حوصلشو ندارم" اون ‌یکی گفت: "من خوابم میاد"

گفتم: "من بیدار می‌مونم" فرمانده گفت:"نمی‌تونی‌ها! حداقل دو نفر بیدار باشید که با هم حرف بزنید تا خواب‌تون نبره. اگه خواب بمونی یه کتک مفصل می‌خوری و فردا شب تا صبح باید روی بلدوزر کار کنی!" گفتم: "هنوز منو نشناختید! برید بخوابید. خودم بیدار می‌مونم. بچه‌ها! عزیزان من! برید بخوابید."

بچه‌ها به کیف گرفتن خوابیدن. هر از گاهی بی‌سیم صدایی می‌داد. "احمد احمد، کاظم به گوشم" نزدیک‌های ساعت 2 صبح بود. با خودم گفتم: "کم‌کم بچه‌ها را صدا می‌کنم و می‌ریم خط."

به مقر که رسیدیم فرمانده گفت: "یه مرد می‌خوام امشب بیدار بمونه. آتیش سبک شد بیدارمون کنه." یکی گفت: "من حوصلشو ندارم" اون ‌یکی گفت: "من خوابم میاد"

توی این عالم و فکر بودم که یک‌دفعه چشمم رو باز کردم دیدم ای خاک! خوابم برده! پریدم بالا و پتوی دم سنگر رو که زدم کنار، دیدم نور خورشید پاشید توی سنگر. خاکریز که هیچ، نماز صبحمون هم قضا شده!

جیغ زدم: "یا ابوالفضل. بچه‌ها بپرید بالا! آفتاب زده!" فرمانده خواب‌آلود بلند شده بود و مثل سکته‌ای‌ها می‌گفت: "چیه؟ چه خبره؟" گفتم: "هیچی! چه خاکریزی زدیم امشب!"

برگشت و محکم زد تو گوشم! و گفت: "این همه تعریف از خودت، چی شد؟!"

اما بعد خبر اومد که خدا با ما بوده و آن طرف پاتکی شده و معلوم نبود اگر آن‌جا بودیم زنده می‌ماندیم یا نه!

جمعه 7 آذر 1393  12:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها