0

ناگفته‌های جبهه

 
lenditara1
lenditara1
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : بهمن 1391 
تعداد پست ها : 9088
محل سکونت : همین دورو ورا

ناگفته‌های جبهه

ناگفته‌های جبهه

 


وقتی پس از ساعتی درگیری خط دشمن شکست، ناگهان برای چند دقیقه‌ای سکوت سهمگینی بر همه جا حاکم شد و از دور و نزدیک صدای هیچ شلیکی به گوش نرسید

 


 

 

ناگفته‌های جبهه

امانت مردم

وقتی پس از ساعتی درگیری خط دشمن شکست، ناگهان برای چند دقیقه‌ای سکوت سهمگینی بر همه جا حاکم شد و از دور و نزدیک صدای هیچ شلیکی به گوش نرسید.

دشمن دست و پایش را گم کرده بود و فقط عقبه نیروهای ما را زیر آتش گرفته بود و بوی دود و خون و باروت به مشام می‌رسید و از همه اطراف این سو و آن سو و داخل میدان مین صدای ناله زخم‌دیده‌ها و مجروح‌شده‌ها شنیده می‌شد. صدای ناله بچه‌هایی که زخمی شده بودند، صدای ناله آنهایی که روی مین با دست و پای قطع شده و بدن‌های زخمی روی زمین افتاده بودند و آن طرف صدای ناله عراقی‌ها که جان می‌دادند و به هلاکت می‌رسیدند.

وقتی به مواضع دشمن رسیدیم، همه سنگرها زیرزمینی بود .آمد و رفت عراقی‌ها همه از داخل کانال انجام می‌شد.

سنگرهای دیده‌بانی و نگهبانی، سنگرهای انفرادی و تجمعی همه داخل کانال قرار داشت. تیربارها، آرپی‌جی‌ها و سلاح‌های سبک و نیمه‌سنگین همه‌اش روی کانال کار گذاشته شده بودند و نیروهای عراقی برای حفظ جانشان از داخل کانال شلیک می‌کردند! در آن سوی میدان مین، پس از شکست خط، تعقیب دشمن، ادامه ماموریت گردان بود که به عهده بچه‌ها گذاشته شده بود.

وارد کانالی شدیم که چند دقیقه قبل خیلی از نیروهای دشمن در آن مستقر بودند، بعضی از آنها دیده‌بانی می‌کردند و نگهبانی می‌دادند و برخی هم مشغول استراحت، که صاعقه عملیات همه چیز را روی سرشان خراب کرد. جنازه‌ها روی زمین بود و سنگرها سوخته و ویران.

تا چشم کار می‌کرد، پوتین و دمپایی و کفش بود که کنار سنگرها جا مانده بود و عراقی‌ها با پای برهنه فرار را بر قرار ترجیح داده بودند! با این همه بعضی از نیروها جامانده بودند و در گوشه‌ای خزیده بودند و پیرمرد گردان ما یعنی مراد حاصل معارف وند داخل کانال به دست همین‌ها گرفتار شد و به شهادت رسید.

در آن دل شب نگاه خسته‌ام به عباس حاجی‌زاده (که بعدها به شهادت رسید) افتاد. عباس معاون گردان بود و از ناحیه سینه و گردن مجروح شده بود.

محسن طالبی خیز گرفت به طرف میدان مین. پایش گیر کرد روی یک تله انفجاری و ... خودش را انداخت روی مین‌ها، صدای ناله‌اش توی انفجارها پیچید. درگیری شروع شد، ساعتی بعد دیگر آتش دشمن فعال نبود چون بچه‌ها از روی پیکر پاک شهید طالبی عبور کردند و به تصرف سنگرهای دشمن پرداختند

خون زیادی از او رفته بود، چفیه‌ای به دور گردنش پیچانده بود برای جلوگیری از خونریزی! نای حرف زدن نداشت. بدنش بی‌رمق بود و به جای این‌که برگردد عقب، از من کمک طلبید برای جمع و‌جور کردن مجروحان و مداوا و پانسمان آنها. اصرار کردم تا در گوشه کانال استراحت کند، گوش نکرد.

شلیک گلوله‌ها دوباره شروع شد و زیر آتش دشمن مشغول پانسمان شدیم. دقایقی بعد که خستگی از سر و رویش می‌بارید دوباره گفتم، باید استراحت کنی. نپذیرفت، گفت اینها امانت مردم هستند، باید کمک کنیم. چه کاری بهتر از این، باید از بچه‌ها مراقبت کرد. کار که تمام شد می‌خواستیم از کانال برویم بالا.

نمی‌توانستیم. ارتفاع کانال بلند بود. من و عباس تلاش کردیم نشد، چند تا جنازه عراقی را انداختیم روی هم، سکویی شد برای بالا رفتن، هر چند دلمان نبود ولی هیچ چاره‌ای جز این نبود، مجبور بودیم!

 

ناگفته‌های جبهه

کی داوطلبه؟

عبور از موانع دشمن کار آسانی نبود، پیاده‌روی بین خاکریز نیروهای خودی و نیروهای دشمن طول کشید. عبور از کانال‌های عریض که پر از مین و تله‌های انفجاری بود کار را سخت‌تر می‌کرد. هرچه به مواضع عراقی‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم با شلیک گلوله‌های منور بیشتری مواجه می‌شدیم. بالاخره پس از دو سه ساعت پیاده‌روی، و استراحت و زمین گیر شدن رسیدیم به میدان مین، آن هم پشت کانال بزرگی که عراقی‌ها در آن مستقر شده و سنگر گرفته بودند. دقایقی در میدان مین زمین گیر شدیم.

باید بچه‌های تخریب معبر را باز می‌کردند تا از میدان عبور کنیم، آنها شب قبل که برای شناسایی آمده بودند، معبر را پاکسازی کرده بودند و بازگشته بودند عقب، بدون این که عراقی‌ها متوجه شوند. در همین میدان مین چند دقیقه قبل دو تا از بچه‌های تخریب مجروح شدند و کار با مشکل مواجه شد. کسی نمی‌دانست معبر را باید از کجا باز کرد و کدام قسمت مین‌ها خنثی شده است. لحظه‌ها به کندی می‌گذشت یک گردان سیصد و چند نفری در معبر گیر افتاده بودند. از آن سوی بی‌سیم صدای آقامهدی زین‌الدین را شنیدم که پرسید چرا معطل‌اید؟ گفتم تخریب‌چی مجروح شده و پای معبر زمین گیر شده‌ایم.

آقا مهدی گفت: عیبی نداره. کی داوطلبه؟

محسن طالبی که معاون گروهان بود و کنار من درازکش شده بود، تا حرف‌های آقای مهدی را شنید گفت من! و بعد اصرار روی اصرار.

به آقا مهدی گفتم: محسن طالبی...

آقا مهدی هم پذیرفت، محسن طالبی خیز گرفت به طرف میدان مین. پایش گیر کرد روی یک تله انفجاری و ... خودش را انداخت روی مین‌ها، صدای ناله‌اش توی انفجارها پیچید. درگیری شروع شد، ساعتی بعد دیگر آتش دشمن فعال نبود چون بچه‌ها از روی پیکر پاک شهید طالبی عبور کردند و به تصرف سنگرهای دشمن پرداختند....

محسن طالبی قبل از عملیات والفجر مقدماتی، نزدیک‌های غروب سر به بیابان می‌گذاشت. قدم می‌زد و دائم در فکر بود.

یک روز به او گفتم چرا این همه فکر می‌کنی؟ گفت: آدم باید بداند از کجا آمده، به کجا می‌رود و چگونه باید برود!

راوی : محمد خامه‌یار

شنبه 1 آذر 1393  4:42 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها