يك روزنصرالدین دست بچه اي را گرفت و به دكان سلماني برد. به سلماني گفت: من عجله دارم، اول سر مرا
بتراش ، بعد هم موهاي بچه را بزن. سلماني سر او را تراشيد. نصرالدین كلاهش را بر سر گذاشت و گفت: تا
موهاي بچه را اصلاح كني برمي گردم. سلماني سر بچه را هم اصلاح كرد ولي خبري از آمدن نصرالدین نشد. به
بچه گفت: چرا پدرت نمي آيد؟ بچه جواب داد: او پدرم نبود. سلماني گفت: پس كي بود؟ گفت:مردي بود كه
دركوچه به من گفت بيا دونفري برويم مجاني اصلاح كنيم
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به نصرالدین کرد و گفت
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند
هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
نصرالدین گفت : ایا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت :اتقاقا چرا؟
نصرالدین با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است
یک روز شخصی خروس نصرالدین را دزدید و در کیسه اش گذاشت,
نصرالدین که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت:خروسم را بده! دزد گفت: من خروس ترا ندیده ام,
نصرالدین دفعتا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.