روزي بچه هاي نصرالدين دور او را گرفته بودند و اذيتش مي کردند. او براي اينکه خودش را از دست آنها خلاص کند، گفت: در فلان محل، جاليزي پر از خربزه است. بچه ها با خوشحالي به همان محل دويدند. نصرالدين هم پشت سر آنها شروع کرد به دويدن. مردم گفتند: تو ديگر کجا مي روي؟ نصرالدين گفت: خدا را چه ديديد، شايد دروغم درست از آب در آمد.