مناجات
« مناجات »
از تنگنای محبس تاریکی ، از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو ، آه ای خدای قادر بی همتا
یکدم ز گرد پیکر من بشکاف ، بشکاف این حجاب سیاهی را
شاید درون سینه من بینی ، این مایه گناه و تباهی را
دل نیست این دلی که به من دادی ، در خون تپیده آه رهایش کن
یا خالی از هوی و هوس دارش ، یا پایبند مهر و وفایش کن
تنها تو آگهی و تو می دانی ، اسرار آن خطای نخستین را
تنها تو قادری که ببخشایی ، بر روح من صفای نخستین را
آه ای خدا چگونه ترا گویم ، کز جسم خویش خسته و بیزارم
هر شب بر آستان جلال تو ، گویی امید جسم دگر دارم
از دیدگان روشن من بستان ، شوق به سوی غیر دویدن را
لطفی کن ای خدا و بیاموزش ، از برق چشم غیر رمیدن را
عشقی به من بده که مرا سازد ، همچون فرشتگان بهشت تو
یاری به من بده که در او بینم ، یک گوشه از صفای سرشت تو
یک شب ز لوح خاطر من بزدای ، تصویر عشق و نقش فریبش را
خواهم به انتقام جفاکاری ، در عشقش تازه فتح رقیبش را
آه ای خدا که دست توانایت ، بنیان نهاده عالم هستی را
بنمای روی و از دل من بستان ، شوق گناه و نقش پرستی را
راضی مشو که بنده ناچیزی ، عاصی شود بغیر تو روی آرد
راضی مشو که سیل سرشکش را ، در پای جام باده فرو بارد
از تنگنای محبس تاریکی ، از منجلاب تیره این دنیا
بانگ پر از نیاز مرا بشنو ، آه ای خدای قادر بی همتا
« فروغ فرخزاد »