چون وقتي بچه بوديم شیر شیشه را قبل از توی حلق ما ، پشت دستش می ریخت ،
وقتی توی اتاق پی پی می کردیم با ما بداخلاقی نمی کرد ،
وقتی توی تشکمان جی جی می کردیم آبروی ما را نمی برد ،
وقتی به زندگی اش تیرکمون می زدیم فقط می گفت: خب جوونه دیگه، پیش میاد ،
وقتی تب می کردیم ، او هم عرق می ریخت ،
وقتی بچه بوديم و توی میهمانی خجالت می کشیديم و توی گوشش می گفتیم سیب می خوام ، با صدای بلند می گفت : منیر خانم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید ،
وقتی پدرمان ما را به خاطر بي احترامي به مادر کتک می زد، با پدر دعوا می کرد ،
وقتي بچه بوديم هر روز صبح « بسم الله » می گفت و دنبال کیف و دفتر و مداد و جوراب ما می گشت ،
وقتی شبهای امتحان و کنکور پا به پای ما بيدار مي ماند و ما را تر و خشك مي كرد ، کسی نبود که برای او قهوه بیاورد و میوه پوست بکند ،
وقتی سربازی می رفتیم ، گریه می کرد و نذر و نیاز می کرد ،
وقتی از سرخدمت می آمدیم پوتین هایمان را در هر مرخصی واکس می زد ،
وقتی در قابلمه عدسی را برمی داشت ، یک بخاری بلند می شد که آدم دلش می خواست سر صبح زمستانی غش کند ،
وقتی هدیه روز مادر را می گرفت ، تمام فکر و ذکرش این بود که مبادا کاسب های بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند ،
وقتی مریض می شود و یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعاً باور می کنیم شاخ غول شکانده ایم ،
وقتی هیچوقت یادش نمی رود که از کدو بدمان می آید و عاشق كوفته و دلمه ايم ،
وقتی بچه هايمان را هم مثل خودمان و شايد هم بيشتر از خودمان دوستشان دارد ،
وقتي يك شب با او جر و بحثمان مي شود و از خانه اش مي رويم ، فردايش زنگ مي زند سركارمان و از دلمان درمي آورد ،
وقتی موقع خواندن مفاتیح عینک می زند و وقت اشک ریختن برای رفتگان عینکش را برمی دارد ،
برای همین « وقتی » هاست که او را همچون جانمان دوستش داریم
چون در ایام شیرخوارگی و طفولیت شیره جانش را
بی مزد و منت تقدیم وجودمان کرد
و او کسی نیست جز ملکه ی مهربانی ها و زیبایی ها
یعنی
« مـــــــــــــــــادر »