0

آرزو

 
hamid_rb
hamid_rb
کاربر برنزی
تاریخ عضویت : آبان 1393 
تعداد پست ها : 369
محل سکونت : هرمزگان

آرزو

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!....
 

 

سالها گذشت تا اینکه روزی داغ تبر را روی کمر خود احساس کرد ، با خود گفت : این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ی خود را از زندگی نگرفتم! با فریادی غم بار سقوط کرد و با صدایی غریب که از روی تنش بلند میشد به هوش آمد!

 

حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود!

پنج شنبه 15 آبان 1393  9:45 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها