سزای همنشینی با بدان
سزای همنشینی با بدان :
موشی و قورباغه ای در کنار جویی آشنا شدند . آنها در هنگام صبح و در وقت معینی همدیگر را می دیدند و هم صحبت می شدند . کم کم رشته ی الفت و دوستی آنها ریشه دار شد بطوری که غالباً یکدیگر را ملاقات کرده و برای هم دیگر قصه ها می گفتند .
یک روز موش برای دیدن قورباغه آمد . او را ندید ، زیرا نتوانست با شناگری به داخل آب برود و دوست خود را پیدا کند . صبح وقتی که با قورباغه ملاقات کرد ، احساس محبت خود را نسبت به او ابراز داشت . سرانجام موش به قورباغه پیشنهاد کرد و گفت : ای برادر عزیز ! من موجودی خاکی هستم و تو موجودی آبی ، خوبست کاری بکنیم که همیشه از حال همدیگر مطلع گردیم . پس از بحث ها و گفتگوها ، قرار گذاشتند که طناب درازی پیدا کنند . یک سر آن را به پای موش و سر دیگر آن را به پای قورباغه ببندند تا هر وقت یکی خواست دیگری را ببیند ، آن طناب را تکان بدهد و همین کار را کردند .
اتفاقاً روزی کلاغی ناشناس ، موش رادید و به منقار گرفت و به هوا پرواز کرد . طناب که از پای موش به پای قورباغه بسته شده بود، باعث شد که قورباغه نیز در هوا آویزان بماند . مردم گفتند : این کلاغ حیله گر چگونه قورباغه را از میان آب صید کرده است ؟! ما هیچگاه ندیده بودیم که کلاغ ، قورباغه را شکار کند . جواب قورباغه به آنها این بود : سزای آنکه با ناجنس رفاقت کند همین است .