عروسک
پولهاش داشت جور ميشد. سه ماه تعطيلي رو رضاي چهارده ساله مثل يه مرد بزرگ كار كرده بود وحالا داشت مزدش رو مي گرفت. درسته اين سه ماه براي رضا طاقت فرسا بود ولي در عوض حالا مي تونست خواهرش كوچكش معصومه رو به آرزوش برسونه و اون عروسك گرونقيمت پشت ويترين رو براي معصومه بخره.
امروز ديگه اخرين روز كار بود.رضا بعد از اينكه پولهارو رو از صاحب كارش گرفت به طرف خونه رفت ومعصومه رو بر داشت و به طرف مغازه اسباب فروشي رفت. صاحب مغازه معصومه رو مي شناخت چون معصومه هر روز به جلوي مغازه مي اومد و عروسك رو تماشا مي كرد. حتي چند بار صاحب مغازه كه آدم عصبي بود با عصبانيت به معصومه گفته بود ديگه جلوي مغازه نياد ولي حتي با وجود اين معصومه باز يواشكي مي اومد وعروسك رو تماشا ميكرد. معصومه عاشق اون عرسك بود.
ولي اين بار با دفعه هاي قبل فرق داشت اينبار رضا ومعصومه اومده بودند عروسك رو بخرند.رضا مثل يه پدر دست معصومه رو گرفت وبا سر بلند وارد مغازه شد و پولهارو رو به صاحب مغازه داد و از اون خواست كه عروسك رو براشون بياره.صاحب مغازه كه آدم چاقي بود در حالي كه به سختي از جاش بلند ميشد گفت همين يكي مونده بود اگه نميومديد اينم مي فروختم
دل تو دل معصومه نبود باورش نمي شد اون داشت صاحب عروسكي ميشد كه تو روياها وخيالاتش تصورش رو مي كرد.
امير به مغازه اسباب بازي فروشي نگاهي كرد يكي داشت براي كودك شيرخوارش اسباب بازي مي خريد يكي ديگه هم كه مثل معصومه 7 ساله به نظر مي رسيد با پدرش به وسايل نگاه مي كرد. رضا نگاهي به دستهاي تاول زدش انداخت و با خودش گفت يكي مثل اينها كه هر چي رو بخوان مي تونند تو يه چشم بهم زدن بخرند ويكي هم مثل من كه براي خريدن يه عروسك بايد سه ماه كار كنم.ولي زود خودشو با اين فكر كه خواهرش معصومه رو به آرزوش مي رسونه اروم كرد.
از سال گذشته كه پدر رضا فوت كرده بود رضا تصميم گرفته بود كه براي معصومه پدر باشه. رضا تو اين فكر ها بود كه صداي گريه يه دختر كه معلوم هم بود لوسه به گوش رضا رسيد دختر با گريه به باباش مي گفت كه من اون عروسك رو مي خوام بي اختيار چشماي رضا به طرف عروسكي كه خودشون مي خواستند بخرند رفت. رضا و معصومه با چشماي پر از التماس به صاحب مغازه زل زده بودند. صاحب مغازه عروسك رو دو دستي به طرف پدر دختري كه گريه مي كرد گرفت و عروسك رو به اون مرد داد رضا بدون اينكه حرفي بزنه پولهارو برداشت و دست خواهرشو گرفت و از مغازه خارج شد. بغض سنگيني راه گلوشو بسته بود احساس ميكرد غرورش شكسته شده .معصومه كه رضا رو اينطوري ديد گفت: داداش رضا من اون عروسك رو دوست نداشتم الكي يه حرفي زدم. رضا با شنيدن اين حرف ديگه تحملش تموم شد ومعصومه رو بغل كرد ويه دل سير گريه كرد و آرزو كرد كاش هيچوقت معصومه رو به مغازه نمي آورد.
