0

سركوب

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

سركوب


سركوب


دخترک پله های طولانی مدرسه را یکی در میان پایین می آمد ....
سه ، چهار ، پله ی آخر را روی زمین پرید .... با دیدن ناظم لبخند زد ....
ناظم داد زد : آخرین باری باشه اینجوری میپری .... دختر که نمی پره ! .... فهمیدی؟؟ ....
لبخند دخترک خشک شد ....
ناظم: نشنیدم .....
 دخترک .... بی لبخند: چشم !!! ....
هنوز هم دوست دارم سه چهار پله ی آخر را با یک پرش بلند بپرم .... حسی مثله پرواز .... یا شاید تخلیه ی انرژی  کودکی  سرکوب شده ...

دوخته ام بر تن ، آگاه تر از آگاه
جامه ای از دردها و دادها
از سختی میله هایش تنیم فرباد میجوید
جامه ای از نیست ها و هست ها
به سردی ی هزاران دست که میپیچد تنم را بند
و تنم ، تن  من
به انتظار نشسته روئیدن را
و لحظه ی سرخ زیستن  یک اشک را
که از کوه های سراسر روشنش جاریست
بس کافیست برای رفتن از سرزمینهای مرگ
جامه ای سیاه تر از سیاه
به یاد بود سالهای درد
هدیه ی چشم هایی که جرم میجویند
جامه ای بلند ...
جامه ای بس بلند ...


ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 13 آبان 1393  8:06 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها