دو زاویه نشین(داستان)
دو زاویه نشین
بر بالا ی کوهی دو زاویه نشین زندگی می کردند که خدا را می پرستیدند و یکدیگر را دوست می داستند. این دو مرد یک کاسه ی گلین داشتند، و این تنها دارایی آنها بود.
یک روز روح خبیثی وارد قلب زاویه نشین پیرتر شد و او پیش مرد جوان تر رفت و گفت :'' مدت درازی ست که ما باهم زندگی می کنیم. زمان جدا شدن فرا رسیده است. بیا دارایی مان را قسمت کنیم.''
زاویه نشین جوان تر اندوهگین شد و گفت :''ای برادر، من از رفتن تو اندوه می خورم. ولی اگر باید بروی برو.''انگاه کاسه ی گلین را آورد و به او داد و گفت :'' ای برادر، این را نمی توانیم قسمت کنیم مال تو باشد.''
زلویه نشین پیرتر گفت:'' من صدقه نمی پذیرم. من فقط سهم خودم را می خواهم. باید قسمت شود.''
مرد جوان تر گفت :''اگر این کاسه را بشکنیم چه فایده ای برای من یا تو دارد؟ اگر می خواهی، بیا پشک بیندازیم.''
اما زاویه نشین پیرتر بار دیگر گفت:'' من فقط حق خودم را می خواهم، حق و عدالت را هم به دست تصادف بیهوده نمی سپاریم. کاسه را باید قسمت کنیم.''
آنگاه زاویه نشین جوان تر در بحث فرو ماند و گفت:'' اگر به راستی چنین می خواهی، و اگر چنین اراده کرده ایف پس کاسه را می شکنیم.''
اما چهره ی زاویه نشین پیرتر سخت در هم شد ، و او فریاد زد:''ای ترسوی ملعون، تو نمی خواهی جنگ کنی.''
جبران خلیل جبران