غایت (قسمت چهارم)
غايت(قسمت چهارم)
ناگهان با اضطراب از خواب بیدار شد . درحالی که به شدت احساس تنگی نفس می کرد ، چشمانش را باز کرد و به بالای سر نگاهش غلطید . زردی سقف اولین چیزی بود که توجه او را به خود جلب کرد ، با تعجب چشمانش را بست و دوباره باز کرد ، زردی بود و زردی ِ به دیوارها نگاه کرد این بار آبی را دید آبی و دیگرهیچ ِ زمین هم زرد بود ، در اتاقی خود را دید که زمین و سقف زرد داشت و دیوارهای آبی و نه دری نه پنجره و نه شیِی ، او بر روی این زمین زرد خوابیده بود لخت عور مانند دوران جنینی ، فقط یک راهروی باریک در طرفی از اتاق قرار داشت که شاید این همان تنها راه نجات بود که تاریک و عمیق به نظر می رسید . تصمیم گرفت برای رهایی از این قفس تنها راه موجود را انتخاب کند که آن هم حرکت به سوی راهروی تنگ بود و به راه افتاد.
آنقدر این راهرو تنگ و ناهموار بود که یک تابوت را برایش تداعی می کرد ولی او باید می رفت پس به راه رفتن ادامه داد و حرکت کرد. هرچه جلوتر می رفت امید خود را برای رسیدن به انتها بیشتر بر باد رفته می دید در آن تاریکی دستانش را در مسیر حرکت به دیوارهای دو طرف می کشید تا شاید مجرایی برای عبور و یا روشنایی پیدا کند تا بتواند ببیند که بر او چه می گذرد. شاید اگر او باز می گشت راهی دیگر برای نجات پیدا می کرد و یا حداقل کمتر خود را در خطر می دید . در این افکار غوطه ور بود که پاهای او احساس جدیدی را تجربه کرد که سردی و لزجی یک مایع ناشناخته بود و تصمیم گرفت به مسیر خود باز هم ادامه دهد که وجود یک شی نشان می داد که شاید چیز های دیگری هم در انتظار او باشد . هرچه جلوتر می رفت آن مایع بیشتر می شد و سطح آن بالا می آمد . ناگهان حفره ای را در زیر پای خود احساس کرد و به درون آن فرو رفت . خود را کاملاُ فرو رفته در آن مایع دید و در حال غرق شدن بود . سعی کرد تا شاید بتواند اکسیژن در گوشه ای پیدا کند اما نتیجه ای نداشت . در گوشه ی فضا ِ نوری از حفره ای در حال ورود به آنجا بود که او در روشنایی آن نور بالاخره توانست اطراف را ببیند در حالی که آخرین انباشته ی اکسیژن او هم در حال تموم شدن بود. بله او غرق در دریایی سرخ و غرق در خون شده بود و راه نجاتی هم نداشت .در همین لحظه دریچه ای در زیر این فضا باز شد و او را به سمت خود کشید و او را پرت کرد به دنیایی ناشناخته مملو از هیچ . که هیچ چیز نبود و حتی او دیگر خود را هم نمی دید .