ادامه ی داستان غایت...
غايت(قسمت دوم)
دفتر را بست پول میز را گذاشت کیف خود را برداشت و از کافه خارج شد ، سرما مثل مار در سراسر بدنش رخنه می کرد با خود گفت که جالبه هوا هم انگار می خواد برنجونه ولی حداقل وقتی سوز سرما از سمت پا وارد می شه از قسمت یقه و سر خارج می شه پس گلی به گوشه ی جمالش ، بعضی وقتا که سختی زندگی از پا شروع می کنه و تا خرخره هم می بره آدم را تو گل و هیچ به این راحتی ها هم خارج نمی شه ! خندید به این رنجش مسخره یقه پالتو را سفت گرفت و دستگیره ی یخ زده ی ماشین را کشید و داخل شد . داخل ماشین مثل سرد خانه شده بود با این تفاوت که به جای مرده ی ثابت این بار یک مرده ی متحرک را یدک می کشید . ماشین را روشن کرد و راه افتاد ، خیابان یخ زده و هر لحظه ممکن بود این ثبات دروغین را واژگون کند . چند خیابان را رد کرد تا در کنار خیابان درختی را دید که بر اثر سنگینی برف روی شاخه هایش شکسته بود زیر لب گفت : این بیچاره چه گناهی کرده که باید مظهر ایستادگی باشه ... همین طور که درگیر فکر بود ناگهان متوجه پیر مردی شد که دقیقاّ روبروی اون قرار داشت پا روی ترمز گذاشت ولی ماشین سر خورد و رفت نگاه پیرمرد به چشمان او دوخته بود و ایستاده بود آرام آرام همه ی این اتفاقات چند ثانیه هم نشد چشمانش را بست نه از روی ترس بلکه شاید فقط غریزه و وقتی باز کرد پیرمرد نقش زمین بود . در ماشین را باز کرد و با خونسردی پیاده شد . پیرمرد غرق در خون بود ولی عجیب بود که اون حتی ذره ای احساس عذاب وجدان یا ناراحتی نداشت با خود گفت خوشا به حالت پیرمرد هرچند که دیر شده بود برات . پیپ خود را در آورد به کنار پیرمرد رفت نشست کنار او ، توتون را هم درآورد پیپ را پر کرد و آتش زد اولین پک را زد و احساس آرامش کرد دود را به داخل می داد و با لذت خارج می کرد و چه لذت عجیبی ! با خود گفت : عجیبه که این پیرمرد چه آروم رفت و من هم چه آروم شدم نمی دونم از این که اون مرد چرا احساس ناراحتی ندارم آخر من اون را کشتم ! پیپ را خالی کرد و دستمال را در آورد و مشغول تمیز کردن اون شد. انقدر با دقت این کار را انجام می داد که شاید مدتی بود این پیپ انقدر تمیز نشده بود . بعد هم در اوج آرامش در ماشین را باز کرد و سوار شد . استارت زد و ماشین را روشن کرد و راه افتاد تنها چیزی که از اون پیر مرد به خاطرش سپرده شد همان نگاه لحظه ی آخر پیرمرد بود .
ادامه دارد ...