0

به سوی او...

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

به سوی او...


به سوی او...


 

 

 

به سوی او... - Bitrin.com

 در را آرام باز کردم و از کلبه‌ام خارج شدم، آسمان سرخ و کمی از روشنایی آن کاسته شده بود. به سمت دریا آرام آرام قدم برداشتم، نگاهی به قدمهایم می‌انداختم، گاهی بلند و گاهی کوتاه...، سایه‌ای همراه من بود، او تنها همراه من بود.
نمی‌دانم کی و چگونه آن مسافت را طی کردم، اما حال ایستاده به راه خود ادامه می‌دهم...، دیگر امکان قدم برداشتن نیست.. دیوارهای کوچک راه مرا بسته‌اند، آنها سد راه من شدند انگار...، اما ولی چرا اجازه نزدیک شدن به دریا را از من گرفتند؟ چرا این اجازه را به من نمی‌دهند؟!
از اینجا بازتاب نوری زیبا برچشمانم می‌تابد.. نور مهتاب...، آیا من زیر مهتابم؟  در حبابم آیا؟ ...شاید، نمی‌دانم.
آغوش مهتاب.. بوسه‌ای بر رخ زیبایش...، رویاییست طلایی، به من آرامش و امیدی دوباره می‌دهد در کنار مهتاب بودن، با او نفس کشیدن، به رخ او خیره شدن، او را پرستیدن...، زندگی دوباره.
ابرهای سیاه.. اما افسوس... دریغ از یک آغوش مهتاب.. بوسه‌ای بر رخ زیبایش...
راه رسیدن به او نیز بسته شد.
به دور دست خیره شده‌ام، به افق، ولی حال چیزی نمایان نیست و فقط یک صحنه تاریک وسیاه یکدست را میتوانستم بنگرم...، به دنبال چیزی می‌گردم، افق ...شاید، نمی‌دانم. من او را از دور دیدم ولی چرا دیگر نمی‌شود افق را دید؟! هیچ نشانی از آن نیست، او کجاست؟ دیگر خبری از آن سایه نیست. بادی آرام و خنک می‌وزد، در گوش من زمزمه است گویی، اما سکوت تنها جواب من است.
کسی انگار  کنار من است.. دستهایم را می‌فشارد اما نمی‌توانم آن دستها را احساس کنم، ...شاید، نمی‌دانم.  گویی با من سخن می‌گفت ولی چرا نمی‌توانم صدای او را بشنوم؟ به افق خیره‌ام.
صدایی از مقابل می‌آید.. صدای کیست؟ صدای چیست؟ غروب رفته بود، پس فقط می‌توانستم نزدیک شدن آن را احساس کنم...
صدای امواج؟ صدای ناراحت و خشمگین امواج...! از موجی که مرا دوست می‌داشت! آنها با تمام توان خود با این سد بی‌رحم برخورد می‌کنند تا شاید این سد را از بین ببرند یا دریچه‌ای در آن بگشایند، اما چرا نمی‌توانند؟
در افق هیچ نوری نیست.. پس امید من کجاست؟ حال سخن آن یار را فهمیدم.. می‌گوید باید صبر کنم... او می‌گوید افق باز هم نمایان می‌شود.. و می‌توانم آن را تماشا کنم
ساعتهاست گذشته است و هنوز به امید دیدار افق ایستاده‌ام و دیگر خبری از آن یار مهربان نیست... فقط و فقط من و من.. اما نه.. انگار زمزمه‌ی آن باد هنوز هم شنیده می‌شود، در پاهایم دردی احساس می‌کنم .. یا فشاری.. یا ارهاق و خستگی، ...شاید، نمی‌دانم.
پس کی افق می‌آید؟

 

                               به سوی او... - Bitrin.com

 

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

سه شنبه 13 آبان 1393  7:28 AM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها