روزی بود، روزگاری بود.
یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هرچه سعی کرد از دیواره ی سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز خورد و می افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد: «ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جو» به او پاداش می دهم.»
یک مورچه ی بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت: «نبادا بروی ها...کندو خیلی خطر دارد!»
مورچه گفت: «بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد.»
بالدار گفت: «آنجا نیش زنبور است.»
مورچه گفت: «من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.»
بالدار گفت: «عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.»
مورچه گفت: «اگر دست و پا گیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.»
بالدار گفت: «خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.»
مورچه گفت: «اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید.»
بالدار گفت: «ممکن است کسی پیدا شود و تو را برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.»
مورچه گفت: «پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید: «یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.»
مگسی سررسید و گفت: «بیچاره مورچه، عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم.»
مورچه گفت: «بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند حیوان خیر خواه!»
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کند و گذاشت و رفت.
مورچه خیلی خوشحال شد و گفت: «به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه ای. خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند. مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل چشید و هی پیش می رفت تا رسید به میان حوضچه ی عسل و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند.
مور را چون با عسل افتاد کار دست و پایش در عسل شد استوار
از تپیدن سست شد پیوند او دست و پا زد، سخت تر شد بند او
هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد: «عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات دهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم.»
گر جوی دادم دو جو اکنون دهم تا از این درماندگی بیرون جهم
مورچه ی بالدار از سفر بر می گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوس های زیادی مایه ی گرفتاری است این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد.»