<font style="font-size:9pt">
<p>خیلی غمگین بود در آن شب سال نو همه غم های جهان را بر شانه هایش حس می کرد .</p>
<p>در این لحظات غمبار تنها جایی که می توانست مرحم درد های حسین باشد دیدار دوست قدیمی اش فریبرز بود پیش او رفت و گفت تمام اندوخته زندگیش را از کف داده ...</p>
<p>فریبرز روزهایی را به یاد آورد که حسین با کمک هایش خانه های بسیاری را آباد و دلهای بسیاری دیگر را شاد کرده بود .</p>
<p>حسین برایش گفت چگونه فریب شریکی زیرک را خورده و به این روز افتاده است ...</p>
<p>فریبرز گفت چرا از کسی در رابطه با کار جدیدت مشورت نگرفتی ؟ و حسین گفت آن شریک هوشم را از من گرفته و خامم کرد به یارانی هم که گفتم از خودم نادانتر بودند و همه تشویقم نمودند ...</p>
<p>فریبرز رسم دوستی بجا آورد و به یار قدیمی خود کمک نمود در حالی که با خود می گفت مشورت با بزرگان موجب دوری از غم ها می گردد.<br>به سخن ارد بزرگ : رایزنی با خردمندان ، پیروزی در پی دارد .</p>
<p>شاید حسین هم اگر راه خانه دانایان را می دانست اینچنین اندوهگین و گرفته نمی بود .</p> </font>