درباغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سرگرم خواندن کتاب فلسفه دیدم.
منش وسلامت رفتارش با بیماران دیگر تناسبی نداشت.
کنارش نشستم وپرسیدم:این جا چه می کنی؟
باتعجب نگاه هم کرد.اما دیدکه من از پزشکان نیستم پاسخ داد:
خیلی ساده است پدرم که وکیل ممتازی بود می خواست راه اورا دنبال کنم ...عمویم که شرکت بازرگانی داشت دوست داشت ازالگوی او پیرزی کنم... مادرم دوست داشت تصویری از پدرمحبوبش باشم...خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان یک مرد موفق مثال می زد...برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش دهد که مثل خودش ورزشکارعالی بشوم...
مکثی کردوردامه داد:درمورد معلم هایم درمدرسه استاد پیانو ومعلم انگلیسی ام هم همین شد همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند هیچ کدام ان طور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد طوری به من نگاه می کردند که انگار دراینه نگاه می کنند.
بنابراین تصمیم گرفتم خودم را در این اسایشگاه بستری کنم این جا دست کم می توانم خودم باشم.