0

دو خط موازی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

دو خط موازی

 

دو خط موازی زاییده شدند.پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.آنوقت دو خط موازی چشمشان بهم افتاد و در همان نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.

خط اولی گفت :ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم و خط دومی از هیجان لرزید.خط اولی گفت:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.من روزها کار می کنم.می توانم بروم خط کنار یک جاده دور افتاده و متروک شوم<یا خط کنار یک نردبان.خط دومی گفت:من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ بشوم،یا خط یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت.خط اولی گفت:چه زندگی شاعرانه ای و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.

در همین لحظه معلم فریاد زذ:دو خط موازی هرگز بهم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند:دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند.دو خط موازی لرزیدند.به همدیگر نگاه کردند و خط دومی زد زیر گریه.

خط اولی گفت:نه این امکان ندارد.حتما یک راهی پیدا میشود.خط دومی گفت:شنیدی که چه گفتند هیچ راهی وجود ندارد ما هیچ وقت به هم نمی رسیم و دوباره زد زیر گریه.

خط اولی گفت:نباید ناامید شدما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم بالاخره کسی پیدا می شود که مشکل ما را حل کند.خط دومی آرام گرفت و اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند و از زیر در کلاس گذشتندو وارد حیاط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.

آنها از دشتها گذشتند....،از صحراهای سوزان...،از کوه های بلند...،از دره های عمیق...،از دریا ها...،از شهرهای شلوغ....

سالها گذشت و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند.ریاضیدان به آنها گفت:این محال است.هیچ فرمولی شما را به هم نخواهد رساند شما همه چیز را

خراب میکنید.فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان نا امیدتان کنم.اگر میشد قوانین طبیعت را نادیده گرفت،دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.پزشک گفت:از من کاری ساخته نیست،دردتان بی درمان است.شیمی دان گفت:شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید.اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید همه مواد خواص خود را از دست می دهند.

ستاره شناس گفت:شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید.رسیدن شما به هم مساوی است با نابودی جهان.سیارات از مدار خارج می شوند،کرات با هم برخورد میکنند،نظام دنیا از هم می پاشد چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید.فیلسوف گفت:متاسفم جمع نقیضین محال است.

و بالاخره به کودکی رسیدند کودک فقط یک جمله گفت:شما به هم می رسید!

یک روز به یک دشت رسیدند.یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بودو نقاشی می کرد.خط اولی گفت:بیا وارد آن بوم نقاشی شویم در آن حتما آرامش خواهیم یافت. و آندو وارد دشت شدند روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.

و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت و آن جا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت،سر دو خط موازی عاشقانه به هم میرسید.

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 آبان 1393  11:37 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها