0

عشق و چشم

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

عشق و چشم


عشق و چشم


چندین سال پیش ، دختری نابینا زندگی میکرد که به خاطر نابینا بودنش از خویش متنفر بود . او از همه نفرت داشت الاپسری که به او عشق می ورزید . روزی دختر به پسر گفت : اگر یک روز بتواند دنیا را ببیند ، آن روز ، روز ازدواجشان خواهد بود . تا این که سرانجام شانس به او روی آورد و شخصی حاضر شد یک جفت چشم به دختر اهداء کند . آن گاه بود که توانست همه چیز از جمله نامزدش را ببیند . پسر شادمانه از دختر پرسید : آیا زمان ازدواج ما فرا رسیده ؟ دختر وقتی دید که پسر نابیناست شوکه شد . بنابر این در پاسخ گفت : متاسفم نمی توانم باتو ازدواج کنم . آخر تو نابینایی. پسر در حالیکه به پهنای صورت اشک میریخت سرش را پایین انداخت و از کنار تخت دختر دور شد بعد رو به سوی دختر کرد و گفت : بسیار خب محبوبم . فقط از تو خواهش میکنم خوب مراقب چشمان من باشی


ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

شنبه 10 آبان 1393  11:14 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها