با همه ی بی سرو سامانی ام
با همه ی بی سرو سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظهی طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن - سالهاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام
ها.... به کجا میکشی ام - خوب من؟
ها... نکشانی به پشیمانی ام
قوم من ترنج را با پوست می خورند
راستی! کسی زلیخا را ندیده است؟
سه شنبه 29 مهر 1393 3:13 PM
تشکرات از این پست