شوخی های آقای ناصر فیض با جناب حافظ!
۱. «به آب روشن می عارفی طهارت کرد»/ و رفته رفته به این کار زشت عادت کرد...
۲. «برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر»/ لیلی آمد دم در، گفت: بیا! برق آمد!...
۳. «داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید»/ صد و یک عیب چو شد، دلق من از کار افتاد...
۴. «مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش»/ گفت: دنیا شده از مشکل پر، این هم روش...
۵. «در آستین مرقع پیاله پنهان کن»/ که چوب و غیره در آن ناگهان فرو نکنند...
۶. «اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را»/ به دستش میدهم کاری که بار آخرش باشد...
۷. «چه خوش صید دلم کردی، بنازم چشم مستت را»/ ولی از روی پایم خواهشا بردار دستت را...
۸. «خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد»/ بعد از این آب خرابات چه آبی بشود...
۹. «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود»/ اگرچه له شود اما شکایتی نکند...
۱۰. «صوفیان واستدند از گرو می همه رخت»/ بنده از شرم شدم پشت درختی پنهان...
۱۱. «جمیلهای است عروس جهان، ولی مگذار»/ که این زمان حرکتهای او شود موزون...
۱۲. «پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست»/ آنقدر عربده زد، آبروی ما را برد...
۱۳. «دستی به جام باده و دستی به زلف یار»/ پس من چگونه پیرهنم را عوض کنم؟...
۱۴. «سالها دل طلب جام جم از ما میکرد»/ بیخبر بود که ما مشترک کیهانیم!...
۱۵. «دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک»/ رند باید چیز دیگر را نگهداری کند...
۱۶.«چمن خوش است و هوا دلکش است و می بیغش»/ مرا فقط نگرانی ز گشت ارشاد است