بهترین هنرمند ایران1
شهیدمحمدجوادتندگویان شناسه نام:محمدجواد نام خانوادگی:تندگویان نام پدر:جعفر تایخ تولد:22 یا۲۶خرداد 1329 محل تولد:استان تهران/شهرتهران/محله خانی آباد تحصیلات:لیسانس مهندسی پتروشیمی وفوق لیسانس مدیریت بارزگانی ازدانشگاه هارواد قبل ازانقلاب: حضوردرمبارزات ملی نمودن صنعت نفت به همراه پدر شرکت درسخنرانی های آیت الله کاشانی درجهت نضت ملی کردن صنعت نفت توبیخات گوناگون وانفصال ازکاروشغل به دلیل مبارزه وفعالیت های انقلابی شرکت درحرکت های ومبارزات انقلابی به رهبری امام خمینی(ره) دستگيري شهيد توسط ساواك به دليل فعاليت هاي ضدرژيم در ۱۳ آبان ۱۳۵۲ ويك سال زنداني شدن در آبان ۱۳۵۳ آزاد شده و به عنوان سرباز صفر به شیراز اعزام گردید قبولي دركنكورو،ورودبه دانشگاه واخد مدارك عاليه بعدازانقلاب: مدیريت شرکت پارس توشیبا(پارس خزرفعلي)پس از پیروزی انقلاب اسلامی تاسال۵۸ نمایندة قائم مقامِ وزیرنفت درآبادان وعضواصلی کمیسیون پاکسازی دراداره نفت آبادان درتیر ۱۳۵۹ تصدی وزارت نفت در اول مهر ۱۳۵۹دردولت رئيس جمهورمحمدعلي رجايي به اسارت درآمدن توسط نیروهای ارتش رژیم بعث عراق به همراه معاون و دیگر همراهانش درنهم آبان ۱۳۵۹به دليل بازدیدازپالایشگاه نفت آبادان فارغ التحصیل از:دانشکده نفت آبادان (کارشناسی مهندسی پالایش)مرکز مطالعات مدیریت ایران (کارشناسی ارشد مدیریت) سمت:وزيرنفت مدت تصدی وزارت از سوی شهید:حدودایک ماه مدت عمر:حدودا۴۱سال تاریخ شهادت:به دليل نبود اطلاعات كافي نامعلوم است علت شهادت:دراثرشكنجه مزدوران بعثي محل شهادت:زندان ها وشگنجه گاههاي بعث عراق تاريخ خاكسپاري: ۲۵ آذر ۱۳۷۰ مزارشهید: بهشت زهرا(س)_آرامگاه 72 تن زندگی نامه شهید: بزرگ مرد كوچك محمد جواد تندگويان در 22 خرداد 1329 خورشيدي به دنيا آمد (تاريخ تولد او برخي منابع به اشتباه26 خرداد ذكر شده است). جواد،كودكياش را بيشتر با مادر خود گذراند و هم بازي او خواهر كوچك ترش فاطمه بود. خيلي پيش تر از آن كه به مدرسه برود و خواندن و نوشتن بياموزد با راهنمايي پدر خويش به مسجد راه يافت و با قرآن آشنا شد و كلام الله مجيد را چراغ راه آينده خويش كرد.جعفرتندگويان،پدرجواد، فردي مذهبي بود كه به هواداري از مرحوم آيت الله كاشاني، روحاني مبارز و معروف دوران، اشتهار داشت. اگرچه حاج جعفر اهل علم نبود، اما نزديك به يك صد كتاب در خانه داشت و قرآن، نهجالبلاغه، مفاتيحالجنان و روضهالمجالس،گل سرسبد اين كتاب ها بودند. در چنين محيطي،جواد بهترين دوست آدمي-كتاب-راشناخت و پي برد كه گنج گران بهاي دقايق عمررا بايد با بهترين دوست و در جهت نيل به سوي معبود گذراند؛ اين چنين بود كه كوك قصه ما، در عنوان جواني به بزرگ مردي كوچك تبديل شده بود... او در بيشتر شب ها، از ابتداي شناختن دست چپ و راستش،به همراه پدر و پدربزرگ،راهي مسجد بينايي و هيأت هاي بني فاطمه و فاطميون در خاني آباد- در جنوب شهر تهران- شده و نيز به همراه پدر، ضمن آموختن عبادت و حضور در محضرحضرت عشق،درجلسات نيمه خصوصياي كه بعد از هيأت برگزار ميشد و به مبارزه اختصاص داشت،شركت ميكرد. جواد كوچك ما، يكي از مردان آينده خميني بزرگ بود كه اين گونه داشت قد ميكشيد و رشد ميكرد. او آن قدر از خود اشتياق نشان داد تا بتواند بخواند و بنويسد كه پدر،زودتر از موعد، در مدرسه نامش را نوشت؛ درحالي كه ميتوانست بسياري از سوره هاي كوچك قرآن را پيش از رفتن به مدرسه بخواند و دبستان اسلامي، نخستين سكوي پرش جواد نام گرفت.يك شب،جواد، بلافاصله و به محض قطع برق مسجد كه باعث خروج يك باره مؤمنين يمشد، شروع به خواندن دعاي كميل كرد همگان را در مسجد نگه داشت. او كه در همان سنين، نام ونشان جهان پهلوان تختي و نواب صفوي را شنيده بود،اين دو را الگوي خويش قرار داد و اين چنين بود كه خواندن بي مقدمه دعاي كميل در ميان جمع زيادي از افراد بزرگسال،براي چنين شخصي چندان هم عجيب نمينمود.او در درس خواندن نيز نفر اول بود و با گرفتن معدل 20 دوره دبستان قديم را كه شش كلاس بود-با موفقيت- تمام پشت سر گذاشت و به عنوان بهترين محصل جنوب شهرتهران وارد مرحله جديدي شد. معلم كم سن و سال در كناراين ها،درتمامي دوران تحصيل- دبستان، دبيرستان،دانشكده- خرج تحصيل خود را از راه كار كردن و تدريس خصوصي دروس رياضي، عربي و زبان انگليسي درميآورد. دوره بيرستان جواد در مدرسه اسلامي جعفري، همزمان بود با قيام 15 خرداد 1342 كه فرياد ظلمت شكن خميني كبير،ايران را درنورديد و ايرانيان را با خود همراه كرد.پس چندان عجيب نبود كه وقتي دژخيمان ساواك،ازحضرت امام(ره) پرسيده بودند كه سربازان من،اکنون در حال بازي كردن دركوچه ها هستند.آن پير دريادل،چه زيبا ميديد آن شكست مقطعي و ظاهري وبه خاك و خون كشيده شدن مسلمين معترض را كه با بزرگ شدن و قد كشيدن جواد و جواد ها درحال به ثمرنشستن بود. صفحات تاريخ در حال ورق خوردني تازه بود... جواد كه به سبب علقه هاي مذهبي، رهنمودهاي پدرو نيزجذب شدن تدريجي به سمت مبارزه و آشنايي دورادور با راه و مرام حضرت امام خميني(ره)،به ضرورت آموختن زبان عربي و قرآن كريم پي برده بود، به مسجد المصطفي(ص) درميدان حسب آباد رفت.او هرروزمسيرطولاني خاني آباد تا حسن آباد را پياده طي ميكرد تا بر سر درس آقاي رضايي حضور بيايد. جالب اين كه خود دركوتاه مدت، توانست مدرس و معلم اين دو درس شود وقتي وارد دبستان شد،تصميم گرفت انگليسي را نيز بياموزد و اين گونه بود كه براي تأمين هزينه كلاس زبان انگليسي كار تدريس خصوصي را آغاز كرد. او با هوش و فراستي والا، هر شاگردي را با هر نوع عقيده، سليقه و تربيت خانوادگياي در كلاس درس خويش ميپذيرفت، اما در پايان هر دوره، شخصيت اين معلم كم سن و سال آن چنان بر شاگرد اثر ميگذاشت كه حتي شاگردان بي نماز، نماز خوان مي شدند و جملگيشاگردان درماه مبارك رمضان به پيروي از استاد كوچك شان روزه ميگرفتند. او فقط معلم رياضي، انگليسي، عربي و قرآن نبود. جواد در يك كلام معلم اخلاق بود و كيست كه نداند كه معلم، هم رديف با پدر و مادرو گاه بسيار بالاتر از آنان قرار ميگيرد و ميتواند تحولي عظيم در شاگردان (فرزندان روحي خود) ايجاد كندآخر،اين همان جوادي بود كه از همان دوره كودكي،با وجود بدن ضعيف خود، در برابر زورگويان ميايستاد و مدافع مظلو مان بود و هيچ ستمي را تاب نميآورد.او-شايد بي آن كه خود بداند-به خوبي داشت ميآموخت كه چگونه بايد در برابر سخت ترين شكنجه هاي عمال ساواك و حراميان بعثي مقاومت ورزد و مقاومت و ايستادگي را معنايي تازه كند. وقتي قيام مردمي 15 خرداد به خون نشست و زعيم عالي قدر شيعه- حضرت امام خميني(ره)- به خارج از ايران تبعيد شدند، مبارزان، فشار بيشتري بر رژيم آوردند و درمقابل،ساواك نيز بي رحمانه وارد عمل شد. آمريكا نميخواست شاه را تنها بگذارد و زندان ها پر از مبارزان شده و اختناق به منتهي درجه خود رسيده بود.مستشاران آمريكايي درتمام شؤون مملكت رخنه كرده بودند و حكومت جائر درتحكيم اهدافش،در كنار اختناق،بر ترويج هرزگي و فساد اهتمام ميورزيد.جواد، از اين كه بيشتر مردم در برابر ظلم سكوت كردهاند، در حيرت بود.او نميتوانست بپذيرد كه چرا بايد سگ فلان تبعه كشور آمريكا، بر فلان رجل مملكت خودمان برتري داشته باشد! چرا بايد فلان گروهبان ارتش آمريكا بر سپهبدهاي ما مقدم باشد؟ اما ستم و زورگويي،پيشينهاي به قدمت تاريخ بشريت داشت و از زمان هابيل با زندگي انسان درهم آميخته بود. جواد، با حضور در مساجد، هيأت ها و مطالعه كتاب هايي كه دركتابخانهاش داشت، به خوبي با فلسفه ايستادگي در برابر جور و ستم آشنابود. او داستان قيام حسيني در كربلا را نيك ميدانست و از طريق خواندن اعلاميه هاي حضرت امام(ره) پي برده بود كه تكليف هرمسلمان در برابر يزيد زمان چيست. از جمله اقدام هاي مردم در مقابله با ترويج فساد توسط رژيم جبار، در جنوب شهر، تأسيس هيأت هاي مذهبي براي جوانان بود. اين هيأت ها با كمك روحانيون محلي و حمايت افراد متدين شكل ميگرفت و جواد با حضورفعال در يكي از آن ها كه در محله خاني آباد برپا شده بود، مبارزات خود را به شكلي جدي تر پي گرفت.زنده ياد جهان پهلوان تختي نيز- تا زماني كه زنده بود- در برخي از جلسات اين هيأت حضور مييافت و با حضور فعال خود، جوانان را به اين امر نيكو تشويق ميكرد. گسترش اين گونه هيأت ها،كم كم،ساواك را حساس كرد و موجب شد تا براي هر هيأتي يك مأمورگمارده شود اين مأموران در جلسات، تنها با دعا و عزاداري و چاي خوردن جوان ها مواجه ميشدند، اما نميدانستند كه جوانان خاصي كه صلاحيت كافي دارند، بعد از تعطيلي هيأت در جلسه مخفي شركت ميكنند و موضوع جلسات آن ها مبارزه با رواج منكرات و مقابله با رژيم است. جواد به اتفاق اعضاء هيأت،صندوق تعاوني و قرض الحسنهاي درست كرده بود كه بر خلاف بعضي از صندوق هاي امروزي دفتر و دستك و بيا وبرو و بگير و ببندي نداشت. تمام تجملات اين قرض الحسنه يك دفترچه و يك خودكار بود و هر كس به فراخور حال خود پولي در اين صندوق پس انداز ميكرد و نيازمندان براساس تشخيص يك هيأت سه نفري (جواد و دو نفر ديگر) بدون ضامن معتبر و معرّف و بيا وبرو، از صندوق وام ميگرفتند و به تدريج وام خود را ميپرداختند وحتي در يك مورد هم ، كسي با صندوق بد حسابي نكرد. در طول مدتي كه جواد به دبيرستان ميرفت، دقيقهاي وقت و عمر خود را بيهوده تلف نميكرد؛ كتاب ميخواند يا فعاليت هاي اجتماعي ميكرد. به پرورش گل و گياه علاقه فراواني داشت. علاقهمند به اجراي سنت هاي پسنديده از قبيل صله رحم ورفت و آمد با اقوام و دوستان بود. دستي گشاده و چهرهاي متبسم داشت، در كارها ازخود پشتكار نشان ميداد و در برابر مشكلات مقاوم و صبور بود. جواد، به رغم اوضاع مالي نابسامان خانواده و محيط مساعد اجتماعي جنوب شهر و بحران هايي كه در دوران تحصيل او در دبستان پيش آمد، توانست با معدل 16/75 ديپلم رياضي بگيريد و در امتحانات كنكور شركت كند. شركت كنندگان در كنكور بسيار بودند. نسبت قبولي شش در صد بود و هر ديپلمهاي نمي توانست از سد كنكورعبور كندبا توجه به اين مسأله كه از شش درصد قبولي دانشگاه ها،عدهاي نورچشمي و سفارش شده از بالا بودند، گروهي در دبيرستان هاي معروف آن زمان درس ميخواندند و بيشتر طراحان سؤالات كنكور،دبيران همين دبيرستان ها بودند، براي افرادي چون جواد ورود به دانشگاه دشوارتربود. تحصيلات دانشگاهي با توجه به سابقه درخشان تحصيلي، محمد جواد تندگويان،به آساني از سدّ كنكور گذاشت و در چند دانشكده قبول شد.«دانشگاه تهران»،«شيراز»... وبالاخره «نفت آبادان»؛ هريك ازاين دانشكده ها وضعيت خاصي داشتند. دانشگاه شيراز به نفرات اول تا سوم10000 ريال جايزه ميداد. جواد نيز از دريافت اين جايزه بر خوردارشد و قرار شد در دانشكده شيراز به تحصيل ادامه دهد، اما به دليل مخالفت خانوادهاش(خصوصاً مادرش) از رفتن به شيراز منصرف شد و دانشگاه تهران را انتخاب كرد. بانك ملي، از ميان قبول شدگان در دانشگاه تهران، همه ساله 200 نفر را به عنوان سهميه انتخاب ميكرد و درانتخاب اين سهميه نهايت دقت را به خرج ميداد و در مرحله بعد، از ميان اين 200 نفر،7 نفر را از طريق آزمون اختصاصي انتخاب و براي طي دوره بانكداري به كشورانگلستان اعزام ميكرد.جواد، ابتدا جزء سهميه 200 نفري و بعداً، پس از گذراندن آزمون هاي مختلف، به عنوان نفرسوم سهميه انتخابي هفت نفره جهت اعزام به انگلستان انتخاب شد. آخرين مرحله آزمون اعزام، مصاحبه بود و جواد در مصاحبه- به دليل اين كه يك مذهبي متعصب شناخته شد- كنار گذاشته شد.مصاحبه كننده... از او پرسيده بود:«اگر درخيابان ها يا پارك هاي لندن، با يك دخترخانم عريان روبرو شوي يا در يكي از محافل تهران با يك خانم نيمه عريان روبرو شوي،چه عكس العملي از خود نشان خواهي داد؟ جواد پاسخ داد:«در صورتي كه با چنين وضعي روبه رو شوم، چون قادر نيستم مانع رواج مُنكرات شوم و چون امر به معروف از طرف من مؤثرنيست، ابتدا سعي مي كنم خودم را از مسيراو دوركنم وبه او نگاه نكنم و بعد، از خداوند درخواست ميكنم مرا ياري دهد تا بر نفس امارهام مُسلط شوم و طلب چون توفيق ميكنم كه حتي در تصور و رؤيا هم به او نيانديشم»اين دانشجو براي اعزام به خارج از كشور، مردود شناخته شد، زير ورقه آزمون او اين عبارت به چشم ميخورد: «نام برده به علت تعصبات مذهبي شديد، صلاحيت اعزام به خارج از كشور را ندارد، حتي وجودش در ميان سهميه 200 نفري بانك نيز خالي از دردسر نيست»!پس از رد شدن جواد در امتحان گزينش اعزام دانشجو به خارج، ابتدا قرار شد او مطابق ميل خانواده در دانشكده مهندسي تهران شروع به تحصيل كند. جواد در مقابل اصرارخانوادهاش در اين مورد به صراحت گفت:«من شخصاً علاقه شديدي به تحصيل در دانشكده نفت آبادان دارم، اما وقتي مادرم موافق نيست هرچه بگوييد ميپذيرم، اما بدانيد با مخالفت خودتان آينده مرا خراب ميكنيد.»باشنيدن حرف جواد، اعضاي خانواده مجدداً دور هم جمع شدند و پس از مدتي شور و مصلحت انديشي،مادرجواد را به اين دوري كوتاه مدت راضي كردند. دانشكده نفت انجمن اسلامي داشت و اگر چه به تشخيص رئيس وقت دانشكده، در گزارشي به ساواك، انجمن اسلامي رو به زوال بود،اما در هر حال وجود داشت و مهم ترين عامل جذب بچه مسلمان ها به اين دانشكده به شمار ميرفت.البته دانشكده نفت آبادان،درآن زمان و در آستانه ترقي بهاي نفت در جهان و افزايش در آمد ارزي ايران از فروش نفت، طبعاً از موقعيت ويژهاي برخوردار بود كه جواد در اولين روزهاي ورود به اين دانشكده متوجه آن شد و سعي كرد عليه بعضي از كاستي هاي آن جبهه گيري كند.دانشكده نفت آبادان از ابتداي تأسيس تا پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1357، به روش دانشكده هاي انگلستان و زير نظر كارشناسان و اساتيد خارجي و بيشتر انگليسي،اداره ميشد. دانشجويان به طنز شايع كرده بودند: «دانشكده ما قطعهاي از خاك ناپاك انگلستان است كه براي رفاه حال ما، استعمارگران به ايران منتقلش كردهاند!غيرازآن،تعداد قابل توجهي از دانشجويان اين دانشكده از فرقه ضاله بهائيت بودند و بهائي ها نفوذ زيادي داشتند،حتي بعضي از اساتيد دانشكده نفت آبادان نيز بهائي بودند، به علاوه شايع بود كه رئيس دانشكده هم بهائي است. غير از اساتيد بهائي و خارجي، دانشجويان و اساتيد لائيك و به طوركُلي غربزده نيز تعدادشان كم نبود.جواد خيلي زود متوجه اين نكات پيچيده شد، حتي دانست كه شهر آبادان را شاه و اطرافيانش با چه هدفي به شكل يك شهر اروپايي در آوردهاند و چرا كارمندان و طبقه مرفه شهر،برخوردار از يك زندگي كاملاً اروپايي و در عين حال بوميان و كارگران از ابتدايي ترين وسايل اوليه زندگي محرومند. جواد در جست وجوهاي خود، در ميان دانشجويان، توانست به بچه مسلمان ها و كساني كه مثل خودش، تربيت مذهبي داشتند رابطه برقرار كند و به عنصر فعال انجمن اسلامي دانشكده نفت تبديل شود.بعد از انقلاب،هيأتي از سوي شوراي انقلاب، مأمور رسيدگي به سوابق اساتيد و كارمندان و كارگران شركت نفت آبادان شده بودند كه جواد هم در آن هيأت عضويت داشت. آن ها پس از رسيدگي به پرونده هاي افراد، متوجه شدند كه از رئيس تا دربان دانشكده و حتي اكثر مسؤولين وخدمه خوابگاه هاي دانشجويي، عضو ساواك يا خبرچين آن ولااقل نيمي از پرسنل دانشكده به طورمستقيم يا غير مستقيم عضو يا وابسته به ساواك بودهاند. در چنين شرايطي جواد به عضويت انجمن اسلامي دانشكده نفت آبادان در آمد. بعضي از اعضاي سابق انجمن بعد از پايان تحصيل،به رغم اين كه از اين دانشكده رفته بودند و اين جا و آن جا شاغل بودند، ارتباط خود را با انجمن اسلامي دانشكده قطع نكرده بودند و گه گاه سري به آن ميزدند.با اين همه، تعداد اعضاي انجمن اسلامي،درمقايسه با انبوه دانشجويان لائيك و غرب زده بهائي و غيره، بسيار كم بود و فعاليت چنداني نميتوانست داشته باشد. معمولاً بچه مسلمان ها، از يك صدم امكانات مالي دانشجويان بهائي بي بهره بودند و امكانات بسيارضعيف مالي و فشارساواك و اختناق حاكم برجامعه،به آنان اجازه فعاليت چنداني نميداد.جواد در ابتداي ورود به انجمن اسلامي دانشكده نفت آبادان با «علي اصغر لوح» يكي از دانشجويان ديگر اين دانشكده- كه در زمان كوتاه تحصيل و آموزش زبان انگليسي در دانشكده شيراز با او آشنا شده بود- عقد اخوت بست و اين دوستي و يك دلي تا آخرين روزي كه جواد به اسارت نيروهاي متجاوز بعث عراق در آمد ادامه داشت.دوست ديگر جواد آزاده سر افراز مهندس بهروز بوشهري است. مطابق اظهارات مهندس بوشهري آغاز اين دوستي چنين بوده است: «پس از اين كه در سال1346 فارغ التحصيل شدم، در پالايشگاه آبادان مشغول به كار شدم.خانهاي نزديك دانشكده گرفتم و تماس خود را با انجمن اسلامي دانشكده قطع نكردم و در همين زمان بود كه با جواد كه تازه وارد دانشكده شده بود آشنا شدم. جواد حقيقتاً دوست داشتني بود، ديدگانش برق مي زد و چون عقاب تيزبين وبلندپروازبود.هرلحظه چيزي نو از مغزش تراوش ميكرد و از همان روزهاي اول ورود به دانشكده،نشان داد كه براي انجمن اسلامي مهرهاي اساسي و براي آينده كشور به شخصيتي بارزبدل خواهد شد. به دليل خصوصيات اخلاقي او،ازهمان لحظه نخست جذب جواد شدم به طور مرتب همديگررا ميديديم و در همه برنامه ريزي هاي انجمن اسلامي مشورت ميكرديم. من پس ازشش سال،براي گذراندن دوره فوق ليساس ازآبادان رفتم.جواد هم پس از فارغ التحصيلي به پالايشگاه تهران آمد. او داشت دوران سربازي را طي ميكرد،اما به خاطر علاقهاي كه من و او به انجمن اسلامي دانشكده داشتيم، هر چند وقت يك بار به آبادان ميرفتيم و با دانشجويان مسؤول انجمن مشورت ميكرديم. در يكي از همين سفرها ساواك به او مشكوك شد و در مراجعت به تهران دستگير و از پالايشگاه اخراج شد واز درجه افسري به درجه سرباز صفري تنزل پيدا كرد. بعد از پايان دوره سربازي،به دليل حساسيت ساواك و ممنوعيت كار او در ادارات دولتي و بخش خصوصي،به،كار شخصي روي آورد و راننده- مسافركش- شد تا شرافت و اعتقادات مذهبي خود را حفظ كند و محتاج غير نباشد.» همچنين «مهندس لوح» درباره آغاز دوستي خود با جواد چنين مينويسد: «با برادر شهيدمان،زندهياد جواد تندگويان، هنگام گذراندن دوره آموزش يك ماهه زبان در دانشگاه شيرازآشنا شدم و به رغم متفاوت بودن رشته تحصيليمان به دليل اين كه جواد،جواني زندهدل و در عين حال مصمم بود، اين آشنايي عميق تر شد و تا آخرين لحظه وداعمان ادامه يافت. از همان روزهاي اولي كه وارد دانشكده شديم، به علت اوضاع و جَوّ سياسي، بچه هاي مذهبي يكديگر را زود پيدا ميكردند؛ من هم جواد را پيدا كردم. انجمن اسلامي دانشكده از سال ها قبل تشكيل شده بود،اما به دليل اختناق شديد، چندان فعال نبود رئيس دانشكده و بسياري از استادان بهائي بودند، البته دانشجوي بهائي هم داشتيم و به طور كلي دانشكده نفت آبادان يك روال انگليسي داشت در همان ابتدا مُتوجه شديم كه انجمن اسلامي غير فعال، كارآيي چندابي ندارد.ساعت ها با بچه هاي انجمن اين بحث را ميكرديم كه رَويَه و تركيب انجمن اسلامي بايد دگرگون شود و ما بايد متناسب با اوضاع زمان طرحي نو در اندازيم،جواد دراين رابطه بسيار چشم گير بود و بالاخره موفق شديم.به خاطر دارم، روزي كه قرار بود در دانشكده جشن چهارشنبه سوري بگذارند، سال 1351 بود و با آن اختناق شديدي كه رژيم طاغوت به وجود آورده بود، جواد پيشنهاد كرد كه براي نشان دادن مخالفت خودمان با رژيم بايد مانع برگزاري اين مراسم در دانشكده بشويم. بچه هاي انجمن اسلامي پذيرفتند و به رغم واردشدن فشارهايي از طرف رؤساي دانشكده، بعضي از دانشجويان را قانع كرديم و جشن چهارشنبه سوري فرمايشي برگزار نشد. البته نقش جواد در اين فعاليت بارز بود و ساواك او را كاملاً شناسايي كرده بود و زير نظر داشت». سربازي و زندان محمد جواد تندگويان، همين كه از دانشكده نفت آبادان فارغ التحصيل شد، به خدمت وظيفه فراخوانده شد و خود را به حوزه مربوطه معرفيكرد. در آن زمان شاگردان نمونه دانشكده ها، پس از گذراندن دوره آموزش 24 هفتهاي خود، براي ادامه خدمت به مراكز و مناطقي ميرفتند كه به تخصص آنان نياز بود. جواد تندگويان نيز از اين قاعده مستثني نبود. به اين ترتيب محمد جواد تندگويان بعد ازگذراندن دوره 24 هفته آموزش نظامي در ارتش، مأمورشد تا بقيه خدمت خود را در پالايشگاه تهران انجام دهد. ازآن جا كه جواد در پالايشگاه نيز رابطه خود را با دوستان و فعاليت هاي سياسي روز قطع نكرده بود،درآبان ماه 1352 توسط ساواك دستگيرو پس از شكنجه هاي بسيار به دكتراحمد پورنجاتي، هم بند جواد،درباره آن شهيد عزيز مي گويد:«روز 11 خرداد ماه سال 1353، به اتفاق جمعي ديگراززندانيان سياسي، از زندان كميته مشترك به زندان قصر منتقل شدم. بند چهار موقت محل نگهداري اوليه زندانياني بود كه دوران بازجويي و شكنجه را پشت سر گذاشته و منتظر بازپرسي و تشريفات فرمايشي دادگاه- دادرسي ارتش طاغوت- بودند.در آن روز، به طور ناخواسته در يكي از اتاق هاي «بند چهار» مستقر شدم، اما چندان الفتي با سايرين پيدا نكردم. در اتاقي ديگر و در جمعي ديگر، جواني پر شور، خوش برخورد و فعال توجه مرا جلب كرد. ناخودآگاه به سوي او رفتم و باب آشنايي را گشودم. او محمد جواد تندگويان، فارغالتحصيل دانشكده نفت آبادان بود.زمان درازي نگذشت كه من و جواد محرم راز يكديگر شديم و آن گاه متوجه شدم كه او در يك رابطه جمعي، فعاليت هاي بسيار گسترده تري داشته است.پس از چند هفته و بعد از رفتن به دادگاه، به بند «هفت» منتقل شديم.پس از دادگاه اول، معمولاً وضعيت زنداني از نظر طول مدت حبس مشخص ميشود. جواد به يك سال زندان محکوم شد. مدت نسبتاً كم محكوميت جواد، حكايت از اين داشت كه دژخيمان ساواك نتوانستهاند اطلاعات و اعترافات زيادي از او بگيرند. از آن زمان كه دادگاه حكم زندان هر متهم را صادر مي كرد، در واقع زندگي او به عنوان زنداني آغاز ميشد. جواد، پس از بازگشت از دادگاه ويژگي هاي شخصيتي و رفتاري خود را بيشتر آشكار كرد. اوكه تربيت شده خانوادهاي متوسط- اما دقيقاً مذهبي و معتقد – در محله «خاني آباد» تهران بود، تمامي خصلت هاي بچه هاي جنوب شهري را داشت؛ازجمله: صداقت و جوان مردي، صراحت و فروتني و پافشاري بر مواضع اعتقادي.مطالعات نسبتاً وسيع او در زمينه مسائل اسلامي، به ويژه آشنايي با تفسير قرآن و نهج البلاغه و آثار برخي از انديشمندان مسلمان، توانايي خاصي در بحث كردن به او بخشيده بود. علاقه زيادي هم به مرحوم دكتر شريعتي داشت.خود جواد ميگفت: دعوت دكتر به دانشكده نفت آبادان و سخنراني او «انسان و اسلام» توسط او صورت گرفته است.نسبت به امام خميني(ره) عشق ميورزيد و از سال ها قبل مقلّد ايشان بود. جواد نسبت به سرسري گرفتن مسائل اعتقادي بسيار حساس بود. حتي ازاين كه برخي از دوستان، عبادات را، اعم از فرايض و مستحبات، بدون توجه انجام ميدهند، بر آشفته ميشد. به ياد دارم،هنگامي كه مشاهده كرد يكي از دوستان ما پس از نماز، تسبيحات حضرت زهرا عليهاالسلام- را شتاب زده ادا ميكند، گفت: «چرا اين قدر عجولانه؟ به جاي سبحان الله ميگويي: سوبالا ،سوبالا...اگرقرارباشد اين طور ادا كني،بهتراست ذكرنگويي»! يكي از ويژگي هاي جواد، روحيه كار تشكيلاتي بود. درآن زمان، تشكيلات زندان را مشتركاً مذهبي ها و چپي ها اداره ميكردند و عمدتاً وابستگان به سازمان مجاهدين نماينده مذهبي ها بودند. جواد، هر چند نسبت به برخي از مواضع تشكيلات زندان نظر موافق نداشت، اما به لحاظ همان روحيه تشكيلاتي،همواره از خط مشي تشكيلات جمعي تبعيت ميكرد. او، در استفاده از وقت خود خيلي هنرمندانه عمل ميكرد و تقريباً تمام وقت او با برنامه هاي مفيد پرشده بود.مطالعه كتاب، قرائت قرآن و نهجالبلاغه،آموزش زبان انگليسي به ساير بچه هاي مذهبي زندان و نيز ورزش، اشتغالات روزمره او را تشكيل ميداد. يكي ازاين ويژگي هاي جواد هنگام مطالعه يابحث،اين بود كه بلند و پر حرارت سخن ميگفت،به گونهاي كه نظر هر بينندهاي را به خود جلب ميكرد.چند بارهنگام بحث با او، پليس زندان حساس شد و به ما تذكرداد كه چرا بحث سياسي ميكنيم!جواد درعين حال توجه خاصي به مستحبات داشت. در روزهاي متعددي در تابستان سال 1353 روزه دار بود، آن سال ها روزه گرفتن در زندان كار آساني نبود، زيرا مأموران زندان به زندانيان اجازه نميدادند براي صرف سحري بيدارشوند، از اين رو بسياراتفاق ميافتاد كه جواد و برخي ديگراززندانيان مسلمان،لقمه نان و پنيري را كه از شب زير بالش خود قرار داده بودند،درحالت خوابيده ميخوردند و روزه ميگرفتند. در يكي از روزهاي تابستان از سوي رئيس زندان قصر- سرگرد زماني كه بعدها به درجه سرهنگي رسيد و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به دست انقلابيون دستگير و توسط دادگاه انقلاب اسلامي به اعدام محكوم شد- اعلام گرديد كه ازاين پس تنها كساني حق دارند براي اقامه نمازصبح برخيزند كه سن آن ها بالاتر از 45 سال باشد.طبيعي بود كه اين دستور مضحك نميتوانست مورد توجه زندانيان مسلمان قرار گيرد. از بامداد روز بعد،نگهبانان بند به گونهاي غير عادي مواظبت مي كردند كه جز افراد مسن،ديگران براي اقامه نماز صبح برنخيزند. جواد يكي از نخستين كساني بود كه از جا برخاست و براي گرفتن وضو به سمت دستشويي رفت واكنش مأمور زندان خيلي سريع بود،اسم جواد را پرسيد و به او تذكر داد كه نبايد از خواب برخيزد. جواد نام خود را گفت و بي اعتنا به راهش ادامه داد. ساير زندانيان مسلمان نيز برخاستند و نماز خواندند. مأموران اسم آن ها را نوشتند، يكي دو ساعت بعد بلند گوي زندان نام عدهاي را اعلام كرد كه جواد نيز در بين آن ها بود. اين عده را به نگهباني بردند وبعد ازكتك مفصلي كه به آن ها زدند،دست هاي شان را به ميله آهني سالن ملاقات زندانيان بستند و تا ساعت ها درهمان حال آنان را رها كردند.غروب آن روز، جواد و ديگران، در حالي كه به شدت اذيت شده بودند، به داخل بند برگشتند هدف رئيس زندان از اين كارزهرچشم گرفتن ازديگران بود.به نظر ميرسيد كه رئيس زندان در تصميم خود جدّي است و براي روزهاي ديگرنيزتصميم دارد به اين كار ادامه دهد. جواد آن شب پيشنهاد كرد كه براي آن كه اين طرح عملي نشود، بايد تمامي زندانيان همراه باهم،ازجاي برخيزند تا مأموران نتوانند اسم كسي را بنويسند.مشكل اصلي اين بود كه عده زيادي از زندانيان،مذهبي نبودند و نماز نميخواندند. جواد گفت:ما بايد با آن ها صبحت كنيم كه اگر نمازهم نميخوانند، حداقل مي توانند به عنوان وضو گرفتن از جابرخيزند؛ كافي است كه فقط يك روز اين كار صورت گيرد.صبح روز بعد تقريباً تمامي زندانيان دريك زمان معين ازخواب برخاستند ولولهاي برپاشد. مأموران زندان جا خورده بودند ونميدانستند چه بايد بكنند با اين كه اسم چند نفر رايادداشت كرده بودند، اما بعداً اقدام خاصي صورت نگرفت و مسأله جلوگيري از اقامه نماز صبح منتفي شد.جواد با يكي از دو نفر از نگهبانان زندان كه زمينهاي از گرايش هاي اسلامي داشتند آشنا شده بود. يكي ازآن ها در حوالي خاني آباد سكونت داشت.جواد معمولاً از او اطلاعات ميگرفت و اوضاع و احوال خارج از زندان را به داخل منتقل ميكرد. حتي گاهي پيام هايي براي برخي افراد خارج از زندان ميفرستاد.اين كار مخاطراتي به همراه داشت،اما او اعتماد مأمور مذكور را جلب كرده بود. ماه شعبان بود. جواد اضطراب داشت. اين را من كه يار گرمابه و گلستان او بودم، بيشتر احساس مي كردم، تا اين كه پس از ملاقات او با خانوادهاش روحيه جواد تغييركرد و خيلي خوشحال به نظر ميرسيد از او پرسيدم چه شده؛خيلي خوشحالي؟ جواب داد:بابا شدهام گفتم: اسمش را چه گذاشتهاي؟ گفت: مهدي جواد، در روز نيمه شعيان به مناسبت تولد امام زمان(عج) به همه زندانيان شربت آبليمو داد. او پس از تولد پسرش،خيلي سرحال و با نشاط تر به نظرميريسد.زمان زيادي به پايان دوره زندان جواد باقي نمانده بود كه يك روز بلند گوي زندان اعلام كرد: محمد جواد تندگويان همراه با وسايل خود به نگهباني مراجعه كند. در چنين مواردي حدس ميزديم كه بايد اطلاعات جديدي لورفته باشد و معمولاً زنداني تحت بازجويي مجدد قرار مي رفت و گاه دادگاه او تجديد مي شد. جواد، سرآسيمه نزدمن آمد و گفت: احتمالاً يكي از دوستانم دستگير شده است. سپس بعضي از وسايل خود را به من داد و اضافه كرد: اگر خانواده من براي ملاقاتم آمدند، به آن ها بگوييد نگران نباشند.پس از چند هفته، مجدداً جواد را به زندان قصر بر گرداندند؛ با چهرهاي زرد متمايل به مهتابي معلوم بود كه از او پذيرايي كردهاند.- اين مرحله مصادف بود با دستگيري آقايان «معدن چي« شريفي» و لورفتن بعضي اطلاعات، و شكنجه مجدد جواد براي اقراربه ارتباط با آن ها صورت گرفته بود-البته جواد حرفي در اين مورد نزد،شايد ملاحظه دوستان هم پروندهاش را ميكرد. سرانجام زمان آزادي جواد فرارسيد. هنوز رژيم طاغوت تصميم به نگه داشتن زندانيان بعد از پايان دوره محكوميت آن ها نگرفته بود و اين نشان دهنده شانس خوب جواد بود، چون چند ماه پس از آزادي او، رندانيان را قبل از پايان مدت حبس شان به زندان اوين منتقل و براي آن ها قرار مجدد بازداشت صادرميكردند. مفهوم اين كار آن بود كه زنداني پس از آزادي مجدداً دستگير شده است. جواد، در واپسين روز زندان، ساعت مچي خود را به يادگار به من داد. روز آخرازاو خواستم كه پس از آزادي، پيامي از من براي يكي از دوستانم كه در فعاليت هاي سياسي مشاركت داشت، ببرد.چگونگي تماس جواد با آن فرد را از زبان خودش نقل مي كنم:دوستم كه دانشجوي رشته جغرافيا در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران بود، ميگفت: بچه هاي دانشكده به او گفتهاند كه چند روز قبل جوادني، كه او رانمي شناختهاند، به سراغش آمده است. اما آن ها به او مشكوك شدهاند و تحويلش نگرفتهاند. آن جوان، مجدداً يك روز ديگر، به دانشكده آمد و او را يافت. ابتدا اسمش را پرسيد و بعد پيغام را به او داد فوراً از آن دور شد. دوست من ميگفت: من حرف هاي او را باور نكردم و ابتدا به او مشكوك شدم و حتي در مورد آشنايي با تو اظهاربي اطلاعي كردم، اما او اصرار داشت كه پيام خود را بدهد. البته بعد ها او را درمحافل سياسي بچه هاي مذهبي به كرّات ديدم و متوجه شدم كه فرد مطمئني است. ديدارپس ازرهايي من حدود دوسال بعد از جواد،از زندان آزاد شدم.طي اين مدت تحولات زيادي در صحنه مبارزات سياسي ايران اتفاق افتاده بود سازمان مجاهدين دچارانشعاب جريان ماركسيستي شده بود، جريان هاي چپ عملاً به دست ساواك متلاشي شده بودند و حركت هاي مردمي به رهبري روحانيت و در راستاي قيام حضرت امام خميني(ره) نضج گرفته بود؛هرچند كه حركت هنوزدرآغاز راه بود.من،چند روز پس ازآزادي از زندان، به سراغ جواد رفتم و مطلع شدم كه در شركت پارس توشيبا مشغول به كارشده است. با او قرار گذاشتم. محل قرار در خيابان ايران شهر مسجد جليلي، نزديك شركت توشيبا- محل كار جواد- بود. ديدار اول ما خيلي مختصر برگزار شد و بيشتر به پرسيدن حال و احوال گذشت. نه من و نه او از مواضع روز همديگر اطلاع نداشتيم. قرار بعدي را گذاشتيم، حرف هاي مان كمي طولاني شد و بيشتر به تحولات سياسي داخل زندان گذشت و البته جواد نيز از اوضاع احوال شخصي و خانوادگي خود براي من تعريف كرد. او به من گفت كه در اين مدت به خانوادهاش خيلي سخت گذشته و حتي همسرش مدتي دچار ناراحتي هاي روحي بوده به همين خاطر او همه تلاش خود را براي سامان دادن به وضعيت خانواده به كار بسته است. البته جواد از اين كه پس ازآزادي از زندان ناچار شده مدتي عرصه فعاليت هاي پنهاني را ترك كند،ناراحت بود. من ازاو خواستم كه در صورت امكان مقداري پول فراهم كند تا در برخي زمينه هاي مورد نياز فعاليت هاي سياسي مصرف شود.چند روز بعد قراري با جواد گذاشتم، پول را آماده كرده بود هنگام تحويل پول ها جملهاي گفت كه هيچ گاه فراموش نمي كنم، جواد گفت: حرام است اگر ديناري از اين پول به دست سازمان مجاهدين- تعبير او اين بود:مجاهدين ماركسيست- بيفتد. من به او گفتم خيالت كاملاً راحت باشد.سپس جواد مرا با اتومبيل پيکان آلبالويي رنگ دست دوم خود به مقصد رساند. در مسير حركت در مقابل يك گل فروشي توقف كرد، چند شاخه گل خريد و بعد از من پرسيد: اسم مناسب براي دختر سراغ داري؟ و من كه در آن روزها در چنين حال و هوايي نبودم، با تعجب پرسيدم:براي چه ميخواهي؟جواد بلافاصله جواب داد: امروز خدا به من دختري داده و الآن دارم براي عيادت همسرم به زايشگاه ميروم.من به او نام هاي «هاجر» و «سميه» را پيشنهاد كردم. پس ازآن ،چندين بار ديگر نيز جواد را ملاقات كردم. يك بار پس از باز گشت از سفر ژاپن كه از طرف شركت اعزام شده بود و برايم يك دستگاه راديو ضبط سوغات آورد؛ كه هنوز هم آن را دارم.جريان نهضت اسلامي مردم به رهبري امام راحل(ره) شرايط جديدي را ايجاد كرد و من به اقتضاي موقعيت جديد، مدتي از تهران دوربودم،ازآن پس تقدير چنين خواست كه ديگرجواد را نبينم؛ هيچ گاه؛ حتي پس از پيروزي انقلاب آخرين ديدار من و جواد در بهشت زهرا بود؛ آن روز كه ياران ما، پيكر پاكش را از حراميان بازستاندند.» پس از زندان وقتي كه جواد از پالايشگاه تهران اخراج شده بود، به وجود وضع سياسي و محكوميتي كه داشت،هيچ شركت يا سازمان دولتياي حاضر به استخدامش نبود، تا آن كه بالاخره در شركت گاز بوتان مشغول به كار شد. سپس توسط بعضي از دوستان از جمله آقاي مهندس بوشهري- يار و همراه ايشان در زندان هاي بغداد- به شركت صنعتي توشيبا- پارس خزر فعلي- وارد و در كارخانه رشت مشغول به كار شد. جواد، در سال 1356 در امتحانات ورودي مرکز مطالعات مديريت ايران موفق و در آن جا مشغول به تحصيل شد،اما جالب اين كه در آن مدت، با وجود شبانه روزي بودن آن مرکز و فشردگي دروس، از فعاليت هاي مردمي در مسير انقلاب اسلامي دور نبود و حتي المقدور در تلاش هاي انقلابي شركت ميكرد.جواد، در سال 1357، از مرکز مزبور فارغالتحصيل و موفق به اخذ فوق ليسانس مديريت شد. در اين زمان، انقلاب اسلامي درحال اوج گرفتن بود و تظاهرات جنبه عمومي مييافت. جواد دوباره به شركت توشيبا دعوت و به فعاليت هاي سياسي خود شدت بيشتري بخشيد. پس از پيروزي و در بحبوحه گرفتاري هاي كارخانه هاي مختلف، جواد به عنوان مدير كارخانه شركت توشيبا انتخاب شد و به شهررشت.پس از چند ماه،به علت نياز مبرم،به وزارت نفت دعوت و به عنوان عضو كميسيون پاك سازي منصوب شد، ولي به سرعت، به علت توطئه هاي زياد ضد انقلاب در جنوب و به ويژه در شهر آبادان،به عنوان نماينه وزيروقت نفت در مناطق جنوب به آبادان اعزام شد.ازاتفاقات مهم اين زمان سيل آبادان بود كه جواد با تجهيزگروهي كوچك از ياران و كمك سازمان هاي ذي ربط،درفرصتي كوتاه، مردم آبادان را ازخطرهاي حتمي و لطمات سيل نجات داد. اوپس از فعاليت هاي چشم گير در آن شهر و مقابله با توطئه هاي گروهك هاي مرتبط با شرق و غرب كه ميكوشيدند با ايجاد اخلال در عمليات پالايشگاه بزرگ آبادان به انقلاب نوپاي اسلامي لطمه بزنند،به عنوان مدير مناطق نفت خيز منصوب شد. فعاليت جواد در اين سمت، تا زمان نخست وزيري شهيد رجايي ادامه داشت. او در اين سمت در خنثي كردن توطئه ها،ايجاد آرامش لازم براي انجام كارهاي صنعتي و بالاخره شروع و راهاندازي پروژه هاي بزرگ، توانايي هاي خود را به منصه ظهوررساند تا اين كه به عنوان وزير نفت انتخاب و پس از اخذ راي اعتماد از مجلس شوراي اسلامي مشغول به كارشد. تصدّي وزارت نفت همزمان با شروع وزارت جواد، جنگ نحميلي نيزآغاز و هجوم صداميان به مناطق نفت خيزشروع شد. در خلال مدت يك ماه و چند روزه وزارت،او كه رنج «دربند» بودن و سختي را چشيده بود،براي نظارت مستقيم بر عمليات و كمك به حل مشكلات كاركنان، چندين بار به مناطق جنوب و آبادان مسافرت كرد تا اين كه در سفر آخر، كه براي دل جويي از كاركنان و بررسي وضعيت پالايشگاه به طرف آبادان حركت كرده بود، در روز نهم آبان ماه 1359، در راه ماهشهربه آبادان،همراه با معاون خود، مهندس بهروز بوشهري و مدير مناطق نفت خيز جنوب آقاي مهندس سيدمحسن يحيوي و ديگر همراهانش- آقايان بخشي پور، عباس روح نواز و علي اصغر اسماعيلي- از داخل خاك كشور ربوده و به عراق برده شد و از آن جا به زندان استخبارات عراق منتقلش كردند.جواد در سال 1352 ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج يك پسر و سه دختر است و آخرين آن ها به نام سميه هُدي درزمان اسارت پدر به دنيا آمد و متأسفانه اين پدر ودختر هيچ وقت همديگر را نديدند. ورود شهيد تندگويان به زندان بغداد آغاز مرحلهاي كاملاً متفاوت در زندگي او بود: زندگي دست درگردن مرگ، با لحظاتي سرشار از حماسه و مقاومت كه از سر گذراندن آن ها را تنها از مرد هميشه مبارزي چون او بَلَد بود.مقاومتي اسطورهاي كه آتش دنائت دشمنان را بر ميافروخت و كينه ازلي آن ها را برملا ميكرد تا آن جا كه عاقبت روح بلندش را در پيكرنحيف رنجورش تاب ماندگاري نماند و سبب شد تا پس از تحمل بيش از 11 سال شكنجه و آزار، سمت صميمانه حيات جاوداني- يعني شهادت- را بازيابد و روح عاشورايياش، تا افقي اعلي پرواز كند. پيكراين شهيد هم چون صندوقچه رازهاي مگو در 29 آذر ماه سال 1370 در تهران بر دوش ياران و منتظران تشييع شد و در بهشت زهرا آرام گرفت. يادش گرامي و راهش پر رهرو باد. جدول کابینه دولت رئیس جمهور محمدعلی رجایی وحضور شهید محمدجوادتندگویان درآن