ابو وائل نقل مى كند، روزى همراه عمر بن خطاب بودم، گفت بيا تا از شجاعت و قهرمانى على براى تو بگويم، نزديك رفتم، گفت: در جنگ احد، با پيامبر پيمان بستيم كه فرار نكنيم و هر كس از ما فرار كند، او گمراه است و هر كدام از ما كشته شود، او شهيد است و پيامبر(ص) سرپرست اوست. هنگامى كه آتش جنگ، شعله ور شد، هر دو لشكر به يكديگر هجوم بردند ناگهان! صد فرمانده دلاور، كه هر كدام صد نفر جنگجو در اختيار داشتند، دسته دسته به ما حمله كردند، به طورى كه توان جنگى را از دست داديم و با كمال آشفتگى از ميدان فرار كرديم. در ميان جنگ تنها ايشان ماند. ناگاه! على را ديدم، كه مانند شير پنجه افكن، راه را بر ما بست، مقدارى ماسه از زمين بر داشت به صورت ما پاشيد، چشمان همه ما از ماسه صدمه ديد، خشمگينانه فرياد زد! زشت و سياه باد، روى شما به كجا فرار مى كنيد؟ آيا به سوى جهنم مى گريزيد؟