درست یک هفته است که خانم پیر طبقه بالایی به رحمت خدا رفته..ولی من هنوز نتونستم به خودم حالی کنم هر وقت تو کوچه پشت آیفن تصویری می ایستم اون لبخند گشاد روی لبم رو جمع کنم.. یه لبخند خیلی بزرگ که بعدش یه غم بزرگتر جاشو می گیره
...
داستان از چند ماه پیش شروع شد. از روزی که هر وقت یکی از اهالی خونه پشت در , بدون کلید می موند,یه نفر بدون صدا درو براش باز می کرد...تا مدتها نقل حرفای همسایه ها شده بود این فرشته موکل در!
چند وقتی طول کشید تا فهمیدیم توی طبقه اخر ساختمون, یه آدم کنار ما نفس می کشه بی صدا..زنی که سالهاست روی یه تخت خوابیده و تنها دلخوشیش..تنها سرگرمیش ..تنها راه ارتباطش با آدما.. با دنیای بیرون ..نگاه کردن از پنجره شیشه ای ایفن کنار دستشه..دنیایی که سالها با حسرت نگاهش می کرد
از همون روز بود که اهالی کوچه تموم همسایه های این خونه رو با یه لبخند بزرگ پشت در میدیدند...
قصه لبخندها ..دست تکان دادن ها از اون جا شروع شد ..لبخند هایی که شاید میتونست یه دنیا تنهایی را لااقل کم رنگ تر کنه..دنیایی که مسلما یه روز متعلق به همه ی ما خواهد شد..