0

نامه مأمون به امام رضا ( ع ) و فراخواندن آن حضرت به سوی خود

 
nazaninfatemeh
nazaninfatemeh
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : خرداد 1389 
تعداد پست ها : 81124
محل سکونت : تهران

نامه مأمون به امام رضا ( ع ) و فراخواندن آن حضرت به سوی خود

صدوق درعيون اخبار الرضا به سند خود از عده ای نقل کرده است که گفتند : چون کارامين ساخته و پرداخته شد و خلافت برای مأمون هموار گرديد ، نامه ای به امام رضا ( ع ) نوشت و او را به سوی خود در خراسان فراخواند . امام نيز عذر و بهانه بسيار آورد اما وی همچنان به آن حضرت نامه می نگاشت و از آن حضرت خواستار آمدن می شد . تا آنجا که امام رضا ( ع ) دانست که چاره ای جز اين ندارد . پس با فرزندش ابوجعفر ( امام نهم ) که هفت سال داشت از مدينه رهسپار شد .
طبری می نويسد : در اين سال ، يعنی سال 200هجری  ، مامون فردی را به نام رجاء بن ابوضحاک ، عموی فضل بن سهل و فرناس خادم را برای آوردن علی بن موسی بن جعفر بن محمد و محمد بن جعفر روانه کرد . محمد بن جعفر در مکه بر مأمون شوريد و خود را اميرمؤمنان خواند . آنگاه خود را به دست جلودی  سپرد و جلودی با او به عراق آمد وی را تسليم حسن بن سهل کرد حسن نيز وی را به همراه رجاء بن ابوضحاک به نزد مأمون در مرو گسيل داشت . طبری نيز اين مطلب را نوشته است . رجاء امام رضا ( ع ) را از مدينه و محمد بن جعفر را از عراق آورد .
صودق در عيون اخبار الرضا به سند خود ار زجاء بن ابوضحاک نقل کرده است که گفت : مأمون مرا مأمور آوردن علی بن موسی الرضا از مدينه کرد . و به من دستور داد که وی را از راه بصره و اهواز و فارس بياورم نه از راه قم . و نيز فرمان داد که شبانه از وی محافظت کنم تا او را نزد مامون ببرم . بنابر اين من از مدينه تا مرو ، همراه علی بن موسی بودم .
ابوالفرج و شيخ مفيد گفته اند : مأموری که ، آن حضرت و محمد بن جعفر را از مدينه آورد جلودی بود که عيسی بن يزيد نام داشت . اما اين سخن به دور از واقعيت است زيرا جلودی از اميران رشيد و دشمن رضا ( ع ) بود . بنابر اين مأمون او را برای  آوردن امام رضا ( ع ) گسيل نکرده بود . ابو الفرج اصفهانی  در مقاتل الطالبيين ، پس از آن گفته است : مأمون ، امام رضا( ع ) را به حيله مسموم ساخت و آن حضرت در اثر سم جان داد گويد : " در اين باره گفته شده است " قسمتی از اين خبر را علی بن حسين بن علی  بن حمزه از عمويش محمد بن علی بن حمزه علوی و قسمتی ديگر
را احمد بن محمد بن سعيد از يحيی بن حسن علوی برايم باز گفته اند . و من اخبار ايشان راجمع کرده ام .
نگارنده : شيخ مفيد در ارشاد پاره ای از اين خبر را به همان نحوی که ابو الفرج آورده ، نقل کرده است اما بدون ذکر سند . و بر آن خبر نيز مطالبی افزوده است ظاهر آنچه اين دو در آن اتفاق نظر دارند ، مفيد از مقاتل نقل کرده است چون نسخه ای از اين کتاب به خط ابو الفرج در نزد مفيد موجود بوده و وی در جای  ديگری از کتاب ارشاد بدين تصريح کرده است . بنا بر اين ما قسمتی را که اين دو در آن متفق هستند نقل می کنيم و در جايی که بيانات آنان با يکديگر متفاوت است ، خاصه از وی نقل می کنيم : اين دو نوشته اند : مأمون به نزد گروهی از خاندان ابوطالب فرستاد و ايشان را که علی بن موسی  الرضا عليهما السلام نيز در بين آنان بود از مدينه به سوی خود حرکت داد . و دستور داد آنها آنان را از بصره بياورند . کسی که مأمور آوردن ايشان بود به جلودی شهرت داشت . ابو الفرج گويد : او از مردم خراسان بود .
کلينی روايت کرده است که مأمون به امام رضا ( ع ) نوشت راه جبل ( کرمانشاه ) و قم را در پيش نگير بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بيا و در روايت صدوق است که مأمون به ا مام رضا ( ع ) نوشت : از راه کوفه و قم حرکت مکن پس امام از راه بصره و اهواز و فارس آمد . مأمون آن حضرت را از آمدن از راه کوفه و قم بدين خاطر منع کرده بود که می دانست شمار شيعيان در آنجاها بسيار است و بيم داشت که مردم اين دو شهر به سوی آن حضرت آيند و به گردش جمع شوند . و از آن حضرت خواست که از راه بصره و اهواز و فارس ، يعنی  شيراز ،و حدود آن شهر عازم خراسان شود . زيرا کسی که از عراق به خراسان می رود ، دو راه در پيش رو دارد يکی راه بصره ، اهواز و فارس و ديگری راه بلاد جبل يعنی  کرمانشاه ، همدان و قم . حاکم در تاريخ نيشابور می نويسد : مأمون ، امام رضارا از مدينه به بصره سپس به اهواز سپس به فارس و از آنجا به نيشابور و بالاخره به مرو آورد و چنان شد که شد .
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از محول سجستانی نقل کرده است که گفت چون پيک برای حرکت دادن امام رضا (ع ) به خراسان ، وارد مدينه شد من در آن شهر بودم . پس امام رضا ( ع ) به مسجد رسول الله آمد تا با آن حضرت خداحافظی کند . در هر بار آن حضرت به سوی قبر باز می گشت و صدايش به گريه بلند می شد . به آن حضرت نزديک شدم و بر او سلام گفتم . او نيز سلامم را پاسخ گفت . به وی تبريک گفتم . وی فرمود : مرا رها کن . من از جوار جدم صلی الله عليه و آله و سلم بيرون می شوم و در غربت می ميرم .
حميری در دلايل از امية بن علی نقل کرده است که گفت : با ابو الحسن ( ع ) در سالی که به حج رفته بود ، در مکه بودم سپس آن حضرت به خراسان رفت در حالی که ابو جعفر ( ع ) نيز آن حضرت را همراهی می کرد . ابو الحسن ( ع ) با خانه خدا وداع گفت و چون طوافش را به پايان رساند به سوی مقام رفت و در آنجا نماز گزارد . ابوجعفر بر گردن موفق سوار بود و طواف می کرد . سپس ابو جعفر ( ع ) به سوی سنگ رفت و در آنجا مدت درازی نشست . موفق به او گفت : فدايت گردم برخيز . ابوجعفر ( ع ) فرمود : نمی خواهم هرگز از اينجا جدا شوم مگر آن که خدا
خواهد . در چهره اش اثار غم و اندوه هويدا بود . موفق به نزد ابو الحسن ( ع ) رفت و گفت : فدايت گردم ابوجعفر در حجر نشسته و قصد برخاستن ندارد . آنگاه ابو الحسن ( ع ) برخاست و پيش ابوجعفر رفت و به اوفرمود : عزيزم برخيز . ابو جعفر پاسخ داد : نمی خواهم از اينجا جدا شوم . امام فرمود : آری عزيزم . سپس گفت : چگونه برخيزم که تو چنان با خانه خدا وداع گفتی که ديگر به سوی آن باز نمی گردی . امام رضا ( ع ) فرمود : برخيز عزيزم . ابوجعفر نيز برخاست

از همه دل بریده ام،دلم اسیر یک نگاست،تمام آرزوی من زیارت امام رضـــــــــاست

پنج شنبه 20 شهریور 1393  5:56 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها