0

«از خدا بخواه تا فرمانده منطقه رو آدم کنه!»

 
mehdi0014
mehdi0014
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
تعداد پست ها : 287351
محل سکونت : آ.غربی-سولدوز

«از خدا بخواه تا فرمانده منطقه رو آدم کنه!»

برگی از دفتر خاطرات شهید حاج مرتضی شادلو 13 شهریور 1393 ساعت 12:33

«از خدا بخواه تا فرمانده منطقه رو آدم کنه!»


راننده لودر او را نمی‌شناخت. پس از پایان کار به حاجی گفت: «اگه فرمانده منطقه هم این جا بود به من کمک نمی‌کرد ولی شما لطف کردی و کمک کردی!» حاجی گفت: «از خدا بخواه تا فرمانده منطقه رو آدم کنه!» و بعد به سمت خودروی خود رفت.
«از خدا بخواه تا فرمانده منطقه رو آدم کنه!»

به گزارش خبرگزاری دفاع پرس از سمنان، مرتضی شادلو فرزند عباسعلی در سال 1338 در روستای محمدآباد شهرستان گرمسار دیده به جهان گشود.

در کنار تحصیل کار هم می‌کرد. در نوجوانی استادکار کاشی کاری شد. صدای زیبایی داشت و اذان می‌گفت. از مهر 1357 در هنرستان و خارج از آن مشغول فعالیت علیه رژیم طاغوت شد. در تهیه، تکثیر و پخش اعلامیه‌های حضرت امام(ره) فعال بود. در بین ورزش ها به کشتی علاقه بیشتری داشت و دارای مقام استانی بود. به طور جدی کتاب های شهید مطهری و دکتر شریعتی را مطالعه می‌کرد. یک بار دستگیر شد. پس از انقلاب دیپلم فنی‌اش را گرفت و به عضویت کمیته انقلاب و سپس سپاه پاسداران درآمد.

با شروع اغتشاش در گنبد و کردستان، برای مبارزه با آنان راهی آن مناطق شد. در پاکسازی شهرهای کامیاران، سنندج، قروه، بیجار و تکاب در سال های 58 و 59 شرکت فعالانه داشت. سال 1360 به عضویت جهاد سازندگی درآمد و ابتدا به عنوان امدادگر و راننده آمبولانس خدمتش را شروع کرد. با احساس ضرورت، آموزش دید و ورانندۀ لودر شد.

در عملیات‌ طریق القدس، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، والفجر 2، والفجر4 و خیبر حضور داشت. زمانی که مسئولیت فرماندهی پشتیبانی جنگ و جهاد استان سمنان در کردستان به وی واگذار شد در مدت زمان کوتاهی توانست پل 140 رودخانه سیمینه رود و جاده 40 کیلومتری صائین دژ بوکان را به پایان برساند به عنوان مسئول گروه مهندسی پشتیبانی جنگ و جهاد، در احداث بزرگراه 14 کیلومتری سیدالشهدا(ع) شرکت کرد.

سال 1361 ازدواج کرد. سال 1362 به حج تمتع مشرف شد. شجاعتش زبانزد بچه‌های جبهه و جنگ بود. حاج مرتضی شادلو در تاریخ 23 بهمن 63 بر اثر انفجار مین به شهادت رسید. او مسئول پشتیبانی و مهندسی جنگ جهاد سازندگی استان سمنان بود.
 
پس از آن که مرتضی از طریق جهاد به جبهه اعزام شد، چند ماهی به عنوان امدادگر و راننده آمبولانس فعالیت می کرد. به دلیل توانایی های ویژه اش امدادگری او را قانع نمی کرد. تصمیم گرفت برای آموزش رانندگی لودر که در خط مقدم کار بسیار خطرناک و حساسی بود به صورت داوطلبانه خود را معرفی نماید. همراه معدودی از برادران آموزش دید. چون مرتضی در امر آموزش از بقیه همرزمانش موفق تر بود به عنوان مسئول تیم انتخاب شد. بعدها مشخص شد انتخاب مرتضی بهترین انتخاب بوده است.

راوی: محمد صلواتی- همرزم شهید

یکی از فعالیت های مرتضی، احداث کانال جهت انتقال آب از شلمچه به کارون بود. کار شبانه روزی ادامه داشت. حاجی واقعا جان فشانی می کرد. لحظه ای نبود که از پای بنشیند. شدت کار به گونه ای بود که روزهای هفته از دست حاجی و نیروها خارج شده بود. در همان عملیات جهادی بود که ماشین حاجی چپ کرد. او از ناحیه کمر و پهلو بی اندازه درد می کشید، کمترین حرکتی که دال بر جراحت و ناراحتی باشد از خود بروز نداد.

راوی: حبیب مجد- همرزم شهید

توجه ویژه ای به مسائل اعتقادی و عرفانی داشت. در گرمای سوزان تابستان بستان، موهای سر خود را با تیغ تراشیده بود. وقتی از او سوال کردم:« چرا؟» گفت:« بذار این سر آفتاب بخوره و از گرمای دنیا بچشه تا هم خوب کار کنه و هم آتیش جهنم از یادش نره!»

راوی: محمود صلواتی- همرزم شهید

در مرحله سوم عملیات فتح المبین، به دلیل دشواری کار و سنگینی عملیات، دو شبانه روز نخوابیده بود. امام جمعه وقت گرمسار حجت الاسلام موسوی جهت بازدید از مناطق و حضور در میان رزمندگان اسلام به آن منطقه آمده بود. وقتی در حال سخنرانی برای رزمندگان گرمساری بود، مرتضی به یک خاکریز تکیه داده بود و از خستگی زیاد به خواب رفته بود. پاهایش هم در زیر خاک هایی که از بالای خاکریز ریخته بود پیدا نبود.

محمد صلواتی- همرزم شهید

خودروی حمل غذا به دلیل برف و کولاک در پیرانشهر متوقف شده بود. با مرتضی تماس گرفتیم و وضعیت را شرح دادیم. از آن طرف بی سیم گفت:« شما برای خدا کار می کنین یا برای بنده خدا؟ اگه برای خدا کار کنین برف مسئله کوچیکیه! باید به راحتی بتونین به اذن خدا برف ها رو کنار بزنین و به هر ترتیبی شده غذا رو به نیروها برسونین! اخوی کار برای خدا خستگی نداره!».

بهمن زمانی- همرزم شهید

خواندن دو سوره از قرآن را هیچ وقت فراموش نمی کرد. یکی خواندن سوره واقعه را قبل از خوابیدن و دیگر خواندن سوره انبیا را بعد از نماز صبح. همیشه خواندن سوره انبیا را توصیه می کرد و به رزمندگان و دوستان می گفت:« هر کس بتونه یک سال بدون فوت سوره انبیا رو بخونه زیارت قسمتش می شه! خودم پس از یک سال خواندن به حج رفتم!».

جواد امامی- همرزم شهید

در یکی از شب های سرد سردشت، وقتی حاج مرتضی مشغول سرکشی از نگهبان ها بود، متوجه رسیدن یک کامیون از اجناس درخواستی قرارگاه شد. کامیون قصد داشت زود برگردد. حاج مرتضی هیچ کدام هیچ یک از سربازان و بسیجیان تحت امرش را بیدار نکرد و خود به تنهایی مشغول تخلیه بار ماشین شد. نزدیکی های صبح کار پایان یافت. جهادگران قرارگاه وقتی برای خواندن نماز صبح از خواب بیدار شدند متوجه شدند حاج مرتضی یک تنه همه بار کامیون را تخلیه کرده است. وقتی به او گلایه کردند که چرا از ما نخواستی این کار را انجام دهیم با آرامش گفت:« هر چی کار بیشتر، ثواب بیشتر!»

احمد حسینی- همرزم شهید

در منطقه بیتوش، وقتی روستاها از اشغال کومله خارج شد تعدادی از روستاییان برای رزمندگان چندین مرغ و گوسفند به عنوان هدیه آوردند. بعضی از برادران قبل از این که حاجی برسد تعدادی از مرغ ها را کباب کردند. قسمتی از آن را برای حاجی کنار گذاشتند. وقتی حاجی آمد و جریان را فهمید از آن کباب ها نخورد و گفت:« امکان دارد اهالی روستا از روی ترس و وحشت و به خاطر تبلیغات کومله که پاسدار رو غارتگر و خونریز معرفی کردن، این هدایا رو آورده باشند که در این صورت خوردنش اشکال داره و با خوردنش قلب آدم سیاه می شه!».

ابراهیم نجف پور- همرزم شهید

در پاکسازی روستایی به نام اشکان وقتی که برادران جهادی در حال راه سازی جهت حمل و نقل نیروها بودند. دختری حدودا شانزده هفده ساله مقداری علوفه آورد و مقابل لودرها و بلدوزرها ریخت و با لهجه کردی به راننده ها گفت:« حیوان نیاز به علوفه دارد!». دیدن این صحنه حاج مرتضی را به حدی متاثر کرد که تا ساعت ها با کسی حرف نمی زد و بعد از آن گفت:« این دختر وظیفه ما را چند برابر کرد. از این به بعد هم کار جهاد را داریم و هم کار فرهنگی!»

محمد کرک آبادی- همرزم شهید

در آن زمان کسی جرات نمی کرد بعد از غروب آفتاب از مقر خارج شود، ولی او در کمال ناباوری شب ها با پوشیدن لباس کردی و به سر گذاشتن کلاه پشمی گرمساری به قهوه خانه های کردها می رفت و با زبان کردی طوری که شناخته نشود شروع به صحبت با آن ها می کرد و اطلاعات بسیاری هم از برنامه های ضدانقلاب به دست می آورد و در اولین فرصت به برادران سپاه و ارتش انتقال می داد. این اقدام حاجی زمانی صورت می گرفت که ضد انقلاب رزمندگان را در عروسی ها در مقابل عروس و داماد با کاشی سر می برید چه رسد به حاجی که به قدری دشمن از دست او عصبانی بود که برای زنده یا کشته اش صدها هزار تومان جایزه تعیین کرده بود.

پرویز میرآخوندی- همرزم شهید

بعد از عملیات در روستای اشکان در نوار مرزی سردشت در حال بازگشت به مقر بودیم که متوجه شدم فردی همراه حاج مرتضی است که تا حالا ندیده بودمش. گفتم:« حاج مرتضی! این آقا کیه؟»
گفت:« این بنده ی خدا را آوردم شهیدش کنم بفرستم آسمان!»
گفتم:« موضوع چیه؟»
گفت:« بیا برویم داخل سنگر برایت تعریف کنم!»
به اتفاق رفتیم داخل سنگر و شروع کرد به صحبت. گفت:« این بنده ی خدا رو از قرارگاه آوردم.»
گفتم:« ایشان کی هستند؟»
گفت:« اسمش رو نمی دونم ولی شهرتش محمدیه. توی ترکیه متولد شده و ساکن آلمانه. بعد از پیروی انقلاب به ایران اومده و توی یکی از مدارس حوزه علمیه قم مشغول به تحصیل شده. الان هم اومده جبهه و چند روز دیگه هم می ره بهشت! برای این که خیلی عجله داره!»
پس از گذشت چند روز در کمال ناباوری آن جوان در اثر رفتن روی مین پیکرش تکه تکه شد و به شهادت رسید.»

جواد امامی- همرزم شهید

چند ماهی بود که حاج مرتضی ازدواج کرده بود و با همسرش در ارومیه زندگی می کرد. به دلیل مشکلات کاری و پیاپی بودن عملیات ها فرصت آمدن به گرمسار و سرکشی از خانواده ها را پیدا نمی کرد. من و همسرم تصمیم گرفتیم برای دیدن او به ارومیه برویم. چند روزی که آنجا ماندیم به حاج مرتضی گفتم:« بیا با هم به دریاچه ارومیه برویم و گشت و گذاری داشته باشیم». سری تکان داد و با لبخند گفت:
« دیگه چی؟».
فهمیدم که منظور حاجی چیست. گفتم:« ما که تو را در این چند روز دو ساعت هم نتوانستیم ببینیم پس بیا حداقل از وضعیت جنگ برایمان صحبت کن!»
باز با همان لبخندگفت:«من از بهر حسین در اضطرابم، تو از عباس می گویی جوابم!»

خواهر شهید

یکی از لودرها که راننده ی تازه کاری روی آن کار می کرد در منطقه و حین عملیات خراب شده بود و راننده غرق در روغن و گل و خاک داشت آن را تعمیر می کرد. در حین سرکشی به همراه حاج مرتضی به لودر رسیدیم. حاجی وضعیت او را که مشاهده کرد برای کمک به طرف او رفت. به کمک هم لودر را خیلی زود تعمیر کردند. راننده که او را نمی شناخت پس از تمام شدن کار و ضمن تشکر از حاجی گفت:« اگه فرمانده منطقه هم این جا بود به من کمک نمی کرد ولی شما لطف کردی و کمک کردی!»

حاجی گفت:« از خدا بخواه تا فرمانده منطقه رو آدم کنه!» و بعد به سمت خودروی خود رفت.
من که این اوضاع را دیدم خودم را کنار راننده لودر رساندم و آهسته گفتم:« بابا این بنده خدا حاج مرتضی شادلو فرمانده منطقه است، نباید اینجوری می کفتی!».
راننده به طرف حاجی دوید و گفت:« تا من رو نبخشی نمی ذارم بری!».
حاجی پیشانی اش را بوسید و با لبخند گفت:« تو رو می بخشم به شرطی که از خدا بخوای من رو آدم کنه!».

بهمن زمانی- همرزم شهید

شب قبل از شهادت، حاج مرتضی و همسرشان منزل آقای صلواتی بودند. همسرشان آنجا مانده بود تا در منزل حاجی جلسه ای برگزار شود. بنده به همراه تعداد دیگری از برادران برای جلسه به منزل ایشان رفتیم. در همان ایام خدا دختری به ایشان داده بود که فقط چهل روز داشت. بعد از جلسه رفت منزل آقای صلواتی و گفت:« به این بچه می خوره که بچه شهید باشه؟»
نگاهی به حاجی کردم و گفتم:« حاجی حالا زوده که شما شهید بشین!»
در جواب گفت:« حالا آمد و ما همین فردا رفتیم منطقه و شهید شدیم، به این بچه اصلا می خوره که فرزند شهید باشه یا نه؟».
وقتی حاجی را این قدر مصمم دیدم سریع بچه را بغل گرفتم و گفتم:« خدا وقتی عنایتی می کنه محاله که برگرده، ولی حاجی این حرف ها را نزن! هرچند شهادت بهای سال ها کار و فعالیت شماست ولی این بچه تازه چهل روز شده و زوده که بچه ی شهید بشه!»
با همان لبخند گفت:« ولی هیچ چیز دست ما نیست. شاید همین فردا شهید شدیم!».
صبح روز بیست و دو بهمن، یعنی روز شهادت حاجی، من از شب قبل در منزل ایشان در ارومیه بودم. حاجی قبل از من بیدار شده بود. ماشین را برای حرکت روشن کرده بود تا عازم منطقه شویم. صبحانه مختصری خوردیم و به طرف پیرانشهر حرکت کردیم. قسمتی از مسیر ارومیه به پیرانشهر بارندگی بود. در بقیه جاده نیز برف می بارید. چند دقیقه ای در مقر پیرانشهر توقف کردیم. سپس به سمت سردشت حرکت کردیم. در تمام مسیر اسلحه همراه من بود. حاجی به خاطر همین به من تذکر داد و گفت:« چرا اسلحه ات آماده است؟»
گفتم:« برای حفاظت از شما؟»
گفت:« محافظ من و تو خداست و هر چه او بخواهد همان می شود».
وقتی به جنگل آلباتان رسیدیم در بالای جاده چند نفر مسلح در حال حرکت در برف بودند. من به حاجی که رانندگی می کرد گفتم:« حاجی کمی تندتر برو تا از این منطقه دور بشیم، من به این چند نفر مشکوکم!».
با کمال آرامش گفت:« می دانی این چند نفر چه کاره اند؟ همه شون کومله اند!»
چنان راحت صحبت می کرد که انگار هیچ واهمه ای از کومله ای که سر پاسدار را با کاشی و شیشه شکسته می بریدند نداشت.با این حال من نارنجک ها را توی دستم گرفتم ولی حاجی به کارهای من لبخند می زد. بعد از مدت زمان کوتاهی دوباره با حالتی که تا آن روز به جز شب گذشته ندیده بودم به من گفت:« این کارها فایده ندارد کار من تمام است!»

در تمام این مسیر از شهادت خودگفت. وضعیت آینده قرارگاه و فرماندهی جنگ و جهاد را تشریح کرد. وقتی به پایگاه سردشت رسیدیم ساعت دو بعد از ظهر بود. از من خواست استراحتی بکنم تا او برای سرکشی منطقه پل چوبی برود. هر چه خواهش کردم که مرا هم ببرد، نپذیرفت و به همراه یکی از برادران جهاد عازم محل پل چوبی شد. چند ساعت بعد همان براردی که همراه حاجی رفته بود خبر شهادت حاجی را آورد.

بهمن زمانی- همرزم شهید

بالگرد ارتش برای ماموریت ویژه، قرارگاه را ترک کرده بود. با این که مسیر حرکت برای خودرو اصلا مساعد نبود ولی با این حال به خاطر نگرانی که از تاخیر در اجرای عملیات جاده به وجود آمده بود حاجی از بنده خواست که با خودرویی که در اختیار داشتم به همراه او به منطقه برویم. هر قدر دوستان اصرار کردند که تا چند ساعت دیگر بالگرد برمی گردد جاده به دلیل بارش برف هم صعب العبور است و هم ضدانقلاب در منطقه حضور فعال دارد، قبول نکرد و گفت:« اگر در کنار بچه ها نباشم گمان می کنند از آنها غافلم!».
بالاخره سوار ماشین شدیم. به طرف منطقه حرکت کردیم. در بین راه ماشیم ما در گل و لای گیر کرد. حاجی از من خواست که آنجا داخل ماشین بمانم. خودش به تنهایی برای آوردن بلدوزر و بیرون آوردن ماشین به جلو رفت. هر چه خواهش کردم که او بماند و من بروم قبول نکرد. گفت:« هوا سرده و بارندگی شدیده چندین کیلومتر تا منطقه عملیاتی مسافت باقی مونده امکان داره شما راه رو پیدا نکنی و گم بشی ولی من راه رو خوب می شناسم.»

سرانجام با گذشت چندین ساعت در حالی که سر و روی حاجی پر از برف بود به همراه بلدوزر آمد. در همان حال به راننده بلدوزر مسیر حرکت را نشان داد تا بتواند خودروی ما و نفت کشی را که بعد از ما داخل چاله ی دیگری افتاده بود، بیرون بکشد. ناگهان مین ضد خودرویی که در زیر چند متر برف و یخ دفن شده بود و بارها ده ها خودرو از روی آن گذشته بودند ولی عمل نکرده بود، منفجر شد. به واسطه اصابت ترکش مین به چشم حاجی و افتادن تیغه ی بلدوزر بر روی سر و کتفش همان جا به شهادت رسید.

 

پنج شنبه 13 شهریور 1393  12:48 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها