0

اون بالا بالاها چه خبر؟!

 
amirpetrucci0261
amirpetrucci0261
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 27726
محل سکونت : http://zoomstar.ir/

اون بالا بالاها چه خبر؟!

تن را به خنكاي نم نم باران سپرده بودم. بوي خوش خاك باران خورده همراه با ريتم موزون بارش باران، خاطرات ماندني شب هاي شاليزار را برايم تداعي مي كرد.

 قبل از آن كه راهي شويم، آسمان صاف بود. ستارگان در هر گوشه اي مي درخشيدند. اما ناگهان هوا تيره و تار شد و ديگر هيچ نشاني از چشمك زدن ستاره ها نبود. آن قدر محيط سوت و كور شده بود كه چشم، چشم را نمي ديد و از همين رو كلاه خودهامان در تاريكي به هم مي خورد. رگبار شديد و رعد و برق، جاي نم نم لذت بخش باران را گرفت. راه رفتن برايمان بسيار مشكل شده بود. من و سيد مهدي خالقي جزو شش نفر اول ستون بوديم. سيد بعد از من حركت مي كرد. پشت هر دو نفرمان آر پي جي بود. رويم را كه برگرداندم، حس كردم باز هم سيد با خودش خلوت كرده و دارد نجوا مي كند. اين چند روزه سيد پاك هوايي شده بود. از آن طنز گويي و شوخ طبعي هايش، ديگر خبري نبود. بيشتر دوست مي داشت تنها باشد و اين تغيير خلق و خوي آن قدر واضح شده بود كه اغلب همرزمان از آن بهانه اي ساخته بودند براي سر به سر گذاشتن او يكي مي گفت: «نور بالا مي زني؟». ديگري مي گفت: «هي مهدي! اون بالا بالاها چه خبر» و… و سيد تنها با لبخند، سرش را تكان مي داد و ديگر هيچ نمي گفت…
نيم ساعت پشت معبر بوديم و منتظر شنيدن رمز عمليات، به بارش شديد باران خيره شده بوديم. گردان هايي كه بايد همراهي مان مي كردند، زمين گير شده و از آن هم بدتر نيروهايي كه مي بايستي مهمات اضافي را برسانند همه در تله سيل گير كرده بودند. دشمن كه ديگر متوجه حضور ما شده بود اطراف مان را زير آتش شديد سلاح هاي سبك و سنگين خود گرفت. انفجارهاي پياپي آن قدر محيط را روشن ساخته بود كه گوييي مدام از آسمان منور بر زمين فرو مي ريخت. نوار تير بارها رو به پايان بود. آقا صادق«1» براي آوردن مهمات تقاضاي داوطلب كرد. سيد خواست برخيزد. با فشار دستانم بر روي ساق هايش مانع شدم. آهسته گفتم: «مگر نمي بيني چه هنگامه اي برپاست. اگر سرت را ذره اي بالاتر بياوري، آبكشت مي كنند.» هنوز حرفم تمام نشده بود كه ديدم فشار ران هايش دستم را به هوا پرت كرد و سيد برخاست و به سوي آقا صادق دويد. چند دقيقه از رفتن سيد مهدي نگذشته بود كه در اثر اصابت تركش بيهوش شدم و مرا به بيمارستان انتقال دادند. وقتي در بيمارستان چشم باز كردم، مادر را در كنار تخت خود ديدم. اولين حرفم پرسيدن حال سيد مهدي بود. وقتي ريزش قطرات اشك از چشمان مهربان مادر را ديدم، با سماجت رد حرفم را گرفتم و فهميدم كه سيد و دو تن ديگر از دوستانم در آن شب به شهادت رسيده اند.
نور علي رمضان نژاد
پنج شنبه 25 آذر 1389  7:00 PM
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها